الیوت، تمام تلاش خود را کرد تا مرا، هم به دنیا بیاورد و هم بزرگ کند.
من فکر میکنم الیوت خیلی آدم خیرخواهی بوده است، برای همین دکتر بیلی خیلی کمکش کرد.
در منطقه ما تقریبا من بینظیر بودم و برای همین خیلی خواهان و هوادار داشتم.
شاید برای همین، در جنگ جهانی اول اذیت شدم و خیلی آسیب دیدم ولی باز هم سرپا بودم.
استرلینگ در سال ۱۹۲۸، زندگی دوبارهای به من بخشید. بعد از استرلینگِ مهربان و دقیقا تا ۱۹۴۸، آلفرد با من بود و هوای من را داشت.
از سالهای ۱۹۴۸ به بعد خیلی تلاش شد فراموش شوم اما هر بار یکی مهربانتر از قبلی به دادم میرسید و من، دوباره به زندگی ادامه میدادم.
در این سالها، فقر و نداری و بالا پایین زندگی کم نبود ولی زندگی جریان داشت و نفسی میکشیدم.
فکرش را بکنید وسط باغهای زیتون باشی و هزار چشم دنبالت باشد ولی تو سرپا بمانی، خیلی حرف است. انگار اصلا خدا با توست.
چهها که در حافظهام هست و نیست. از خاطرات خوش و ناخوش.
از روز تولدم تا امروز، مرا زیر و رو کنی میبینی که با خوشیهای هموطنانم شریک بودم، دست به دست شدم ولی باز به آغوش وطنم برگشتم.
فکرش را بکنید وقتی به دنیا آمدم خیلی شادیها را دیدم تا درست وقتی که اسرائیل به دنیا آمد😥 دیگر آب خوش از گلویم پایین نرفت. یعنی از گلوی هیچکس پایین نرفت.
همیشه سرم شلوغ بود، نه به خوشی و تولد، که به ناخوشیهایِ هر ازگاهیِ تقریبا همیشه؛ و به درد و مرگ که البته اهالی اینجا به آن "شهادت" میگویند.
و صد البته من هم در این سالها دیدهام که چقدر این مرگها زیباست.
من مسلمان نبودم ولی با مسلمانان دوستی دیرینهای داشتم. دردشان، دردم بود و خوشیشان، خوشی من.
درست ۲۹ ساله بودم که اسرائیل به دنیا آمد😖 و فلسطینیها را بیخانمان کرد.
نه فکر کنید منِ مسیحی از دست این قوم جهود در امان بودم، نه.
همین روزِ ۱۵ اکتوبر بود که هواپیماهای اسرائیل مرا مورد هدف قرار دادند ولی من باز از پا نیفتادم.
هرچه بود، خیلیها به من امید بسته بودند، درست مثل مادری که در اوج خستگی و بیماری باز هم پشت و پناه بچههایش میماند.
اما ۱۷ اکتوبر دیگر مرا نابود کرد.
نفسم دیگر بالا نیامد.
۱۷ اکتوبر پایانِ من بود. پایانِ من و بالای ۸۰۰ نفر دیگر.
فکرش را بکنید، منی که ۲۹ سال بزرگتر از این قوم جهود بودم را در کسری از ثانیه نابود کردند.
بچهها و زنهایی که به من پناه آورده بودند، در یک لحظهی سیاه همگی تکه تکه شدند.
من و این بچهها سالها بود عادت داشتیم سرپا بمانیم. هنوز هم همین حس را داریم.
حتی جنازهی ما هم #مقاومت خواهد کرد. جنازه ما هم فریاد بر میآورد: "فداک یا فلسطین"
منِ مسیحی حتی به عادت این کودکان و مردم مظلوم اصلا "فداک یا اقصی" میگویم.
من بیمارستان المعمدانی هستم با قدمتی بیش از این رژیم جعلی!!!
چرا باید در برابرش سر خم کنم؟!
من پیروز این میدان خواهم ماند.
این وعده خداست.
باور دارم به اراده الهی که مظلومان و مستضعفان، روزی بر سراسر این عالم حکومت خواهند کرد.
