eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
450 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا جنگ ما را شجاع‌تر کرده است (۲) طرف ما را زیاد می‌زدنند. تقریباً از اول جنگ شاید یکی دو شب را نزدند. اما اکثر شب‌ها صدای انفجار و لرزش شیشه‌ها مهمان خانه‌ی ما بوده است. سر شب رفتیم منزل دایی. ازمان خواستند شب را در منزل آنها بمانیم. به خانه برنگردیم. گفتند منزل شما خطرناک‌تر است. همینجا بمانید. به خاطر حیاط داشتن خانه‌یشان. گفتم: «اگر نگران شهید شدن مایید که خاطرتان جمع. با شناختی که از خودمان داریم، می‌دانیم چنین لیاقتی در کار نیست.» اما آخرش چه؟ نرفتن در ذات ما نیست. ما آمده‌ایم که برویم. ما زاده شده‌ایم که بمیریم. ما مسلمان شده‌ایم که برای اسلام جان بدهیم. ما شیعه شده‌ایم که شهید بشویم. ما افغانستانی شده‌ایم که خط مقدم انقلاب باشیم. ما از این جنگ به بعد، دیگر هیچ واهمه‌ای نداریم. ✍🏻 زینب صفری @khatoon_af
چهل روز است که تو میدان‌داری می‌کنی. چهل روز است که همه‌ی جمعیت شبیه تو شده‌اند. مانند تو رجز می‌خوانند. عقب نمی‌کشند. تو رفته‌ای و ما باورمان نمی‌شود. یعنی چهل روز از شهادت شما می‌گذرد؟ مگر می‌شود؟ کسی به ما سیلی بزند تا از خواب بیدار شویم. شما هنوز هم زنده‌اید. عروج کرده‌اید. چهل روز است که ما را با بغض تنها گذاشته‌اید... @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
شب نوزدهم رمضان، شهیده جوشن‌کبیر که تمام شد و سخنران پای میکروفون آمد، ایستادم به نماز استغاثه‌ی امام زمان (عج). هیچ چیز مثل این نماز برایم خاص نیست. حاج‌ آقای سخنران خیلی آرام صحبت می‌کرد. دقیقا مثل نود درصد همه‌ی حاج‌آقاها! پچ‌پچ‌هایش را که به آخر رساند، مردم خودجوش تکبیر گفتند. میکروفون بلافاصله به دست مداح افتاد. همانجا بین تکبیرهای مردم، مداح خبر رسمی شدن رهبری آقاسیدمجتبی‌خامنه‌ای را اعلام کرد. یکدفعه جوششی بین جمعیت افتاد. خبر رهبری آقامجتبی انگار قدرت شد و رفت توی خون مردم. خانم‌ها بلند شدند و حنجره‌ها جان گرفت. از سرتاسر مصلی صدای محکم و بلند مرگ بر آمریکا می‌آمد. حسابی که شعار دادیم و اعلام بیعت و اطاعت از رهبری جدید کردیم، همه نشستند. قبل‌تر گفته بودند قرار است پیکر شهیدی را به مجلس امشبمان بیاورند. لرز سرما گرفته بودم و دستشویی داشتم. سراسیمه بلند شدم تا قبل از آوردن شهید بروم و برگردم. تا دم در مصلی رفتم که یکدفعه چراغ‌ها خاموش شد. مداح گفت به احترام شهید قیام کنید. فهمیدم پیکر شهید را آوردند. در تاریکی مصلی از بین مردم رد شدم و خودم را به نزدیک تالار قرآن رساندم تا قسمت مردانه را ببینم. شهید در جایگاه قرار گرفت. از حرف‌های مداح فهمیدم شهیده است. یک خانم. چشمم از لحظه‌ای که به تابوت خورد، امان نداد. صدای ضجه می‌آمد. خانم‌ها بلند گریه می‌کردند؛ انگار همه‌شان داغ دیده بود. مداح بالای سر پیکر شهیده، روضه‌ی مادر خواند. قطرات اشک روی صورتم می‌لغزید. برای چه گریه می‌کردم؟ روضه‌ی مادر؟ آن شهیده‌ی بزرگوار؟ حاجات خودم؟ یا بخاطر غیبت امام زمانم؟ نمی‌دانم. فقط می‌باریدم. به تابوت زل زده بودم، به سینه می‌کوبیدم، مادر را صدا می‌زدم و می‌باریدم. به شهیده غبطه خوردم از اینکه نمی‌توانستم مثل او آقای اباعبدالله را از نزدیک زیارت کنم. گفتم خوش‌به‌حالت! به امام حسین پیوستی. خوش‌به‌حالت! از این پس می‌توانی مولاهایمان را ببینی. خوش‌به‌حالت! پیش خدایت برگشتی. روضه که تمام شد تابوت شهیده رفت روی شانه‌ی مردها. مسیر آقایان را با چشم اشکی دنبال کردم. آوردندش قسمت زنانه.