eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
452 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
◾️ آغوش خدا این سفر از اول هم برایشان متفاوت بود. آن زمان که چمدان می‌بستند، هیچ‌گاه فکر نمی‌کردند که خدا منتظرشان است. دلتنگ وطن بودند. مامِ وطن هم آغوشش را باز کرد تا میزبان ابدی‌شان باشد. کودک و نوجوان، پیر و جوان، زن و مرد در میانه‌ی راه پر درآوردند و پرواز کردند...🕊🖤 @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
از داغ خودش تا درد مردم غزه صبح یک روز بهاری قشنگ بود. همه‌ی خانواده بعد از نماز صبح عازم زیارت شاه‌زاده یحیی در ولایت سرپل شدند. همه بودند و یک دختر چهارده‌ساله، با دلی پر از ذوق و شوق برای سفر. وقتی به مقصد رسیدند، همه‌ی خانواده برای زیارت رفتند. بعد از زیارت، همه داخل یک باغ دور هم فرش انداختند و نشستند. بچه‌ها بازی می‌کردند. همه می‌گفتند، می‌خندیدند، برادر بزرگش یک دخترک ۹ ماهه داشت. همان روز، دخترش را بسیار راه می‌برد. بابی‌شی گفت: «عه بچه، چه خبره؟ بیشی، یک دختر تو دَری دیگه!» خنده کرد گفت: «بابی جان، کار مه ندی. ما امی دختر خو کلو دوست دَرُم.» حوالی ساعت چهار بعد از ظهر، در راه برگشت، سرک خلوت و صاف بود. دخترک از خستگی چشم‌هایش گرم خواب بود که ناگهان صدای فریاد بابی‌شی آمد: «خلیفه... موتر رفت!» با وحشت بیدار شد. موتر پایین سرک خورده و چند بار پشت‌ورو شد. وقتی از داخل موتر بیرون افتاد، اطرافش پر از خاک بود. همه گم شده بودند در بین گرد و غبار. گریه‌کنان دوید. یکی از برارهایش را کنار جوی دید. با سر و روی پُر از خاک گفت: «خوار، خوبی؟» دخترک با وحشت گفت: «مه خوبم. تو چطوری؟» گفت: «مام خوبم. دیگرا کجا است؟» دخترک ای طرف دوید. برار دیگه خود ره دید. هیچ زخمی نداشت. فقط دست خوار خود ره گرفت، یک جمله گفت... و برای همیشه رفت. دخترک هیچ‌چیز نمی‌فهمید. فقط وحشت و گریه بود. بابی با سر شکسته و پانسمان‌شده آمد. کمرش خم بود. با یک دست او را بغل کرد، با دست دیگرش از کمر خو گرفته بود و گفت: «دخترم، مراقب همه باش. من جنازه‌ها را می‌برم خانه.» گفتم:«بابی جان، مام بیوم. یعنی ما نباشم؟ سر جنازه برارای خو...» گفت:«نه دخترم... کسی جز تو نیست که مراقب این‌ها باشد. شفاخانه، آیی تو... همه به تو نیاز دارند. آیی تو هنوز از چیزی خبر نداره. نگو، طاقت نداره... .» دختری که تاحالا هیچ‌جا تنها نمی‌رفت، هر جا می‌رفت هر کاری می‌کرد یک بادیگارد داشت: براری که همیشه همراه او بود. اما حالا دیگر نیست. رفته. دخترک با پای بدون کفش بالا می‌رود، پایین می‌رود تا بتواند به همه برسد. بخاطر که بابی‌شی گفته: «باید قوی بشی. باید حالی بازوی مه بشی.» دختری که از درون خون گریه می‌کند، خود را بسیار قوی نشان می‌ده در مقابل دیگران، مثل اینکه هیچ چیزی اتفاق نیفتاده است. یک داکتر جوان آمد، گفت: «خوار جان، ای طفلک چی شما میشه؟» دخترک با چشم پُر از اشک و آه گفت:«دختر برارم استه.» دکتر ادامه داد:«ای قندولک پایش ترک خورده. ولی نمیشه گچ گرفت، خیلی خرد است. اذیت میشه. ایره قسم ده بغل خود نگهداری کنید تا چند روز که پایش جوش کند.» با بغل گرفتن طفلک برار خو، دلش تسکین پیدا می‌کرد که نشانی از او دارد. اکنون از آن واقعه چهارده‌سال می‌گذرد... اما هنوز هم زخم آن روز باز است. هر وقت اخبار مردم غزه را می‌بیند، داغش تازه می‌شود. اما باز با خودش می‌گوید: «درد من در برابر این‌ها هیچ است. من فقط دو برار از دست دادم. اما این‌جا خواری همه براران و خوارانش را از دست می‌دهد، مادری همه‌ی فرزندانش و پدری خانواده‌اش را...» ✍🏻 رحیمه رضایی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
