💭 همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را که کودکی بود سرشار از معصومیت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات به حرم حضرت رضا (علیهالسلام) میبرده و به او میگفته: به وسیله امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند.
💭 کودک، معصومانه رو به امام رضا(علیهالسلام) میکرده و به او توسل میجست. یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرارشده؛ اما این بار نشانههای تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسه صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت میکرده و به شدت اشک میریخته؛ به حدی که مادربزرگش از کرده خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد.
💭 دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در میآید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانه برادرم در تهران با آنها تماس گرفته بودم.
🏷 پنجرهای به کودکی آیت الله سید مجتبی حسینی خامنهای در کتاب خون دلی که لعل شد از رهبر شهید
@khatoon_af
قومندان کوچک
داشتم با خانواده و اقوام از تجمع برمیگشتیم. در مسیر، همقدم شدم با یک پسربچه افغانستانی. در یک دستش دنیای کودکیاش بود و در دست دیگرش، ضمیر آگاهش.
از او پرسیدم: «مادرت کو؟ با کی اومدی تجمع؟»
گفت: «تنها اومدم.»
باورم نشد. دوباره پرسیدم: «با داداشت اومدی؟»
گفت: «نه.»
گفتم: «خیلی شجاعی… لابد قراره فرمانده بشی.»
یکی از پاهایش کمی میلنگید. معصومانه پایش را میکشید و نگاهم میکرد.
گفتم: «خونهتون رو بلدی؟ میخوای باهات بیام؟»
گفت: «آره، اون سمت خیابونه.»
دلم نیامد رهایش کنم. همراهش رفتم تا مطمئن شوم خانهشان را بلد است. چهرهاش برایم آشنا بود؛ گمانم همان پسربچه شب قبل بود، همان که از این سر جمعیت به آن طرف میدوید و من نگران بودم مبادا ماشینهای بلوار به او بزنند.
باز هم بیمهابا به سمت خیابان رفت. ناگهان در تاریکی موتوری پیدا شد. زود دستش را گرفتم و از خیابان ردش کردم.
با خودم گفتم: زنهای افغان عجب دل بزرگی دارند؛ چطور بچههای کوچکشان را تنها راهی خیابان میکنند یا میفرستند در صف نان سنگک. بعد با خودم گفتم: عوضش بچههایشان لوس بار نمیآیند؛ کف همین خیابانها بزرگ میشوند.
به سر کوچهشان که رسیدیم، پسری هشتنه ساله با او سلام و احوالپرسی کرد. فهمیدم درست آمدهایم. دوید سمت خانهشان.
گفتم: «میخوام عکست رو بگیرم.» معصومانه به قاب گوشی خیره شد. به در خانهشان که رسید، از دور نگاهم کرد. دستم را برایش تکان دادم. او هم دستهای مهربانش را برایم تکان داد.
✍🏻 امالبنین مجلسی
@khatoon_af
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیرخواره بود. هنوز زبانش به بابا گفتن نمیچرخید. از آن دختربچههای شیرینی بود که تا لبخندش روی صورتش گل میانداخت، قند توی دلت آب میشد. نگاه معصومانهای داشت. آیما شش ماه بزرگتر از علیاصغر رباب بود. اما خیلی زود هم بازی فرزند اربابمان در بهشت شد. خوشا به سعادتت آیما جان♥️
🏷 شهیده آیما نوریِ یک ساله، کوچکترین شهید افغانستانی است که طی حمله موشکی رژیم منحوس صهیونیستی در میدان فرمانداری رباط کریم اسفند ۱۴۰۴ به شهادت رسیده است.
@khatoon_af
انیس روزهای تنهایی او
در کنج خانه، روی طاقچه، کنار قاب عکس شهیدش را جا داده بود. با یک نگاه میشد فهمید که تمام دارایی کربلایی همین طاقچه کوچک است. او دارایی زیادی داشت. همان قلب صبور و بزرگش.
همسرش را در جوانی ازدست میدهد. او میماند با سه بچه قدونیمقدش. بعد از سالها زحمت، او هم برایشان مادر بوده وهم پدر. از آب و گل که در میآیند، پسر کوچکتر راهی ایران میشود. اما بعد از چند سال سر از جای دیگر در میآورد.
