جاویدنشان
📚#وقتی_که_کوه_گم_شد 👇 🆔️ @javid_neshan
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹
📚وقتی که کوه گم شد
* #قسمت_7 *
زندانی خیس و آشفته بر روی همان صندلی فلزی نشسته و گیج و منگ حالت تهوع پیدا کرده، ناگهان صندلی زندانی با سرعت سرسام آوری در جا شروع به چرخیدن می کند.
پس از بیست، سی دور، به یکباره صندلی می ایستد و در خلاف جهت قبل شروع به چرخیدن می کند.
زندانی از شدت فشار فقط فریاد می کشد.دفعتاً صندلی از چرخش شدیدش باز می ایستد.
زندانی همچنان فریاد کنان چشمانش را بسته و در صندلی مچاله شده است، همزمان بازجوی کوتاه قدی، صندلیش را در کنار زندانی می گذارد و بدون این که حتی به او نگاه کند، بسیار خونسرد می گوید:
فارسی شکر است...! چیه؟ تعجب کردی؟ من پنج سال در تهران رابط #موساد با #ساواک بودم... چه روزهای باشکوهی بود، اما... بگذریم...
اسمش چی بود؟! فرماندتون رو می گم. آهان #احمد_متوسلیان ،نقشه ی عملیات رو به کمک کی طراحی میکنه؟؟ انهدام دو تا از چهارتا سپاه ارتش عراق، اونم تو کمتر از ۹۰ روز! خیلی خوش فکره، میگن ژنرال های #صدام رو ذله کرده...
نگفتی؟! روس ها بهش مشورت میدن؟ چینی ها؟... چیه؟ فکرنکن! جواب بده، به کمک کی طراحی می کنه؟
زندانی: #حاج_احمد_متوسلیان الان #دمشقه، روده هام داره می ترکه...
بازجو بر می خیزد و صندلیش را کنار می گذارد و می گوید:
آخه خیلی غیر عادیه، اطلاعات ما نشون می ده تو همه فرمانده های رده بالاتون کسی مثل #احمد_متوسلیان نیست.
اون یه نابغه اس، حالا یه همچین فرمانده ی چهار ستاره ای برای چی جنگ با عراقیا رو رها کرده و با شما عازم #لبنان شده؟ این باید یه دلیلی داشته باشه، که تو از اون باخبری.
زندانی: نمیدونم!
بازجو سیلی محکمی زیر گوش زندانی می خواباند و با تحکّم می گوید:
نفوذ شبانه به مواضع تانک های ما در راشیاالوادی #بقاع، چسبوندن عکس های #خمینی روی جک اونا، همین هفته گذشته... چی می گی؟
دستور #متوسلیان بوده، درسته؟!
زندانی متحیر از وسعت دانسته های بازجو، بازهم سعی می کند به انکار ادامه دهد.
زندانی: نمی دونم از چی حرف می زنی.
بازجو: واقعاً؟!، ولی من می دونم!... اون خواسته با این کار، به ما تفهیم کنه به همون راحتی که تونسته شبونه افرادش رو به قلب مواضع یه تیپ زرهی #اسرائیل نفوذ بده و عکس های #خمینی رو به بدنه تانک های ما بچسبونه، می تونه جای عکس ها، از بمب های ساعتی استفاده کنه!...
ما پیام اونو گرفتیم، صبح همون شب، تانک ها رو سه کیلومتر از اون دره عقب کشیدیم...بگو ببینم، چه چیزی مانع #متوسلیان بود؟ چرا تانک هامون رو به هوا نفرستاد؟... نکنه سوری ها...(مکث می کند و سرخوش می خندد)... خودشه! می دونستم... عرب های ترسو! درسته؟!
زندانی: به خدا من بی خبرم.
ناگهان صندلی و زندانی با سرعت سرسام آور در جا می چرخند، سرعت چرخش از قبل بیشتر است.
پس از پنج ثانیه، صندلی درجا می ایستد. زندانی استفراغ می کند. دوباره صندلی شروع به چرخش در جهت عکس می کند.زندانی فریاد می زند.
ادامه دارد...
#وقتی_که_کوه_گم_شد
#بهزاد_بهزادپور
🆔️ @javid_neshan