امشب فک کنم عواطفم به اوجش رسیده بود چون داشتم برا اینکه میخوایم از پیش ایلیا بریم و عمهام زنگ زد دانشگاهمو تبریک گفت گریه میکردمم(:
بعضی وقتا حس میکنم ناخواسته دارم اون حسِ دوستنداشتنی بودنی که همیشه تجربهاش کردم رو باعث میشم دیگران هم تجربهاش کنن.
جِنابِ او +:
تا حدی غمم گینه که هر لحظه امکان داره از رشتم منصرف بشم و باشم برم همکلاسی یلدا بشممم):
با اجازت میخوام یه طومار بنویسم تو چنلت
"کاش میتونستم دوباره سرکلاس کنارت بشینم، کاش میتونستم دوباره صبح به صبح بیام تو راهرو کنار تو و بقیه دوستامون حرف بزنیم و به چاک دیوارای مدرسه ام بخندیم، کاش میشد دوباره هر زنگ تفریح با صدای زنگ براتون مسخره بازی دربیارم و با اصرارتون پاشیم بریم تو حیاط، کاش میتونستم یبار دیگم تجربه بلندبلند صحبت کردنای سر صبح زیزی و خندیدنای ریز ریز دم گوش همدیگه و داشته باشم، خیلی حیفه که همه اون مکان وجود داره اما ما آدماش حالا هرکدوممون یگوشه مشغول یه کار متفاوت و دور از همدیگهایم و این حتی آخرش هم نیست، هنوز ممکنه تغییرات زیادی پیش رومون باشه و من فکر کنم هرروز قراره بیشتر و بیشتر دلتنگ تو و همه دوستامون بشم:)"
جِنابِ او +:
با اجازت میخوام یه طومار بنویسم تو چنلت "کاش میتونستم دوباره سرکلاس کنارت بشینم، کاش میتونستم دوبار
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا