دلپذیر است برایم که تو فرمان بدهی
آنچنان جان بدهم، حظ ببری، عشق کنی
#عکس_نوشت
#نرگس_سادات_نوری
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
«آرزوی محال»
بسم رب الشهداء و الصدیقین
نمیدانم بقیهی نویسندهها، وقتی کم سن و سالتر بودند و بیتجربه، با خواندن متنها و دلنوشتههای قبلیشان آرام میشدند یا نه. ولی من همینطورم. مثلا وقتی پایم شکسته بود، همین دفترک گل گلی، روح و روانم را از اسارت گز گز بیامان پایم، رها میکرد. اما خب، بماند که خواندن بعضیهایشان، مثل ماجرای شستن شلوار خاکی دوران جنگ بابا، یا جریان انفجار در مدرسهی دخترانهی سید الشهدای کابل، اشکم را در میآوردند و ساعتها زار زار گریه میکردم وقتی میخواندمشان. خلاصه، آن سحر هم که دلم شبیه سیر و سرکه میجوشید و عین مرغ سر کنده دور خودم میچرخیدم، همان دفترک قرمز گل گلی را باز کردم. از نوشتههای فسیل شدهی خانوادهی منظومهی شمسی، صندوقچهی مادربزرگم، حرفهای عروسک کودکیام، میگذرم و میرسم به داستان، روزی که شلوار پدرم به خانهی همسایه رفت، میخوانم و میخوانم. رسیدم به بند آخرین «بابا، برای همیشه رفته بود و من داشتم به دستهای خانم همسایه نگاه میکردم، که شلوار خیس و خاکیاش را گرفته بود: «زینب جان. امروز دیدم این شلوار تو حیاط خونهمونه؛ فکر کنم برای پدرته» و دوباره بغض کردم. دست و پایم لرزید. ته دلم خالی شد و یاد پدرم افتادم و شهدای دیروز. با خودم گفتم نخواندنشان بهتر از خواندنشان است. بالعجل از روی تختم بلند میشوم و دفترکم را کنار میگذارم که با نخوردن سحری، شرمندهی خودم نشوم. بعد از سحری، دوزانو جلوی تلویزیون مینشینم تا ببینم بالاخره زیر نویس مورد علاقهام را پخش میکنند یا نه: «پیام رهبر انقلاب تا دقایقی دیگر» دوربین میرود روی نجمالدین شریعتی و کاغذ توی دستش. حالش منقلب است. دستانش میلرزند:
- ملت شریف ایران...
نفس؛ رنگش شده عین گچ.
- شهادتِ...
نفس؛ آب دهانش را قورت میدهد.
- رهبر معظم انقلاب...
نفس؛ قلبم توی دهانم میزند.
- آیتالله...
نفس؛ چرا العظمی را نگفت؟!
- سید علی خامنهای را...
نفس؛ بگو! بگو و کار را تمام کن! بگو که تکذیب کردند. بگو که حالش خوب است و میخواهم پیامش را برایتان بخوانم! بگو!
- تسلیت میگویم.
نفسِ حبس شده.
سرش را پایین میاندازد. هیچ حرفی نمیزند. تنها صدایی که میآید، صدای سکوت است. دست و پایم یخ کرده. ته دلم خالی شده. قلبم خود را به در و دیوار میکوبد. ولی بغض نکردهام. مبهوتم. از جایم برمیخیزم و به اتاقم برمیگردم. سرم را به آرامی روی بالش میگذارم. سختی جسمی را زیر دستم احساس میکنم. دفترکم است. همینجور یک صفحه را باز میکنم. نوشتهام: «سلام به مهربان ترین پدر! به پدری که با نوشیدن هر جرعه آب، یادش به کودکان تشنه لب غزه میافتد. سلام به مقاومترین و فرزانهترین پدری که میشناسم.» دست خط لرزانم، برای وقتی است که اولین بار به بیت رهبری رفتیم و نامهای برای مهربانترین پدر نوشتم. این نسخهای دیگر از همان است. ورقش میزنم. پایانش را که میخوانم، گویی روضه خواندهام. همان آرزوی محال من است: «هدیهای هم برایتان دارم! راستش را بخواهید، پدرم از همان دوران طفولیت من، آرزو داشتند شعری برای امام زمان سروده و در محضرتان بخوانم. من هم با این وجود که پدرم شهید شدهاند، به قولم عمل کردم و وقتی یازده ساله بودم، این شعر را سرودم. انشاءالله، وقتی با خانوادههای شهدا دیداری داشتید و ما هم بودیم، شعرم را میخوانم.
و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
دوستدار و فدایی شما
زینب حسینی، فرزند شهید محمد جعفر حسینی»
✍🏻 به قلمِ زینب حسینی
@khatoon_af
ما آنجا جان میدهیم که دلمان گیر باشد.
حالا که بند دلمان را پاره کردهاند باید جنونِ دلتنگیمان را هم ببینند. مگر دست میکِشیم ما؟
#عکس_نوشت
#نرگس_سادات_نوری
#تجمع_افغانستانیها_برای_خونخواهی_امام_شهید
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
حالا جنگ چشمانمان را بازتر کرده
دلم میخواهد زندگی را باز هم کِش بدهم. حتی اگر طعمش تلخ باشد، حتی اگر درونش جنگ باشد. دقیقا نمیدانم در کدام برههای از تاریخ هستم. شاید روزهای آخر جنگ باشد و شاید هم آخرین روزهای زندگی. قطعا آیندگان ما را روایت میکنند، چطور ناخواسته افتادیم داخل یک جنگ تحمیلی؛ جنگی که کودکان اولین خون بها را دادند؛ رهبری که خط مقدم جنگ بود.
فلش بک میزنم ذهنم را؛ قفل میشوم در روز اول جنگ، شنبه ۹اسفند ۱۴۰۴ درست وسط زندگی. اسفند همیشه بوی زندگی و طراوت و نو شدن و دوندگیهای آخر سال برای کارهای کرده و جامانده را برایمان میدهد ولی امسال اسفندش با همهی اسفندهایی که از سر گذرانده بودیم فرق داشت.
اسفند امسال بوی خون، موشک ، ویرانی و از دست دادن میدهد. از آن بوهایی که وقتی میزند زیر بینی توانت را طاق میکند. طبق عادت هر روز با مائده سر درس خواندنش کلنجار میرفتم. حالا کو گوش شنوا! ناچاراً خودم را باهاش وفق داده بودم. او هم هر روز درس صبر را برایم مرور میکرد. با صدای زنگ گوشی مامان ذهنم کشیده شد سمتش. گوش تیز کردم. همه حواسم را بسیج کردم.
- «یا حسین! کجا را زندن؟ حالت خوبه؟»
دلم تکان خورد. آب دهانم را قورت دادم به سمت مامان رفتم با نگاه پریشانم متوجه شد چه میخواهم بپرسم. پیش قدم شد در پاسخ دادن: «علی زنگ زده میگه جنگ شده چند جا رو هم زدند.» - «خدا بیْخِشان را بِکَند!» رفتم سراغ گوشیم تا آخرین اخبار را بخوانم ولی نت قطع بود و این یعنی آغاز یک جنگ دیگر.
مبهوت مانده بودیم. نمیدانستیم چه کار باید بکنیم. قرار بود چه اتفاقی برای مردم بیفتد. اصلا قرار بود تا کی ادامه پیدا کند؟
جنگ ۱۲ روزه و فتنهی ۱۸دی را پشت سر گذاشته بودیم ولی دل گواه دیگری میداد. شاید هم انگشت شستم خبردار شده بود. کانالهای خبری را یکی یکی رد کردم. روی گزارشی چشمم قفل کرد. مدرسهای در میناب را مورد حمله قرار داده بودند. چندین کودک بیگناه زیر آوار شهید شده بودند. کودکانی که شاید هزاران امید و آرزو برای آیندهشان داشتند.
پدر و مادری که امید به قد کشیدن و خوشبخت شدن دخترنشان داشتند، حالا این دخترها قد نکشیده پر کشیده بودند.
دلمان آتش گرفت از مظلومیتی که صدا نداشت. از ضجهی مادری که میگفت دخترم امسال روزه اولی بود. پدری که کتابها و دست از بدن جدا شدهای طفلش را بلند کرد. چندین روز از شروع جنگ میگذرد انگار زمان کِش آمده. با انگشتانم میشمارم. یک، دو، سه... روزهایی که یک روزش به هفته و هفتهاش به ماه میماند... .
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسد که منم شاهد عینی جنگ باشم. فیلمها و داستانهای زیادی از جنگهای دفاع مقدس، شوروی، سوریه و غیره خوانده بودم ولی باز هم انگار جنگ برایم مفهوم دیگری پیدا کرد. جنگ خیلی و حشتناکتر، تاریکتر و رنج آورتر از آن چیزیست که در داستانها روایت میشود.