او حالا راه تازهای را آغاز کرده است. اسمش را میگویند «مدافع حرم بی بی». این نام در سال ۹۴ شاید خیلی شناختهشده نبود و کمتر کسی معنایش را میفهمید. اما حال بعد از ده سال، هر شهری یک شهید تقدیم کرده است. همان فدائیان حرم خانم زينب کبری که جانشان را در این راه فدا کردند.
تنها دارایی پسرِ کربلایی همان جانش بود. امروز کربلایی داراییهایش را کنج خانه قاب کرده است. دلش مثل کوه استوار و بزرگ شده. میگوید: «پسرم عاقبت بخیر شد». از خانه که بیرون میشود دست و دلش سمت طاقچه میرود و این کتاب دعای ِکوچک را به يُمن کلام نورانی بوسه میزند. زمزمههای دعایش را میشونم، میگوید: «تو حافظم باش ای کلام خدا.»
🏷 روایتی از مادر شهید نور محمد رحیمی
✍🏻 حمیده حسینی
@khatoon_af
حالا جنگ ما را شجاعتر کرده است (۲)
طرف ما را زیاد میزدنند. تقریباً از اول جنگ شاید یکی دو شب را نزدند. اما اکثر شبها صدای انفجار و لرزش شیشهها مهمان خانهی ما بوده است.
سر شب رفتیم منزل دایی. ازمان خواستند شب را در منزل آنها بمانیم. به خانه برنگردیم. گفتند منزل شما خطرناکتر است. همینجا بمانید. به خاطر حیاط داشتن خانهیشان. گفتم: «اگر نگران شهید شدن مایید که خاطرتان جمع. با شناختی که از خودمان داریم، میدانیم چنین لیاقتی در کار نیست.»
اما آخرش چه؟ نرفتن در ذات ما نیست.
ما آمدهایم که برویم. ما زاده شدهایم که بمیریم. ما مسلمان شدهایم که برای اسلام جان بدهیم. ما شیعه شدهایم که شهید بشویم. ما افغانستانی شدهایم که خط مقدم انقلاب باشیم. ما از این جنگ به بعد، دیگر هیچ واهمهای نداریم.
✍🏻 زینب صفری
@khatoon_af
چهل روز است که تو میدانداری میکنی. چهل روز است که همهی جمعیت شبیه تو شدهاند. مانند تو رجز میخوانند. عقب نمیکشند. تو رفتهای و ما باورمان نمیشود.
یعنی چهل روز از شهادت شما میگذرد؟ مگر میشود؟ کسی به ما سیلی بزند تا از خواب بیدار شویم. شما هنوز هم زندهاید. عروج کردهاید. چهل روز است که ما را با بغض تنها گذاشتهاید...
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
شب نوزدهم رمضان، شهیده
جوشنکبیر که تمام شد و سخنران پای میکروفون آمد، ایستادم به نماز استغاثهی امام زمان (عج). هیچ چیز مثل این نماز برایم خاص نیست. حاج آقای سخنران خیلی آرام صحبت میکرد. دقیقا مثل نود درصد همهی حاجآقاها! پچپچهایش را که به آخر رساند، مردم خودجوش تکبیر گفتند. میکروفون بلافاصله به دست مداح افتاد. همانجا بین تکبیرهای مردم، مداح خبر رسمی شدن رهبری آقاسیدمجتبیخامنهای را اعلام کرد.
یکدفعه جوششی بین جمعیت افتاد. خبر رهبری آقامجتبی انگار قدرت شد و رفت توی خون مردم. خانمها بلند شدند و حنجرهها جان گرفت. از سرتاسر مصلی صدای محکم و بلند مرگ بر آمریکا میآمد. حسابی که شعار دادیم و اعلام بیعت و اطاعت از رهبری جدید کردیم، همه نشستند. قبلتر گفته بودند قرار است پیکر شهیدی را به مجلس امشبمان بیاورند.
لرز سرما گرفته بودم و دستشویی داشتم. سراسیمه بلند شدم تا قبل از آوردن شهید بروم و برگردم. تا دم در مصلی رفتم که یکدفعه چراغها خاموش شد. مداح گفت به احترام شهید قیام کنید. فهمیدم پیکر شهید را آوردند. در تاریکی مصلی از بین مردم رد شدم و خودم را به نزدیک تالار قرآن رساندم تا قسمت مردانه را ببینم. شهید در جایگاه قرار گرفت. از حرفهای مداح فهمیدم شهیده است.
