eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
451 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
خاتون | روایت زنان مهاجر
کیکی به رنگ خون در شب تجمع با بچه‌های گروه یوسف زهرا(عج) صحبت کردم تا بدون هیچ تشریفاتی، به صرف چای منزل مادر حسین آقا جمع شویم. اولین دورهمی بود که بعد از جنگ ۱۲روزه ما را دوباره دورهم جمع می‌کرد. تولد دوست ایرانی‌ام زینب و دوست افغانستانی‌ام فاطمه، بهانه‌ای بود برای دورهمی‌مان. چند ساعت قبل از سال تحویل بود که ویروس بدی به جانم افتاد. این چند روز فقط سوپ، عسل و نان می‌خوردم. بسی خسته کننده شده بود. چاره‌‌ای جز صبر نداشتم. دروغ چرا؟ حال روحیم هم تعریفی نداشت. تنها چیزی که حالم را کمی بهتر می‌کرد، حال و هوای شب‌های اجتماع بود. عهد بسته بودم زیر سرم هم باشم باید تجمع را بروم. یاد حرف برادرم افتادم که گفته بود:«تا خون تو رگته این راه رو ادامه بده.» صبح با خودم می‌گفتم وسط این جنگ و تعطيلی کاش یک کیک درست پیدا شود. حوالی ساعت یک ظهر از خانه بیرون رفتم. از پشت ویترین، نگاهی به قنادی میدان ۱۷ شهریور انداختم. مشخص بود بند و بساطش بخاطر عید ته کشیده. با امید به سوی قنادی دیگر راه افتادم. از سه تا کیکی که آقای قناد روی ترازو گذاشت، کیک قرمز رنگ بیشتر نظرم را به خودش جلب کرد. هوای دماوند تا آخر فروردین ماه معمولاً همینطور ابری و بارانی است و گاهی هم آفتابی همراه با نسیم خنک بهاری، طوری که خواب را از چشمانم ربوده. هنوز بدن درد و سرفه‌هایم باقی مانده بود. نفس نفس زنان به سمت خانۀ مادر حسین آقا رفتم. دوان دوان قبل از اینکه زینب و فاطمه برسند کیک را به خانۀ مادر حسین آقا رساندم و در یخچال گذاشتم‌. بقیه دوستان هم آهسته آهسته آمدند. دوستم مادر حسین آقا با همان حسین وروجک تنهایی بولانی‌ها را سرخ کرده بود. شاید فکرش را نمی‌کردیم که دوباره به این شکل زیر بمباران دشمن، همدیگر را ببینیم. وحدت و همبستگی در مدل چایی هم دیده می‌شد. چای سبز افغانستانی و چای سیاه ایرانی با بولانی‌های تند تیز فلفلی مادر حسين آقا، دورهمی‌مان را زیباتر کرده بود. هرچندکه منع بودم ازخوردن سرخ کردنی، اما دو لقمه‌ای بر دهان گذاشتم. کیک قرمز را که به رنگ خون شهادت بود با شمع‌های رنگی‌رنگی‌اش وسط گذاشتیم. به شوخی گفتم امید که کیک شهادتتان را بخوریم! قبل از فوت کردن شمع‌ها، چفیۀ فلسطینی‌ام را که نمادی از مقاومت فلسطین بود را زیر کیک پهن کردم. حال و هوای عجیبی حاکم بود. جشن تولد آن هم وسط جنگ! بنظرم اسرائیلی‌ها در فکرشان هم نمی‌گنجد. هرچند که جنگ است و این شب‌ها و روزها دشمنان مناطق مسکونی را هم می‌زدند؛ اما حالمان حال ایستادگی و مقاومت را داشت. حال امید و پیروزی. یقیناً نصرت‌الهی با ماست و دشمنان اسلام به زودی زود نابود خواهند شد. برای متولدین فروردین ماهی‌مان آرزوی شهادت کردم. اما نه الان! بعد از این جنگ و نابودی اسرائیل و آمریکا و بعد از ده‌ها سال کار برای ظهور آقا امام زمان (عج). ✍🏻 حمیده حسینی @khatoon_af
داشتم حس می‌کردم کمرم را، که از بیخ می‌شکست و دست‌های پرمحبت او، مرا چون عروسکی در خود فرو می‌برد... 💔شهادت شش عضو از خانواده مهاجر افغانستانی شهر ری، در حملات تروریستی امریکایی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
