eitaa logo
جیم
147 دنبال‌کننده
160 عکس
188 ویدیو
1 فایل
نقطه‌ی‌جیم
مشاهده در ایتا
دانلود
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - نماهنگ ذوالفقار حضرت حیدر - کریمی.mp3
زمان: حجم: 7.4M
🎙جدیدترین نماهنگ حاج برای ایران با نام ذوالفقار حضرت حیدر ایران ایران ذوالفقار حضرت حیدر اتحّاد اتحّاد اتحاد مردم کشور [کانال حاج محمود کریمی] @HajMahmoud_Karimi
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲 این شب‌ها دعا برای امام زمان (عج) خیلی مهمه 🙏 ایشان هم برای شما دعا خواهند کرد 📲 نسخه مناسب برای شبکه‌های اجتماعی 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_Khamenei
♦️تصویری از پدربزرگ دانش آموزِ شهید میکائیل میردورقی، از شهدای جنایتِ آمریکایی_صهیونیستیِ مدرسه میناب که هرشب اینگونه در کنار مزار نوه خود در بهشت زهرای کوی لورِ شهرستان اندیمشک می‌خوابد‌. اخبار لحظه‌ای جنگ را اینجا ببینید 👇 https://eitaa.com/joinchat/2573205578C49c80846b5 بزرگترین کانال اصفهانی ها👆
[اگر قرآن بر پیکره‌ی کوهی ببارد کوه را زیر بار آن برشکسته و ریش‌ریش می‌یافتی] اگر کوهی بود باری! ولی اگر دره بود چه!؟ من این روزها بیشتر شبیه یک دره‌ام که عمیق‌تر و دهانه‌اش بازتر شده نه دل ریشی دارم و نه خاطر پریشی! من یک نقصم! نقصی که تا دیروز اگر نادیده‌اش می‌گرفتم امروز بیش از همیشه بالیدن گرفته! و عاجز و ناتوانم از اینکه پنهانش کنم! آقایان و خانم‌ها! من امروز بیشتر از پیش می‌ترسم و پا به‌فرار می‌گذارم! و گاهی که در میان شما هستم از همیشه تنهاتر! دهانِ تهیِ دره و غاری که با حسرت به اطرافش می‌نگرد! به کوه‌های پابرجای با شکوه سر به‌فلک کشیده‌ی مزین! و با این زلزله‌ای که زمین را فرا گرفته هر روز را انتظار رسواتر شدن یا بالندگی بیشتر دره‌ام را می‌کشم! ممکن است آب بیاید؟ و زیبایی، روزیِ طبیعت من هم بشود؟ و نیاز چشمان محتاجی!؟ حاشا! بعید می‌دانم! هر چند امروز زندگی کسانی تا حدودی شبیه زندگی من شده است و زبان‌ها هم کمی شریک! ولی من امروز هنوز هم در طلبم! طلب و انتظار چیزی که رهبرمان فدای آن شد! منتظر فردایی که خورشیدش به‌اندازه‌ی کافی آنقدر داغ نشده تا طلوع کند! تا آن روز من می‌ترسم و فرار می‌کنم! و سرزدنش را گاهی شب‌ها با شما در خیابان تصدیق می‌کنم!
کجا بود؟ ها کجا بود؟ آهنگ گام‌های تو را باز کجا بجویم!؟ که یک لحظه مصمم شدم و به‌جستجوی تو فکر کردم؟ به‌تو و معجزه‌ی واژگان تو به‌زبان تو! که بر شدت تاریکی چیره می‌شود! از آنجا که تویی چقدر همه‌چیز، ناچیز است! و از اینجا که ماییم چقدر همه‌چیز مهیب! و مهیب‌تر از همه تو! و اندیشه‌هایت! اندیشه‌های تو از کدامین سو می‌‌آید؟ از کدامین مسیر هموار و از کدامین در باز چشم‌ها خرد شده‌اند گوش‌ها شکاف براشتند و دهان‌ها از حیرت باز مانده‌اند به‌خودم می‌پیچم از اینکه مبادا ترا تاب نیاورم! می‌ترسم تو بیایی و من به‌استقبالت همه‌ی درها را نگشوده باشم و هنوز مقاومتی در من مانده باشد! و بار گام‌های تو مرا ذره ذره کند!
