#تبادل_اسرا
روز آخر #اسارت، یک نماینده از صلیب سرخ و یک سرگرد عراقی با همراهانشون از روی لیست، تک تک بچه ها را صدا میزدند و سوال میکردند، "میخوای #پناهنده بشی یا بروی ایران"؟.
نوبت من که شد، نماینده صلیب سوال کرد میخوای بری ایران یا پناهنده بشی، گفتم سیدی میخوام پناهنده بشم.
(آن زمان عراق بتازگی کشور #کویت را اشغال کرده بود). گروهبانهای عراقی جاسم و فاروق خوشحال شدند، گفتن کدام کشور میخوای بری؟
من هم به #انگلیسی و #عربی گفتم کشور کویت!😂
جاسم چنان دادی زد گفت قشمر "کویت صار محافظه سته عش عراق"
یعنی کویت استان شانزدهم عراق شده!!
بعد متوجه شد مسخره کردم گفت "یا الله عیسی روح ایران"
من هم خندیدم گفتم فامن الله
#عیسی_سرداری
👈سوالات و پیشنهادات
@Ganjineh_Esarat
@khaterate_azadegan
#پناهندگی_به_منافقین
خدا رحمت کنه بهروز طاهر خانی را..
یک روز از بلندگوی اردوگاه اسم بهروز را خوندند و او بدو رفت طرف مقر.
بعد از ده دقیقه برگشت، پرسیدم چه کارت داشتند گفت یکی از همسایه های ما آمده وبه منافقین پیوسته و نامه نوشته و از من خواسته که به منافقین بپیوندم. ملازم کریم(افسر عراقی) نامه را برایم خواند وگفت نیم ساعت وقت میدهم تا فکر کنی وجواب بدهی حالا میخوام باشما مشورت کنم که جواب ملازم کریم را چه بدهم نظر شما چیه؟
گفتم اگه دوباره صدات کرد بگو من دلم برای خانواده ام تنگ شده و از غربت خسته شدم میخواهم به ایران بر گردم.
گفت اگر قانع نشد چه بگویم؟
گفتم تحمل کتک خوردن داری گفت البته که دارم گفتم اگر بااین حرفها کوتاه نیامد بگو من یک تار موی سفید ّبابام را به کل کشورهای عربی نمی دهم با این حرف شاید کتک بخوری ولی ملازم از شما نا امید خواهد شد.
ماهنوز مشغول صحبت بودیم که دوباره از بلند گو صدایش کردند. رفت ولی خیلی زود برگشت پرسیدم چه شد گفت هیچی، آخری را اول گفتم ؛پرسیدم یعنی چی گفت وقتی وارد اتاق شدم ملازم گفت، ها بهروز فکرهاتو کردی میری پیش دوستت وبه #مجاهدین (منافقین) ملحق میشی یانه؟
گفتم بلی فکر کردم باید بگویم که من نمیروم و می خواهم به ایران بر گردم. من یک تار موی سفید پدرم را به همه #کشورهای_عربی نمیدهم.. ملازم وقتی این حرف را شنید درحالی که از غیظ داشت منفجر میشد ازپشت میزش بلند شد و دنبالم کردم و گفت حالا آنقدر خاک به سر کشور های عربی شده است که تو قشمر با یک تار موی پدرت عوض نمی کنی!
من هم پا بفرار گذاشتم و از مقر زدم بیرون بدون این که یک سیلی بخورم.
😄😄
نثار روحش الفاتحه مع الصلوات
#علی_علیدوست (قزوینی)
👈سوالات و پیشنهادات
@Ganjineh_Esarat
@khaterate_azadegan
#مقاومتی
🔹#چهار_برادر در #اسارت
آنها ۴ برادر غیر نظامی اهل #کرمانشاه بودند که همگی اول جنگ و در تاریخهای متفاوت #اسیر شده بودند. برادران_آقایی را میگم.
اولین روزهای جنگ یعنی دوم مهر ماه سال ۵۹، اکبر و جعفر با همدیگر اسیر و پس از یکهفته بازجویی و شکنجه، آنها را آوردند به زندان فیضلیه، اطراف بغداد.
من در همون زندان با آنها آشنا شدم.
آن دو از اسارت برادر دیگرشان، باقر هم خبر داشتند ولی از اسارت یحیی، برادر چهارم خبر نداشتند.
پنج ماه تمام، با اعمال شاقه در آن زندان بودیم. یادم می آید اولین تاتر اسارت را با امکانات بسیار محدود در همان زندان مرحوم جعفر، نوشته و اجرا کردند.
بالاخره ما را از زندان به ایستگاه راه آهن و سپس به شهر #موصل منتقل کردند.
در ایستگاه راه آهن یک سالن مخصوصی بود برای نگهداری موقت اسرا، که مطالب و #یادگاری اسرای قبلی روی دیوارهای آن نوشته شده بود. در بین مطالب، دومطلب قابل توجه بود.
اول اسیری با ذغال نوشته بود
"یریدون لیطفئو نورالله بافواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون"
این آیه در آن ظلمت کده اسارت پرتو افشانی می کرد و بسیار امید بخش بود.
یاداشت دوم، نوشته یحیی آقایی بود که خبر از اسارت خود داده بود. یادم نیست اکبر بود یا مرحوم جعفر، گفت علی آقا برادر دیگر ما یحیی هم اسیر شده، حالا شدیم چهار برادر در اسارت.
به موصل یک آمدیم، باقر را قبل از ما آورده بودند #اردوگاه_موصل_یک.
و بعد مدتی با تقاضا از #صلیب_سرخ یحیی را نیز از #اردوگاه_رمادیه به اردوگاه ما آوردند.
حالا #چهار_برادر دورهم جمع شدند و همه ده سال اسارت را با هم بودیم مدت کمی هم در یک آسایشگاه بودیم و تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم ولی ما و دیگران فقط به فکر شرایط خودمان بودیم و هیچ وقت متوجه نشدیم که این آقایان از این که شاهد اسارت عزیزان خود هستند چقدر معذب بودند. و این یک طرف قصه بود از طرف دیگر پدر و مادر این عزیزان بودند که با تجاوز بعثی ها خانه و زندگی خود را از دست داده و بعنوان آواره جنگی در کرمانشاه سکنی گزیده بودند.
نامه ها توسط #صلیب_سرخ بین اسرا و خانو اده ها رفت و آمد داشت. از بین آنها فقط آقا جعفر، متاهل بود و یک دختر داشت و عکس های این دختر کوچولو، باعث آرامش #چهار_برادر بود. در نامه ها فقط خبرهای خوش را می نوشتند.
اما در غیبت #برادان_آقایی در تاریخ ۲۰ اسفند سال شصت سه، هواپیماهای جنگی عراق #کرمانشاه را بمباران، و پدر بزرگوار این عزیزان شهید محمد آقایی در این بمباران #شهید می شود، و از این به بعد مادر به تنهایی بار سنگین زندگی و فراق فرزندان را بدوش کشید.
در ۲۶ مرداد سال شصت نه، با همدیگر #آزاد شدیم ولی هنوز برادران آقائی از شهادت پدر خبر ندارند.
در #مرز_خسروی همشهریان، خبر شهادت پدر را به آنها می دهند و آنها ایام قرنطینه را با داغ پدر سپری کردند
واز طرف دیگر به مادر خبر دادند که عزیزانت آزاد شده و بزودی به دیدار شما، خواهند آمد.
متاسفانه قلب مادر طاقت نیاورده و با شنیدن خبر آزادی عزیزانش، دچار عارضه ایست قلبی و وقتی برادران به خانه می رسند دیگر مادر هم عروج کرده بود.
روح پدران و مادران رنج هجران عزیزان کشیده، شاد.
#علی_علیدوست (قزوینی)
👈لطفا با معرفی کانال ما به دوستان و گروههای ایتا، در اشاعه فرهنگ ایثار و مقاومت سهیم شوید..
❓سوالات و پیشنهادات
@Ganjineh_Esarat
✍روایت خاطرات
@Khaterat_Revaiat
📌کانال ناگفته هایی از اسارت
@khaterate_azadegan
⁉️ جهت اطلاع: 👇
در آستانه بیست و ششم مرداد ماه سالروز ورود آزادگان سرافراز به میهن اسلامی، کانال خاطرات طنز، فرهنگی، ورزشی و موضوعات متنوع دیگر برای عموم مخاطبین در پیام رسان ایتا راهاندازی شد لطفاً به ما بپیوندید..
👈لطفا با معرفی کانال ما به دوستان و گروههای ایتا، در اشاعه فرهنگ ایثار و مقاومت سهیم شوید..
❓سوالات و پیشنهادات
@Ganjineh_Esarat
✍روایت خاطرات
@Khaterat_Revaiat
📌کانال ناگفته هایی از اسارت
@khaterate_azadegan
#متفرقه
🔹حرس خمینی
بعد از اینکه اسیر شدم، در هر مقر و پایگاهی که من را میبردند، عراقیها سوال میکردند، "انت حرس خمینی" و من هم در جواب، می گفتم بله.
آنها هم با پوتین و قنداق اسلحه به جانم می افتادند.
هر جا سوال می کردند، از طرف من همان جواب قبلی و باز هم کتک و شکنجه!!
یک جا دستها و پاهای مرا از پشت بستند و دو روز تمام به همین حالت نگه داشتند.
روز سوم یک سرباز عراقی که به زبان فارسی مسلط بود از من سوال کرد، پاسدار هستی؟ گفتم نه.
گفت پس چرا دو روزه هرچه از تو سوال میکنند جواب مثبت میدی؟
اینجا بود که من تازه معنای "انت حرس خمینی" یعنی "تو پاسداری؟" را متوجه شدم البته خیلی به قیمت گران 😁
#معزالدین_اصغری
👈لطفا با معرفی کانال ما به دوستان و گروههای ایتا، در اشاعه فرهنگ #ایثار و #مقاومت سهیم شوید..
❓سوالات و پیشنهادات
@Ganjineh_Esarat
✍روایت خاطرات
@Khaterat_Revaiat
📌کانال ناگفته هایی از اسارت
@khaterate_azadegan
28.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این هم فضای #اردوگاه_موصل_یک ، بزرگترین #اردوگاه_عراق در زمان #جنگ_تحمیلی
👈لطفا با معرفی کانال ما به دوستان و گروههای ایتا، در اشاعه فرهنگ #ایثار و #مقاومت سهیم شوید..
❓سوالات و پیشنهادات
@Ganjineh_Esarat
✍روایت خاطرات
@Khaterat_Revaiat
📌کانال ناگفته هایی از اسارت
@khaterate_azadegan
#فرهنگی
🔹زولبیا و بامیه
#دهه_فجر سال ۶۱ بود.
یک روز، مرحوم #جوانی آمد پیش من و گفت، می خواهیم برای شب ۲۲ بهمن برای کل اردوگاه زولبیا و بامیه درست کنیم!
با تعجب نگاهش کردم گفتم چی؟ گفت، همین که گفتم.
پرسیدم چطوری؟ با چی؟ کجا؟
گفت #اصغر_آخوندی، قناده و استاد این کار.
پرسیدم، موادش را از کجا می آورید؟ گفت، روغن و شیر از حانوت می گیریم و آرد هم از ادوارد (آزاده مسیحی).
ادوارد، یک گونی آرد برای کریسمس خریده یه مقدار مصرف کرده و بقیه اش موجوده.
گفتم، کجا می خواهید بپزید؟
گفت، داخل حمام اتاق ۴ روی بخاری علاء الدین.
گفتم، این کار خطرناکیه و ممکنه باعث درد سر بشه، حتما با ارشد اردوگاه (#آقای_گودرزی) هماهنگ کنید.
گفتند پناه بر خدا، ما قصدمان اینه که #اسرا شب #۲۲_بهمن یه شیرینی بخورند، خدا کمک می کند.
دو روز بعد دوباره همدیگر را دیدیم. اینبار دست پر آمده بودند، چند عدد #بامیه داخل یه دستمال توی جیبش بود. نمونه پخته بودند، یکی را به من داد و گفت چندتاش را ببرم ارشد اردوگاه تست کنه.
بالاخره پخت زولبیا در حمام اتاق ۴ شروع شد نمی دونم چند روز طول کشید و با چه زحمتی! ولی برای شب ۲۲ بهمن آماده شد.
جمعیت اردوگاه با ۴۰۰ نفر جدید الورود، ۱۶۰۰ نفر میشد، در ۱۴ آسایشگاه.
به فضل خدا شب ۲۲ بهمن، به هر آسایشگاه یک تشت پر زولبیا و بامیه دادند و همه اسرا موافق و مخالف نظام، نوش جان کردند.
عجیب این که آب از آب تکان نخورد و به عراقی ها خبر نرسید و چه کار بزرگ و با عظمتی فرهنگی و روحیه بخش با همت مرحوم جوانی و دیگر دوستان انجام شد.
انشالله ما قدر دان زحمات #خادمین_اسارت باشیم و همه ایشان در دو دنیا ماجور باشند.
راوی #علی_علیدوست (قزوینی)
👈لطفا با معرفی کانال ما به دوستان و گروههای ایتا، در اشاعه فرهنگ ایثار و مقاومت سهیم شوید..
❓سوالات و پیشنهادات
@Ganjineh_Esarat
✍روایت خاطرات
@Khaterat_Revaiat
📌کانال ناگفته هایی از اسارت
@khaterate_azadegan
‼️ قابل توجه
پیرو سوال دوستی در خصوصی برای تایپ سریع متون،
اولا، هر کاری مشکلات خودش را داره مخصوصاً تهیه محتوا و مدیریت یک کانال.
ثانیا، استفاده از تجربیات دیگران برای کاربری گوشیهای هوشمند، امکانات پیام رسانها، و امکانات گوگل، قطعاً زمینه ای فراهم میکنه که این مشکلات را تسهیل میکنه.
انشالله سعی میکنیم در ادامه مطالب کانال، با استمداد از تجربیات و اطلاعات مخاطبین عزیز، تجربیات خود و دیگران را برای ارتقای توانمندیها در ایتا و یا دیگر پیام رسانها به اشتراک بگذاریم.
❓سوالات و پیشنهادات
@Ganjineh_Esarat
✍روایت خاطرات
@Khaterat_Revaiat
📌کانال ناگفته هایی از اسارت
@khaterate_azadegan
❓سوالات و پیشنهادات
@Ganjineh_Esarat
✍روایت خاطرات
@Khaterat_Revaiat
📌کانال ناگفته هایی از اسارت
@khaterate_azadegan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📌کانال ناگفته هایی از اسارت
@khaterate_azadegan
8.35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌کانال ناگفته هایی از اسارت
@khaterate_azadegan
12.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌کانال ناگفته هایی از اسارت
@khaterate_azadegan