🔸از هلهله تا سکوت باران
تا نزدیک ظهر مشغول جمع و جور کردن و بدو بدو بودم. دور خودم میچرخیدم، وقت زیادی نداشتم و کمکم باید از خانه بیرون میزدم. تا جمع شدن بقیه رفقا بالاخره من هم حاضر شدم.
بعد از کلی سلام و احوالپرسی، نگاهم به پتوهایی گره خورد که در دستان بعضی دیده میشد. با خودم گفتم: "حالا چه کسی حوصله دارد با خودش پتو به اینطرف و آنطرف ببرد؟" در همین افکار بودم که خواهرم با پتوی کوچکی در دست جلوی چشمانم ظاهر شد.
گفتم: «پَتو؟! میتَنیم بوبَریم؟ بارمو سَنگین موشَه...». گفت: «هواشیناسی گوفتَه یَخَه، اونجی کی رَفتیم اوسَه موفامی!»
"باشه"ای گفتم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
وقتی اتوبوس رسید، همه یکبهیک روی صندلیها نشستیم و با فرستادن صلوات محمدیپسند، روانه شدیم. ترافیک باعث شد دیرتر از زمان مقرر به مقصد برسیم.
پیادهروی بعد از مدتها نشستن پیشنهاد خوبی بود. با زحمت وسایل را در دست گرفتم و قدم زنان دل به راه دادم، چراغانی مسیر و صدای شادمانههایی که به گوش میرسید، حال و هوای دلنشینی را ایجاد کرده بود. هوا هم تقریباً شبیه دلم ابری بود؛ هر دو میخواستیم بباریم و خالی شویم، اما زمان مناسبش را پیدا نمیکردیم.
با انبوهی از ازدحام جمعیت روبرو بودم و پس از تلاشهای بسیار، بالاخره جای کوچکی در ایوان پیدا کردیم. پتویی که با زحمت و کلی غر زدن آورده بودیم، حالا به دردمان میخورد. گرم و امنیتبخش بود. اگر نبود، حتماً سرما اذیتمان میکرد. چه میدانم، شاید هم پتو، مثل من، دلش میخواست آن شب جمکران باشد و آمده بود تا زیارتی از جنس انتظار را تجربه کند.
عطرِ نرگسِ مخصوص
چندی بعد، دختری همسنوسال خودم با لباسهایی خیس از میان جمعیت آمد و در نزدیکی من جایی برای نشستن پیدا کرد. دستهگلی زیبا از گل نرگس در دستان سرد و قرمزش بود. با ذوق گفتم: «میتونم گلت رو بو کنم؟ من گلِنرگس رو خیلی دوست دارم.» ذوقم را که دید، لبخندی گوشه لبش نشست و گفت: «آره، چرا که نه.» دسته گل را به سمتم گرفت. ساقههای گل را بین دستانم فشردم و سرم را به سمتش بردم تا بو کنم. از ته دل "آخیش"ی گفتم. مطمئن بودم که بوی بهشت میداد؛ بویی از جنس امید، بویی که دل و جان را جلا میبخشید.
صدای دست و هلهله همراه با مولودیخوانی سیدرضا نریمانی شروع شد. صدا به صدا نمیرسید. در میان هلهلهها، صدایی بلند اما از نزدیک شنیدم: «ببخشید، نه نمیتونم بدم. لازمش دارم. آخه میخوام بدم به پلیسها.» کنجکاو شدم. سرم را چرخاندم. همان دختری بود که گلش را برای چند لحظهای گرفته بودم. با گلهایش کنار ستون ایستاده بود و هرکسی اگر از او شاخهای میخواست، قبول نمیکرد و میگفت: «من گلهایم را میخواهم، فقط به پلیسها بدهم.»
میدانستم برای چه این کار را میکند. همین دو سه هفته پیش بود که بسیاری از جوانان فداکار این مملکت، جانشان را کف دستشان گرفتند و رفتند وسط میدان. چقدر کارش ارزشمند بود و چقدر دلم میخواست تا من هم همراهیش کنم.
این جشنها برای من آقا نمیشود
دوست داشتم غرق در دنیای خودم باشم. دلم طاقت نیاورد، کفشهایم را پوشیدم و به بیرون از ایوان رفتم. زیر باران آرام آرام قدم زدم. خیس شده بودم، اما برایم اهمیتی نداشت. هلهله و نورافشانیها همچنان ادامه دار بود. همه چیز خوب به نظر میرسید، اما خلا خاصی احساس میکردم که باعث میشد هر چیزی دلگیر باشد. راه زیادی آمده بودم؛ حالا سوالی که از خودم میپرسیدم این بود: "برای که و برای چه آمدهام؟" آمدهام مضطر باشم و بگویم: "آقا! روی ما هم حساب کن؟" یا آنقدر در جشن ولادتش سرمست شادی باشم که یادم برود خودِ مولود حضور ندارد؟
پیچیدن نوای دعای فرج در سراسر مسجد، افکارم را درهم شکست. حالا هم آسمانِ شبِ نیمهی شعبان میبارید و هم من... .
✍🏻 بهاره رضایی
@khatoon_af
بسم الله الرحمن الرحیم
مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ.
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
آن خبر کذب
حوالی ۱۰ صبح طبق روزهای معمول هفته سرکار،مشغول بودم. در همین حین از طرف دوستم دینگ پیامک آمد. در جواب پیامکم جوابی داد بیمربوط: اسرائیل حمله کرد!
من در پی جوابم بودم، اما
در این جمله مبهم، پیدا نکردم. گفتم: چی؟
- یه ۴۵ دقیقه پیش به ايران حمله کردند.
وارد کانالهای خبری شدم. درست است. انگار اسرائیل شروع کرده، اما ما باید تمامش کنیم. شهر شلوغ شده بود، یک عده به فکر غدای شب وروز شان در صف های مواد غذایی ایستاده بودند، یکی عده دیگر ازخانه آمده بودند با نیت حضور در میدان. حتی با پای لنگان وجراحت دیدهاش. اسمش سادات خانم بود. کارش همین بود در روزای سخت به مردم دلداری بدهد و حالشان را خوب کند.
حوالی افطار به مغازه ما آمد، در دل آشوب داشتيم اما نمیتوانستیم ناامید باشیم
همانطورکه همیشه رهبرمان میگفتند
امیدوار باشید. اسرائیل نابود خواهد شد.
جلوی در مغازه شيشهای ما ایستاده بود از چهرهاش نگرانی را میشد فهمید. سادات خانم به شوخی گفت: بیا داخل بخر، کسی امشب نمیاد. نگران پسرش بود. مادر سرباز ۲۳سالهای که پسرش در دل میدان بود و دخترش در بیمارستان کار میکرد.
قطرههای اشکش بیاختیار میریخت. در دلم میگفتم: بنده خدا، چه حالی دارد. مادران این سربازان چه میکشد! این روزها خدا پشت و پناهتان باشد. دوستم میگفت: «خدا لعنت کنه آن کسانی که میخواستند این روز را ببينند.»
امشب حالم جور دیگری بود. سادات خانم همراه مادرِ سرباز۲۳ ساله رفتند تا کمی باهم حرف بزنند و حالشان بهتر شود. انگار رسالت امروزش این بود که حال آن مادر سرباز را خوب کند. به گوشی دوستم یکی زنگ زد. متوجه شدم پشت گوشی درمورد ترور رهبر حرف میزند. با خودم گفتم لابد باز از این خبرهای کذب پخش شده... . گوشی رو قطع کرد.
خانم عسجدی برای اینکه مطمن شویم خبرکذبیست به دخترش زنگ زد.
- مامان شبکه خبر رو بزن. زیر نویسش رو بخون...
خوب الحمدلله خبر کذب است.در چشمهای دوستم اشک حلقه زده بود. از چشمهایش نگرانی از این خبر کذب را متوجه شدم. اما بین ما سکوت حاکم بود. امشب دوستم مهمان ما بود. افطار ساده هرشبمان را آماده کردیم. با دعا افطار کردیم. اما در دلمان نگرانی از این خبر کذب بود همچنان.
چند ساعت قبلتر، نزدیک شهر از پایگاههای نظامی موشک زده شده بود. ما ذرهای ترس و نگرانی ازجان خود وخانوادهمان نداشتیم.
اما نگران آن خبر کذب بودیم.
شنبه۱۰ اسفند ماه۱۴۰۴
ادامه دارد
✍ حمیده حسینی
@khatoon_af
اصلاً لعنت به تمام قواعد نگارش و اسلوب های نوشتاری که بخواهند این گونه غمم را در کلماتِ رسمی محصور کنند.
اصلاً بیخیال تمام رسمِ و رسومات نویسندگی ،
من میخواهم با قلبم برایت عزاداری کنم نه با کلماتِ قلمم!
امام عزیزم!
هروقت که بلاهای زمینی و آسمانی به سراغمان میآمد؛
هرجا که عزیزی شهید میشد؛
هرجا گرههای سیاسی کور میشد؛
آن روزها که کسی دلمان را میشکست؛
در دینداری کم میآوردیم؛
درس میخواندیم و درس میدادیم؛
هروقت از خودیها، بیگانگان غمگین میشدیم؛
آن وقت که سلیمانی و ابو مهدی المهندس را زدند،
رئیسی و سید نصرالله را شهید کردند،
هروقت که غم، قوتِ غالبِ زندگی مان میشد،
چشم به راه خبرگزاری ها دنبال کلامِ شما میگشتیم!
میگفتیم آقا تا ساعاتی دیگر میآید حرف میزند و آرام میشویم!
میگفتیم آقا تکلیف مان را روشن میکنند!
پر کشیدید!
به همین راحتی!
به همین ناگهانی!
نگفتید تکلیف این امت یتیم چه می شود؟!
نگفتید هنوز قلبشان برای این غم بزرگ، کوچک هست؟!
نگفتید بعد من منتظر کلام چه کسی بمانند؟!
چه کسی تکلیفشان را روشن کند؟!
آقاجان شما که جایتان خوب هست!
وای به حال ما جامانده های تاریخ.
نزد مادر پهلو شکسته یتان از ما شکایت نکنید!
آن وقت که گفتید کمربند دفاع و استقلال را باید از افغانستان تا یمن بست ؛
ما نیز کمر بستیم تا پای خون، مدافع آرمان های امام شهیدمان بایستیم،
به خدا پشتیبان ولایت فقیه خواهیم ماند.
تا وقتی که این انقلاب به انقلاب مهدی(علیه السلام) برسد.
خاطرتان از یادمان نمی رود.
برای مجاهدین جبههی حق دعا کنید.
✍️ زینب صفری
@khatoon_af
جهاد امروز
خبری که دنیا را تاریک و تار ساخت، نه تنها ایران بلکه تمامی مسلمین جهان علیالخصوص شیعیان را داغدار کرد. آری دردی کمی نیست. در این داغ درست است همه یتیم شدیم، داغ داریم ولی نباید گذاشت که خون پدر پایمال شود. نباید، امروز باید همه شیعیان جهان در کنار جمهوری اسلامی بایستند و شعار الله اکبر باید سر دهند.
به همان اندازه که داغ داریم باید بیدار هم باشیم روزهای سخت و سنگینیست اما به حول و قوه الهی از همه اینها عبور خواهیم کرد، چون اسلام و حق همیشه پیروز بوده و هست. هرگز نباید تسلیم ظلم استکبار شد. باید در برابر این ظلم ایستاد تا پای جان. تا آخرین قطره خون! ما شهید ندادیم که تسلیم این یزیدیان زمان شویم.
امروز بزرگترین جهاد ما، حضور در صحنه است. حضور در مساجد و بخصوص تجمعات از هر امری واجبتر است. اگر میخواهیم در این دوره تاریخی شیعه و نظام اسلامی نقش داشته باشیم و خنثیکننده بزرگترین توطئهها علیه نظام و اسلام باشیم؛ خود و خانواده با تمام وجود در مساجد و تجمعات شبانه شرکت کنیم. با پرچم، با روح حماسی و شجاعت... . این تجمعات شبانه تا زمانی که خطر دفع شود باید ادامه پیدا کند.
جهاد ما حضور در صحنه است و همچنان تشویق دیگران بر شرکت. هر کسی جهاد خودش را دارد. این را نگوییم که ما یک نفر هستیم یا بود نبود ما هیچ فرقی ندارد. قطره، قطره است که دریا میشود. اگر ما همین طور در صحنه حضور پیدا کنیم، در این هیچ شکی نیست که دشمن از همین در صحنه بودنِ هاست که میترسد. جهاد هر مسلمان هر شیعه امروز حضور او در صحنه است.
#انتقام_سخت
#اسلام_پیروز_میدان
✍ رحیمه رضایی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
ماه خونین
طبق معمول به روال عادی با صدای دعای سحر ماه رمضان از جا بلند شدم. به برادر شوهرم زنگ زدم تا برای سحری بلند شوند، همینطور مادر شوهرم. همسرم بلند کردم. خودم غذا گرم میکردم. مثل همیشه همسرم گوشی خود را گرفت. نشست شروع کرد به خواندن اخبار. سفره را انداختم، لقمه اول را برداشتم که همسرم گفت:«میگن دختر داماد نوه رهبر را زدن ولی هنوز تایید نشده.»
با عصبانیت گفتم:«تورو خدا گوشی بان زمین! نان خوده بخور. ای گپا نگو. دروغ است ای چیزا... .» بنده خدا گوشی خود را گذاشت زمین.
نان خوردیم. سفره را جمع کردم. طبق معمول رفتم سراغ سجاده خود. نماز میخواندم. هنوز نیم ساعتی به اذان صبح مانده بود. ناگهان با بغضی، همسرم گفت:«رهبر را زدن، گفتم عزیزم اذیت نکن! چی حرفی است میزنی؟ یعنی چه زدن؟ مگه میشه؟ باورم نمیشه دروغه.»
گوشی خود را آورد گفت:«نگاه کن از شبکه خبر هم دارن پخش میکند ما که تلویزیون نداریم نگاه کنیم.»
اصلا باورم نمیشد که چنین چیزی را بپذیرم. رفتم سراغ گوشی خودم، اپلیکشن سروش را باز کردم. یک راس رفتم سر شبکه خبر، دیدم آری 😭😭😭 آنجا دارند چنین خبری را پخش میکند.
همانجا سر سجاده نمیدانم چی شد انگار قلبم از جا کنده شده بود. تصور این صحنه دردناک بود. چه برسد به واقعیت این خبر. همسرم هم گوشهای نشسته بود. بغضاش را داشت قورت میداد ولی من نتوانستم، صدای گریهام بلند شد.
واقعا چنان شوکه شده بودم که اصلا نمیدانستم چه کار کنم. بله را باز کردم. دیدم دخترا پیام گذاشتن داخل گروه. اصلا دلم نمیامد بگم تسلیت دوستان ولی ناگزیر دیگه این حرف را میگفتیم.
آه آه آه از این داغ جانسوز و جبران ناپذیر.
اطلاعیه دستممان رسید. ساعت نه صبح در میدان جهاد تجمعی برگزار میشود. با دوستان قرار گذاشتیم برویم. ساعت هشت نیم راه افتادیم و رفتیم. همه جمع شده بودند با دل پور از خون. با صداهای پور از بغض. همه شعار الله اکبر سر میدادند.
نمیدانم حکمت در چه است ولی ای کاش اینطور نمیشد. همه فقط یک دعا میکنند:
«اللهم عجل لولیک فرج»
✍ رحیمه رضایی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
جنس عزای ما فرق میکند
پریشان خاطر از خواب بیدار شدم. با همان چشمانی که نیمش باز و نیمش بسته بود سری به خبرگزاریها زدم. قلبم با شنیدن خبر شهادت عروس، داماد و نوه حضرت آقا که دیشب تکذیب شده بود مچاله گشت. همدانشگاهیام در گروه نوشته بود آقا شهید شده و ساعت ۵ اعلام میشود. فحشها و ناسزاها روانهاش شد. حقش بود. نوای دلم میگفت عجب آدم وقیحی! این خبرها را از کجا میآورد. خبر حمله به بیت رهبری را همان دیروز پشت گوش انداخته بودم. لقمههای غذا را با اکراه بر دهانم گذاشتم. جو سفرهی سحرمان سنگین بود. نگاهها رویم زوم شده بود. همه چیز برایم مشکوک بود، استودیوی ماه من چرا تغییر کرده؟ موشک خورده یا؟!
یایش را بیجواب گذاشتم. افکار منفی را از خود دور کردم. عقربههای ساعت کشانکشان به سمت ۵ هل داده میشد. جنگ بود میان زمین و زمان! خبر فوری در صفحه تلویزیون بر دیدگانم نقش بست! ماه من چرا قطع شد؟ مجری چرا سیاه پوشیده؟ چرا دارد با بغض حرف میزند؟ و هزار چرای دیگر. زیرنویسِ قرمز رنگِ تلویزیون تیری پرتاب کرد سوی قلبم. شاید هم سوی گوشهایم. کر شدم. کور شدم. دیگر خودم نبودم. من گم شده بودم پشت سنگینی سرم، پشت قلبی که ایستاده بود. پست حقایقی که نمیخواست باور کند. به دنبال مجرایی بودم برای نفس کشیدن و ضربانی برای تپیدن.
صدای شیون و گریه زاری مادر و خواهرم بلند شد. یعنی باید گریه میکردم؟! مزاح میکنند؟ هقهقم بالا گرفت. مانند مارگزیده به خود میپیچیدم. دستانم را حلقه کردم دور گلویم. به رگهایم چنگ زدم. یاد یک ساعت پیش افتادم. در نجوای سحر گلولهگلوله اشک ریخته بودم و از معبودم طلب کرده بودم که آقایمان در صحت و سلامت باشند. یاد دلگرمیهای چند ساعت پیش مادرم افتادم که گفته بود:«دخترم نگران نباش هیچ اتفاقی براشون نمیافته.» که در جوابش با قاطعیت گفته بودم نگران نیستم؛ معلوم است که چیزی نمیشود! یاد شعار برادرم افتادم که در جوابم با همان حالت شوخی و ریشخندیاش فریاد سر داد و گفت:«خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست!»
آری قرار بود خون ناقابلمان را پیشکش قدومش کنیم. قرار بود ما پیشمرگ آقا شویم؛ اما گویا دست سرنوشت پیشی گرفت و آقایمان را با خود برد. گمان نمیکردم روزی را ببینم که زیر بغلم را بگیرند و از طاق آسمان تاریک و زمین سرد حیاط، روانهی خانهام کنند. گمان نمیکردم کمرم خمیده شود؛ اما شد.
بعد از یک ساعت از اذان بلند شدم و سجاده را پهن کردم. حضرت آقا به نماز اول وقت عنایت ویژهای داشتند، باید با تأسی از مولایمان نماز را به تأخیر نمیانداختم. خورشید طلوع کرد. زنده ماندم و اولین روز نبودن آقا را هم دیدم. عزادارن با طبل و سنج، دوقولزنان قلب تکهتکه شدهشان را به خیابانها کشاندند. باید لباس عزایم را بر تن میکردم. جهاد من این بود که خود را به حسینیه شهرک جهاد برساندم. حی علی العزا! حی علی البکاء!
میدان جهاد مملو بود از اشک، آه، ناله و ماتم. زنان مویه میکردند و بر سر و رویشان میزدند. از میان آن جمعیت به دنبال شانهای میگشتم تا مانند ابر بهاری بگریم. الحمدالله یافتم. دست در گردنش انداختم... تکهای از جانم را کنده بودند حالا چطور آرام میگرفت این دل، بیجان حضورش؟
با همان فغان و مصیبت عظمایش خوب یادم بود که این اشکهاو عزاداریها باید سیاسی باشد. اشک سیاسی که ما را به کنش وادار کند. ما را زندهتر بگرداند. باید کاری انجام میدادیم. باید عشق و محبت، خشم و نفرت خویش را به گوش جهانیان میرساندیم. جگرمان آتش گرفت اما ما سربازان سیدعلی هستیم و این اتفاقات که موانع طبیعی رسیدن به قله است؛ هرگز ما را از پای در نخواهد آورد. جنس عزای ما فرق میکند به قول آقایمان عزاداریِ ما هم باید ما را به پیش ببرد. ما بیدارتر از قبل ادامه خواهیم داد. پیروزی از آن ما خواهد بود. هذا ما وعدنا الله و صدق المرسلون.
✍ فاطمه صداقت
@khatoon_af