یک خانم. چشمم از لحظهای که به تابوت خورد، امان نداد. صدای ضجه میآمد. خانمها بلند گریه میکردند؛ انگار همهشان داغ دیده بود. مداح بالای سر پیکر شهیده، روضهی مادر خواند. قطرات اشک روی صورتم میلغزید. برای چه گریه میکردم؟ روضهی مادر؟ آن شهیدهی بزرگوار؟ حاجات خودم؟ یا بخاطر غیبت امام زمانم؟ نمیدانم. فقط میباریدم. به تابوت زل زده بودم، به سینه میکوبیدم، مادر را صدا میزدم و میباریدم.
به شهیده غبطه خوردم از اینکه نمیتوانستم مثل او آقای اباعبدالله را از نزدیک زیارت کنم. گفتم خوشبهحالت! به امام حسین پیوستی. خوشبهحالت! از این پس میتوانی مولاهایمان را ببینی. خوشبهحالت! پیش خدایت برگشتی.
روضه که تمام شد تابوت شهیده رفت روی شانهی مردها. مسیر آقایان را با چشم اشکی دنبال کردم. آوردندش قسمت زنانه. دور شهیده را جمعیت خانمها گرفت. مردها حرکت میکردند و خانمها به تابوت دست میکشیدند. همچنان صدای گریه میآمد. نشد نزدیک تابوت بشوم. از دور دنبال تابوت راه افتادم. اشک میریختم و یکسره میگفتم:«تو رو خدا دعایمان کنید.»
یکدفعه ذهنم رنگ دیگری گفت. موضوع التماس عوض شد. به خودم آمدم دیدم دارم میگویم:«ایکاش من هم میتوانستم مثل شما شهید راه کشورم بشوم. ای کاش من هم جان فدای #افغانستانم شوم.»
به او گفتم دعا کند کاری برای علاج دردهای وطن از من بربیاید. تابوت به آخرهای مصلی که رسید زنها شروع به شعار دادن کردند. پشت شهیده حرکت میکردند و #مرگ_بر_آمریکا و #مرگ_بر_اسرائیل میگفتند. مسیری را همراه جمعیت رفتم. شهید را که داخل روضهی منوره بردند من به سمت صحن رفتم. از سرویس بهداشتی خارج شدم. تابوت شهیده حالا روی شانهی مردها در قطعهی مزارشهدا بود. گویا میخواستند خادمهی شهید برای آخرینبار جای جای این حرم را زیارت کند. از قطعهی شهدا هم گذشتند و به سمت در خروجی حرم راه افتادند.
هوا سوز خیلی بدی داشت. بازوهایم را بغل گرفته بودم و میلرزیدم. با چشم شهیده را تا خروج کامل از حرم بدرقه کردم در حالیکه هنوز التماس میکردم دعایمانکنید...
✍🏻 هزاره بانو
@hezarebano
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
بیست و پنج رمضان روز پانزدهم جنگ؛ غبطه!
این روزها سراسر بغضم. از نوکِ تار به تار موهایم تا نوک انگشتان پایم غبطه است. نمیدانم باید چطور حس و حالم را توصیف کنم. ایکاش توانی برای به قلم کشیدن این روزها پیدا کنم. ایکاش بتوانم رسالتی که خدا برایش من را در این وهله از زمان و در این موقعیت جغرافیایی قرار داده، به انجام برسانم. عجیب است! ثانیهی به ثانیهی روزهایی که میگذرد عجیب است.
در خانهام نشستهام. امن و امان، دور از صدای خوفناک انفجار یک شهرک، دور از صدای سوت مانند موشک وحشی در آخرین لحظاتی که روی هوا معلق است و باشتاب به سوی زمین میتازد. دور از دیدن ابر بدقوارهی ساخت دست دشمن که بار بمب دارد و برفراز آسمان میگردد تا هر کجا که مادرش اراده کرد تخمریزی کند.
اینجا همه مانند روزهای پیش از جنگ زندگیشان را میکنند. بازاریان داد و ستدشان مثل همیشه، الحمدلله سفرهها پُر و به راه، استخوانبندی ساختمانها سالم، آسمان آبی و بدون دود و برو بیای شب عید مردم هم پابرجاست. اینجا گوشهای کوچک از تهران و کُنجی بسیار کوچکتر در ایران بزرگ است. غیر از گاهی که آسمان شهرمان معبر ابرهای تخمریز دشمن (جنگنده) میشود؛ آن هم خیلی کم و بهندرت، خبر دیگری نیست.