‌ دور شهیده را جمعیت خانم‌ها گرفت. مردها حرکت می‌کردند و خانم‌ها به تابوت دست می‌کشیدند. همچنان صدای گریه می‌آمد. نشد نزدیک تابوت بشوم. از دور دنبال تابوت راه افتادم. اشک می‌ریختم و یکسره می‌گفتم:«تو رو خدا دعایمان کنید.» یکدفعه ذهنم رنگ دیگری گفت. موضوع التماس عوض شد. به خودم آمدم دیدم دارم می‌گویم:«ای‌کاش من هم می‌توانستم مثل شما شهید راه کشورم بشوم. ای کاش من هم جان فدای شوم.» به او گفتم دعا کند کاری برای علاج دردهای وطن از من بربیاید. تابوت به آخرهای مصلی که رسید زن‌ها شروع به شعار دادن کردند. پشت شهیده حرکت می‌کردند و و می‌گفتند. مسیری را همراه جمعیت رفتم. شهید را که داخل روضه‌ی منوره بردند من به سمت صحن رفتم‌. از سرویس بهداشتی خارج شدم. تابوت شهیده حالا روی شانه‌ی مردها در قطعه‌ی مزارشهدا بود. گویا می‌خواستند خادمه‌ی شهید برای آخرین‌بار جای جای این حرم را زیارت کند. از قطعه‌ی شهدا هم گذشتند و به سمت در خروجی حرم راه افتادند. هوا سوز خیلی بدی داشت. بازوهایم را بغل گرفته بودم و می‌لرزیدم. با چشم شهیده را تا خروج کامل از حرم بدرقه کردم در حالیکه هنوز التماس می‌کردم دعایمان‌کنید... ✍🏻 هزاره بانو @hezarebano @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
بیست و پنج رمضان روز پانزدهم جنگ؛ غبطه! این روزها سراسر بغضم. از نوکِ تار به تار موهایم تا نوک انگشتان پایم غبطه است. نمی‌دانم باید چطور حس و حالم را توصیف کنم. ای‌کاش توانی برای به قلم کشیدن این روزها پیدا کنم. ای‌کاش بتوانم رسالتی که خدا برایش من را در این وهله از زمان و در این موقعیت جغرافیایی قرار داده، به انجام برسانم. عجیب است! ثانیه‌ی به ثانیه‌ی روزهایی که می‌گذرد عجیب است. در خانه‌ام نشسته‌ام. امن و امان، دور از صدای خوفناک انفجار یک شهرک، دور از صدای سوت مانند موشک‌ وحشی در آخرین لحظاتی که روی هوا معلق است و باشتاب به سوی زمین می‌تازد. دور از دیدن ابر بدقواره‌ی ساخت دست دشمن که بار بمب دارد و برفراز آسمان می‌گردد تا هر کجا که مادرش اراده کرد تخم‌ریزی کند. اینجا همه مانند روزهای پیش از جنگ زندگی‌شان را می‌کنند. بازاریان داد و ستدشان مثل همیشه، الحمدلله سفره‌ها پُر و به راه، استخوان‌بندی ساختمان‌ها سالم، آسمان آبی و بدون دود و برو بیای شب عید مردم هم پابرجاست. اینجا گوشه‌ای کوچک از تهران و کُنجی بسیار کوچک‌تر در ایران بزرگ است. غیر از گاهی که آسمان شهرمان معبر ابرهای تخم‌ریز دشمن (جنگنده) می‌شود؛ آن هم خیلی کم و به‌ندرت، خبر دیگری نیست. از عبور این ابرهای پابه‌ماهِ قاتل هم فقط صدایشان گاهی به گوش می‌رسد و تصویر قطع است! هرچه بالای سرمان را می‌کاویم، چیزی نمی‌بینیم و فقط صدای گوش‌خراش‌شان است که دور و نزدیک می‌شود. البته چند شب قبل نورهای زرد ریزی در حد یک جرقه در آسمان دیده می‌شد. حدس زدیم فندک پدافندهای خودی است که با یک جرقه‌ی کوتاه، جنین‌های ابرهای آهنین دشمن را سقط می‌کند. همه‌ این‌ها به کنار. داشتم از غبطه حرف می‌زدم. راستش این روزها ایران عجیب ستودنی شده و مردم حسابی سنگ تمام گذاشته‌اند. از بچه‌ی دوازده ساله تا پیرمرد هشتاد ساله‌ای که قدش دو تا شده و یک پایش از شدت درد لنگ می‌زند؛ برای دشمن رجز می‌خوانند. خورشید که بار روزش را می‌بندد و راهی