آن "روزِ بدون اسرائیل" را من بودم یا نبودم تبریک بگویید.
به من هم تبریک بگویید.
بر ویرانههای من بایستید و "روزِ بدون اسرائیل" را به روح تمام کودکان و زنان شهید ۱۷ اکتوبر تبریک بگویید.
✍ زینب شریعتمدار
📝 متن ۱۹۵_۰۳
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#طوفان_الاقصی
@khatterevayat
@barayezeinab
«هوای باروتی»
تألمش زیاد است عامووو.فشار جریان خون رگ های مغز آدم را پاره می کند.یکی باید خیلی دردش بگیرد که با پای پَتی برود استقبالِ سوراخ سوراخ شدن.از بچه ای که توی قفس به دنیا آمده و پشت حصار قد کشیده چه توقعی داری!هاااا؟ بچه آدم باجوجه ی مرغ عشق فرق دارد،تویِ تنگیِ قفس،شیر می شود.خدایی حیف نیست آدمیزاد به آن نازکی پشت سیم خاردار به دنیا بیاید و مُهر جیل الحاجز*بخورد وسط پیشانی اش؟ ننه اش اولِ جوانی از درد زایمان بمیرد وغیرت بابایش دود بشود برود هوااا؟
خُب شاید یکی بخواهد با پدر بزرگش فرق داشته باشد.به من چه!به توچه!شاید دلش نخواهد توی حصار زندگی کند،شاید نخواهد پشت ایست بازرسیِ روستا روزی دو بار دست جودها *بخورد به تنش.شاید دلش بخواهد پاییز که شد دست دختر ابوعلی را که ننه اش برایش نشان کرده بگیرد و برود توی مزارع زیتون قدم بزند!تو چکار داری که می خواهند خونشان را بدهند زمینهایشان را پس بگیرند.اصلا ناموسا تو خودت زمین هایت را می دهی به کسی!به خدا اگر بدهی....
امروز جمیله* شهید شد، شاید از قفس خسته بود و دلش بهانه عبدالعزیز را گرفته بود.از چشم هایش غیرت می چکید.آخخخخخ که چقدر به هم می آمدند،حتی وقتی عبدالعزیز شهید شد!باز هم به هم می آمدند.بی خیاااال!
اصلا قصه عشق دیگران به ماچه!
زندگی بین فنس ضعیفه ها را مرد می کند!شیرِ ننه ای که پشت ایست بازرسی توی بر بیابان و زیر سایه تند و تیزِ حصار، بچه می زاید با شیرِ پلنگ هایی که فیلم بچه زاییدنشان را می گذارند جلو چشم خلق الله خیلی توفیر دارد!
هییییی! عاموووو....
یادت رفته؟توی خرمشهر به جای اکسیژن،عطر باروت می رفت توی دماغ آدم؟ بوی باروت بچه ی نه ساله را یک شبه مرد می کند.از کل ایران آمده بودند توی ان یه وجب جا.خاک عین ناموس آدم است!تو ناموست را می دهی به کسی؟حضرت عباسی نمی دهی. آدم که حتما نباید پشت حصار به دنیا بیاید که غیرت داشته باشد...
تألمش خیلی زیاد است عاموووو....
فشار جریانِ خون رگ های مغز آدم را پاره می کند!
راستی نگفتی توی این هوای باروتی می خواهی طرف کی باشی؟دختر ابو علی و مزارع زیتون یا جودهای پشت فنس ها؟!
تا دیر نشده جای ایستادنت را مشخص کن!
فردا دیرست عامو....
پ. ن
*جیل الحاجز: به کودکان فلسطینی که پشت ایست های بازرسی متولد می شوند گفته می شود.
*دکتر جمیله الشنطی،چهره سیاسی حماس و همسر شهید عبدالعزیز رنتیسی
*جود: جهود، یهودی.
✍ طیبه فرید
📝 متن ۱۹۶_۰۳
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#طوفان_الاقصی
@khatterevayat
@tayebefarid
https://instagram.com/baghchekman?utm_medium=copy_link
چهارشنبه صبح
18 اکتبر
میروم کلاس، بغض آگین.
