خاتون | روایت زنان مهاجر
امیدی که در دل حسینیه شکوفا شد...
سال ۱۴۰۲ بود که از وطن، از زادگاه، از آغوش گرم پدر و مادر دل کندم و به ایران آمدم.
آمدم به دیاری که هیچکسی را نمیشناختم، جز شوهرم.
دلی پر از درد داشتم، چشمانی پر از اشک، و قلبی خسته از فراق...
وقتی به حرمِ مبارک امام رضا علیهالسلام رسیدم، اشک از دیدههایم جاری شد.
رو به ضریح گفتم:
«یا امام، من بیپناهم... غریبم... هیچکسی را ندارم... تو پناه من باش، مولا جان.»
دو هفته هم نگذشته بود که شوهرم رفت به مأموریت، و من ماندم تنها...
دختری که همیشه در میان خانوادهی کلان، پر از شور و جنبوجوش زندگی میکرد، حالا در دیار غربت، تنها مانده بود.
روزهایم تیره بود و شبهایم تار، گویا امید هم دگر از دلام کوچ کرده بود.
تا اینکه نزدیکهای محرم، یک شب روشن از راه رسید.
با خواهری مهربان از مردم ایران آشنا شدم ـ یسنا جان، یک خواهر گل و دلسوز.
با لبخند گفت: «عزیزم، در محرم به حسینیهای میروم که هموطنای خودتان ساختهاند. برای خدمت به کودکان مهاجر آنجا هستم، نمیخواهی با من بیایی؟»
من هم که از تنهایی به تنگ آمده بودم، بیدرنگ گفتم: «با دل و جان، میآیم!»
از همان روز، ساعت چهار شام باهم میرفتیم حسینیهی "محبان اهلبیت" برای عزاداری. پس از آن، میرفتیم "حسینیه کودک" — جایی ساده، در زیرزمین یک مکتب که دختران جوان و باایمان افغانستانی با دست خالی اما دلی پر از عشق، برای کودکان مهاجر مهدکودک ساخته بودند.
چه صفایی داشت آنجا...
همه با خلوص نیت، برای رضای خدا، بیهیچ توقعی کار میکردند. لبخند بر لب، مهر در دل، و عشق حسین در نگاهشان میدرخشید.
من هم در کنارشان شدم معلم برای کودکان و شبهای محرم را با خدمت به گلهای کوچک بهشتی سپری کردم.
در کنار این خواهران همفکر و همدل، حس تنهاییام گم شد و امید آرامآرام در دلام شکوفا شد.
با خود گفتم:
«خدایا، هزار مرتبه شکر!
تو چقدر مرا دوست داری که چنین بندههای خوب و نازنینی را سر راهم قرار دادی. آدم بعضی وقتها نمیفهمد، ولی تو با دست دوستانت، محبتت را نشان میدهی...»
امروز شاکرم، از صمیم قلب شکر میکنم برای همهی این مهرهای پنهان و آشکار.
برای اینکه در دل یک حسینیهی ساده، میان آجرهای خام و فرشهای خاکی،
امید را دوباره در دل من زنده ساختی.
آری، من خوب فهمیدم.
خدا حتی امید را هم در دلِ حسینیهی امام حسین علیهالسلام مینشاند...
✍🏻 رحیمه رضایی
@khatoon_af
مواسات گرسنگی
روزه قضا که زیاد دارم. اما فکر ادا کردنشان به سرم نمیزند، آن هم وسط تابستان و در گرمای ۴۵ درجهی شهرمان. معمولا حواله میدهم به پاییز-زمستان و روزهای کوتاه سال.
چند روز پیش که تصاویر کودکان گرسنه غزه را دیدم حسابی بهم ریختم و به فکر فرو رفتم. من به عنوان یک دختر افغانستانی چه کاری از دستم بر میآید؟ مثل همیشه فقط کمک مالی؟ بعد فکر کنم چون کمک مالی داشتم وظیفه خودم را انجام دادم و بروم سراغ کار و زندگی خودم. این بار نمیخواستم در همین حد باشد. دوست داشتم همدردی عمیقتری با مردم غزه داشته باشم. تصمیم گرفتم روزه بگیرم.
روزه بگیرم و همهی فعالیتهای روزانه را انجام بدهم. روزه بگیرم بدون آن اداهای ماه رمضانیام و تحویل گرفتنهای خانواده. روزه بگیرم تا در طول روز بیشتر به مردم غزه فکر کنم.