خانه‌اش می‌شود، برای مردم تازه زمان ترک کردن خانه‌‌ها فرا می‌رسد. دسته‌دسته آدم است که می‌ریزد توی خیابان هر شهر. صدای مداحی حماسی و شعار با صدای جنگنده و موشک و پدافند در هم می‌پیچد و فضای شهر حال و هوای دفاع مقدس هشت ساله را می‌گیرد. حال و هوای جبهه، حال و هوای رزمنده‌های پشت سنگر. یک حس و حال خیس و نمناک؛ شبیه وقتی که قلبت ظرفیت چند احساس را یکجا ندارد و می‌ترکد. می‌ترکد و چشم‌هایت را خیس و نمناک می‌کند! من هنوز موفق نشده‌ام در تجمع شب‌های جنگ شرکت کنم؛ اما وقتی به خیابان‌های تهران در این شب‌ها فکر می‌کنم و خودم را جای یکی از آدم‌های حاضر می‌گذارم، همین حس و حال نمناک بهم دست می‌دهد. البته من به‌عنوان یک مهاجر افغانستانی حس غرور و افتخار را با غبطه و بغض و درد همزمان خواهم داشت. همانگونه که حالا از داخل خانه وقتی تصاویر اتحاد مردم را در تجمع‌ها می‌بینم، چندین احساس باهم درونم به تکاپو میفتد و من را غرق در اقیانوسی عمیق از فکر می‌کند. اقیانوسی که زیر آب‌هایش نور کم‌سویی از دور مرا فرا می‌خوانَد. در این اقیانوس هر چه پایین‌تر می‌روم صدای زمزمه‌ی آب پررنگ‌تر می‌شود. او می‌گوید:« ای‌کاش از این روزهای ملت ایران درس بگیریم. ای کاش ما نیز تفرقه‌ها، تنبلی‌ها و توجیه‌ها را کنار بگذاریم و « » بودن، این وجه اشتراک برای اتحاد و به جوش آمدن‌مان کافی باشد. ای‌کاش از این مردم عزیز یاد بگیریم هجی کردن کلمه‌ی شجاعت در کلاس درس غیرت را. سرمان برود، خاک‌مان نه، هموطن‌مان نه...» نور کم‌سو در آبی تیره‌ی عمق اقیانوس من را صدا می‌زند. بیا برویم هموطن. دستت را بگذار توی دست‌ من و اجازه بده با گره کردن انگشت‌هایمان به هم، رویاهای‌مان را در آغوش بکشیم! به‌قول آن آزاده‌ی بزرگ رهبر شهید ایران: «هیچ چیز نشدنی نیست و هر کس بگوید نشد او را به کم همتی متهم می‌کنم.» پس بیا همت‌مان را به بلندای کوه‌های وطن برسانیم و هدف‌مان را آسمان قرار دهیم. قول می‌دهم اگر یک روح شویم در چند میلیون بدن، یک‌ صدا، یک خط قرمز و یک هدف، قطعا خواهیم توانست. نور دور نیست. نزدیک‌تر از آن است که می‌پنداری. دست‌هایت را بده به من هموطن. بیا از کلاس درس امروز ایران، با نمره‌ی ممتاز بیرون برویم. باور کن اتفاقی در این فضا و زمان زندگی نمی‌کنیم و حکمتی هست. حکمت‌ بودنت و رسالتت را دریاب. ✍🏻 هزاره بانو @hezarebano @khatoon_af
ما میادین را نگه داشته‌ایم شما سنگر را، حالا هر چه رهبرمان گفت، همان! در تاریخ می ماند به یادگار میدان داری ما دلتان قرص، تا آخر ایستاده ایم همه‌ی ما @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
شیعیان افغانستان پشتیبان نظام و رهبری 🇮🇷🇦🇫✌️ جنگ که آغاز شد و آن طور ناجوانمردانه امام مظلوممان را به شهادت رساندند؛ پنداری آتش به جان و قلب‌هایمان انداختند. آتشی که هرچه گذشت شعله‌اش سوزاننده‌تر شد. ما شریک در عزای میزبان نبودیم بلکه خود صاحب عزاء وخونخواه اماممان بودیم. خیابان‌ها که شد میدان رزم و جهاد فی سبیل الله، دوست داشتم که هموطنان عزیزم، همگی مشت‌ها را گره کنند و برای خونخواهی امام غریبمان به خیابان‌ها بیایند. دیری نپایید که همهمه‌ی حضور مهاجرین همیشه درمیدان صحنه را درنوردید و الحمدلله خبرش رسانه‌ای شد و شکرخدا که خاری شد در چشم حسودان وبدخواهان ِخون شریکی و اتحاد دو ملت. یکی از همین شب‌های اقتدار و حماسه بود که مثل هرشب با همسرم و خانواده به تجعمات شبانه رفته