و این از معدود دفعاتی است که بچهها لبخند مرا موقع ورود به کلاس نمیبینند.
یادم رفته بگویم بنشینند و آنها ایستاده انگار دارند به غریبهای نگاه میکنند.
طول میکشد تا بگویم قرار است با سورهی نصر کلاس را شروع کنیم و اینبار نه سکوت برای شنیدن درس که سکوت کنید تا خوب بشنوید:
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ
خودم هم میشنوم، میدانم میآید. اما از قضا این همان کلاسی است که بچههایش در و دیوار را پر کردهاند از عکس و وصیت شهدا.
چشمانم که میافتد به عکس حاج قاسم و یاد اینکه گفته بود سالهاست خواب به چشمانش نیامده، بغضی ترم میکند.
صدای قرآن میآید، من ایستاده ام وسط کلاس درسم. من از حادثه گذشته و رسیدهام به مجلس ختم کودکانی که هنوز زیر آوارند، اینجا در کلاسم.
بچه ها صلوات میفرستند. باید چانهی لرزانم را محکم کنم و برگردم سمت تخته و محور بکشم که به بچهها یاد بدهم فاصلهی نقطه نسبت به مبدا یعنی چه...
بر میگردم و بالای تخته عکس شهید طهرانی مقدم را میبینم. دیگر چشمانم خیس است. اما باید بگویم.
با ماژیک قرمز از مبدا فلشی میکشم تا روی نقطهی مثبت دو...
"شهید طهرانی مقدم میخواست اسرائیل را نابود کند"...
از بچه ها میپرسم فاصله مبدا تا نقطه چقدر است؟ یعنی فلش قرمز چند واحد رفته است؟...
"موشک دیشب چه؟ مختصات مبدا و بردش چقدر بوده؟ فاصله تا مقصد چه؟ وقتی رسیده به مقصد که مثل این فلش نایستاده! پس با آن نقطه چه کرده؟"
صدای بچهها برای من جواب نیست، برای من نشان زنده بودنشان است...
"خاک لای موهای پسرک، خون روی خاک، عکسهایی که بو دارند، بوی گوشت سوخته..."
من کجا ایستادهام؟
کاش هیچوقت جزئیات برایم مهم نبود.
✍ سپیده
📝 متن ۱۹۷_۰۳
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#طوفان_الاقصی
@khatterevayat
.
«مادرانه با دخترکان فلسطینی»
آه دخترکم!
روله جانم!
همسن تو را چه به وصیتنامه نوشتن؟ من قریب چهارده سالم بود که با اشک و ترس، وصیتنامه نوشتن.
تو باید با عروسکهایت بازی میکردی. روی پای بابا و مامان مینشستی و دست در دست برادرانت، توی کوچه ها با افتخار راه میرفتی.
تو را چه به وصیتنامه طفلک معصوم من!
تو بازی کن، بخند. در کوچههای آباد سرزمین خوش آب و هوایت راه برو، بدو و شاد باش. اینجا در سرزمین ما حرف زدن ازجنگ آرامش روانی کودکان را برهم میزند. اینجا دخترکان به رژلب و لوازم آرایش آشناترند تا وصیتنامه.
پدر و مادرت دین را به تو چگونه اموختهاند که در الفبای تربیت به واو وصیتنامه رسیدهای. فرزندم! دخترشهیدم؛ تو از اول زندگیت به جای بوسه پدر ومادر، بوسه بمب و فسفر را روی صورت کوچهها لمس کردهای. تو به جای تفریح و پارک رفتن، سر مزارشهدا رفته ای.
تو به جای بازی با لوازم بازی، با باقی مانده های تیر و ترکش بازی کردهای این است که مبارزه در میان رگهایت مثل خون جاری است.
این است که پر پلههای عبودیت، یک هیچ از خیلیهامان جلو زدهای.
آخ رولکم!!!ـــ
✍ زهرا نجاتی
📝 متن ۱۹۸_۰۳
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#طوفان_الاقصی
@khatterevayat
@almohanaa
"صلح"
صلح، همانی که دنبالش می گردیم.
همان واژه ی نجات بخش...