بدون معطلی عکسی طراحی کردم و گذاشتم پس زمینه گوشی تا اگر سحر خواب ماندم عهد روزه گرفتن، یادم نرود.
شروع شد. سحری خواب ماندم. از اول صبح ضعف کردم اما سعی کردم پرتوان به کارهایم برسم. رفته رفته ضعفم بیشتر شد تا رسید به ظهر و برقها رفت. حالا عطش بود و گرما. مدام به ساعت نگاه میکردم. چهارساعت مانده، سه ساعت، کمی دیگر صبر کنم اذان می شود.
الله اکبر. الله اکبر. اولین لقمه را در دهان گذاشتم و گریه کردم. من فقط ۲۱ ساعت گرسنگی کشیدم و نزدیک اذان نای راه رفتن نداشتم. کسی که نمیداند چه ساعتی غذا میرسد یا اصلا غذایی میرسد یا نه، چه حالی دارد؟
میخواهم سی روز، روزه بگیرم ولی میدانم من اگر تمام سال را هم روزه بگیرم نمی توانم درک کنم کودکان غزه چه میکشند.
✍🏻 رابعه رضایی
@khatoon_af
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا رقیه بنت الحسین (ع)
گاهی یک بانوی افغانستانی اینگونه هدایت کننده به سمت امام میشود...
@khatoon_af
هم جهاد با حضرت زینب(س)🇦🇫
راوی حقیقت در زمانهٔ خودت باش...
مهم نیست با پای جسم در طریق الحسین قدم برمیداری یا نه، اینجا پای دل تو را به سر منزل دوست میرساند... .
پس دست به قلم شو...
سلاح تو، قلم توست؛ قلمی که از رشادت زینبهای عصر ما تراوش میکند.
🔸️ پویش روایتنویسی اربعینی ویژه بانوان افغانستانی (جاماندگان اربعین نیز میتوانند در پویش شرکت کنند)
💠 محورهای ارسال روایت:
حضرت زینب(س) الگوی نقش آفرینی زنانه
غزه، کربلای امروز
مکتب حسینی، فراتر از ملیتها
اربعین، الگوی حریّت و عزت ملتها
هم سرنوشتی ملتها در منطقهی ما
🔻ارسال روایتها به آیدی:
@khatone_zeynabi
🎁 همراه با ۵ جایزه ۱ میلیون تومانی
(ویژه برگزیدگان)
🎁 ۱۰ جایزه ۵۰۰ هزار تومانی و
جوایز متبرک دیگر به قید قرعه
#خاتون_زینبی
#هر_خاتون_یک_روایت
@khatoon_af
سلام به همهی مخاطبان عزیز خاتون🌸🌱
در رابطه با پویش روایت نویسی "خاتونِ زینبی" برخی از شرکت کنندهها سؤالهایی داشتند و ما تصمیم گرفتیم به برخی از سؤالات پر تکرار پاسخ بدیم🥰
🔺️خیلیها سؤال پرسیدند: امکانش هست آقایون یا بانوان دیگر ملیتها هم شرکت کنند؟ خب متاسفانه پاسخ منفی هست.🥲
🔺️بعضی از دوستان هم پرسیدند نتایج و برگزیدگان چه زمانی مشخص میشه؟ همونطور که در پوستر مشخص کردیم، مهلت ارسال روایتها تا ۲ شهریور هست. بعد از اون بررسی رو شروع میکنیم انشاءالله 😍🙃
🔺️یکی از سؤالهای مهم و پرتکرار درمورد استفاده از هوش مصنوعی برای نوشتن روایت بود، اینکه امکان استفاده دارند یا خیر؟🤔
❌شرکت کنندگان عزیز امکان استفاده از هوش مصنوعی رو ندارند.❌ فقط و فقط در بخش علائم نگارشی و ویراستاری میتونن از ابزارهای نوشتاری یا دیگران کمک بگیرند.🙃😊
💠همونطوری که از اسم پویش و توضیحات ما در کپشن هم مشخصه، هدف ما تشویق بانوان افغانستانی به نوشتن هست.🧕
این که ترسمون رو کنار بذاریم و دست به قلم بشیم و باور کنیم با همین قلمها ✒و روایتهامون📃 میتونیم تأثیرهای عمیقی بر دیگران بذاریم و گرههای زیادی رو از کشورمون باز کنیم.🌼 چطوری؟ با تولید امید به وسیله قلمهامون... . پس ترس رو کنار بذاریم و آنچه از دلمون برمیاد رو به قلم بیاریم.🖋📚
بعید میدونم کسی باشه که در مورد اربعین و آقا امام حسین (ع) خاطره یا روایتی نداشته باشه. یا بچههای مظلوم غزه رو ببینه و احساس ناراحتی و غم عمیقی نداشته باشه. ما دوست داریم روایت خودتون رو بخونیم.😍❤
پس دست به کار بشین و خاطره و روایتهاتون رو در محورهایی که مشخص کردیم بیان کنید. 📃📚
منتظر روایتهاتون هستیم😊🌸
@khatoon_af
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹️برای دختران سرزمینم...
