eitaa logo
خیمه‌گاه ولایت
33.9هزار دنبال‌کننده
15.5هزار عکس
5.7هزار ویدیو
214 فایل
#کانال_رسمی_خیمه‌گاه_ولایت خیمه‌گاه ولایت وابسته به هیچ نهاد و حزبی نیست. ما از انقلاب و درد مستضعفین و پابرهنگان و مظلومان جهان میگوییم، نه از سیاست بازی‌های سیاسیون معلوم الحال. اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر جهت ارتباط با ما👇 @irani_seyed
مشاهده در ایتا
دانلود
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_یک چندثانیه ای مکث کرد گفت: _حدودا تا دو ساعت دی
تهران / فرودگاه امام خمینی وقتی رسیدیم فروگاه تهران وَ هواپیما نشست و کامل ایستاد، از پنجره هواپیما دیدم سه تا لندکروز مشکی شیشه دودی پلاک شخصی بود اومدن کنار هواپیما. فهمیدم بچه های اداره هستند.. بعد از اینکه درب خروجی هواپیما باز شد، سه نفر اومدن بالا که دیدم حاج هادی و بهزاد و خانوم افشار هستند. نسترن توسلی وقتی فهمید رسیدیم ایران،خودش و به طور کامل شکار شده میدید. از طرفی دقیقا خلع سلاح شده بود و کاملا وسیله هایی که همراهش و درون جیبش بود در همون عراق بررسی کردیم تا یه وقت مثل اعضای سازمان منافقین با سیانور یا مثل یهودی ها با ابزار خاصی خودکشی نکنه. بلند شدم با حاج هادی سلام علیک کردم و همدیگر و بغل کردیم. حاج هادی خداقوتی گفت و سر حرف و باز کرد: _من بهتون گفتم برگردید. اما از دستور سرپیچی کردی برادر! چیزی نگفتم! حاج هادی گفت: _کار خیلی خطرناکی کردید آقاعاکف. گفتم: +خداروشکر به خوشی تموم شد. _به هر حال ممنونم از زحماتتون. +من لحظات آخر خیلی تلاش کردم با ایران ارتباط بگیرم اما تموم خطوط ارتباطی ما بسته بود انگار ! _متاسفانه بله ! همین باعث شد من نگران بشم ! بچه های سفارت همکاری کردند؟ +زیاد سفارت و درگیر نکردم! سعی کردم با حاج آقای «....» بیشتر هماهنگ باشم! تعجب کرد! چیزی نگفت و سری تکان داد،بعد به خانوم افشار گفت: «متهم و منتقل کنید به داخل خودرو شماره دو.» تعجب کردم.. خودروی شماره 2 ماشینی بود که حاج هادی و رانندش اومده بودن... خودرو شماره یک هم بهزاد بود. خودرو شماره سه هم خانوم افشار بود وَ یک راننده که کنار ماشین ایستاده بود. منم دیگه چیزی نگفتم و رفتیم پایین دیدم حاج هادی و خانوم افشار با نسترن رفتند سوار خودرو شماره 2 شدند.. حاج هادی جلو نشست و خانوم افشار با نسترن عقب نشستند. من و عاصف هم رفتیم خودرویی که بهزاد رانندش بود نشستیم. ما راه افتادیم و خودرو اول بودیم و حاج هادی و متهم و خانوم افشار هم خودروی شماره 2، وَ پشت سرشون هم یکی از همکارا که تنها بود. اون از پشت اسکورت میکرد و ماهم از جلو. قرار شد متهم و منقل کنیم اداره. اداره مرکزی تهران_ ساعت 23 _ واحد ضدنفوذ «ضدجاسوسی» و ضدتروریسم بعد از اینکه وارد اداره شدیم متهم منتقل شد به یکی از اتاق ها و من هم که وقتی خیالم جمع شد برگشتم رفتم بهداری اداره.. یه تیم پزشکی بالای سرم حاضر شد و من و بردن اتاق عمل برای جراحی پای سمت راستم بخاطر گاز گرفتن اون سگ وحشی در عراق! با آمپول پای من و بی حس کردند و چندبار شست و شو دادند و ضدعفونی کردند و بهم سه تا آمپول تزریق کردند، بعدش بخیه زدند و پانسمان کردند. بعد از حدود دوساعت استراحت لنگان لنگان برگشتم دفترم. خسته و کوفته بودم.. درد زیادی هم داشتم.. هم انگشتای دستم که چندوقت قبلش موقع تشنج همسرم اونطور شد، وَ هم اینکه پای سمت راستم که اون سگ زد جرش داد. وقتی رسیدم دفتر دیدم نمیشه اثر انگشت بزنم برم داخل.. چون دستم پانسمان شده بود و انگشت دومی هم که برای دستگاه تعریف شده بود، اونم زیر پانسمان بود... هماهنگ کردم با بچه های حفاطت اومدن درو برام با دستگاه و... باز کردن رفتم داخل.. وقتی رفتم داخل، علیرغم اینکه نباید میرفتم دوش میگرفتم چون تازه از جراحی کوتاهی که روی من انجام شده بود برگشته بودم، اما پای سمت راستم وَ انگشتای دست راستم و با پلاستیک بستم، بعدش داخل همون دفترم که حمام داشت رفتم دوش گرفتم. بعد از حمام لباسای مربوط به