eitaa logo
🚩خطِ روایت☫سمیرا چوبداری☫
254 دنبال‌کننده
173 عکس
59 ویدیو
0 فایل
سِــلاح من چیزی‌ست که خُـــــدا به آن قسم خورده ༻وَالـقَـــلَـمِ وَ ما یَسـطُـــرون༻ در جنگِ روایتها، می‌نويسم. حق را،عشق را،وطن را 🇮🇷🇵🇸 #سمیرا_چوبداری #خط_روایت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بیست سالم بود که نشستم پشت صندلی همین کلاس. صندلی ردیف جلو... آنقدر پر شور و انرژی بودم که، کلاس را روی سرم می‌گذاشتم. نشاط درس خواندن بود یا معاشرت با رفقای خوب و زلال یا هم‌نفس شدن با اساتید خوب و به دردبخور، هرچه بود شادی از سر و کولم بالا می‌رفت. رشته ریاضی خوانده‌ی دیفرانسیل و انتگرال بلعیده‌ای بودم که حالا طلبه شده بود. طلایی ترین روزها را داشتم. بالا و پایین و تلخ و شیرین هم زیاد بود. توی همین حوزه شیرینی عروسی‌ام را پخش کردم. و توی همین حوزه بودم که خبر مادر شدنم را به رفقا دادم. اما بعد از آمدن پسرها، انتخاب من مادری بود. گفتم درس همیشه هست. اما کودکی پسرهایم حالا هست و فردا نه. من ماندم و مادری ... حالا بعد از گذشت چندسال از آن روزها، وقتی پسرها راهی مدرسه می‌شوند من هم کیف و کتاب برمیدارم و می‌نشینم سر کلاس. چای میخورم و نور می‌شنوم و واحدهای مانده را پاس میکنم چند واحد هم همدلی چند واحد هم آرامش چند واحد هم جوش و خروش می‌خوانم و یاد ایام گذشته میکنم جای رفقایم خالیست... هنوز هم از گوشه کنار حوزه صدای بحث و درس و خنده‌هایشان می‌آید. آنها هم زیر همین آسمان گوشه‌ای در کنار نگاه خدا خدمت به خلق می‌کنند و من چقدر خوشحالم از داشتن‌شان... بماند به یادگار از بازگشت به حوزه و ایام طلبگی .... @khate_Revayat
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای آنکه به پیمان‌هایت وفاداری؛ مرا از خودم خلاص کن 💔 @khate_Revayat
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دنیای عجیبی‌ست تو را آنقدر زمین می‌زند که زخم برداری خوب که در گرماگرم سختی‌ها شعله‌ور شدی، پخته می‌شوی آنوقت نه نگاه بدخواهان نه رفتار کینه‌توزان نه ترکش‌های بد دلان هیچکدام در تو اثرگذار نمی‌شود روح تو بزرگ می‌شود و خار و خاشاک ریز و ناچیز زخمی‌ات نمی‌کند اما برای رسیدن به این مرحله، باید به آتش بیفتی شعله‌ور شوی شاید هم بسوزی اما روحت مثل ققنوسی از خاکستر بلند می‌شود آنوقت قَدِ نگاه بددلان و کینه‌توزان و سیاه‌رویان به بلندای بال پروازت نخواهد رسید برای پرواز، صبوری کن آسمان نزدیک است.... 🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧 @khate_Revayat
سال ۹۴ مامان جانم راهی حج واجب شد. وصیت مادربزرگم بود که اگر نشد برود ، مامان من نائبش باشد. مامان رفت و هر روز عکس و فیلم میفرستاد و دلم بدجوری پرپر می‌زد. تا اینکه خبر رسید حجاج در سرزمین منا با لب تشنه، با لباس احرام و مظلومانه در خیابانی که آنها را به آغوش خدا رساند، شهید شدند. اینکه به من چه گذشت بماند... اینکه در آن واویلا پدربزرگم هم زیر دست و پا بود و با کمک اطرافیان نجات یافت بماند همه‌اش فکر میکردم خانواده‌ی شهدا چه می‌کشند تا اینکه کتاب خیابان ۲۰۴ را خواندم. بعد از آن دختر یکی از شهدا زندگی پدر شهیدش را نوشت و تازه فهمیدم سفیر ایران در آن مراسم شهید شد. و حالا سفیر ما در بهشت است. این جانماز دیروز از طرف خانواده شهید به دستم رسید. آن مثلث سفیدی که با تسبیح قابش کردم یک تکه نور است وسط روزهای تاریک من.... وقتی حسابی دلم شکسته بود به دستم رسید. قصه این است که لباس عربی شهید آقایی پور توسط دخترش به این جانمازها دوخته می‌شود. و می‌آید که نور بپاشد به روزگار آدم‌ها درست شبیه بارانی که به زمین خشک می‌رسد شبیه چراغی در دل شب شبیه نسیمی میان دشت خلاصه که این جانماز فانوس شبهای من خواهد بود. سجده بر پیراهن یک‌حاجیِ شهیدِ مهاجرُ الی الله رزق طیبی بود که به لطف خدا نصیب حالم شد. از این به بعد من هم یکی از دخترهای بابانفسی هستم. به امید دیدارش.... @khate_Revayat ممنونم دخترِ شهیدِ الله♡ @mahlimaan
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دلم برای نیمه شبهایی که نوبت شیفت حرم بود تنگ است. سه ساعت وقت استراحت بود. از حرم برمی‌گشتیم. شام می‌خوردیم و میخوابیدیم. البته اگر خواب به چشممان می‌آمد! هربار که سر روی متکا میگذاشتم، صدای همهمه زائران توی گوشم می‌پیچید. عطری که با آن ضریح را می‌شُستم به مشامم می‌رسید. با خودم فکر میکردم که چطور شده که اینجا هستم. تنها یک در با حرم فاصله داشتم و در انتظار بودم که ساعت ۱بامداد بشود و سر پُستم حاضر شوم. دلم برای آن یک هفته خادمی سامرا تنگ است. دلم پُر است. کاش میشد برای چند روز بروم سامرا توی خانه‌ای که شش دانگ به اسم امام مهدی‌ست زندگی کنم. چند روزی،روی فرش‌هایی که او قدم گذاشته‌ راه بروم. در سکوت حرم غرق شوم و نگران هیچ چیز نباشم بار هیچ مسئولیتی روی شانه‌هایم نباشد کاش میشد میترسم درون گرداب غم‌ها غرق شوم و حرم را نبینم آن یک هفته خادمی، کاری کرد که قلبم تا ابد گوشه‌ی ضریح شش‌گوشه بماند حرم را جارو کند فرش‌ها را جابجا کند و عطر بپاشد روی پنجره‌های ضریح و پَر به دست صورت زائران را نوازش کند قلب من آنجاست قلب من خادم آنجاست و چقدر سخت است روزگار آدمی که قلبش جایی دیگر زندگی می‌کند! @khate_Revayat
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩خطِ روایت☫سمیرا چوبداری☫
🌧🌻 خدا حواسش هست خدایِ شنوایِ آه‌های از دل برآمده خدایِ بینایِ شکستگی دل‌ها
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا