خاتون | روایت زنان مهاجر
آن خبر کذب
حوالی ۱۰ صبح طبق روزهای معمول هفته سرکار،مشغول بودم. در همین حین از طرف دوستم دینگ پیامک آمد. در جواب پیامکم جوابی داد بیمربوط: اسرائیل حمله کرد!
من در پی جوابم بودم، اما
در این جمله مبهم، پیدا نکردم. گفتم: چی؟
- یه ۴۵ دقیقه پیش به ايران حمله کردند.
وارد کانالهای خبری شدم. درست است. انگار اسرائیل شروع کرده، اما ما باید تمامش کنیم. شهر شلوغ شده بود، یک عده به فکر غدای شب وروز شان در صف های مواد غذایی ایستاده بودند، یکی عده دیگر ازخانه آمده بودند با نیت حضور در میدان. حتی با پای لنگان وجراحت دیدهاش. اسمش سادات خانم بود. کارش همین بود در روزای سخت به مردم دلداری بدهد و حالشان را خوب کند.
حوالی افطار به مغازه ما آمد، در دل آشوب داشتيم اما نمیتوانستیم ناامید باشیم
همانطورکه همیشه رهبرمان میگفتند
امیدوار باشید. اسرائیل نابود خواهد شد.
جلوی در مغازه شيشهای ما ایستاده بود از چهرهاش نگرانی را میشد فهمید. سادات خانم به شوخی گفت: بیا داخل بخر، کسی امشب نمیاد. نگران پسرش بود. مادر سرباز ۲۳سالهای که پسرش در دل میدان بود و دخترش در بیمارستان کار میکرد.
قطرههای اشکش بیاختیار میریخت. در دلم میگفتم: بنده خدا، چه حالی دارد. مادران این سربازان چه میکشد! این روزها خدا پشت و پناهتان باشد. دوستم میگفت: «خدا لعنت کنه آن کسانی که میخواستند این روز را ببينند.»
امشب حالم جور دیگری بود. سادات خانم همراه مادرِ سرباز۲۳ ساله رفتند تا کمی باهم حرف بزنند و حالشان بهتر شود. انگار رسالت امروزش این بود که حال آن مادر سرباز را خوب کند. به گوشی دوستم یکی زنگ زد. متوجه شدم پشت گوشی درمورد ترور رهبر حرف میزند. با خودم گفتم لابد باز از این خبرهای کذب پخش شده... . گوشی رو قطع کرد.
خانم عسجدی برای اینکه مطمن شویم خبرکذبیست به دخترش زنگ زد.
- مامان شبکه خبر رو بزن. زیر نویسش رو بخون...
خوب الحمدلله خبر کذب است.در چشمهای دوستم اشک حلقه زده بود. از چشمهایش نگرانی از این خبر کذب را متوجه شدم. اما بین ما سکوت حاکم بود. امشب دوستم مهمان ما بود. افطار ساده هرشبمان را آماده کردیم. با دعا افطار کردیم. اما در دلمان نگرانی از این خبر کذب بود همچنان.
چند ساعت قبلتر، نزدیک شهر از پایگاههای نظامی موشک زده شده بود. ما ذرهای ترس و نگرانی ازجان خود وخانوادهمان نداشتیم.
اما نگران آن خبر کذب بودیم.
شنبه۱۰ اسفند ماه۱۴۰۴
ادامه دارد
✍ حمیده حسینی
@khatoon_af
اصلاً لعنت به تمام قواعد نگارش و اسلوب های نوشتاری که بخواهند این گونه غمم را در کلماتِ رسمی محصور کنند.
اصلاً بیخیال تمام رسمِ و رسومات نویسندگی ،
من میخواهم با قلبم برایت عزاداری کنم نه با کلماتِ قلمم!
امام عزیزم!
هروقت که بلاهای زمینی و آسمانی به سراغمان میآمد؛
هرجا که عزیزی شهید میشد؛
هرجا گرههای سیاسی کور میشد؛
آن روزها که کسی دلمان را میشکست؛
در دینداری کم میآوردیم؛
درس میخواندیم و درس میدادیم؛
هروقت از خودیها، بیگانگان غمگین میشدیم؛
آن وقت که سلیمانی و ابو مهدی المهندس را زدند،
رئیسی و سید نصرالله را شهید کردند،
هروقت که غم، قوتِ غالبِ زندگی مان میشد،
چشم به راه خبرگزاری ها دنبال کلامِ شما میگشتیم!
میگفتیم آقا تا ساعاتی دیگر میآید حرف میزند و آرام میشویم!
میگفتیم آقا تکلیف مان را روشن میکنند!
پر کشیدید!
به همین راحتی!
به همین ناگهانی!
نگفتید تکلیف این امت یتیم چه می شود؟!
نگفتید هنوز قلبشان برای این غم بزرگ، کوچک هست؟!
نگفتید بعد من منتظر کلام چه کسی بمانند؟!
چه کسی تکلیفشان را روشن کند؟!
آقاجان شما که جایتان خوب هست!
وای به حال ما جامانده های تاریخ.
نزد مادر پهلو شکسته یتان از ما شکایت نکنید!
آن وقت که گفتید کمربند دفاع و استقلال را باید از افغانستان تا یمن بست ؛
ما نیز کمر بستیم تا پای خون، مدافع آرمان های امام شهیدمان بایستیم،
به خدا پشتیبان ولایت فقیه خواهیم ماند.
تا وقتی که این انقلاب به انقلاب مهدی(علیه السلام) برسد.
خاطرتان از یادمان نمی رود.
برای مجاهدین جبههی حق دعا کنید.
✍️ زینب صفری
@khatoon_af
جهاد امروز
خبری که دنیا را تاریک و تار ساخت، نه تنها ایران بلکه تمامی مسلمین جهان علیالخصوص شیعیان را داغدار کرد. آری دردی کمی نیست. در این داغ درست است همه یتیم شدیم، داغ داریم ولی نباید گذاشت که خون پدر پایمال شود. نباید، امروز باید همه شیعیان جهان در کنار جمهوری اسلامی بایستند و شعار الله اکبر باید سر دهند.
به همان اندازه که داغ داریم باید بیدار هم باشیم روزهای سخت و سنگینیست اما به حول و قوه الهی از همه اینها عبور خواهیم کرد، چون اسلام و حق همیشه پیروز بوده و هست. هرگز نباید تسلیم ظلم استکبار شد. باید در برابر این ظلم ایستاد تا پای جان. تا آخرین قطره خون! ما شهید ندادیم که تسلیم این یزیدیان زمان شویم.
امروز بزرگترین جهاد ما، حضور در صحنه است. حضور در مساجد و بخصوص تجمعات از هر امری واجبتر است. اگر میخواهیم در این دوره تاریخی شیعه و نظام اسلامی نقش داشته باشیم و خنثیکننده بزرگترین توطئهها علیه نظام و اسلام باشیم؛ خود و خانواده با تمام وجود در مساجد و تجمعات شبانه شرکت کنیم. با پرچم، با روح حماسی و شجاعت... . این تجمعات شبانه تا زمانی که خطر دفع شود باید ادامه پیدا کند.
جهاد ما حضور در صحنه است و همچنان تشویق دیگران بر شرکت. هر کسی جهاد خودش را دارد. این را نگوییم که ما یک نفر هستیم یا بود نبود ما هیچ فرقی ندارد. قطره، قطره است که دریا میشود. اگر ما همین طور در صحنه حضور پیدا کنیم، در این هیچ شکی نیست که دشمن از همین در صحنه بودنِ هاست که میترسد. جهاد هر مسلمان هر شیعه امروز حضور او در صحنه است.
#انتقام_سخت
#اسلام_پیروز_میدان
✍ رحیمه رضایی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
ماه خونین
طبق معمول به روال عادی با صدای دعای سحر ماه رمضان از جا بلند شدم. به برادر شوهرم زنگ زدم تا برای سحری بلند شوند، همینطور مادر شوهرم. همسرم بلند کردم. خودم غذا گرم میکردم. مثل همیشه همسرم گوشی خود را گرفت. نشست شروع کرد به خواندن اخبار. سفره را انداختم، لقمه اول را برداشتم که همسرم گفت:«میگن دختر داماد نوه رهبر را زدن ولی هنوز تایید نشده.»
با عصبانیت گفتم:«تورو خدا گوشی بان زمین! نان خوده بخور. ای گپا نگو. دروغ است ای چیزا... .» بنده خدا گوشی خود را گذاشت زمین.
نان خوردیم. سفره را جمع کردم. طبق معمول رفتم سراغ سجاده خود. نماز میخواندم. هنوز نیم ساعتی به اذان صبح مانده بود. ناگهان با بغضی، همسرم گفت:«رهبر را زدن، گفتم عزیزم اذیت نکن! چی حرفی است میزنی؟ یعنی چه زدن؟ مگه میشه؟ باورم نمیشه دروغه.»
گوشی خود را آورد گفت:«نگاه کن از شبکه خبر هم دارن پخش میکند ما که تلویزیون نداریم نگاه کنیم.»
اصلا باورم نمیشد که چنین چیزی را بپذیرم. رفتم سراغ گوشی خودم، اپلیکشن سروش را باز کردم. یک راس رفتم سر شبکه خبر، دیدم آری 😭😭😭 آنجا دارند چنین خبری را پخش میکند.
همانجا سر سجاده نمیدانم چی شد انگار قلبم از جا کنده شده بود. تصور این صحنه دردناک بود. چه برسد به واقعیت این خبر. همسرم هم گوشهای نشسته بود. بغضاش را داشت قورت میداد ولی من نتوانستم، صدای گریهام بلند شد.
واقعا چنان شوکه شده بودم که اصلا نمیدانستم چه کار کنم. بله را باز کردم. دیدم دخترا پیام گذاشتن داخل گروه. اصلا دلم نمیامد بگم تسلیت دوستان ولی ناگزیر دیگه این حرف را میگفتیم.
آه آه آه از این داغ جانسوز و جبران ناپذیر.
اطلاعیه دستممان رسید. ساعت نه صبح در میدان جهاد تجمعی برگزار میشود. با دوستان قرار گذاشتیم برویم. ساعت هشت نیم راه افتادیم و رفتیم. همه جمع شده بودند با دل پور از خون. با صداهای پور از بغض. همه شعار الله اکبر سر میدادند.
نمیدانم حکمت در چه است ولی ای کاش اینطور نمیشد. همه فقط یک دعا میکنند:
«اللهم عجل لولیک فرج»
✍ رحیمه رضایی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
جنس عزای ما فرق میکند
پریشان خاطر از خواب بیدار شدم. با همان چشمانی که نیمش باز و نیمش بسته بود سری به خبرگزاریها زدم. قلبم با شنیدن خبر شهادت عروس، داماد و نوه حضرت آقا که دیشب تکذیب شده بود مچاله گشت. همدانشگاهیام در گروه نوشته بود آقا شهید شده و ساعت ۵ اعلام میشود. فحشها و ناسزاها روانهاش شد. حقش بود. نوای دلم میگفت عجب آدم وقیحی! این خبرها را از کجا میآورد. خبر حمله به بیت رهبری را همان دیروز پشت گوش انداخته بودم. لقمههای غذا را با اکراه بر دهانم گذاشتم. جو سفرهی سحرمان سنگین بود. نگاهها رویم زوم شده بود. همه چیز برایم مشکوک بود، استودیوی ماه من چرا تغییر کرده؟ موشک خورده یا؟!
یایش را بیجواب گذاشتم. افکار منفی را از خود دور کردم. عقربههای ساعت کشانکشان به سمت ۵ هل داده میشد. جنگ بود میان زمین و زمان! خبر فوری در صفحه تلویزیون بر دیدگانم نقش بست! ماه من چرا قطع شد؟ مجری چرا سیاه پوشیده؟ چرا دارد با بغض حرف میزند؟ و هزار چرای دیگر. زیرنویسِ قرمز رنگِ تلویزیون تیری پرتاب کرد سوی قلبم. شاید هم سوی گوشهایم. کر شدم. کور شدم. دیگر خودم نبودم. من گم شده بودم پشت سنگینی سرم، پشت قلبی که ایستاده بود. پست حقایقی که نمیخواست باور کند. به دنبال مجرایی بودم برای نفس کشیدن و ضربانی برای تپیدن.
صدای شیون و گریه زاری مادر و خواهرم بلند شد. یعنی باید گریه میکردم؟! مزاح میکنند؟ هقهقم بالا گرفت. مانند مارگزیده به خود میپیچیدم. دستانم را حلقه کردم دور گلویم. به رگهایم چنگ زدم. یاد یک ساعت پیش افتادم. در نجوای سحر گلولهگلوله اشک ریخته بودم و از معبودم طلب کرده بودم که آقایمان در صحت و سلامت باشند. یاد دلگرمیهای چند ساعت پیش مادرم افتادم که گفته بود:«دخترم نگران نباش هیچ اتفاقی براشون نمیافته.» که در جوابش با قاطعیت گفته بودم نگران نیستم؛ معلوم است که چیزی نمیشود! یاد شعار برادرم افتادم که در جوابم با همان حالت شوخی و ریشخندیاش فریاد سر داد و گفت:«خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست!»
آری قرار بود خون ناقابلمان را پیشکش قدومش کنیم. قرار بود ما پیشمرگ آقا شویم؛ اما گویا دست سرنوشت پیشی گرفت و آقایمان را با خود برد. گمان نمیکردم روزی را ببینم که زیر بغلم را بگیرند و از طاق آسمان تاریک و زمین سرد حیاط، روانهی خانهام کنند. گمان نمیکردم کمرم خمیده شود؛ اما شد.
بعد از یک ساعت از اذان بلند شدم و سجاده را پهن کردم. حضرت آقا به نماز اول وقت عنایت ویژهای داشتند، باید با تأسی از مولایمان نماز را به تأخیر نمیانداختم. خورشید طلوع کرد. زنده ماندم و اولین روز نبودن آقا را هم دیدم. عزادارن با طبل و سنج، دوقولزنان قلب تکهتکه شدهشان را به خیابانها کشاندند. باید لباس عزایم را بر تن میکردم. جهاد من این بود که خود را به حسینیه شهرک جهاد برساندم. حی علی العزا! حی علی البکاء!
میدان جهاد مملو بود از اشک، آه، ناله و ماتم. زنان مویه میکردند و بر سر و رویشان میزدند. از میان آن جمعیت به دنبال شانهای میگشتم تا مانند ابر بهاری بگریم. الحمدالله یافتم. دست در گردنش انداختم... تکهای از جانم را کنده بودند حالا چطور آرام میگرفت این دل، بیجان حضورش؟
با همان فغان و مصیبت عظمایش خوب یادم بود که این اشکهاو عزاداریها باید سیاسی باشد. اشک سیاسی که ما را به کنش وادار کند. ما را زندهتر بگرداند. باید کاری انجام میدادیم. باید عشق و محبت، خشم و نفرت خویش را به گوش جهانیان میرساندیم. جگرمان آتش گرفت اما ما سربازان سیدعلی هستیم و این اتفاقات که موانع طبیعی رسیدن به قله است؛ هرگز ما را از پای در نخواهد آورد. جنس عزای ما فرق میکند به قول آقایمان عزاداریِ ما هم باید ما را به پیش ببرد. ما بیدارتر از قبل ادامه خواهیم داد. پیروزی از آن ما خواهد بود. هذا ما وعدنا الله و صدق المرسلون.
✍ فاطمه صداقت
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
ما رأیت إلا جمیلا...
میخواهم برایتان از مردی بنویسم که اگر دربارهاش بنویسم و بنویسید و بنویسند بازهم کم است. مردی که سراسر زندگی پر از افتخارش، چیزی جز جهاد فی سبیل الله نیست؛ به تمام معنا یک رهبر آزاده و باصلابت. حقیقتا که ایشان شمهای از مولای بزرگوارشان آقا امیرالمؤمنین داشتند. چرا که هم حیدریوار زیستند و مبارزه کردند و هم مظلوم و ساده زیست بودند.
آقا جان واقعا خسته نباشید...بالاخره عمری مجاهدت و جنگیدن دربرابر شیاطین داخلی و خارجی توانی مضاعف میخواهد. شما از همان زمان که درمشهد مقدس کلاسهای درس بهپا میکردید تا قدری از کار جهاد تبیین انقلاب را به دست بگیرید و تازمانی که به زاهدان تبعید شدید و حتی طعم شکنجههای زندان ساواک را چشیدید. تا امروز که ۳۷سال عمر باعزتتان را صرف حکومتداری شیعه کردید، چیزی جزء خدمت خالصانه در درگاه خداوندگار خویش نداشتید.
احسنت به این صلابت و هیبت حیدری. چرا که امروز نام شهید سیدعلی خامنهای قطعا کوبندهتر ودلهرهآورتر برای دشمنان ایران و اسلام خواهد بود.
احسنت به وجود پاک شما. چرا که باتمام قدرت همهی این سالها چنان درخت سبز انقلاب را آبیاری کردید که حتی سهمگینترین طوفانها هم نتوانست ریشهاش را تکان دهد. هرچند گهگداری طوفانی به پا میشد ولیکن کافی بود تا شما دهان بازکنید تا همهی نقشههای دشمن نقش بر آب شود.
امروز اگر ایران اسلامی میتواند تا قلب حیفا و تل آویو را موشک باران کند، اگرمیتواند تمام زیرساختهای دشمن خونخوار وکودککش ما را در کشورهای منطقه نشانه بگیرد. همه و همه از مدبربودن و باصلابت بودن شماست.
شمایی که چنان همه چیز را زیبا و بانظم چیدید که حتی باوجود نبودنتان بازهم فرزندانتان بتوانند راهتان را تا نابودی کامل ریشهی ظلم و فساد یعنی آمریکا و اسرائیل ادامه دهند.
آری هرچه مینگرم چیزی جزء زیبایی و قدرت در سیرهی رهبری و انقلاب اسلامی نمیبینم. باشد که راه شهید خامنهای کبیر را تا ظهور منجی بشریت حضرت مهدی(عج) ادامه دهیم. هرچند در فقدان ایشان کمرمان شکست ولیکن باز هم امیدواریم چراکه خدای خامنهای هنوز زنده است... .
و من الله توفیق...🙏🥀
✍ رحیمه احمدی
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
پیشوندِ خطرناک
چشمهایم را باز کردم. نور آشپزخانه بود که به صورتم میخورد؛ فهمیدم وقت سحر است. خواب آشفتهای داشتم. پتو را کنار زدم و تکانی به خودم دادم. با بیحوصلگی سر سفره نشستم. صدای مادرم میآمد که میگفت:
«اودوختر! هرچی کوی کردوم، بِدار نشودی، بچی ایقس دِر بِدار موشی؟»
گفتم: «خسته بودم مامان، خودت که میدونی خوابم سنگینه!» باز زمزمه کرد: «اگر از سحر خواب بمانی، حواست باشد نمازت قضا نشود.»
در میان صحبتهایمان زنگ تلفنم بلند شد. عجیب بود، سابقه نداشتم کسی این موقع به من زنگ بزند. با دلهره به سمتش رفتم و برداشتم. خواهرم بود. با تردید و عجله زیاد گفت: «اخبار رو ببین… شبکه ۶… برو ببین… برو!» دلم شور زد. بدون ذرهای معطلی، کنترل تلویزیون را در دست گرفتم و دکمه شبکه ۶ را فشار دادم.
مات و مبهوت مانده بودم. هرچه تیتر خبر را میخواندم، متوجه نمیشدم؛ یا اگر دروغ نگویم، نمیخواستم باور کنم.
باور کردنی نبود! مثل کودکی که به او دروغ گفته باشند و اشک میریزد، من هم میخواستم بگویند که دروغ است…
در این روزها، چک کردن گوشی یکی از کارهای همیشگیام شده است. وقتی میبینم جهان از خواب سنگینش بیدار شده و تمام آزادیخواهانش «جولان عشق» سر میدهند، عمیقاً درک میکنم که لفظ «شهید» برای آیتالله خامنهای (قدسسره) خطرناکتر از پیش و پیشترهاست؛ همانطور که امام خمینی (ره) گفتهاند: «بریزید خونها را، زندگی ما دوام پیدا میکند، بکشید ما را، ملت ما بیدارتر خواهد شد.»
آقا، بیدارتر شدهایم و مثل خودت میگوییم: «اِنَّ مَعِیَ رَبِّی» (خدا با ماست) و ما باید این پرچم را به دست صاحبش برسانیم. برای ما دعا کن دیر نکنیم، که با طلوع خورشید، نمازمان قضاست…
✍ بهاره رضایی
@khatoon_af