🎙خاطره گویی خانم زکیه سهرابی
فعال فرهنگی افغانستانی
@khatoon_af
تیغ دودم زمانه
پردهی اول: حرم آقای کریم
چفیه پهن شد تا جانمازم باشد. زاویهی مهر اذیتم میکرد. دست بردم و راستش کردم. درهمین گیرودار، واژهی «افغانی» تا عمق جانم رسوخ کرد. سرچرخاندم و نگاهی نصفهونیمه مهمانش کردم. مانده بودند تا خستگیِ مسیر بهدر کنند. از آبادشدن خانهای بهدست کارگر افغانی میگفت. بیغلوغشی دیده بود و نقل میکرد. خرسند شدم.
پردهی دوم: هفتِ تیر یا هفتْتیر
حسرت نخریدن از دو دستفروش قبلی روی دلم مانده بود. میخواستم کمخرج کنم. ایستگاه طالقانی از پشت پنجره محو میشد و من جمعوجورکنان مقابل درب واگن، زل زدم به عینکم. دستفروشی کنارم ایستاد و زبان چرخاند: «افغانی هستی؟»
خط نگاهش را شکار کردم. به دختر جوان چشم بادومی رسیدم.[دمدستیترین روش تشخیص انسان افغانستانی] دختر سرش را آهسته تکان داد. به جای او، بغضش را قورت دادم.
-«افغانیها همهشان کثافتند. همهیشان!»
پردهی سوم: معاملهی باخت-باخت
بیایید نحوهی دوبهمزنی را به آسانی یک آب خوردن پیش برویم. در وهلهی اول به چند گیرهٔ روسری، یک دستگاه پز، یک دستفروش و یک خریدار نیازمندیم. مطمئن شوید فروشنده با صفر و یک همهچیز را برانداز کند. جاهل به آمارِ بزهکاری در میان دیگری[مهاجر افغانی] باشد. تروخشک را باهم بسوزاند و بشوراند. یک چیز کم است، بِلْکُل از یاد برده بودمش؛ ساکتین در صحنه مهر تأیید این کار هستند. تبریک میگویم؛ آتش تفرقه گُر گرفت.
پیامی از باب النعیم دارم: «المسلمون إخوة لا فضل لأحد علی أحد إلا بالتقوی؛ مسلمانان با هم برادرند و هیچکس بر دیگری برتری ندارد، جز به تقوا»
✍🏻 مریم رجبی
@khatoon_af
🎞 فیلم سینمایی «فانوس قرمز را برافراز» یا «Rise the Red Lantern»
🔺مشخصات اثر:
کارگردان: ژانگییمو
محصول: چین
سال انتشار: 1991
ژانر: درام، تاریخی، عاشقانه
🔸 خلاصهی داستان:
سونگلیان، دختر تحصلیکردهی جوانیست که در سن ۱۹ سالگی پدرش فوت میکند. وی به اصرار مادر و برای تأمین نیازهای زندگی مجبور به ازدواج با مردی ۵۰ ساله میشود. چالشهایی که این دختر به عنوان همسر چهارم با دیگر هوهایش با آنها مواجهه میشود، بن مایهی اصلی این فیلم را تشکیل میدهد.
🔹پ.ن:
ازدواج اجباری با پیرمردی ثروتمند، چندهمسری، اختصاص ارزشمندی به فرزند پسر، کمبود محبت بین شوهر و همسران، نظام اجتماعی ارباب-رعیتی، روابط پنهانی، قتل و شکنجه از جمله مؤلفههای نظام مردسالاریست که در این فیلم به تصویر کشیده شده است.