دو راهی با یکی از رفقا که عازم بود و دلش از ذوق و شوق پر می‌کشید، برای سفری که درپیش داشت صحبت می‌کردیم. می‌گفت: «واقعا ما مستحقیم که برویم؟» با تعجب پرسیدم: «چطور؟ مگر دلت نمی‌خواهد که بروی؟» -خب معلوم است که دلم می‌خواهد! -پس نگرانی‌ات برای چیست؟ -عذاب وجدان دارم از اینکه بروم وقتی شرایط هموطنانم و مردم غزه را می‌بینم. -عذاب وجدانت برای این است، می‌توانستی به جای کربلا رفتن مبلغ بیشتری کمک کنی؟ -بله! آخر به ما می‌گویند می‌خواهید کربلا بروید؟ حتما پولتان زیادی کرده، به هموطنانتان در داخل کشور و سرمرزها نگاهی بیندازید! یا اگر دیگر خیلی وضعتان خوب است نیم نگاهی به مردم فلسطین و غزه هم بیندازید.وضع گرسنگی و درماندگی مردم کشورتان و فلسطین را ببینید تا فکر کربلا رفتن از سرتان بیرون رود. ولی خودمانیم چقدر دغدغه‌اش را دوست داشتم، ارزشمند بود. بین دوراهی‌ای مانده بود که بوی شرافت می‌داد. چقدر دلم می‌خواست جای او باشم ولی نبودم. نمی‌دانستم به زائری که یک‌طرف دلش برای کربلا و طرف دیگر برای مردمش و غزه می‌رود چه بگویم؟ سکوت عجیبی را که بینمان رخ داده بود شکستم و گفتم: «حالا نمی‌شود هم به مردم کشورمان و فلسطین کمک کنیم و هم کربلایمان را برویم؟ هرمقدار پولی که در راه کربلا خرج می‌شود. صدبرابر برکت دارد؛ یعنی شک نکن برکتش بیشتر از آن چیزی است که فکرش را بکنی حتی می‌توانی بیشتر کمک کنی. تازه مگر ما در سال چند بار توفیق رفتن داریم؟» گفت: «فقط همین اربعین.» گفتم: «احسنت آن هم به لطف اهل بیت(علیه‌السلام) و البته ایران اسلامی که فکر مهاجرین دلسوخته‌ی اباعبدالله‌الحسین(ع) را هم کرده‌اند. برو خیالت راحت، هرکس که شرایطش را دارد باید برود. رفتن به کربلا فقط رفتن به یک شهر نیست، راهی شدن به یک حرکت جهانی به دور از نژاد و ملیت و مذهب است، رفتن به قلبی‌ است که در تپش انسانیت می‌ تپد. مولایمان امیرالمومنین(علیه‌السلام) می‌فرمایند: همواره دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید. یعنی هرکس که برود اگر دلش با مردمش و مظلومین جهان باشد فقط زائر نیست برائت جو از دشمنان و یاری کننده دوستان است، سفیر مهربانی و همدلی است، همان درسی که باید بیاموزیم تا زمینه‌ای شود برای ظهور منجی دل‌ها... .» ✍🏻 بهاره رضایی @khatoon_af
تا ۷ شهریور تمدید شد پویش روایت نویسی خاتون زینبی تا ۷ شهریور تمدید شد. پس تا وقت هست عجله کنید و روایت تون رو بنویسید و برای ما ارسال کنید 📚✒ از کجا معلوم؟ شاید شما برنده شدید🙃🌱 @khatoon_af