- دستِ تک‌تک آنها که در برگه‌ی رأی "جمهوری اسلامی آری یا نه؟" نوشتند "آری" را می‌بوسم. ما به درازای یک تاریخ و به اندازه‌ی مقاومت به شما مدیونیم!
ز وصل روی جوانان تمتعی بردار که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر من در نیمه‌های شب منتظر شنیدن بال یک پشه‌ام تا تمام جلال این کاخ را یکجا فرو بریزد! رئیس ناجمهور آمریکا بیش از اندازه پیر است! پیری و خستگی از سر و صورت و صدایش می‌بارد! شیطانی که حرکاتش کند شده و صدای ضعیفش نمی‌تواند به فریب‌ِ کلماتش تحقق ببخشد. و همینکه دارد تلاش می‌کند ادای روزهای جوانی خودش را در بیاورد و نمی‌تواند، مرا امیدوار می‌کند! اگر پیر بود و سر حال، این را نمی‌گفتم. هیچ‌نشانی از آن حرکات مصمم و حرف‌های قاطع او که صاف، پوچی‌ها و بی‌آیندگی‌ها را نشانه می‌گرفت و به‌چشم می‌آورد، باقی نمانده! او راستی راستی نفس‌های آخرش را می‌کشد! و مرگش هم ناگهانی خواهد بود! یک‌جا خواهند گفت: یزید مرد! و هیچ‌کس نمی‌داند یزید چگونه مرد! چرا که در عالم یزیدیان اصلا برای کسی سوال نمی‌شود که چه‌کسی چگونه مرد! مگر پیرمردها چگونه می‌میرند؟! او هیچ‌چیز برای دلبستگی به‌‌جایگاهش باقی نگذاشته! برعکس بیشتر به پیرمرد زورگو و نق‌نقویی می‌ماند که بزرگ خاندان است و همه انتظار روز مرگش را می‌کشند و از جایگاه او متنفر و منزجرند و هیچ‌تلاشی برای زنده ماندنش نخواهند کرد! خاصه اینکه او مایه‌ی طمعی هم برای کسی باقی نگذاشته و همه را به‌باد داده است! لطف بزرگ او آشکار شدن پوچی قدرت افسارگسیخته است! شاید پس از او کسی نخواهد جبار باشد همانطور که هوس جباریت از سر بعث عراق افتاد! هرچند می‌دانم این امید امید کمی نیست!
خونم بر سر آتش تو هنوز می‌جوشد تا اربعین تو هنوز چند گام باقی‌ست تا این خون خام پخته شود که‌ای صوفی شراب آنگه شود صاف که در شیشه بماند اربعینی تا این آتشی که به‌پا کردی بر ما بردا و سلاما شود همچنان‌که بود اگر ثانیه‌ای بود همچنان‌که هست اگرچه چهل روز است تا آتش گلستان شود و غبار بنشیند و چشم، چشم را ببیند! تا تازه بفهمیم در این چهل روز چه شده‌است تا تازه ببینیم تو چه آفریدی ترامپ چشم و چارش را می‌مالد و همینکه به‌خود می‌آید می‌بیند تبری به‌دست دارد و بت‌های شکسته‌‌ی بر زمین ریخته‌! نتانیاهو می‌بیند شهرها خالی است و همه‌چیز در آتش می‌سوزد و از لابلای دست و دندانش خون می‌چکد ساکنان سرزمین خلیج فارس می‌بینند بر دوش خود هیزم حمل می‌کنند و ما هم بیدار می‌شویم بیدار می‌شویم و می‌بینیم پرچم به‌دست در وسط خیابانیم و بالای سر همه تویی تویی که داری با ظرافتی تمام، چیزهایی را می‌چینی کمرت را راست می‌کنی و به‌نشانه‌ی اتمام کار، نفس راحتی می‌کشی وعده‌های تو را زمین( به‌هر طرف که بنگری) تصدیق می‌کند! تو رو به‌ما می‌خوانی : فلم تقتلوهم خدا به‌بانگ بلند می‌گوید: و لکن‌الله قتلهم خدا خطاب به‌تو می‌گوید: و ما رمیت اذ رمیت تو از سر سرور فریاد بر می‌آوری: و لکن‌الله رمی