همان انگیزه و شور برای رهایی...
همان سه حرفی که با وجودش زندگی معنا می گیرد.
در روزگاری که منفعت طلبی حقِ مسلم می شود و حق کُشی راهی برای دستیابی به قدرت شده، آدمیان و مردمانی بسیار بی پناه می شوند.
قاعده جنگ ظلم است و ستیز.
عدالت معنا ندارد.
بازی قدرت ظالم پروری است.
و در این میان عدهای آدم بی گناه در جنگ قدرت ها، مظلوم می شوند.
پدری کودک از دست می دهد.
دختری همسرش سفر بی بازگشت دارد. پسری تا همیشه فقط عکس پدرش را در قاب می بیند.
و هزاران هزار طعم تلخ دیگر اثر جنگ است.
جنگ هر جای جهان باشد بد است.
منفور است.
فرقی نمی کند کودک فلسطینی اشک بریزد یا کودکی در آن سوی کره خاکی با چشمانی آبی و موهایی خورشیدی.
جنگ در همه زمین ها، ناگواری و ناکامی به بار می آورد.
ما در ستیز قدرت ها، در پی به دست آوردن ثروت و منفعت طلبی سران کشورها، صلح را برای همه مردم جهان و آشتی را برای همه سرزمین ها آرزو داریم. تا در سایه امنیت زندگی جریان بگیرد و روح امید در همه جا جان داشته باشد.
ما برای داشتن صلح جهانی دلمان را به افرادی خوش کرده ایم که جنگ را نابرابر و دفاع از حق را واجب می دانند.
تا ظالم پروری نشود و هیچ مردمی مظلوم نباشند.
باید به سوی صلح گام برداریم و از جنس حق خواهی و حق طلبی رفتار نماییم.
فرقی ندارد بزرگ باشی یا کوچک...
جنگ ترسناک است.
بیچاره بچه هااا...
✍ لیلا حاجی
📝 متن ۱۹۹_۰۳
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#طوفان_الاقصی
@khatterevayat
" الفبای مظلومیت "
غزة. [ غ َزْ زَ ]
با "غین" شروع می شود؛ همچون غم.
با "ه" تمام می شود همچون هّم. این روزها تمام هّم و غم مان مردم مظلوم غزه و فلسطین است.
"ب" مثل بچه های بی گناه.
این تصاویر و فیلم های دلخراشی را که می بینیم قلب مان به درد می آید؛ زبان کودک فلسطینی که از ترس بند آمده جای خود دارد.
ما هم لکنت زبان می گیریم...
"قاف" همچون قساوت قلب.
از چه قانونی صحبت کنم؟! از کدام ماده!
اکنون می توان به تک تک مواد اعلامیه حقوق بشر استناد کرد. اما مگر کسی به آن ها توجهی دارد؟!
می دانید اصل این اعلامیه چیست؟! اعلامیه ای که سازمان ملل متحد درباره حقوق همه انسان ها مطرح کرده است و این اعلامیه به حقوق بین الملل تبدیل شد. اما حالا؟!
هیس!
سکوت کنید.
هیاهو نکنید.
بغض تان را قورت دهید.
چرا که وجدان حقوق بشر، قبل از آن که زمستان بیاید به خواب زمستانی رفته...
"ف " مثل فریاد بی عدالتی.
در هر کجای جهان و دنیا که باشی، همه می دانند که هیچ کس حق تجاوز به حریم بیمارستان ها را ندارد.
بیمارستان ها تنها مأمن و پناهگاه انسان های زخمی و آسیب دیده در زیر آتش بمب و خمپاره است...
این مورد برای همه آشکار است، مگر نه؟
لازم است از بیمارستان المعمدانی حرفی بزنم؟
این کودکان به کدامین گناه این گونه پرپر می شوند؟ "بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت"
این فرزندان؛ امید یک خانواده، یک نسل و یک کشور هستند که دقیقا هدف تیر دشمن قرار گرفته اند.
از کدامین درد بگویم!
از آن پسرک نوجوانی که تمام خانواده اش را به چشم برهم زدنی از دست داد؟
یا آن خبرنگاری که ناگاه با اجساد خانواده اش در سردخانه روبه رو شد!