یک کربلا مقابل هر انتخاب ماست دلم بی‌تاب بود، و می‌خواستم حتی برای لحظاتی هم که شده، وجودم در آن بهشت نفسی تازه کند. سختی؟ نه! زیبایی‌های مسیر را با تمام قلبم به دوش می‌کشم، فقط مرا برسانید به آن بهشت... در دل اصرار داشتم، و اما خود می‌دانستم که مصلحت ماندن است. زیارت اجباری و از روی هوس و خواست را درست نمی‌دانستم. باید پای خود را روی نفس می‌گذاشتم. اگر خدا بخواهد، در همین ایام اربعین خاله می‌شوم و سال آینده، ان شاءالله، با عضو جدید خانواده باهم، راهی این سفر لذت‌بخش خواهیم شد... بالاخره باید خودم را یک طوری باید تسکین می‌دادم، و همین باعث آرامش جانم می‌شد. ساعت از نیمه شب گذشته بود باید خبری از ایستگاه اطلاعات می‌گرفتم. با تردید رفتم، و با شوق برگشتم. خواب از چشمانم ربوده شد، انگار تمام دنیا را در کف دستانم گذاشته‌اند! انگار تنها منم که خوش‌ترین حال را در این لحظه درک می‌کنم! پرستاری، از نسبت من با نوزاد می‌پرسید؛ و من غرق در افکار خویش با خود می‌گفتم: «یعنی این فرشته‌کوچک، خواهرزاده من است؟» «یعنی شکر خدا بالاخره، من هم خاله شده‌ام؟!» احساس عجیب و نزدیکی می‌کردم، که در واژه نمی‌گنجید، و قابل وصف نبود. قرار بود همه باهم به خانه برگردیم؛ خوشحال بودیم ولی خبر آمد که مادر می‌تواند مرخص شود؛ ولی نوزاد بماند. حالش مساعد نیست، و نیاز به مراقبت بیشتری دارد، تا کمی بهتر شود. راستش را بخواهید، قدم‌هایم نمی‌توانستند مرا به سمت خانه، بدونِ نوزاد ببرند، اما نباید دل مادرش را می‌لرزاندم. امید می‌دادم که حتماً زود سلامتی‌اش را به دست می‌آورد. باید می‌رفتیم و نوزاد را به خدا می‌سپردیم. حس می‌کردم تکه‌ای از قلبم را همان‌جا، در کنار او، جا گذاشته‌ام و می‌روم؛ ولی همچنان لبخندم را حفظ می‌کردم تا در دل خواهرم امید زنده بماند. نذر بی‌بی که مادرم آماده کرده بود، را بین همسایه‌ها تقسیم کردم. در میان سکوت و استراحت به فکر فرو رفته بودم، که زنگ تلفن به لرزه در آمد. گوشی را برداشتم؛ خبری از برق و آنتن نبود، به سختی تماس برقرار می‌شد. +الو... از بیمارستان... نوزادتان... حالش خوب... باید انتقال... تنها چیزی که متوجه شدم این بود که باید برای انتقال به بیمارستانِ دیگر، سریع خودمان را به بیمارستان فعلی برسانیم. بغضم را قورت دادم؛ نباید بروز می‌دادم که مبادا مادرش بی‌قرار‌تر از این شود. در بیمارستان جدید اوضاع کمی بهتر به نظر می‌رسید، قرار شد اگر آزمایش‌ها مطلوب باشد، جراحی انجام شود. طفل نوزاد و جراحی؟ دلهره عجیبی وجودم را فرا گرفت‌! خدا بخیر کند... اما باید امیدوار می‌ماندم؛ حتماً بعد از جراحی حالش خوب می‌شود و بعد هم به‌سلامتی می‌رویم خانه‌ی خودمان، و از این فضای انزجار آور دور می‌شویم. صبح بعد زمانی که نوزاد باید برای جراحی آماده می‌شد. ما با چشمانی پر از نگرانی، و دکتر با نگاهی سرشار از ترحم گفت: «ببخشید، متاسفم و تسلیت می‌گویم! نوزادتان دیشب پر کشید، و در حال حاضر به سردخانه انتقال داده شده.» دنیا برایم بی‌رنگ شد، پاهایم سست شد و دیگر نمی‌توانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. من مادر نبودم ولی جگرگوشه‌ام را از دست داده‌ام، من مادر نبودم ولی کم از حال مادرش نداشتم. بیتابی‌ها و دلتنگی‌هایش را از عمق جانم درک می‌کردم. بی‌قراری‌های خواهری که می‌گوید: امروز به بچه‌ام شیر نداده‌ام، من می‌دانم دخترم گرسنه است. و شیری که روانه شده و دیگر نوزادی نیست تا شیره مادر را به جان بگیرد. من مادر نیستم، ولی اندوه امروزم، در برابر اندوه مادری در کربلا، تنها قطره‌ای در برابر دریاست. می‌دانم دل مادری که در کربلا در میانه آن قیامت عظیم شور می‌زند چه خبر است! روضه‌ی طفل شیرخوار کربلا مدام در گوش‌های من زمزمه می‌شد. گریه‌های حضرت رباب(س) از برای نوشیدن جرعه‌ای آب و جمع شدن شیر در وجودش و دلداری‌های حضرت زینب(س)... می‌خواستم بدانم حضرت زینب(س) چگونه حضرت رباب (س) را دلداری می‌داده؟ یا آن مادری که طفل نوزادش در غزه زیر آوار جان داده بود را چگونه دلداری داده‌اند؟ باید یاد بگیرم... آه از دل حضرت زینب(س) آه از دل خانم رباب... آه از دل مادران غزه... می‌دانم قابل قیاس نیست، شرم دارم اگر مصیبتی را بالاتر از مصیبت کربلا بدانم... باید یاد بگیرم صبوری را، باید زینبی‌وار صبوری کرد... باید بزرگ شوم... من راه‌ها در پیش دارم... من هنوز خیلی کوچک‌تر از این حرف‌هایم... کربلای هر کسی متفاوت است. یکی انتخاب می‌کند سختی مسیر رفتن، به جان بخرد و دیگری انتخابش سختی ماندن است، و هر دو در امتحان الهی به سر می‌برند. و من در غفلت بودم و نمی‌دانستم کربلای من همین‌جا بود، در دلِ داغی که آمد تا مرا عمیق‌تر کند، و شاید تنها ذره‌ای، شبیه‌تر سازد. ✍🏻 بهاره رضایی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
🔸از سیلاب دیروز تا خونبار امروز شبی بهاری بود. با خانواده همه دور دسترخوان جمع بودیم؛ حوالی ساعت هشت شب. زنگی برای پدرم آمد. ناگهان لقمه‌ای که در دست داشت از دستش افتاد. مادرم با وحشت پرسید:«چه شده حاجی؟» وقتی گوشی را قطع کرد‌، با صدایی گرفته گفت: «زنگ زده‌اند موتر بچا را سیل برده.» همه وحشت‌زده شدیم. با شتاب پرسیدیم:«خودشان چطور استند؟ سالم‌اند؟» پدرم گفت:«می‌گویند کسی آسیب ندیده اما موترها را سیل برده.» دسترخوانی که تازه هموار شده بود همان‌ طور جمع شد. همه پریشان و ترسیده بودیم. من و مادرم بیشتر از همه. پدرم به مامایم، برادر کلانم و بچه‌کاکایم زنگ زد. گفت:«موتر عیسی را سیل برده، بیایید برویم». مامایم و برادرم از دره‌صوف حرکت کردند، پدرم و بچه‌کاکایم از مزار. بین راه دره‌صوف و مزار این اتفاق برای برادرم افتاده بود. آن شب، من و مادرم در خانه با دل ناآرام ماندیم، کل شب خواب نتوانیستیم. از دنیا بی‌خبر بودیم، غافل از اینکه با همان موتر خود برادرم را نیز سیل برده است. برادری که همه کسم بود؛ تنها رفیقم در خانواده. خانمش او شب خانه نبود. رفته بود خانه مادر خود. یک بار با خود گفتم زنگ بزنم به ینگه(۱) خود باز گفتم نه بنده خدا باردار است نترسه در این نصف شبی، باشد تا فردا چیزی نگویم بهش. دلم بی‌قرار بود. هر بار به پدرم زنگ می‌زدم می‌پرسیدم: »عیسی کجاست؟» می‌گفت: «عیسی خوب است، ما هنوز نرسیدیم.» اما حقیقت این بود که تمام شب را دنبال پیکر او می‌گشتند. بعد از ساعت یک شب، هر چه برایشان زنگ زدم، گوشی‌هایشان خاموش بود. شب سیاه به پایان رسید. وقتی نماز صبح خواندم پس از آن دست‌هایم را بلند کردم: خدایا، برادرم را سالم برگردان خانه. مادرم آرام نمی‌گرفت. مادر است دیگر. از خانه بیرون می‌رفت، دوباره برمی‌گشت. گفتم:«مادر ناراحتی نکن. [حال] عیسی خوب است.» ساعت ده بجه بود که گوشی پدرم زنگ خورد. وقتی جواب داد، صدایش گرفته بود. گلویش را صاف کرد و گفت:«عیسی را پیدا کردیم حالش خوب است، نگران نباشید دَ راه هستیم، میایم خانه.» رفتم به مادرم گفتم، اما دل خودم آرام نگرفت. دم در خانه قدم می‌زدم که دیدم مردم همه به طرف مسجد می‌روند. دلم لرزید. با خود گفتم، حتما خبری شده. دیگر جان در تنم نمانده بود. هر چه زنگ زدم کسی جواب نداد. تا اینکه پدرم خانه آمد. سر و رویش پر از