ماموریت عراق و که بوی خون و زباله و... میداد عوض کردم، نشستم یه آب پرتقال خوردم تا جگرم حال بیاد. دوتا ژلوفن خوردم تا دردم آروم بشه؛ یه کم که بهتر شدم زنگ زدم خونمون اما کسی گوشی رو جواب نداد. نگران شدم، خواستم زنگ بزنم به موبایل مادرم یا خواهر فاطمه، اما تلفن دفتر زنگ خورد.. نگاه به شماره کردم دیدم از دفتر معاونت «حاج کاظم» هست. جواب دادم: +سلام.. جانم. _سلام آقا عاکف.. رسیدن بخیر. حاج کاظم میخوان باهاتون حرف بزنن. +باعث افتخاره. حاجی اومد روی خط. گفت: _سلام پیر مرد! +سلام حاجی.. خوبی.. خیلی پیر شدم مگه نه؟ _از خودت باید پرسید. رسیدنت بخیر..دلتنگتم پسرم.. نمیای ببینمت؟ +چشم میام. _نبینم بی حالی. +خستم حاج آقاجون. داغون داغونم! زنگ زدم خونه کسی جواب نداد. راستش نگرانم. _یه چیز بهت میگم نگران نشو. +یا ابالفضل.. چی شده؟ _نگران نشو! چیز خاصی نیست. رفتند دکتر. مادرت و خواهرت با دخترم مریم غروب فاطمه رو بردن بیمارستان تا آمپولش و بزنن. +خب الآن ساعت دو صبح شده. _ظاهرا یه کم بدحال شد بیمارستان نگهش داشتن. اما الان بهتر شده! احتمالا تا یک ربع بیست دقیقه دیگه میرسن خونه! +پس من زدوتر میرم سمت منزل. اگر اجازه بدی صبح بیام ببینمت.. عیبی نداره؟ _نه مواظب خودت باش.. سرفرصت میبینمت. +یاعلی.
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_دو تهران / فرودگاه امام خمینی وقتی رسیدیم فروگاه
وسیله هام و جمع کردم و موبایل شخصیم رو از کِشوی میز کارم گرفتم رفتم پایین.. قرار شده بود سیدرضا اونشب من و برسونه. از اداره که خارج شدیم موبایل اندرویدم و روشنش کردم. وقتی روشن شد دیدم طی این مدت که نبودم 90 تماس بی پاسخ از شماره های مختلف که بعضیاشون فامیل و دوست و آشنا بودند، و کلی پیام بابت اینکه بیا باهم بریم کربلا یا اگر میری مارو با خودت ببر برام اومده. بین راه همش به خانومم فکر میکردم. وقتی سیدرضا من و رسوند، دلم نمیخواست برم داخل خونه و همسرم رو با اون وضعیت ببینم و دلم کباب بشه! اما چاره ای نداشتم! با آسانسور رفتم بالا.. وقتی رسیدم جلوی درب واحدمون زنگ خونه رو نزدم! گوشیم و گرفتم به خواهرم پیام دادم: «سلام میترا جان! خوبی؟ کجایی؟ » «سلاااااام. خونه شما.» «خانومم بیداره؟» «نوووچ. ساعت نزدیک 3 صبح هست عزیزم، توقع داری ملت بیدار باشن؟ منم که بیدارم برای این هست از خستگی بیش از حد ارور دادم و خوابم نمیبره! اصلا بگو ببینم خودت کجایی؟» «چقدر حرف میزنی توووو! درو باز کن پشت در ایستادم.. کلید ندارم.» 30 ثانیه بعد درو باز کرد، قیافم و دید هنگ کرد.. یه لحظه خندید و به شوخی گفت: _سلام عشق خواهر.. خوبی؟ مکه رفتی؟ +سلام! آره رفتم حج برگشتم. _زیارت امام حسین از حج هم بالاتره. لبخندی زدم گفتم: +باشه بابا.. فهمیدم روایت هم بلدی. حالا اجازه میدی بیام داخل؟ خواهرم خندید گفت: _بله بله، بفرما.. صاب خونه شمایی دیگه! داشتم کفشم و در می آوردم گفتم: + مادر کجاست؟ _چنددیقه هست اومدیم.. من و خواهرخانومت مهدیس و مادر و مریم دختر حاج کاظم بودیم بیمارستان.. فاطمه رو بردیم چون حالش بد شده بود یه کم! بعد از بیمارستان مهدیس رفته خونه، مریمم همینطور، مامان و فاطمه زهرا هم که رسیدیم رفتن خوابیدن! یه هویی یه صدای ضعیف و بی حالی اومد.. «محسن جان من بیدارم.. بیا اینجا.» صدای خانومم بود.. وسیله هام و دادم دست خواهرم رفتم اتاق فاطمه.. خدا میدونه وقتی بعد از دو هفته دیدمش، چقدر اون لحظه به هم ریختم. خانومم خیلی لاغر شده بود.. طوری که استخوان گونه هاش زده بود بیرون و زیر چشمش کبود و سیاه شده بود. سعی کردم ظاهرم رو حفظ کنم. با دیدن من لبخندی زد، کمکش کردم بلند شد و به بالشت های پشت سرش که روی تخت بود تکیه داد. لبخندی زد گفت: _این چه ریخت و قیافه ایه برای خودت درست کردی؟ +چی بگم! مهم نیست. خندید گفت: _حداقل برو سیبیلات و بزن.. شدی شبیه جلادای داعش. لبخندی زدم گفتم: +چشم. حالا فعلا اینارو ولش کن.. خودت خوبی؟ نمیخوای خوب بشی؟ همچنان میخوای مریض بمونی؟ _سربارت شدم آره؟ مزاحمتم؟ +نه عزیزم.. این چه حرفیه.. تو وجودت برام ارزشمنده. ان شاءالله خوب میشی و دوباره توی سر و کله هم میزنیم! بهم بگو که داروهات و میخوری؟ _آره. مادرت و خواهرت همش بهم میرسن. راستی محسن، انگشتات بهترن؟ +به مرحمت دندان های مبارک شما بله.. با بی حالیش خندید...گفت: _ببخشید باعث شدم انگشتت این بشه.. +فدای سرت. فدای یه تار موهات! _یه سوال میکنم ازت، حق نداری بپیچونیااا . +چشم. _چرا میلنگی؟؟ بازم آره؟؟ نگاه به دورو برم کردم.. دیدم امنه و خواهرم نیست گفتم: +چیزی نیست.. یه خراش ساده ست! همین! _باشه.. بپیچون. اما میخوام باهات حرف بزنم. میشه یه کم جدی صحبت کنیم؟ میشه راحت باشیم؟ بلند شدم رفتم در اتاق و بستم برگشتم سمت تختش، کنارش نشستم گفتم: +جانم، بپرس.. امر کن.. درخدمتم. کمی مکث کرد و با بغض و ناراحتی و خیلی آروم گفت: _گاهی اوقات شبا که خواب هستی، یه هویی میبینم صدات میاد که آه و ناله میکنی. صورتت و میبینم که خیس عرق شدی. میفهمم داری کابوس میبینی. میفهمم تحت شدیدترین فشارهای روحی هستی.. من میدونم چندبار شکنجت کردن. به من دروغ نگو محسن.. اینکه چندبار مجروح شدی به کنار، اما مطمئن هستم شکنجه هم شدی. همینطور که سرم پایین بود و داشتم به حرفای فاطمه فکر میکردم، ادامه داد گفت: _گاهی ساعت 3 صبح انگار که یکی هی میزنه به چپ و راست صورتت، تو هم صورتت رو اینطرف اونطرف میکنی. تو شب ها کابوس میبینی ! من مطمئنم که ... حرفاش و قطع کردم خیلی آروم گفتم : +فاطمه جان؛ این چیزا مهم نیست. فدای سر خودت و این مردم. من تازه از راه رسیدم دوست دارم باهم حرف بزنیم بخندیم.. اینا رو نگو، چون دوست ندارم! حال خودتم بدتر میشه با این حرفا. اصلا چیز مهمی نیست اینایی که میگی ! _آره.. همش میگی مهم نیست! پس من چی؟ منم مهم نیستم؟ محسن جان، تو داری با کی لج میکنی؟ با من؟ یا باخودت؟ یا با دنیای خودت؟ چرا به خودت نمیرسی؟ نگاه کن سنت چقدره. چرا در این سن انقدر شکسته شدی؟ شبیه مردای 50 ساله شدی.. نگاه به موهات بکن.. تا کی میخوای دور موهات و وقتی میری آرایشگاه بیشتر بگیری تا سپیدی موهاتو من نبینم؟
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_سه وسیله هام و جمع کردم و موبایل شخصیم رو از کِش
گفتم: +فاطمه جان مهم اینه دلم جوونه و دوست دارم. _همش با همین حرفای انحرافی برگرد به عقب و اجازه نده من حرف بزنم. محسن، چرا با من حرف نمیزنی.. تو چرا شبا کابوس میبینی؟ با من حرف بزن. محسن به من بگو چرا بیشتر شب ها کابوس میبینی.. چه اتفاقاتی برای تو طی این چندسال اخیر افتاده که اینطور میشی... به من بگو، انقدر نریز درون خودت.. به حاج کاظم گفتم این وضعیتش اینطوره... حرفاش و قطع کردم گفتم: +باز به حاجی گفتی؟ اون خودش هزارتا بدبختی داره. _به کی بگم؟ به مادرت که خودش کلی سختی کشیده؟ یا به خواهرت که اصلا نمیدونه کجا کار میکنی؟ یا به خانواده خودم که نمیتونن سال در دوازده ماه حتی 1 روزهم درست و درمون ببینن تورو ؟ +فاطمه جان من چیزیم نیست.. الانم وقت این حرفا نیست ! _آره.. همیشه وقت این حرفا نیست.. اون دفعه باهم داخل آسانسور بیمارستان بودیم چرا یه هویی چشمت سیاهی رفت خم شدی سرت و گرفتی؟ +تموم کن.. دیگه ادامه نده.. داروت و خوردی؟ مکثی کرد و گفت: _باشه.. تموم میکنم. همش از پاسخ دادن فرار کن محسن جان. عیبی نداره. لبخندی زدم گفتم: +نگفتی آخر... داروهات و خوردی؟ _چنددقیقه قبل پرسیدی، گفتم آره خوردم. حداقل میخوای من و بپیچونی، سوال تکراری نپرس عزیرم! بلند شو لباست و عوض کن بگیر بخواب. خسته ای توهم زدی و حرفای تکراری میزنی. بعد باخنده گفت: «البته اینا همش ناشی از مرموز بازیاته که سوال تکراری میپرسی تا من حرفم و عوض کنم.» خندیدم و دیگه چیزی نگفتم. بلند شدم رفتم از اتاق بیرون دیدم خواهرم نشسته داره مطالعه میکنه و کمی هم با گوشیش وَر میره.. مادرمم که یه گوشه ای خوابیده بود. کمی با خواهرم اونشب درمورد خانومم وَ همچنین رَوَند درمانش حرف زدم که دیگه دیدم نمیتونم بیدار بمونم و رفتم خوابیدم! دو روزبعد... بعد از اینکه از ماموریت عراق برگشتم، 2 روز مرخصی گرفتم تا هم بابت پای سمت راستم استراحت کنم، هم اینکه در کنار همسرم باشم! خانومم دیگه ویلچر نشین شده بود و اون دو روز سعی کردم کنارش باشم و بیرون ببرمش تا بلکه کمی هم که شده حال و هواش عوض بشه. بعد از پایان 2 روز مرخصی/ ساعت 7 صبح هماهنگ کردم عاصف اومد دنبالم رفتیم خونه امن 4412. دو هفته بود بچه ها رو ندیده بودم.. دلم براشون تنگ شده بود. وقتی وارد خونه شدم، رفتم طبقه اول با اعضای تیم این پرونده سلام علیکی کردم و خداقوت بهشون گفتم، بعدش رفتم به اتاقم. سنسورو زدم وارد شدم. عاصف هم که اومده بود داخل دفتر، یه قهوه ترکی درست کرد خوردیم. بهش گفتم: «بچه ها رو تا یک ربع دیگه جمع کن اینجا برای جلسه. موضوع جلسه هم بررسی روند کارها طی دو هفته ای هست که من نبودم.» عاصف هماهنگ کرد و یک ربع بعد بچه های تیم مستقر در 4412 به غیر از بهزاد که نیازی نبود برای اون جلسه بیاد بالا، همه اومدن تا جلسمون و شروع کنیم. نشستن دور میز جلسات. منم رفتم نشستم نزدیکشون. شروع کردم: «بنام خدا.. ضمن عرض خدا قوت به همه شما همکاران محترم. ازتون تشکر میکنم که همچنان به طور شبانه روز وَ خیلی سخت مشغول فعالیت هستید. خداروشکر که زنده هستم وَ یک بار دیگه شما سربازان گمنام امام زمان رو زیارت میکنم، وَ دور هم جمع شدیم تا بتونیم برای خدمت به مردم ایران حرف بزنیم و تصمیم گیری کنیم که باید چه کنیم.» بعد از این صحبت اولیه نگاهی به جمع کردم وَ گفتم: «خب...! من درخدمتم تا فرمایشات و رصدهای دوهفته اخیر شما عزیزان و بشنوم و به طور مستند درجریان قرار بگیرم. خودم یکی یکی انتخاب میکنم که چه کسی گزارش بده.» روم و کردم سمت میثم گفتم: +آقا میثم بفرمایید. میثم شروع کرد به صحبت کردن: _بنام خدا. خداروشکر که شما سالم هستید، وَ دوباره من و دوستانم میتونیم شمارو ببینیم. بنده طی این مدت روی نسترن توسلی علیرغم اینکه در عراق بود کار کردم. آقاعاکف همونطور که شما خودتون درجریانید وَ دفعه قبل این اسناد رو من و دوستان به شما ارئه دادیم، خانوم نسترن توسلی مورد تایید چند ضلع امنیتی و جریانی و شبکه ای قرار داره. موسسه ولوم که نسترن از مهره های عملیاتی و کلیدی اون محسوب میشه هدفش دین زدایی از زنان ایرانی در کشور ما هست. از طرفی خانوم نسترن توسلی به شدت در دفتر جریان شیرازی ها «جریان شیعه انگلیسی» در اصفهان و قم فعال هست و با پول و وعده های آنچنانی به چندنفر از شخصیتهای مذهبی و علمی کشور نزدیک شده و اون ها رو با موارد مالی و جنسی جذب خودش کرده. البته در بین این چهره ها اشخاص سیاسی هم بودند. +چه کسانی؟ _یکی از این اشخاص در وزارت ارشاد بوده. +اسامیشون و بهم بده. میثم اسامی اون چندنفرو بهم داد. دیدم به به! چه کسانی هم هستند! ✅ هرگونه استفاده فقط با ذکر منبع و لینک و نام صاحب اثر مجاز است. ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
هدایت شده از خیمه‌گاه ولایت
❤️ همه باهم دعای فرج حضرت صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زمزمه کنیم.❤️ 🌸إلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ 🌸اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ🌹 🌸أولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ 🌸ففَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِيبا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ 🌸يا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ🌹 🌸اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ 🌸يا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ 🌹 يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ 🌹 🌹یاصاحب الزمان...🌹 🌸تا نیایی گره از کار بشر وا نشود🌸 @kheymegahevelayat
✅ شیخ علیرضا پناهیان در پاسخ به اظهارات اخیر حسن روحانی رئیس جمهور ایران که قصد تخریب شورای نگهبان را داشت و مدعی شد در دوره اول مجلس شورای اسلامی شورای نگهبان وجود نداشت و حتی منافقین هم شرکت کردند واکنش تندی نشان و گفت: 🔷 ‏در مجلسِ اول، شورای نگهبان نبود و مبتلا به نمایندگانی شدیم که هم‌نوا با سرویس‌های جاسوسی دشمن به دنبال منحل کردن ارتش بودند. 🔷 همان‌ها الان هم، هم‌نوا با همان سرویس‌ها به دنبال حذف نقش شورای نگهبان هستند! ✅ @kheymegahevelayat
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_چهار گفتم: +فاطمه جان مهم اینه دلم جوونه و دوست
وقتی اسامی رو خوندم خیلی ناراحت شدم. به میثم گفتم: +خب ادامه بده.. گفت: _راستش آقاعاکف، ما در بررسی ها وَ رصدهایی که داشتیم اسنادی رو به دست آوردیم که این خانوم همون کسی هست که مدت ها پیش دوتا زن رو شانتاژ میکنه تا برن در میدان شهدای تهران بابت فیلم رستاخیز که به دلیل پخش چهره حضرت ابالفضل علیه السلام اجازه اکران نگرفت، در وسط شهر تهران با شعار حیدر حیدر قمه زنی کنند. آهی کشیدم گفتم: +وقتی مملکت این همه مشکل اقتصادی و سیاسی داره، متاسفانه بعضی ها مشکل روی مشکلات اضافه میکنند. وقتی نخبگان و جوان های یک جامعه ای مسائل فرعی و اصلی رو از هم تشخیص ندن، آخرعاقبتمون میشه همینی که میبینیم.. دوتا زن جوگیر رفتن قمه زدن، یه مشت پسر خر حزب اللهی هم بلند شدن رفتن دورشون به به چهچه کردن اونارو شیر کردند..هرچی میکشیم از همین جماعت هست... دیدم بچه های 4412 میخندن. گفتم: +خب میثم جان ادامش. _آقاعاکف، بخش اصلی صحبت های من که معطوف به شخص نسترن توسلی هست اینه که این خانوم به شدت در پوشش دینی و مذهبی داره از جامعه ما وَ زنان کشور ما دین زدایی میکنه.. وَ به شدت هم رابطه ی خوبی با بعضی زنان سرشناس جامعه داره. +یه چیزی ذهنم و درگیر کرده. این با چه کسانی ارتباط داره؟ تونستید چیزی کشف کنید؟ من البته بررسی ارتباطات این خانوم و سپردم به خانوم افشار. میثم جان از شما ممنونم. اگر حرفی مونده بگو که اگر هم نه بریم ببینیم خانوم افشار چی داره برامون. میثم گفت: _نه حاجی. گزارشات و اسناد کاملش رو مستند آوردم و الآن اینجاست. میدم خدمتتون. میثم حدود چهل تا کاغذ A4 که لای یک پوشه بود داد بهم. ازش تشکر کردم. به خانوم افشار گفتم: +خب خانوم افشار شما بفرمایید. _بسمه تعالی. همونطور که همکارمحترممون جناب میثم گفتند، خانوم نسترن توسلی روابط بسیار نزدیکی با شخصیت های مذهبی و علمی و سیاسی برقرار کرده. نسترن توسلی قبل از دکتر افشین عزتی، با دکتر « ع.ک » که نماینده مجلس هستند به شدت رابطه داشته. +این رابطه رو تشریح کنید. _طبق رصدهای دقیق و کارشناسی و فنی_اطلاعاتی که طی این دو هفته و همچنین قبل از اون داشتیم، تصاویر و مستنداتی رو کشف کردیم که حاکی از این هست نسترن فقط طعمه های خودش رو درگیر یک رابطه عمیق و احساسی_عاطفی وَ عاشقانه میکرده، وَ همزمان از سوژه های خودش حرف میکشیده! به طوری که شخص مقابلش متوجه نمیشه داره ازش جاسوسی میشه. وقتی نسترن به خواسته های خودش میرسید اونارو رها میکرد. +برای هر سوژه ای چقدر زمان میزاشته؟ _طبق بررسی های که به عمل اومده ایشون روی هر طعمه ای بین 5 ماه تا 8 ماه وقت میگذاشته. +همزمان روی چندتا سوژه کار میکرده؟ _روی سه تا ! +به نظرتون چندسال هست داره کار میکنه وَ اینطور دقیق و حساب شده رفته جلو که ما نتونستیم بهش برسیم!؟ _سال ورود نسترن به ایران بر میگرده به 92. +از چه ماهی؟ _مرداد ماه. +یعنی چندماه بعد از روی کار اومدن بعضیا!!! _دقیقا. +میثم یه سری اسناد و اسامی داده! اما شما چی؟ طبق بررسی های شما، مشخص شده که سوژه های نسترن چه کسانی بودند؟ _بله.. لیستش و دارم، الآن میدم خدمتتون. پرونده رو داد بهم ، نگاهی به اسامی کردم که حالم ازشون به هم خورد. البته درمورد بعضیاشون شنیده بودم که طی این دوسال خیلی بی سر و صدا کله پا شدند، اما برای حفظ حرمت نظام علنی نشد جز دومورد که یکیشون در سطح وزارت بوده و اون زن از اعضای شبکه نسترن توسلی بود.. بگذریم. به خانوم افشار گفتم: +چیزی هم از نسترن میخواستن؟ _درخواست های جنسی و در خواست حمایت های مالی داشتند. +خب. _نسترن از اون جاسوس هایی هست که به هیچ عنوان به سوژه هاش اجازه نمیده باهاش ارتباط جنسی برقرار کنند وَ همیشه خودش رو اکتیو نگه میداره. اما خب برای سوژه های خودش زن هایی که وابسته به بعضی جریانات هستند رو تور میکنه و به سوژه های خودش وصلشون میکنه! تا از اون طرف به خواسته های خودش که دریافت خبر و اطلاعات ملی در بخش های مختلف هست برسه. +نکته ای دیگه مونده؟ _خیر. +ممنونم. اون روز جلسه ی پر و پیمونی برگزار شده بود و همکاران دیگه هم گزارشات مفصلی دادند که من دیگه ادامش رو براتون نمینویسم. چون وقت گیر هست و از طرفی هم اجازه ندارم همه چیزو براتون تعریف کنم. ساعت 12 بود که جلسه تموم شد. یعنی چیزی حدود 3 ساعت که فقط گزارش شنیدم و مستنداتش و دادند بهم تا ببرم اداره. از خونه امن با عاصف عبدالزهراء رفتیم سمت ستاد. وقتی وارد محوطه اداره شدیم، عاصف منو جلوی ساختمون پیاده کرد. رفتم از صندلی عقب فورا پرونده هایی که دستم بود و گزارشاتی که بچه ها بهم داده بودندرو گرفتم بعدش وارد ساختمون اصلی شدم تا برم دفترم وقتی رسیدم اثر انگشت زدم در باز شد، خواستم برم داخل دفتر که بهزاد و دیدم. .
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_پنج وقتی اسامی رو خوندم خیلی ناراحت شدم. به میثم
بعد از سلام و احوالپرسی وارد دفتر شدیم، گفت: _ برنامه امروزتون و روی تخته مینویسم. +نمیخواد بنویسی.. کاغذ و بده بهم، تا خودم ببینم چی به چیه و برم دنبال کارام. _چشم. هرجور راحتید.. بهزاد خداحافظی کرد رفت دفترش منم درو بستم رفتم پشت میزم. به کاغذ نگاه کردم دیدم برنامه هایی که نوشته شده اینه: « ساعت 13:30 تا 16:00 جلسه با ریاست به همراه ناهار_توضیحات پیرامون پرونده 145/ح/1996 » « رساندن گزارش ماموریت پرونده 145/ح/1996 به دفتر ریاست بخش ضدجاسوسی تا ساعت 18 امروز » «بازجویی از ر/ی متهم به جاسوسی در پرونده مربوط به پتروشیمی. » یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت 12:40 هست.. 50 دقیقه ای به تایم جلسه با ریاست سازمانمون مونده بود. از فرصت استفاده کردم 13 صفحه گزارش پیرامون ماموریتِ مربوط به پرونده 145/ح/1996 درمورد افشین عزتی نوشتم تا زودتر برسونم دست حاج هادی. بعد از نوشتن گزارش، گزارش کارِ مربوط به رصد افشین عزتی در آمریکا رو از بچه های اداره گرفتم. افشین عزتی در آمریکا علیرغم اینکه در اختیار سی آی اِی آمریکا بود وَ در یک خونه امن و حفاظت شده مستقر بود اما دورا دور، تحت کنترل عوامل ما بود. بعد از بررسی و انجام بعضی کارها، وضو گرفتم رفتم پایین داخل حسینیه اداره نمازم و خوندم، بلافاصله برگشتم دفتر. همه چیز تا اینجا داشت طبق برنامه و خوب پیش میرفت. خیلی فکرها داشتم که باید از اینجا به بعد عملی میشد. کارام و رسیدم و 5 دقیقه مونده بود به ساعت 13:30 رفتم سمت دفتر ریاست تشکیلات. هماهنگ شد رفتم داخل. وقتی وارد شدم دیدم حاج آقای (......) و حاج کاظم و حاج هادی نشستند. رییس تشکیلات بلند شد اومد سمتم بغلم کرد و روبوسی کردیم، بعدش حاج کاظم بغلم کرد و سلام علیک و دیده بوسی و با حاج هادی هم فقط یه احوالپرسی مختصر کردم. حاج آقای ( ..... ) گفت: « ناهارمون و همینجا میخوریم، دیگه پایین نریم بهتره. چون من زیاد فرصت ندارم و بعد از جلسه با شما باید برم جلسه با رییس دفتر رییس جمهوری. » ناهارمون و خوردیم، بعد رفتیم نشستیم پشت میز جلسات. قرار شد اول گزارش ماموریت و بدم. اما یه هویی یه چیزی به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم بگم ننوشتم هنوز و قول میدم تا چندساعت آینده برسونم دفتر ریاست. حالا شما مخاطبان محترم بعدا دلیلش و میفهمید ! حاج آقای (.....) رییس تشکیلات شروع کرد به صحبت کردن. از منو حاج هادی تشکر کرد و بعدش هم به من گفت توضیح بده کار به کجا رسیده.. منم شروع کردم: +بسم الله الرحمن الرحیم.. ضمن عرض احترام خدمت شما عزیزان. باید عرض کنم طبق برنامه و پیش بینی که در کمیته سه نفره، طی چندماه اخیر داشتیم، و نتایج اون خدمت شما (رییس تشکیلات ) رسیده، هم اکنون افشین عزتی در خاک آمریکا به سر میبره. از طرفی خانوم نسترن توسلی 2 روز قبل در خاک عراق یعنی در فرودگاه بغداد موقعی که داشته فرار میکرده توسط برادرمون جناب عاصف عبدالزهراء دستگیر میشه. رییس تشکیلات گفت: _ بنا برگزارش اولیه ای که شما از عراق داده بودید، افشین عزتی دو روز قبل به سمت آمریکا پرواز میکنه. یعنی به سمت فرودگاه واشینگتن. پس طبیعتا حدود 17 ساعت پروازش طول میکشه. طبیعتا دیروز حوالی 9 یا 10 صبح رسیده اونجا. الان وضعیتش چطوره؟ +وضعیت بدی نداره.. عوامل ما گزارش دادند که در یک منطقه خوش آب و هوا ، در یک منزل کاملا لوکس داره خوش میگذرونه. امروز وقتی که رسیدم اداره، گزارشاتی برای من اومد که به نظرم خیلی حائز اهمیت هست. _مثلا چی؟ +نکته ای که حائز اهمیت هست اینه که دکتر افشین عزتی به محض رسیدن به آمریکا توسط افسران اطلاعاتی ( CiA ) که ما اون ها رو میشناسیم، مورد استقبال قرار گرفته و به یک خانه امن در منطقه ای خوش آب و هوا منتقل شده، و شدیدا داره ازش محافظت میشه. _خب بعدش؟ +طی این دوهفته ای که من نبودم یه سری اتفاقاتی افتاده. البته دوستان گزارش ها رو به برادر ارجمندم جناب آقا عاصف میدادند و ایشون هم خدمت حاج آقا هادی می دادند که قطعا شما هم دریافت کردید. _خب درسته. اما شما گزارش خودتون و بدید! میخوام گزارشات شمارو هم بشنوم! +گزارشی که امروز صبح دوستان به من رسوندن، خیلی داغه و حدود 12 ساعت قبل بدست اومده که وقتی چندساعت قبل برای سرکشی از بچه های تیمم در خانه 4412 بودم، آقای عماد و آرمین این اسناد رو بهم دادن. _چه گزارشی؟ چه اسنادی؟ +ارتباط ایمیلی دکتر افشین عزتی با یکی از افسران بلند پایه ی اطلاعاتی آمریکا هست که سال ها مسئول میز ایران در سی آی ای بوده که هدایت بعضی پروژه های ضدایرانی رو برعهده داشته! نام این افسر اطلاعاتی دشمن تونی هریک هست!
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_شش بعد از سلام و احوالپرسی وارد دفتر شدیم، گفت:
سند ارتباط دکتر هسته ای جاسوس ایرانی با مقامات سیاسی و امنیتی آمریکا حتی وقتی ایمیل خانوم کلینتون هم توسط نیروهای امنیتی ایران هک می‌شود از این دانشمند ایرانی نام برده می شود. ✅ @kheymegahevelayat
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_شش بعد از سلام و احوالپرسی وارد دفتر شدیم، گفت:
ادامه دادم گفتم: + از طرفی بچه های ما تونستن به ایمیل «تونی هریک» که در سه مرحله با ایمل های جداگانه وَ با نام های کاربری مختلف وقتی به معاونت وزارت خارجه آمریکا پیام میده وَ از دکتر افشین عزتی نام میبره دست پیدا کنند! رییس تشکیلات گفت: _بده ببینم. پرینت ایمیل های کددار و محرمانه تونی هِریک به معاونت وزارت خارجه آمریکا درمورد دکتر افشین عزتی رو دادم به حاج آقای ( .... ) وَ بعدش گفت: _دست مریزاد آقا عاکف. مهره های خوبی رو درکنار خودت قرار دادی! به تو و بچه هایی که زیر نظرت دارن کار میکنن واقعا خسته نباشید میگم. سلام منو به خانوم ها و آقایون تیمت برسون. دیدم حاج هادی سرخ و سفید شد. انتظار داشت حاجی برای اون هم یه چیزی بگه تا حال کنه، به هرحال من زیر دست حاج هادی بودم، وَ توقع داشت رییس اول از اون تشکر کنه. بگذریم... حاج آقای ( .... ) ادامه داد گفت: _پس این آقا داره خوب بازی میکنه. حسابی هم براشون مهم شده!! حالا برنامت چیه؟ +من معتقدم به محض اینکه خانواده دکتر عزتی از عدم بازگشتش به ایران شروع به خبر دادن کردند وَ محل کار عزتی رو مطلع کردند، اونوقت باید وارد گود بشیم و مرحله جدیدی رو آغاز کنیم! طبیعتا خانواده عزتی به ما هم خبر میدن. ماهم بین یک هفته تا دو هفته وقت میگذاریم و بررسی میکنیم چرا فلانی برنگشته. رئیس نگاهی به من و حاج کاظم و حاج هادی کرد گفت‌: _موافقم.