مجبور به جبر میشوی! هر لحظه تنت ازمرگ به لرزه میآید از اینکه هر چیز را به چشم آخرین بار ببینی مثل آخرین لبخند، آخرین آغوش، آخرین خداحافظی و آخرینهایی که نمیدانی کدامشان آخرین است و به همین راحتی باید از همهشان دل بکنی... .
اگر جنگ هزار بدی دارد خوبی هم دارد! مثل همین همدلی و اتحاد ملت که خیابانها و میادین را کردند سنگرشان. سنگری که جنسش از ایمان و باور است. سوز سرما و خستگی و بیخوابی را به جان خریدهاند تا اجازه ندهند ضربهای به ماهیت اسلام وارد شود. حالا تنها جان دشمن است که از قدرت ملت امام حسین به لرزه در آمده است.
شاید تا قبل از جنگ نمیدانستم چقدر وجود اطرافیانم برایم ارزشمند است.
حتی همین کَل کَل کردنهای بیمورد خواهر و برادری! یا حتی آن زن فامیل که نیش کنایههایش هر چند وقت یکبار فیوز به جانمان وصل میکرد. یا حتی آن دوست پر مُدعا که رفت و سراغی از من نگرفت! الان هزار بار بیشتر از قبل دوستشان دارم. حتی آن عادتهای بدشان که برایم زجرآور بود، همانها هم شیرینند.
ما انسانها موجودات عجیبی هستیم. تا بوی از دست دادن به مشاممان نخورده، نمیفهمیم باید کمی مهربانتر و با گذشتتر برخورد کنیم. زندگی همین است، تا صدای مرگ را میشنوی، متوجه میشوی هرآنچه که برایش میدویدی به یکبار بی ارزش و پوچ میشود. تازه میفهمی دنیا بازیچهای بیش نبوده. حالا جنگ چشمانمان را بازتر کرده است.
✍🏻 زینب صفری
@khatoon_af
من از کودکی عاشقت بودهام...
دلْدَربَرومِیْدَرکَفومعشوقبِهکام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است♥️
#عکس_نوشت
#دیده_شده_در_تجمعات
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
کیکی به رنگ خون
در شب تجمع با بچههای گروه یوسف زهرا(عج) صحبت کردم تا بدون هیچ تشریفاتی، به صرف چای منزل مادر حسین آقا جمع شویم. اولین دورهمی بود که بعد از جنگ ۱۲روزه ما را دوباره دورهم جمع میکرد. تولد دوست ایرانیام زینب و دوست افغانستانیام فاطمه، بهانهای بود برای دورهمیمان.
چند ساعت قبل از سال تحویل بود که ویروس بدی به جانم افتاد. این چند روز فقط سوپ، عسل و نان میخوردم. بسی خسته کننده شده بود. چارهای جز صبر نداشتم. دروغ چرا؟ حال روحیم هم تعریفی نداشت. تنها چیزی که حالم را کمی بهتر میکرد، حال و هوای شبهای اجتماع بود. عهد بسته بودم زیر سرم هم باشم باید تجمع را بروم. یاد حرف برادرم افتادم که گفته بود:«تا خون تو رگته این راه رو ادامه بده.»
صبح با خودم میگفتم وسط این جنگ و تعطيلی کاش یک کیک درست پیدا شود. حوالی ساعت یک ظهر از خانه بیرون رفتم. از پشت ویترین، نگاهی به قنادی میدان ۱۷ شهریور انداختم. مشخص بود بند و بساطش بخاطر عید ته کشیده. با امید به سوی قنادی دیگر راه افتادم. از سه تا کیکی که آقای قناد روی ترازو گذاشت، کیک قرمز رنگ بیشتر نظرم را به خودش جلب کرد.
هوای دماوند تا آخر فروردین ماه معمولاً همینطور ابری و بارانی است و گاهی هم آفتابی همراه با نسیم خنک بهاری، طوری که خواب را از چشمانم ربوده. هنوز بدن درد و سرفههایم باقی مانده بود. نفس نفس زنان به سمت خانۀ مادر حسین آقا رفتم.
دوان دوان قبل از اینکه زینب و فاطمه برسند کیک را به خانۀ مادر حسین آقا رساندم و در یخچال گذاشتم. بقیه دوستان هم آهسته آهسته آمدند. دوستم مادر حسین آقا با همان حسین وروجک تنهایی بولانیها را سرخ کرده بود.