خاک بود. با شتاب پرسیدم:«پدر پس عیسی کجاست؟» مرا در بغل گرفت و گفت:«دیگر عیسی رفت... عیسی نداریم.» زمین و آسمان برایم سیاه شد. همراه همه به مسجد رفتیم. رسم است برای متوفی مجلس روضه بگیرند؛ روضه، ارباب بی‌کفن یاحسین‌جان. بعد از روضه، مردها بیرون رفتند تا زن‌ها برای خداحافظی بیایند. وقتی نوبت ما رسید، پدرم گفت:«به شرطی کفن را باز می‌کنم که گریه نکنید. نباید اشکتان روی میت بچکد.» گفتیم: «باشه.» اما وقتی صورت برادرم را باز کردن که ببینیم... از بس بین آب و گل مانده بود. چهره‌اش شناخته نمی‌شد. دندانش شکسته بود. آه از داغ جوان! چه می‌کند با دل آدم. خواستم او را در آغوش بگیرم اما نگذاشتند. از کدام درد بنویسم؟ از تازه‌دامادی‌اش؟ از فرزندی که هنوز به دنیا نیامده بود؟ از مهربانی‌هایش که حتی یک بار کلام تلخی به من نگفته بود؟ یک و نیمسال هم نشده بود که عروسی کرده بود. عروس جوانش شش‌ماهه باردار بود. آه از دل ینگه‌جانم که در اوج جوانی بیوه شد. آه از دل مادرم که داغ دو جوانش هنوز تازه بود و خدا سومی را هم برد. آه از پدری که دیگر حتی یک تار موی سیاه بر سرش نمانده بود. سال‌ها از آن حادثه گذشته، اما داغ برادر سردشدنی نیست. هر بار جوانی را می‌بینم که می‌میرد، زخم دلم تازه می‌شود. هر بار خبری از غزه می بینم، هر بار کودکی در بمباران پرپر می‌شود، داغ عیسی برایم دوباره زنده می‌شود. اما وقتی با خود فکر می‌کنم، می‌بینم داغ من هیچ است در برابر مادرانی که امروز در غزه، هر روز داغ جوان و کودک‌شان را می‌بینند. آه... از سیلاب دیروز تا خونبار امروز، درد مشترک است. و من جز دعا، کاری از دستم برنمی‌آید. هر بار که سجاده پهن می‌کنم، نخستین دعایم این است: «خدایا، هیچ مادری داغ جوان نبیند داغ جوان آدم را پیر می‌کند.» ✍🏻 رحیمه رضایی @khatoon_af
سلام به همراهان عزیز خاتون روایت های پویش خاتون زینبی بررسی شده و برندگان هم مشخص شده...😇 بزودی برندگان اعلام میشن و روایت های برگزیده هم منتشر میشه ان شاءالله 🎉 تا اون زمان یکسری از روایت های ارسالی رو در کانال قرار میدیم تا ان شاءالله کم کم برسیم به روایت های برنده و اعلام برندگان ⏰ ممنون از شما که صبوری می کنین🌸🌿
غزه، کربلای امروز آسمان غزه سرخ است؛ نه از غروب، که از آتش خمپاره‌ها. بوی باروت در کوچه‌ها می‌پیچد و خاک، مزه خون گرفته است. کودکی با پای برهنه، میان سنگ و شیشه می‌دود؛ در دستش عروسکی بی‌سر، و در چشم‌هایش ترس بی‌پایان. مادری کنار ویرانه خانه، پیکر کوچک فرزندش را می‌فشارد؛ لب‌هایش می‌لرزد و زیر لب زمزمه می‌کند: «ما رأیتُ إلا جمیلاً»… همان جمله‌ای که قرن‌ها پیش، در شام، زنی با داغی بزرگ‌تر بر زبان آورد. غزه، کربلای امروز است؛ خیمه‌ها همان خیمه‌اند، تنها نام‌ها عوض شده است. دیروز فرات، امروز مدیترانه… دیروز نیزه‌ها، امروز موشک‌ها… اما خون، همان خون مظلومان است که بر خاک فریاد می‌زند. من، زنی افغانستانی، طعم جنگ را چشیده‌ام و خاک غربت را نفس کشیده‌ام. وقتی به غزه نگاه می‌کنم، گویی کودکی خودم را می‌بینم که میان دود و آوار، دنبال تکه‌ای آسمان آبی می‌گردد. اگر نتوانم با پا به غزه بروم، با قلم می‌روم؛ چون زینب به من آموخت که گاهی یک جمله می‌تواند خیمه‌ای از حقیقت را برافرازد. غزه امروز، کربلاست… و من، راوی این کربلا خواهم بود. ✍فاطمه تاجیک @khatoon_af