eitaa logo
خاتون | روایت زنان مهاجر
453 دنبال‌کننده
108 عکس
10 ویدیو
1 فایل
💬خاتون؛ روایت خاتون‌هایی‌ست که به تأسی از برترین خاتون عالم چراغ بر دست گرفته‌اند و عزم حرکت به سوی نور دارند... 🇦🇫افغانستانی الاصل ولی زهرایی تبار🔅 ارسال روایت به: @khatone_zeynabi
مشاهده در ایتا
دانلود
خاتون | روایت زنان مهاجر
مورچه‌های خوش‌یمن... خانه را مورچه زده بود. مامان می‌گوید مورچه‌ها برایمان خوش‌یمن هستند. وقتی مورچه‌های بال‌دار و بی‌بال هجوم بیاورند، یعنی می‌خواهند ما را مسافر کنند. من از مورچه‌ها بدم می‌آمد؛ حالا اما دوست‌شان داشتم. سر جانماز که مورچه می‌دیدم، کاری به کارشان نداشتم، حتی اگر بعد از سجده می‌چسبید به پیشانی‌ام. خب، مورچه‌ها خوش‌یمن هستند. مامان می‌گوید این مورچه‌ها ما را می‌برند کربلا! وقتی اربعین باشد، مگر می‌شود چیز دیگری حدس زد؟ به خصوص که من از اول محرم گفته‌ام امسال با مامانی می‌رویم کربلا. به خصوص که گلزار خانم گفته: «شاهنشاهی با مادرت می‌رین، من مطمئنم.» به خصوص که خواهرم وقتی داشت می‌رفت، خداحافظی قبل سفر را کردیم. به خصوص که او هم مطمئن بود دفعهٔ بعد با شیرینی برای زوار می‌آید. مورچه‌ها همین‌قدر خوش‌یمن هستند. کلاغ اگر بیاید روی بام و توی چای تفاله تمام‌قد بایستد، مهمان می‌آید. خانه را اگر مورچه بزند و کف پای راست بخارد، مسافر می‌شویم. خودم را گول می‌زنم یا اعتقاد دارم به این چیزها؟ نمیدانم... اما هر شب، هر شب خواب می‌بینم رفته‌ام کربلا. چند شنبه‌شب بود را نمی‌دانم؛ اما خواب دیدم وقتی چادرم را از روی سرم می‌زنم بالا، گنبد را می‌بینم، گریه می‌کنم. شلوغ است. من کوچولو و مردها دیدم را گرفته بودند. من گریه می‌کردم. آنجا بی‌بی را دیدم. مادرم بود، فرشته هم. من یکهو رفته بودم. انقدر یک‌دفعه‌ای که شارژر نداشتم و پدرم نمی‌دانست من کربلایم. توی خواب حرص می‌خوردم که حالا گوشی خاموش می‌شود و آن‌ها دلنگران که نرگس چه شد؟ بعدش مادرم را دیدم. گفتم: «بمانیم.» نمی‌دانم شد یا نه؛ ولی من رفته بودم کربلا. صبح که بیدار شدم، برای مادرم تعریف کردم. من سفیدخوابم، مادرم هم. مادرم می‌گفت: «یک صف بلند بود. یک نفر پاسپورت‌ها را امضا می‌کرد؛ ولی پاسپورت مرا امضا نکرد.» آن شب که نیلوفر رفت و زهرا و خاطره و... گریه‌ام بند نیامد. به مادرم گفتم: «هرطور شده امضایت را بگیر.» گرفت یا نه؟ نمی‌دانم. من اما باز هم خواب دیدم. حالم خوب نبود و هوا سرد. راه که می‌رفتم، تلو تلو می‌خوردم. انقدر راه رفتم توی خواب که شب خودم را توی جمکران پیدا کردم. من کجا، خانه‌مان کجا، جمکران کجا! یک شبی هم مسجد کوفه بودم. برف می‌بارید. کفش‌هایم اما باهام نبود. توی همهٔ خواب‌هایم یکی اذیتم می‌کرده: دختری وحشیانه مرا می‌زده، پسری با چاقو دنبالم انداخته، یا جوانی بهم طعنهٔ تلوتلو خوردنم را داده. لابد یک جای کار میلنگد، نه؟ نمی‌دانم. کفش و کوله و لباس‌هایم را آماده کرده‌ام. دلم را هم، از خیلی قبل. چندتا بند توی دستم باز شده: یکی زنجان، یکی حرم خودمان و دیگری هم مجلسی. من به بند اعتقاد دارم. اقام دعا کرده: هروقت بند شدم، امام زمان بیایند کمکم. شیوهٔ بندهای من جور دیگری است. نیت می‌کنم، چشم‌هام را می‌بندم؛ اگر گره باز شد، حاجت روا می‌شوم. وقتی هی نیت کردم بروم کربلا، باز شد — سه تا باز شد. گفتم: «عجب جالب شد. امام حسین را به عدد سه می‌شناسم، این هم سه پس می‌شود.» حالاها یکی نه، دوتا نه، سه نفر خندیده‌اند. می‌گویند: «نمی‌روی، دل خوش نکن.» باز شد سه. امشب با امام حسین دعوایم شد. گریه کردم، خیلی هم. گفتم: «گله می‌کنم به خدا.» خدا را توی جانماز بغلش گرفتم. گفتم: «دیدی خدایا؟ دیدی؟» گفت: «نه.» نیلوفر استوری گذاشته بود که: «جایی دست دراز کن که دستت را پس نزند.» گفتم: «دیدی خدایا؟ دستم را پس زدند.» صدتا امام زمان را صدا زدم که ببیند دارم چی می‌کشم. گریه آرامم نمی‌کند. گریه‌هایم گریه می‌آورد. نوحهٔ ترکی حسین جانم پخش می‌کنم، گریه کنم. یک‌بار نه، دوبار نه، شاید سه بار — هرچقدر که خوابم ببرد و خودش قطع شود. از گریهٔ زیاد معده‌ام عصبی می‌شود، بالا می‌آورم. اگر قرار نبود بطلبد، چرا بندهایم باز شد؟ اگر نمی‌خواست ببینمش، چرا توی خواب هوایی می‌کرد؟ اگر دلش باهام نبود، چرا خانه را مورچه زد؟ نمی‌دانم به امام حسین بی‌اعتماد شوم یا مورچه‌ها را نادید بگیرم. مورچه‌ها دورم می‌پلکند، کربلا می‌بینم؛ به پرچم روی دیوار نگاه می‌کنم، گنبد را می‌بینم. هر شب دعا می‌کنم مورچه‌ها بیایند، کف پایم بخارد و خواب ببینم. هر شب همه‌شان می‌شود من، اما کربلایی نه. ✍ نرگس سادات نوری @khatoon_af
امشب یه خبر خوب داریم😍🍃 حتما ساعت ۲۲ به کانال خاتون سر بزنید ⏳
🥳🥳🥳 سلام به همه ی مخاطبان بزرگوار خاتون🌻 اول اینکه عید همگی مبارک و پر سرور 🎊 دوم اینکه بریم سراغ خبر خوب 😇 خبر خوب این که بالااااااخره برندگان پویش "خاتون زینبی" مشخص شدند.🙃🌿 روایت های زیبای شما به دست ما رسید و خط به خط و از عمق وجود خوندیمیشون🥰 و سپردیم به داورهای عزیز تا داوری کنند🧐 و اما...😌 اسامی برندگان عزیز به ترتیب حروف الفبا: خانم فاطمه بامیکان خانم صدیقه سادات حسینی خانم رابعه رضایی خانم تهمینه سمنگانی خانم فاطمه صداقت خانم نرگس السادات نوری برندگان عزیز به ادمین خاتون پیام بدن تا ان شاءالله هدیه شون رو دریافت کنند🎁 راستی طبق قرارمون هدیه یک میلیون تومانی به برندگان اهدا میشه که ان شاءالله مبارکشون باشه♥️ قرار بود ۵ تا برگزیده داشته باشیم اما چون امتیازها نزدیک بود تصمیم گرفتیم ۶ نفر اعلام کنیم🙃 @khatoon_af