از عبور این ابرهای پابهماهِ قاتل هم فقط صدایشان گاهی به گوش میرسد و تصویر قطع است! هرچه بالای سرمان را میکاویم، چیزی نمیبینیم و فقط صدای گوشخراششان است که دور و نزدیک میشود. البته چند شب قبل نورهای زرد ریزی در حد یک جرقه در آسمان دیده میشد. حدس زدیم فندک پدافندهای خودی است که با یک جرقهی کوتاه، جنینهای ابرهای آهنین دشمن را سقط میکند. همه اینها به کنار. داشتم از غبطه حرف میزدم. راستش این روزها ایران عجیب ستودنی شده و مردم حسابی سنگ تمام گذاشتهاند. از بچهی دوازده ساله تا پیرمرد هشتاد سالهای که قدش دو تا شده و یک پایش از شدت درد لنگ میزند؛ برای دشمن رجز میخوانند. خورشید که بار روزش را میبندد و راهی خانهاش میشود، برای مردم تازه زمان ترک کردن خانهها فرا میرسد. دستهدسته آدم است که میریزد توی خیابان هر شهر.
صدای مداحی حماسی و شعار با صدای جنگنده و موشک و پدافند در هم میپیچد و فضای شهر حال و هوای دفاع مقدس هشت ساله را میگیرد. حال و هوای جبهه، حال و هوای رزمندههای پشت سنگر. یک حس و حال خیس و نمناک؛ شبیه وقتی که قلبت ظرفیت چند احساس را یکجا ندارد و میترکد. میترکد و چشمهایت را خیس و نمناک میکند!
من هنوز موفق نشدهام در تجمع شبهای جنگ شرکت کنم؛ اما وقتی به خیابانهای تهران در این شبها فکر میکنم و خودم را جای یکی از آدمهای حاضر میگذارم، همین حس و حال نمناک بهم دست میدهد. البته من بهعنوان یک مهاجر افغانستانی حس غرور و افتخار را با غبطه و بغض و درد همزمان خواهم داشت.
همانگونه که حالا از داخل خانه وقتی تصاویر اتحاد مردم را در تجمعها میبینم، چندین احساس باهم درونم به تکاپو میفتد و من را غرق در اقیانوسی عمیق از فکر میکند. اقیانوسی که زیر آبهایش نور کمسویی از دور مرا فرا میخوانَد.
در این اقیانوس هر چه پایینتر میروم صدای زمزمهی آب پررنگتر میشود. او میگوید:« ایکاش از این روزهای ملت ایران درس بگیریم. ای کاش ما نیز تفرقهها، تنبلیها و توجیهها را کنار بگذاریم و « #افغانستانی» بودن، این وجه اشتراک برای اتحاد و به جوش آمدنمان کافی باشد. ایکاش از این مردم عزیز یاد بگیریم هجی کردن کلمهی شجاعت در کلاس درس غیرت را. سرمان برود، خاکمان نه، هموطنمان نه...»
نور کمسو در آبی تیرهی عمق اقیانوس من را صدا میزند. بیا برویم هموطن. دستت را بگذار توی دست من و اجازه بده با گره کردن انگشتهایمان به هم، رویاهایمان را در آغوش بکشیم!
بهقول آن آزادهی بزرگ رهبر شهید ایران: «هیچ چیز نشدنی نیست و هر کس بگوید نشد او را به کم همتی متهم میکنم.»
پس بیا همتمان را به بلندای کوههای وطن برسانیم و هدفمان را آسمان قرار دهیم. قول میدهم اگر یک روح شویم در چند میلیون بدن، یک صدا، یک خط قرمز و یک هدف، قطعا خواهیم توانست. نور دور نیست. نزدیکتر از آن است که میپنداری. دستهایت را بده به من هموطن. بیا از کلاس درس امروز ایران، با نمرهی ممتاز بیرون برویم. باور کن اتفاقی در این فضا و زمان زندگی نمیکنیم و حکمتی هست. حکمت بودنت و رسالتت را دریاب.
✍🏻 هزاره بانو
@hezarebano
@khatoon_af
ما میادین را نگه داشتهایم شما سنگر را،
حالا هر چه رهبرمان گفت، همان!
در تاریخ می ماند به یادگار میدان داری ما
دلتان قرص، تا آخر ایستاده ایم همهی ما
#عکس_نوشت
#زینب_صفری
@khatoon_af