خون غیرت در رگ‌های مهاجران سال‌ها بعد از مهاجرت از افغانستان به مشهد، توانسته بود خانه‌ای بخرد؛ اما خانه را گذاشت و ساکن کرمان شد. نیت ساختن حسینیه‌ای داشت، اما پولش را نه؛ حتی برای خشت اول و دوم هم چیزی نداشت. بسم‌الله را گفت و شروع کرد. خانه‌اش را در مشهد به فروش گذاشت. حسینیه، در خاک ایران، خشت‌به‌خشت جان گرفت و تا سه طبقه قد کشید. پنج‌ شش سال از آن روزی که بسم‌الله گفت می‌گذرد؛ هنوز ریزه‌کاری‌های حسینیه تمام نشده، ولی از همان روز اولی که قد علم کرد و تابلوی حسینیه چهارده معصوم بالا رفت، شد پایگاه افغان‌های مقیم کرمان. ذره‌ذره سرمایه‌اش را خرج حسینیه و فعالیت‌هایش می‌کند. خادم‌الحسین دامردان را می‌گویم؛ کسی که سنگ‌بنای حسینیه را برای شیعیان افغان گذاشته است. آنجا روضه خواندند؛ هیئت داشتند؛ از میان بچه‌های هیئتی‌شان شهید مدافع حرم دادند؛ رزمنده‌های فاطمیون دارند و جانبازهایی که برای امنیت چهارستون کشور ایران، سلامتی‌شان را فدا کردند. این روزها حسینیه چهارده معصوم شلوغ‌ترین روزهای خودش را می‌گذراند. سفره‌ی ذکرش پهن است و تسبیح‌های سبز، صبح‌به‌صبح بین انگشتان زنانی می‌چرخد که رگ و ریشه‌شان از این خاک نیست، اما برای پیروزی‌اش ختم صلوات برمی‌دارند. بعد هم پشت چرخ‌خیاطی‌هایشان می‌نشینند و پرچم سه‌رنگ کشوری را می‌دوزند که در آن نفس می‌کشند و زیر سایه‌اش زندگی می‌کنند. با اینکه ملیتشان افغان است، اما پا‌به‌پای ایرانی‌ها برای ایران قدم برمی‌دارند. در این خاک غریبند، اما قدرِ خاکِ غریبِ اما امنی را که در آن زندگی می‌کنند، می‌دانند. از اولین روز شروع جنگ رمضان، دور هم جمع شدند؛ صلوات‌ها را رج می‌زنند، پرچم‌ها را نخ می‌زنند، زیر لب سوره‌ی فتح را می‌خوانند و فرزندانشان را با دعای چهاردهم صحیفه‌ی سجادیه آشنا می‌کنند تا همراهشان زمزمه کنند و برای پیروزی حق علیه باطل دعا کنند. این‌ها خونِ غیرت و انسانیت در رگ‌هایشان جاری است که این‌طور پای کشور همسایه‌شان ایستاده‌اند. حسینیه چهارده معصومِ افغانستانی‌های مقیم کرمان ✍🏻 زهره نمازیان @ravina_ir @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
یهودی اول‌ها کفترهایِ توی پلاستیک سیاهش را از یقه می‌انداخت توی پیرهن آستین بلندی که با کمربند سفتش کرده بود. کمربندِ چرم سیاه که یک شب مجبور شدیم چاقو را روی گاز بگیریم تا داغ شود و برود توی کمربند. که یک سوراخ اضافه شود تا کمربندش قدِ کمرش شود. بس که باریک بود و قد بلند. روی پشت بام یک قفس بزرگ بود. کف‌اش پر گندم. توی سطل ماست تا نیمه آب. از دوشنبه بازار فیلم‌های هندی می‌خرید. رقص‌هایش هندی بود توی تولدها. شال مادرش را روی سرش مثل هندی‌ها می‌بست. او یک کفتر بازِ مست بود که افتاد توی دامِ یک بچه آخوند که عشق آخوند شدن داشت و عبای کهنه‌ی همسایه را گرفته و می‌گذاشت روی شانه‌هایش. که بچه‌های کوچه را جمع می‌کرد و برایشان منبر می‌رفت. نامش چه می‌دانم چه بود. ولی بچه‌های کوچه که می‌خواستند مسخره‌اش کنند می‌گفتند:«دویستی چرا پونصدی نیستی؟» او. یعنی همان پسر مستِ کفترباز شد مریدِ بچه آخوندی که فکرکنم توی خاله بازی پسرانه‌شان دوست داشت همیشه آخوند باشد. توی همین نقش‌ها، یکهو یک شب فیلم هندی‌هایش را شکست. همه را. و یک روز صبح تمام کفترها را آزاد کرد. یک به یک. و بعد از آن روی دستش نوشت یا حوزه یا مرگ. سیکل گرفته و رفت حوزه. از آن به بعد توی پلاستیک سیاه به جای کفتر، کتاب بود. یواشکی کتاب می‌خرید. توی نمایشگاه‌های کتاب گم می‌شد. توی نمایشگاه نه. توی کتاب‌ها. یکبار دیدم که توی دستش یک کتاب بود. در مورد یهود و نصارا. نصارا چه کسی بود نمی‌دانم. یهود چه کسی بود. نمی‌دانم. من نفهمیدم. اما بعد از آن بدترین فحشش این بود که بگوید:«یهودی!» هروقت توی مدرسه دعوا می‌شد و گوشه‌ی لب‌اش خون می‌افتاد می‌گفت «یهودی.» او بعدها رفت حوزه. بعدتر یک آخوند درجه یک شد، با همان دویستی که حالا عبا و عمامه‌ی واقعی می‌گذاشت. حالا او کلی کتاب خوانده بود. رقص را گناه می‌دانست و از فیلم هندی‌هایش شرم می‌شد. او هرچقدر که بیشتر کتاب خواند یهودی را با غلظت بیشتری می‌گفت. دندان‌هایش را سفت به هم می‌فشارد. و من آن روزها نمی‌فهمیدم که یهودی بدترین فحش دنیاست و آنها که یهودی‌اند بدترین مردم دنیایند. او اما می‌فهمید. او بعد از گم شدن توی کتاب‌ها خیلی بیشتر همه چیز را می‌فهمید. ✍🏻 نرگس سادات نوری @khatoon_af