بودیم. پرچم و دست نوشته در دست درمیانه‌ی میدان مشغول جهاد بودیم. حواسم به اطرافم بود. خانومی تقریبا ۳۵،۳۶ ساله از میان مردم کم کَمَک خودش را به من رساند. نگاهی به دست نوشته‌ی در دستم انداخت و همینطور که مشغول صحبت شد، دستم را در دستش گرفت. گفت: «افغانستانی هستی؟» گفتم: «بله» ادامه داد: «ای جانم. الهی درد و بلاتون بخوره توسر هرچی وطن فروش و خائنه! الهی هرچی ازخدامی‌خواین بهتون بده. از قول من به هموطنات بگو ما این روزای سخت رو که کنارمون موندین و پشتمونو خالی نکردین فراموش نمی‌کنیم.» زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم: «ما فقط داریم وظیفه‌مونو انجام میدیم عزیزم. متشکرم از لطف و محبتتون. ان‌شاءالله خدا پشتیبان ایران عزیز و مردمش باشه.» و محکم مرا به آغوشش فشرد و بوسه‌ای به پیشانی‌ام زد. خداحافظی کرد و ازمن دور شد و درمیانه‌ی جمعیت ناپدید شد. نمیدانم چه شد ولی گرمای آغوش و دستان پرمهرش انگار که آب روی آتش باشد، چنان شعف و هیجانی به جانم انداخت که بی مهابا گریه‌ام گرفت. شاید مرهمی بود بر زخم‌هایی که تمام این سال‌ها ازمهاجرستیزی به جانم افتاده بود. التیامی که همه‌مان نیازمندش بودیم. دلم می‌خواست با تمام قوا فریاد بزنم که آری! این است آن عشق و همدلی واقعی‌ای که دوملت نسبت بهم دارند که البته اگر بدخواهان بگذارند. سلول به سلول تنم اینک جان تازه‌ای گرفته بود. شعارهایم را بلندتر فریاد زدم. مشت گره کرده‌ام را باصلابت‌تر ازقبل بالا گرفتم. خون پاک و بی‌گناه امام شهیدمان چنان غلیان کرد و ذکر نوحه و مصیبتش چنان دل‌ها را شکست که صدایش تا به ثریا رسید. آتشی شد در جان آدمی. فرق نمی‌کند ایران باشد یا افغانستان، یا حتی اروپا و آمریکا، هر بیدار دلی امروز نوای هیهات منه الذله سرمی‌دهد و پشت جبهه‌ی حق تمام قد می‌ایستد. آری...خلق چنین حماسه‌ای تا سال‌ها در مخیله‌ی عالم باقی می‌ماند. ✍🏻 رحیمه احمدی @khatoon_af
آقای شهید... ما به این صبوری نبوده‌ایم، ما به این سخت‌دلی نبوده‌ایم، ما به این تنهایی بدون شما نبوده‌ایم، ما اصلا خودمان نبوده‌ایم. این پنجاه و یک شب چنان سخت گذراندیم که خود فکر نمی‌کردیم به این سخت‌دلی باشیم. حرف‌های شما، ما را اینطور پرورانده است. آن حرف‌های که همیشه درهمه سخنرانی‌های‌تان می‌زدید: «ایمان و امید». درست است دیگر آن نصحیت‌های پدرانه‌تان را نمی‌شنویم. درست است دیگر نيستيد تا برای هر اتفاق تلخی منتظر بمانیم تا صحبت‌های دلنشین و آرام تان ما را سکون بدهد. آری، تازه بعد از پنجاه و چند شب این را می‌فهمیم که دیگر نیستید و ما چطور اینگونه شده‌ایم؟! آری ما فرزندانتان خوب فهمیده‌ایم، همان درس ایمان و امید شما قلبمان را سکون داده است... ✍🏻 حمیده حسینی @khatoon_af
من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم دخترم چهار پنج ساله بود که یک بار او را برای زیارت امام خمینی بردم. خانواده‌ی ما رفته بودند مشهد و او ماند پیش من برای اینکه بیاید امام(ره) را روز عید ببیند. صبح پا شدیم و سرش را شانه کردیم و مرتبش کردیم و موهایش را به زحمت بافتیم. یک دستی هم که نمیشود؛ من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم اما با یک دست نمیشود؛ دودستی باید ببافند چون باید موها را سه قسمت کنند. رفقای پاسدار آمدند به کمک ما و موی سرش را بافتیم و چادر سرش کردیم و خدمت امام آوردیم... 🏷 شهید خامنه‌ای به روایت خودش @khatoon_af