برندگان قرعه کشی نگران نباشید حواسمون به شما هم هست🙃🌿
اما...وقت اعلام برندگان قرعه کشی فرا رسیده⏳
همونطور که قول داده بودیم بریم سراغ اعلام نتایج قرعه کشی😇 قرعه کشی دیروز مصادف با عید میلاد آقا امام حسن عسکری (ع) انجام شد و ۱۰ نفر از عزیزان به قید قرعه انتخاب شدند.🎊🎁 اسامی برگزیدگان به ترتیب حروف الفبا: ۱.فروزان اصغری ۲.فاطمه تاجیک ۳.زهرا حسینی ۴.آتنا حیدری ۵.صغری حیدری ۶.زهرا خاوری ۷.زینب خاوری ۸.زهرا خدادادی ۹.رحیمه رضایی ۱۰.هانیه نظری هدیه این عزیزان هم مبلغ پانصد هزارتومان پول نقد هست که میتونند به ادمین خاتون پیام بدند تا ان شاءالله دریافتش کنند. 🌿💚 @khaton_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
💡چراغی در دل تاریکی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اولین تجربه‌ام از مادرشدن، اینگونه آغاز شود. هنوز نمی‌دانستم باردارم که با سردردهای شدید و حمله‌های عصبی به دکتر رفتم. گفتند میگرن داری؛ اما وقتی خونریزی شدید گرفتم، تازه فهمیدم کودکی در وجودم بوده و بی‌صدا پر کشیده است. ماه‌ها گذشت تا دوباره خبر بارداری دوم رسید. در کمال ناباوری دکترها هشدار دادند: «امکان سقط باز هم زیاد است.» از همان لحظه، روزها و شب‌هایم رنگ دیگری گرفت. نه غذایی می‌توانستم بخورم و نه رمقی برای زندگی داشتم. بیشتر وقت‌ها زیر سروم و آمپول بودم؛ یک پایم در خانه، یک پایم در شفاخانه. از همه سخت‌تر تنهایی بود. نه پدر و مادرم کنارم بودند و نه همسرم که در ماموریت به‌سر می‌برد. خانه‌ای خاموش و زنی باردار، پر از اضطراب و ترس. شب‌ها برایم کابوس شده بود. گاهی با وحشت از خواب می‌پریدم و تا صبح بیدار می‌ماندم. آن وقت‌ها تنها پناه من مناجات حضرت امیر و صوت قرآن بود؛ صداهایی که مثل چراغی در تاریکی، در دلم امید می‌ریختند. انگار خدا می‌خواست در دل این تنهایی، روزنه‌ای از مهربانی باز کند. دخترمامایم از عمان آمد و چند صباحی کنارم ماند. دوستم آمد کنارم که خودش غرق مشکلات بود؛ ما هر دو در غربت، دل‌گرمی یکدیگر شدیم. سختی‌ها تمامی نداشت. یک شب با وحشت دیدم لخته‌های خون بالا می‌آورم. ترسیدم. خیلی. حس می‌کردم پایان نزدیک است. همان‌جا بود که تصمیم گرفتم به افغانستان برگردم؛ جایی که خانواده‌ام کنارم باشند. چند روز پس از برگشتن، نیمه‌شب با آب‌ریزی شدید بیدار شدم. هیچ دردی نداشتم. تا صبح چیزی نگفتم. صبح که هوا روشن شد، پیش داکتر رفتم. گفت: «کیسه آب پاره شده، باید سزارین شوی.» چیزی که هیچ‌وقت نمی‌خواستم. اما تقدیر همان بود. در آن شرایط واقعا نگران بودم که یک وقت اتفاقی بدی نیوفته. من را بردند اتاق عمل. اصلا حال خوبی نداشتم. لباس به تنم کردند؛ یک وقت چشمانم را باز کردم سرم گیجه داشتم دست‌ها و پاهایم را نمی‌توانستم تکان بدهم. دیدم