و شاید هم آن دکتری که خودش برای خانواده اش نماز خواند...
گاهی قلم هم با تمام قدرت و اثری که دارد کم می آورد...
جنگ هر جا که باشد و به هر گونه که باشد، آنقدر آثار زیان باری دارد که تا چند نسل آینده هم درگیر می کند.
"ک" مثل کرب و بلا.
اما حالا که در فلسطین، کربلایی برپاست...
برای دفاع از مظلومیت مردم فلسطین نیازی نیست هم زبان، هم رنگ یا از یک نژاد باشیم.
هر آدم آزاده ای که در هر گوشه ای از جهان باشد، قلبش به درد می آید و به پا می خیزد.
در این روزهای طوفانی، چقدر جای حاج قاسم عزیزمان در مقاومت و دلاوری خالی است...
و ما فرزندان مهدی موعود هستیم، آقاجان! اَلعَجل...
زودتر بیا که خون مظلومان شما را فرا می خواند: بیا تا حال جهان خوب شود و ما یقین داریم
همانطور که امام علی(علیه السلام) فرمود:
"روز انتقام مظلوم از ظالم، شدیدتر از روز ستم کردن ظالم بر مظلوم است"
✍ زهرا حاجی
📝 متن ۲۰۰_۰۳
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#طوفان_الاقصی
@khatterevayat
یا اُماه...
یا اَبَتاه...
یا أخی...
یا اُختی...
یا...
تازه زبان باز کرده بود!
هربار یا اُماه میگفت دل زنی قنج میرفت.
هربار یا ابتاه میگفت صدای دست زدن مردی میآمد.
زبانی شیرین داشت و با نمک
اما اینبار تلخ بود و رنجور
تلخ بود و غمبار
دیگر قنج دل مادرش رو حس نمیکرد!
تنها دل لرزان و گریان بینندگان رسانهها همراهش بود!
دیگر صدای دست زدن پدر را نمیشنید!
تنها صدای صوت خمپاره و ترکیدن بمب را میشنید!
گریه میکرد و جیغ میزد
یک دم میگفت یا اُماه، یا أبتاه
اما باز هم....
دوروبرش را نگاه میکرد شاید کوه استوار پدر را ببیند، شاید آغوش مادر را حس کند اما دریغ دریغ دریغ
هیچ کس دوروبرش نبود
لرزان و تنها خواست خم شود و ضجه بزند که چشمش افتاد به پستانکی که مادر با نوار دور گردنش انداخته بود.
چارهای نبود پناه برد به پستانک
گرد و غبار رویش نشسته بود اما بوی دستان پر مهر پدر و مادر را میداد
گذاشت در دهانش، گریه نکرد، انگار پدر و مادر کنارش بودند، پشت و پناه خوبی یافته بود، رد پایی بود از آنان که دیگر نبودند.
✍ نرجس سادات حسینی
📝 متن ۲۰۱_۰۳
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#طوفان_الاقصی
@khatterevayat
سنگ کاغذ قیچی ...
سنگ تنها سلاح...
اینجا سنگ ها هم قصه دارند
اینجا سنگ ها هم حرفی برای گفتن دارند
راست میگفت "نزارقبانی"
" به زودی کودکان سنگ ویران تان خواهند کرد "
چه کسی فکر میکرد روزی سنگ هم بشود آرایه تکرار اشعار و متون؟
چه کسی فکر میکرد روزی یا حتی شبانگاهی سنگ بشود ۵۰۰۰ موشک؟
چه کسی فکر میکرد وقتی که درختان زیتون بارور شوند ، کودکان غزه بار دیگر دستانشان را مشت میکنند؟
از قول خودم نه بلکه از قول "نزار" می نویسم
آری ...
"دنیا را خیره کردید با آنکه در دستانتان جز سنگ نبود"
و شما ای کودکان غزه که همچو ستارگان فروزان
فروغی دیگر در آسمان قدس رقم زدید
تاریخ ایستادگی تان را گواه است
و وعده خدا حق است
《وَ کانَ وَعْدًا مَفْعُولا》 (اسراء،5)
✍🏻 زهرا نجاتی
📝 متن ۲۰۲_۰۳
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#طوفان_الاقصی
@khatterevayat
برده خونگی
سر دخترم توی گوشی بود. اشکهایش را با انگشت پاک کرد.