#زن_شرقی
#معرفی_فیلم
#فانوس_قرمز_را_برافراز
#Rise_the_Red_Lantern
@khatoon_af
◾️ آغوش خدا
این سفر از اول هم برایشان متفاوت بود. آن زمان که چمدان میبستند، هیچگاه فکر نمیکردند که خدا منتظرشان است. دلتنگ وطن بودند. مامِ وطن هم آغوشش را باز کرد تا میزبان ابدیشان باشد. کودک و نوجوان، پیر و جوان، زن و مرد در میانهی راه پر درآوردند و پرواز کردند...🕊🖤
#هرات
#وطنم_پاره_تنم
#افغانستان_تسلیت
@khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
از داغ خودش تا درد مردم غزه
صبح یک روز بهاری قشنگ بود. همهی خانواده بعد از نماز صبح عازم زیارت شاهزاده یحیی در ولایت سرپل شدند. همه بودند و یک دختر چهاردهساله، با دلی پر از ذوق و شوق برای سفر.
وقتی به مقصد رسیدند، همهی خانواده برای زیارت رفتند. بعد از زیارت، همه داخل یک باغ دور هم فرش انداختند و نشستند. بچهها بازی میکردند. همه میگفتند، میخندیدند، برادر بزرگش یک دخترک ۹ ماهه داشت. همان روز، دخترش را بسیار راه میبرد. بابیشی گفت: «عه بچه، چه خبره؟ بیشی، یک دختر تو دَری دیگه!» خنده کرد گفت: «بابی جان، کار مه ندی. ما امی دختر خو کلو دوست دَرُم.»
حوالی ساعت چهار بعد از ظهر، در راه برگشت، سرک خلوت و صاف بود. دخترک از خستگی چشمهایش گرم خواب بود که ناگهان صدای فریاد بابیشی آمد: «خلیفه... موتر رفت!»
با وحشت بیدار شد. موتر پایین سرک خورده و چند بار پشتورو شد. وقتی از داخل موتر بیرون افتاد، اطرافش پر از خاک بود. همه گم شده بودند در بین گرد و غبار. گریهکنان دوید. یکی از برارهایش را کنار جوی دید. با سر و روی پُر از خاک گفت: «خوار، خوبی؟» دخترک با وحشت گفت: «مه خوبم. تو چطوری؟» گفت: «مام خوبم. دیگرا کجا است؟»
دخترک ای طرف دوید. برار دیگه خود ره دید. هیچ زخمی نداشت. فقط دست خوار خود ره گرفت، یک جمله گفت... و برای همیشه رفت. دخترک هیچچیز نمیفهمید. فقط وحشت و گریه بود. بابی با سر شکسته و پانسمانشده آمد. کمرش خم بود. با یک دست او را بغل کرد، با دست دیگرش از کمر خو گرفته بود و گفت: «دخترم، مراقب همه باش. من جنازهها را میبرم خانه.» گفتم:«بابی جان، مام بیوم. یعنی ما نباشم؟ سر جنازه برارای خو...» گفت:«نه دخترم... کسی جز تو نیست که مراقب اینها باشد. شفاخانه، آیی تو... همه به تو نیاز دارند. آیی تو هنوز از چیزی خبر نداره. نگو، طاقت نداره... .»
دختری که تاحالا هیچجا تنها نمیرفت، هر جا میرفت هر کاری میکرد یک بادیگارد داشت: براری که همیشه همراه او بود. اما حالا دیگر نیست. رفته. دخترک با پای بدون کفش بالا میرود، پایین میرود تا بتواند به همه برسد. بخاطر که بابیشی گفته: «باید قوی بشی. باید حالی بازوی مه بشی.» دختری که از درون خون گریه میکند، خود را بسیار قوی نشان میده در مقابل دیگران، مثل اینکه هیچ چیزی اتفاق نیفتاده است.
یک داکتر جوان آمد، گفت: «خوار جان، ای طفلک چی شما میشه؟» دخترک با چشم پُر از اشک و آه گفت:«دختر برارم استه.» دکتر ادامه داد:«ای قندولک پایش ترک خورده. ولی نمیشه گچ گرفت، خیلی خرد است. اذیت میشه. ایره قسم ده بغل خود نگهداری کنید تا چند روز که پایش جوش کند.» با بغل گرفتن طفلک برار خو، دلش تسکین پیدا میکرد که نشانی از او دارد.
اکنون از آن واقعه چهاردهسال میگذرد... اما هنوز هم زخم آن روز باز است. هر وقت اخبار مردم غزه را میبیند، داغش تازه میشود. اما باز با خودش میگوید: «درد من در برابر اینها هیچ است. من فقط دو برار از دست دادم. اما اینجا خواری همه براران و خوارانش را از دست میدهد، مادری همهی فرزندانش و پدری خانوادهاش را...»
✍🏻 رحیمه رضایی
@khatoon_af