خدا می‌گوید : ان‌تنصروا الله ینصرکم تو می‌گویی دیدم همه‌جا گفتگوی با توست و همه‌چیز از تو خواهد گفت ساکنان خلیج، هیزم‌ها را بر زمین می‌افکنند کافر خار کوچک، از سر ترس وقتی می‌بیند همه گریانند و خدا توبه‌ها را پذیرفته و انگشت‌ها او را نشانه گرفته مستاصل تبر را به‌گوشه‌ای می‌اندازد و بر زمین می‌افتد با لکنت فریاد بر می‌آورد آمنتُ برَّبِ مُوسَی و هَارونَ جبرئیل دهان او را گِل می‌گیرد و با هیبت عتاب می‌آورد: ءَآلْـَٰٔن وَقَد عَصَيتَ قَبلُ وَكُنت مِن ٱلْمُفسدين یعنی اكنون است و پيش از اين سر مى‌كشيدى و از تباهكاران و بدكاران بودى زمین را شکوهی فرا گرفته گویی که کوهی است و مردمان بر دامنه‌اش همه‌ی پیکره‌اش را پوشانده‌اند گویا که فرزندانی بر آغوش مادر! زمین پیکره‌ای است بشکوه چون هیبت گیرای خمینی و قامت استوار خامنه‌ای و از آن پس فرزند حکیم و عادل اوست که بر زمین حکم می‌راند
‌ انا فتحنا لک فتحا مبینا لیغفر‌ لک‌الله ماتقدم من ذنبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما فتح این نیست‌که ما باز امام داریم و مهدی را یافته‌ایم؟ و مردم فتح را می‌یابند! چرا که به‌جای غوطه‌خوردن در تحلیل‌ها در بازار شلوغ خبرگزاری‌ها سوره‌ی فتح می‌خواندند و با این عنایت، شب‌ها در خیابان حاضر بودند و امروز اینها فتح را می‌بینند و بجای دلواپسی‌ها می‌توانند سجده‌ی شکر بگذارند! مبادا که ما با محاسبات و دل‌مشغولی‌ها وقت را نیابیم؛ که الیوم یئس‌الذین کفروا من دینکم فلاتخشوهم واخشون امروز هم باید باز پروای خدا داشت، و مبادا تحقق وعده‌ی راست خدا که از زبان امام شهیدمان شنیده بودیم را امروز عیان نبینیم! قالوا هذا ما وعدنا‌الله و رسوله و صدق‌الله و رسوله و ما زادهم الا ایمانا و تسلیما واگرنه باید چشم به‌زبان دروغ دشمن بدوزیم و در بی‌ایمانی و ترس و دلهره روز را سر کنیم @soha_sima
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم جواب بَلی می‌دهد صلای تو را صلا بزن که به جان می‌خرم بلای تو را... به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش توست نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را کشم جفای تو تا عمر باشدم هرچند وفا نمی کند این عمرها وفای تورا تو از دریچۀ دل می‌روی و می‌آیی ولی نمی‌شنود کس صدای پای تو را دلِ شکستۀ من گفت بس که من به خانۀ خود یافتم خدای تو را بخط استاد خوشنویس معاصر ایرانی (اهل خرمشهر) صدای کانال ثلث نویسان @thuluth2016
در قابِ غروبی که رو به‌سرخی داشت از برابر دیدگان تماشاچیان از جشن بر می‌گشت جنازه‌ را به‌کناری نهاد! دست ها در پس پشت بهم گره کرد و خیل لشکر اندیشه کشته و خونین بر پشت هر گامی‌ش بر زمین غلطیدند؛ (دست‌هایش را ببندید! بر زمینش افکنید!) این‌بار ابرهه افسار به‌گردن ابابیل افکنده بود تا آسمان به‌خون طپیده را در نهایت تاریکی‌اش به‌بند کشد و سنگینیِ آن‌را چونان تازیانه‌‌‌ای بر شانه‌های محکم و بر گرده‌اش بکوبد ... تازیانه‌ها