خانم برادرم کنارم است با نگرانی پرسیدم: «ینگه جان، بچه‌ام کجاست؟» ینگه‌ام لبخندی زد. پسرم را روی سینه‌ام گذاشت. و لحظه‌ای رسید که همه آن سختی‌ها، شب‌های پر از اشک، روزهای پر از تنهایی، و کابوس‌های بی‌پایان، یک‌باره محو شد. وقتی کودک کوچک و بی‌گناهم را در آغوش گرفتم، فهمیدم معنای همه دردها چه بود. این است مادر شدن؛ زاده شدن دوباره در دل تاریکی، با چراغی از عشق که هیچ خاموش نمی‌شود. ✍🏻 رحیمه رضایی @khatoon_af
خاتون | روایت زنان مهاجر
کتاب‌های سعادتمند هرازچندگاهی، کتاب‌های خاک‌خورده و نخوردهٔ کتابخانه‌ام را مرتب می‌کنم. از بین تعلقات دنیایی‌ام، به نظر توجه بیشتری شاملشان می‌شود. کتاب‌های قدیمی‌تر که حداقل یک بار روخوانی شدند را از قفسهٔ کتابخانهٔ سه‌طبقه‌ام برداشتم. عنوان کتاب‌ها مرا یاد خاطرات شیرین و تلخ زمان خرید کتاب‌ها می‌انداخت؛ که هرکدامشان با چه اوضاع مالی نابسامانی خریداری شده بودند و همین باعث شده بود برای نگهداری خوب، حواسم باشد. در ایام شیرین طلبگی، دوستم مزاح می‌کرد: اگر زمانی پول نداشتیم، اشکالی ندارد، کتاب‌هایمان هستند، می‌فروشیم. هر زمان که به مضیقه می‌افتادیم، کتاب‌هایمان شده بودند پس‌انداز روزهای مبادایمان. با بالا و پایین کردن جلدهای تمیزشده و نشده، فکرم در رفت و برگشت بود. هنوز از خاطرات و عنوان و موضوعات کتاب‌ها خارج نشده بودم که رفت سراغ جمع‌آوری کمک‌های مردم زلزله‌زدهٔ کنر. چندوقتی بود که حادثهٔ طبیعی تلخی در ولایت کنر در شرق افغانستان افتاده بود. دیدن بعضی از تصاویر مخروبه‌های شدید کنر، مرا می‌برد به یاد مردم عزه. از یک خانواده تنها یک نفر از زلزلهٔ مرگ‌بار نجات یافته بود، یا از خانوادهٔ دیگر، مادر خانواده به همراه طفل‌های خردش شهید شده بود. برای بازماندگان شهید، صبر و ایمان بر خداوند، تنها وسیله‌ای بود که بر درد فراغ عزیزانش التیام می‌بخشید. ان‌شاءالله که یک مبلغ خوب جمع شود و دست چند خانواده را بگیرد. هرچند که تاکنون مبلغ قابل‌توجهی جمع نشده بود، با خودم می‌گفتم: این هم درست می‌شود، نگران نباش. خداوند ما فوق تصورات بنده‌هایش است. در همین حین، تصمیمم را بدون حساب و کتاب کردن گرفتم. قطعاً در این میان سهمی دارم، هرچند که به اندازهٔ یک نخود در یک دیگ بزرگ باشد. گویا همان کتاب‌های خوب نگه‌داشته‌شده، باید رسالتشان را اینجا نشان می‌دادند. اما من کجای این قصه هستم؟ یاد این جملهٔ شهید همت افتادم که می‌گفتند: یادت باشد خدا بنده‌هایش را با آنچه بدان دلبسته‌اند می‌آزماید! با خودم گفتم: میزان ایمان هرکسی با تعلقاتش سنجیده می‌شود. نماز در حلب شهید دانشگر، چمران مظلوم بود، زندگی با فرمانده شهید حسین خرازی، سلیمانی عزیز، مجنون در جزیره معلم شهید علیجانی. در دلم می‌گفتم: خوش به حال شهدا، سعادتمند شدند. پشت‌بندش، بدون هیچ تأملی بر زبانم آمد: عجب، کتاب‌هایشان هم این‌گونه به سعادت رسیدند. ببین مثل این پنج کتاب. حس غریبانه‌ای بین‌مان ایجاد شده بود از همین لحظه؛ مانند مادری که یکی دارد او را از بچه‌هایش جدا می‌کند را داشتم. هرکدام برایم عزیز بودند. اما ادعای بندگی‌ام یک طرف تنها مانده بود. سنگ محک بندگی، همین کتاب‌های سعادتمند شدند. باید بین ادعا و عمل یکی را مشخص کنم. یکی یکی برای عکس گرفتن چیده شده بودند. دو عکس گرفتم. یک متن ساده هم بدون معطلی تایپ شد: «سلام دوستان عزیز. این کتاب‌هایی که گذاشتم، با قیمت مناسب به فروش می‌رسد و قرار است پول کتاب‌ها صرف مردم زلزله‌زدهٔ افغانستان شود. دوستان کتابخوان، به حمایت شما نیاز دارم. بسم‌الله.» ✍ طلبه مهاجر @khatoon_af
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 یادمان مادران شهید افغانستانی سید محمدرضا میری / نقاش و طراح گرافیک 🔷 مادران شهید، ستون‌های صبر و ایمان‌اند. این تابلو، ادای دین کوچکی است به بزرگی دلشان؛ و یادآوری اینکه غیرت و ایثار مرز نمی‌شناسد. @khatoon_af
تو مو می‌بینی و من پیچش مو سال ۱۴۰۱، پروژه‌ی ززآ با مانور بر روی مرگ مهسا امینی رقم خورد. تحرکاتی که به صورت سازماندهی‌شده، جامعه‌ای ایرانی را ملتهب کرد. دوقطبی به وجود آمده بر سر حجاب از همین زمان شدت یافت. بعضی از سلبریتی‌های ایرانی هم به این جریان پیوستند و تشت رسوایی‌شان سروصدا کرد. حال با گذشت سه سال و یک ماه و شانزده روز از آن اتفاق، سلبریتی‌های سکولاری چون فرشته حسینی هم هیزم این فتنه را شعله‌ور می‌کنند. می‌دانیم که همسر نوید محمدزاده به واسطه‌ی ازدواجش، شهروند ایران محسوب شده و دارای شناسنامه می‌باشد. اظهار نظرهای ایشان ناشی از نوع دیدگاه و سبک زندگی غربی است که برای خود برگزیده و ربطی به پدر و مادر افغانستانی وی ندارد. او مسیری را انتخاب کرده که کعبه‌ی آمال و آرزوهایش، غرب آنجا قرار دارد. فرشته حسینی هیچ نسبتی با جامعه‌ی متدین افغانستانی ندارد و در چهارچوب اومانیسم مدرن عمل می‌کند. نقد به فرشته حسینی می‌بایست جنبه‌ی سلبریتی‌ بودن او را نشانه بگیرد نه افغانستانی‌ بودن او را. نکته مغفول این ماجرا، پروژه‌ی افغان‌هراسی‌ست که بعضاً در بین مذهبیون هم مشاهده می‌شود و نگاه تمدنی و امتی را هم به حاشیه می‌برد. دوسالی می‌شود که جریان مهاجرستیز با سردمداری هادی کسایی زاده و کوروش غدیری لگد به فرهنگ ایرانی زده‌اند. ادبیات طرد و اخراج از توییت‌های آنان به تصمیمات کلان در عرصه‌ی سیاستگذاری نفوذ کرد. تفرقه‌ای بین دوملت برادر و همسایه که در شأن مردمان هیچکدام نیست. برای حراست از این وحدت، از ادبیات طرد‌کننده باید پرهیز کرد تا آب به آسیاب دشمن ریخته نشود. @khatoon_af