نگاهش کردم. علامت سوال را در نگاهم دید. پاسخ داد: تا کی می خوان این بچه ها را بکشند؟
چرا کسی کاری نمی کنه؟
گفتم: اگر طاقت نداری نگاه نکن. اون بچه ها هم خدایی دارن. زمان جنگ صحنه های مشابهی بود. یک روز مرحوم مادرم گفت: خدایا تا کی می خوای صبر کنی؟
روزی که صدام را باخفت اعدام کردند حرفش را یاد آوری کردم. گفتم: دیدی خدا با صدام چه کرد؟
گفت قربون حکمتش. طاقت ما کمه.
به همین زودیها خدای این بچه ها قدرت و غضبش را نشون میده.
گفت: خدا کنه هرچه زودتر، تا کمتر جنایت کنن.
دل آدم می سوزه بعضیها این صحنه ها را می بینن و دلشون درد نمیاد! مثل همینا که خانم برومند را به خاطر هم دردی با این بچه ها هو کردن. یا طرف صهیونیستها را می گیرن. اینا وجدان ندارن؟!
جواب دادم: چرا دخترم. همه وجدان دارن. به طور طبیعی دل انسان از دیدن این صحنه ها می شکنه. اما گاهی روی وجدان آدما گرد و غبار می گیره. گاهی هم زنگ می زنه.
دکتر فواد استادم می گفت: برده هایی بودند که ارباب خیلی ظالمی داشتن. همه از این ارباب متنفر بودن و آرزوی مرگش را داشتن. دو سه نفر از این برده ها از جمله جمعه انتخاب شدن که داخل منزل ارباب کار کنن. بعد از مدتی تنفر این برده های داخل خونه ارباب، با اینکه بقیه برده ها را همانطور شلاق می زد، کم و کمتر شد. یک روز ارباب سرفه کرد. جمعه گفت: ارباب امروز مریض شدیم؟ جمعه از مریضی اربابی که روزی از او متنفر بود، واقعا احساس مریضی می کرد!
باید آدم مواظب باشه اگر هم مجبوره برده باشه، برده خونگی نشه و از شلاق و زخم دیگران دردش بیاد.
✍ علیرضا مسرتی
📝 متن ۲۰۳_۰۳
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#طوفان_الاقصی
@khatterevayat
تریبون را همین جا بگذارید، میانه این گل های پرپر، آخر حالا دیگر اینجا مرکز دنیا است، میدان آزمایش همه ابنا بشر!
آخر همه گزینه های ما همین جاست دور تا دور این تریبون،
از کودک شش ماهه تا ...
همه سرمایه ما همین جاست
همه امید و آرزوی ما
همه حال و آینده ما
همه شادی ها و اضطراب های ما
همه آنچه روزی برایش می ترسیدیم و شاید به خاطرش دندان به جگر می گذاشتیم.
همه اینجاست لا به لای کفن ها!
حالا دیگر همه را یک جا روی میز گذاشته ایم و همه را یکجا به میدان آورده ایم.
از این لحظه به بعد اینجا مرکز دنیا است؛ برای ما که دیگر هیچ چیزی برای ترسیدن نداریم!
و برای همه دنیا که ثمره صلح با نمرود و فرعون یزید را به چشم می بیند!
تریبون سازمان ملل حالا دیگر اینجاست
اینجا میان فرشی از خون های گرم کودکان و بدن های قطعه قطعه مادران!
وسط سند خونین ترس صهیونیسم از مردان این سرزمین!
اینجا مرکز دنیا است تریبون را همین جا بگذارید تا به دنیا گزارش سکوتشان را بدهیم.
و بگوییم دنیا باید یک گزینه را انتخاب کند، حق یا باطل!
✍ مریم خلیلی
📝 متن ۲۰۴_۰۳
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#طوفان_الاقصی
@khatterevayat