محکم فروآمدند؛ (زخمی‌اش کنید! گردنش را بزنید !) ماه از خاطر آسمان پاک رفته بود و آب‌ها به‌قعر دوزخ زمین گریخته بودند آنچه مانده بود گند لاشه بود و وزوز مگس‌ و او در گوشه‌ای از زندان بی‌روزن شب مجازات را تاب می‌آورد! (شب دیرگاه است علی!) در آن تبعیدگاه شمشیر به‌‌دوری افکنده تیشه به‌دست بر سر سنگی می‌کوبید وهیچ ردِ برقی سینه‌ی تاریکی را نمی‌شکافت خود را در میانه‌ی تاریکی افکند و از هوش رفت؛ (بی‌سببی نیست وگرنه چگونه بدین رخصت می‌نهاد؟) در رویا ماهی غبارآلوده در سینه‌ی آسمان جای گرفته بود پدرش نوح را دید که هسته‌ی خرما می‌کاشت و فاتحه‌ای نثار خیل کشتگان می‌‌کرد پیش آمد و بر سر چاه نشست و آن را از غمی سنگین که جانش را می‌آزرد پر می‌کرد! (برخیز علی! شتاب کن!) با صدایی شبیه صدای شکستن شب در کنار چاهی به‌خویش آمد شب همچنان پابرجا بود و شدت سیاهی، سایه‌ی کشته‌ها و وزوز مگس‌ها را در خود محو می‌کرد این گورستان زمین را نخلستانی بایسته دید! و این گنده‌زار را رود اشکی ! لاجرم چاهی می‌باید پناه خویش را سر در روزنه‌ای کرد که در جان خویش می‌یافت!
بر آستانه‌ی شاعری‌‌‌‌ات بارم نمی‌نهادند آنقدر پاک و نجیب نزیسته‌ام تا دهانی دست و پا کنم که در خور وصفت بوده باشد سرنوشت من اینگونه رقم خورده بود واگرنه دل بر تو نهادن بی‌تعارف سخت و عجیب نیست! به‌شوق دیدارت زمان را گز می‌کردم تا غروب سر برسد؛ شکوه دشت بود و بهاران بود و کوه پیکره‌ات و آبشار بلندی بسان گیسویت داشت به‌شانه‌ات می‌ریخت و ماهِ کامل تو بی‌دریغ می‌رخشید غروب دشت، هوای تو را به‌خاطر داشت و آسمان که پیوسته رنگ عوض می‌کرد به‌روسری‌هایت چقدر عاشق بود! چقدر روسری شب به ماه می‌آید! علی‌الخصوص شبی که ستاره باران باشد نشسته بودم و می‌گفتم شگرف منظره‌ای است بهار رفت و زمانِ بلوغ تابستان بود! به‌شهر برگشتم دوباره چشمانم به‌شوق دیدارت، بیقرار می‌گشتند؛ می‌دیدم این زیاد است آنگونه محو تو بودم که می‌گفتم این همان تار مویی است که از هزار زلف مجعد گیراتر است! می‌پرسیدم این جشن چگونه به‌پا شد؟ کدام دست گهواره‌ی این شهر را که به‌باور من دیری‌است یتیم مانده را تکان داده است؟ کدام ابرِ معجزه آغوشِ بی‌‌کرانش را بر این شهرِ از رونق افتاده و گَردآلود باز کرده است ؟ هوا دم کرده بود و تاب نفس کشیدن نداشتم تپش‌های نگاهم بی‌اجازه می‌ماندند بر تو که چشم‌های زلالت را بی‌غرور نذر می‌کردی! تویی که از تبار گیاهان پاک و باکره‌ای و تزویر هیچ عطری هوای پاکت را به‌خود نیالوده‌ست و آبشاره‌ی استغنای گیسوانت را به‌ شهرهای تهی، بی‌دریغ بخشیدی و آسمان یکدست شب را با درخشش چشمت ستاره‌باران کردی شگرف‌تر آن بود که در کشاکش بخشایش و بکارتِ مریم‌واره‌ای که میراثت بود به‌‌خویش نمی‌لرزیدی و ساعتی حتی جانب سخاوت را فروگذار نکردی و باز هم چه غفلتی کردم ؟ دوباره بند هزارباره‌ی حرف‌های نه‌تویم تو را ز یادم برد تو را و سادگی‌ات را زبان ناپاکم بعید میدانم که در خورت باشد