گاهی فکر می‌کنم وقتی خدا شما را آفرید به فرشته‌هایش گفت: او را خلق کردم! صاحبِ قلبِ مردمانِ دنیا را... @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
یک ماه گذشت از نبودنت، دلتنگم و دلتنگ خواهم ماند... امروز نه، هر روز نه، هر لحظه به شما فکر می‌کنم. شما را از اعماق وجودم دوست داشتم. هنوز هم دارم. همیشه دوست خواهم داشت. شما را من ندیده‌ام از نزدیک و چیریک‌هایتان را شماره نکردم. وقتی استکان چای را برمی‌دارید و با ظرافت در دست می‌گیرید. وقتی خودکار کیان‌تان را روی کاغذ می‌چرخانید و بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم را بالای کاغذ نقش می‌بندید، وقتی در نمایشگاه کتاب قدم می‌زنید و کتاب‌ها را برمی‌دارید و با غرفه‌داران حرف می‌زنید و از آخرین نشرها جویا می‌شوید. وقتی با شاعران جمع شده‌اید و به ابیات‌شان با دقت گوش می‌کنید. وقتی با چه محبتی احسنت می‌گویید. وقتی حُسن ختام خود را با تک بیتی بر دل می‌نشانید. وقتی پرده‌های فیروزه‌ای کنار می‌رود. مردم همه ایستاده شعار می‌دهند و شما دستتان را بالا می‌برید و لبخند می‌زنید. وقتی چفیه‌ای را از دور گردن‌تان برمی‌دارید. وقتی تلاش می‌کنید با دست مجروح‌تان انگشتری را دربیاورید و به کسی هدیه کنید. وقتی تسبیح خوش‌رنگی را میان انگشت سبابه و وسطی‌تان می‌چرخانید. وقتی دستِ لاغرِ سفید با رگ‌های سبزِ بیرون زده را روی پیشانیتان می‌گذارید و اشک می‌ریزید. روی آن صندلی قدیمیه چوبی به روضه‌های جدّتان و مادرتان گوش می‌سپارید. وقتی در نماز جمعه و اعیاد قامت می بندید. وقتی یک‌جایی نفس می‌کشید در هیچ کدام‌ یک از این لحظات و اوقاتِ شیرین شما را ندیده‌ام. حالا نیز از در و دیوار شهر می‌شود بوی شما را استشمام کرد. آن زمان که عکس‌تان در دستان عابران هوا معطر می‌کند. این‌ها راحت نیست، ندیدن شما ناراحت کننده است. جان‌فرساست. تا ابد غم است به روی این نازک دل. من شبیه رودی خود را می‌دیدم که برای رسیدن به دریا دست و پا میزند ؛ آن روز را متصور می‌شدم که به شما رسیده بودم. با دیدن‌تان خروش به جانم می‌افتد و شوق در زندگی‌ام می‌دود. آن روز را می‌دیدم که روی موج‌های دریای وجودی شما سوار شده‌ام و به اقیانوس رسیده‌ام. همیشه گمان می‌کردم می‌بینمتان، با شما رفاقتی را شروع می‌کنم، مسیری را طی می‌کنم و لایق حضور در اقیانوسِ ولایت می‌شوم. چقدر زود دیر شد دیدنتان و تا ابد حسرتش بر جانم بی‌قراری خواهد کرد. برای همین درگیر منظومه فکری شما بودم. دلم می‌خواست نوشته‌هایم بزرگ شوند تا به چشم شما بیایند. در آماج ناگواری‌ها به شما فکر می‌کردم. وقتی طلبه شدم به شما فکر می‌کردم. وقتی در اطرافیانم طلبگی آنچنان جایگاهی نداشت به شما فکر می‌کردم. وقتی تحت توهینی یا کم‌بینی و بی‌مهری بخاطر حوزه واقع می‌شدم به شما فکر می‌کردم. در محیط حوزه حتی اگر هدف را گم کرده و بی راهه می‌رفتم، فکر نمره و جایگاه را با فکر شما تطهیر می‌کردم. شما را می‌خواستم؛ از بُن جان... از آخرین قطراتِ خونم... شما را ندیده دوست داشتم. رگه‌های محبت را چنان در شما می‌دیدم که دلم می‌خواست فقط برای من باشد. دوستتان دارم تا همیشه. تا ابد امام شهیدم. ✍🏻 زینب صفری @khatoon_af
زن چه کارست؟ ⭕️ به دلیل محدودیت بارگزاری ویدئو در ایتا می‌توانید روی لینک بالا کلیک کنید یا به کانال بله خاتون مراجعه فرمایید. @khatoon_af