اما فقط یه نکته ای رو بگم! از 2 روز قبل که آقا عاکف اومدن ایران تا همین یکساعت قبل کلی تلفن بهم شده که شدیدا منو دارند درمورد نسترن توسلی تحت فشار قرار میدن که آزادش کنیم. +پس اونایی که باهاش ارتباط داشتند، یا خودشون دارند تحت فشار میگذارن یا به گنده تر از خودشون متوسل شدن. حاج هادی گفت: «قرار هست امروز بابت بعضی مسائل به چندنفر از این آقایون، آخرین تذکرات و بدیم.» حاج کاظم گفت: «چندتاشون وضعشون خرابه. با کِیس های نسترن ارتباطات مالی و غیر اخلاقی داشتند.» رییس گفت: «اسناد فسادهای مالیشون برام بیارید.» حاج هادی گفت: «تا نیم ساعت دیگه تکمیل میشه.» جلسه به ساعت 16 نکشید و رییس ساعت 15:10 دقیقه جلسه رو تموم کرد و ماهم اتاقش و ترک کردیم. چون قرار بود به جلسه با دفتر ریاست جمهوری بره. بعد از این جلسه از اتاق رفتیم بیرون و حاج هادی از من و حاج کاظم جدا شد. حاج کاظم دعوتم کرد برم دفترش. وقتی رسیدیم سر صحبت باز شد. یه سوال مهمی که داشتم این بود «چطور ممکنه 48 ساعت پس از دستگیری نسترن، افراد بانفوذ در کشور ما با خبر بشن و دنبال آزادی نسترن باشن؟ وقتی سوالم و مطرح کردم حاج کاظم گفت «فعلا در این مسائل وارد نشو وَ دخالت نکن!!! » اون روز حرفای کاری که تموم شد خداحافظی کردم برگشتم سمت دفتر خودم و کارای روزانم و انجام دادم. شبش خواستم برم خونه امن 4412 ، همین که از همکف ساختمون اصلی خارج شدم و وارد حیاط اداره شدم تا برم سمت پارکینگ، دیدم یه پژو پارس سفید با شیشه ای کاملا دودی چندمتر اونطرف تر از من ترمز زد.. پشت سرش هم یه ماشین اومد جلوی پای من ترمز زد و یه ماشین دیگه هم سرعتش و کم کرد چندمتر عقب تر از خودروی دوم ایستاد! در طول روز اصلا داخل این خودروها مشخص نبود، در زمان شب هم که بدتر! کمی اخم کردم و به ماشینی که جلوی پام ترمز کرد خیره شدم، به ماشین اول و آخر هم دقت کردم تا ببینم کی هستند! چیزی مشخص نبود! خواستم بی اهمیت از کنارش بگذرم و به مسیرم ادامه بدم که همزمان سرنشین عقب خودروی دوم که جلوی پای من ترمز زد، شیشه رو داد پایین. نگاه کردم دیدم حاج آقای (.....) ریاست کل تشکیلات هست. وقتی دیدمش خندم گرفت.. عمامش و گذاشت سرش گفت: _ترسیدی؟ لبخندی زدم گفتم: +نه حاج آقا.. احساس کردم برای شما مهمان اومده و میخوان بیان بالا.. تعجب کردم چرا اینطوری رانندگی میکنه کسی که پشت رل نشسته. _میخوام باهات حرف بزنم. بیا داخل ماشین بشین.. دور زدم و از درب پشت سر راننده رفتم داخل ماشین کنار رییس تشکیلاتمون روی صندلی عقب نشستم! برام جالب بود رییس کل تشکیلات یه هویی سر برسه و من و ببینه بگه بیا داخل ماشین بشین باهات حرف دارم. وقتی نشستم به راننده و محافظش گفت پیاده بشن. من موندم و خودش.. بهم گفت: _آقا عاکف، من خیلی خسته ام.. امروز بعد از اینکه جلسه ی با شما و هادی و کاظم و تموم کردم از اداره رفتم بیرون، رفتم ریاست جمهوری بعدشم رفتم شورای عالی امنیت و تا همین یکساعت قبل جلسه بودم! اما حرفای امروزت ذهنم و مشغول کرده، از طرفی احساس میکنم به دلیل اینکه جلسمون نیمه کاره تموم شد و من رفتم، یک سری حرفای مهمی هست که میخوای بگی اما نگفتی. درسته؟ ✅ هرگونه کپی و استفاده فقط با ذکر منبع و لینک و نام صاحب اثر مجاز است. ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
هدایت شده از خیمه‌گاه ولایت
❤️ همه باهم دعای فرج حضرت صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زمزمه کنیم.❤️ 🌸إلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ 🌸اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ🌹 🌸أولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ 🌸ففَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِيبا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ 🌸يا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ🌹 🌸اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ 🌸يا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ 🌹 يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ 🌹 🌹یاصاحب الزمان...🌹 🌸تا نیایی گره از کار بشر وا نشود🌸 @kheymegahevelayat