شاید فکرش را نمیکردیم که دوباره به این شکل زیر بمباران دشمن، همدیگر را ببینیم. وحدت و همبستگی در مدل چایی هم دیده میشد. چای سبز افغانستانی و چای سیاه ایرانی با بولانیهای تند تیز فلفلی مادر حسين آقا، دورهمیمان را زیباتر کرده بود. هرچندکه منع بودم ازخوردن سرخ کردنی، اما دو لقمهای بر دهان گذاشتم.
کیک قرمز را که به رنگ خون شهادت بود با شمعهای رنگیرنگیاش وسط گذاشتیم. به شوخی گفتم امید که کیک شهادتتان را بخوریم! قبل از فوت کردن شمعها، چفیۀ فلسطینیام را که نمادی از مقاومت فلسطین بود را زیر کیک پهن کردم.
حال و هوای عجیبی حاکم بود. جشن تولد آن هم وسط جنگ! بنظرم اسرائیلیها در فکرشان هم نمیگنجد. هرچند که جنگ است و این شبها و روزها دشمنان مناطق مسکونی را هم میزدند؛ اما حالمان حال ایستادگی و مقاومت را داشت. حال امید و پیروزی. یقیناً نصرتالهی با ماست و دشمنان اسلام به زودی زود نابود خواهند شد.
برای متولدین فروردین ماهیمان آرزوی شهادت کردم. اما نه الان! بعد از این جنگ و نابودی اسرائیل و آمریکا و بعد از دهها سال کار برای ظهور آقا امام زمان (عج).
✍🏻 حمیده حسینی
@khatoon_af
داشتم حس میکردم کمرم را، که از بیخ میشکست
و دستهای پرمحبت او، مرا چون عروسکی در خود فرو میبرد...
💔شهادت شش عضو از خانواده مهاجر افغانستانی شهر ری، در حملات تروریستی امریکایی
#عکس_نوشت
#نرگس_سادات_نوری
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
خون غیرت در رگهای مهاجران
سالها بعد از مهاجرت از افغانستان به مشهد، توانسته بود خانهای بخرد؛ اما خانه را گذاشت و ساکن کرمان شد.
نیت ساختن حسینیهای داشت، اما پولش را نه؛ حتی برای خشت اول و دوم هم چیزی نداشت.
بسمالله را گفت و شروع کرد.
خانهاش را در مشهد به فروش گذاشت.
حسینیه، در خاک ایران، خشتبهخشت جان گرفت و تا سه طبقه قد کشید. پنج شش سال از آن روزی که بسمالله گفت میگذرد؛ هنوز ریزهکاریهای حسینیه تمام نشده، ولی از همان روز اولی که قد علم کرد و تابلوی حسینیه چهارده معصوم بالا رفت، شد پایگاه افغانهای مقیم کرمان.
ذرهذره سرمایهاش را خرج حسینیه و فعالیتهایش میکند.
خادمالحسین دامردان را میگویم؛ کسی که سنگبنای حسینیه را برای شیعیان افغان گذاشته است.
آنجا روضه خواندند؛ هیئت داشتند؛ از میان بچههای هیئتیشان شهید مدافع حرم دادند؛ رزمندههای فاطمیون دارند و جانبازهایی که برای امنیت چهارستون کشور ایران، سلامتیشان را فدا کردند.
این روزها حسینیه چهارده معصوم شلوغترین روزهای خودش را میگذراند.
سفرهی ذکرش پهن است و تسبیحهای سبز، صبحبهصبح بین انگشتان زنانی میچرخد که رگ و ریشهشان از این خاک نیست، اما برای پیروزیاش ختم صلوات برمیدارند.
بعد هم پشت چرخخیاطیهایشان مینشینند و پرچم سهرنگ کشوری را میدوزند که در آن نفس میکشند و زیر سایهاش زندگی میکنند.
با اینکه ملیتشان افغان است، اما پابهپای ایرانیها برای ایران قدم برمیدارند.
در این خاک غریبند، اما قدرِ خاکِ غریبِ اما امنی را که در آن زندگی میکنند، میدانند.
از اولین روز شروع جنگ رمضان، دور هم جمع شدند؛ صلواتها را رج میزنند، پرچمها را نخ میزنند، زیر لب سورهی فتح را میخوانند و فرزندانشان را با دعای چهاردهم صحیفهی سجادیه آشنا میکنند تا همراهشان زمزمه کنند و برای پیروزی حق علیه باطل دعا کنند.
اینها خونِ غیرت و انسانیت در رگهایشان جاری است که اینطور پای کشور همسایهشان ایستادهاند.
حسینیه چهارده معصومِ افغانستانیهای مقیم کرمان
✍🏻 زهره نمازیان
@ravina_ir
@khatoon_af