eitaa logo
بصیرت خوشاب(سبزوار)
571 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.2هزار ویدیو
46 فایل
قیامِ کربلا، یک گزارشِ خبریِ ساده نبود؛ منشورِ حیاتِ آزادگان بود که تا قیامت می‌گوید: «زنده‌باد آن‌که معروف را فریاد زد، و مرده‌باد آن‌که منکر را در سکوتِ خود پناه داد!»
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلام علی حجت المعبود وکلمه المحمود به یادِ رویِ تو ای گل، شکفت باغِ نگار دل از فراقِ تو خون است، ای بهارِ بهار چو ذره در طلبت، آفتاب را جویم کجاست صبحِ ظهورت، که بی‌قرارم، یار؟ تعجیل در امر فرج زمزمه می کنیم اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن... راهبرد (مرتضی تیجانی) @khoshab1
«کتابها را قفس نکن! دانشی که به بندِ خودبینی گرفتار شود، بالهایش میخشکد. آنچه می آموزی، باید چون باد در بیابانِ نادانی ها بوزد، تا شن های جهل را به مرواریدِ حکمت بدل کند. بدان که بزرگترین معماریها، از ذره ای شکستنِ قالب های کهنه آغاز شد.»/شیخ بهایی @khoshab1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر کی گفته خدا وجود نداره، غلط کرده! در سریال ستایش غلامی بعد از حدود ۱۵ سال عروس حشمت فردوس را که سکته زده، روی ویلچر نشته، نمی تواند حرف بزند و برای دخترش مواد مخدر می خرند را می بیند و به زن صابر می گوید: "هر کی گفته خدا وجود ندارد ، غلط کرده." اگر همه دنیا بگویند خدا وجود ندارد من و‌تو که می دانیم وجود دارد، مگه نه... من و‌تو که می دانیم پسر جوان بیگناه فرستادیم گل دار .... مگه نه... من و تو که می دانیم چه بلایی سر حشمت فردوس و پسرش آوردیم. زن صابر! من و تو که می دانیم (تقاص کارهایی را می دهیم که انجام دادیم) می خندد و ادامه می دهد، مگه نه زن صابر.... عجب... ای روزگار... هر کی گفته خدا وجود ندارد ، غلط کرده.... @khoshab1
هر چه تو در دل پنهان داری،  از نیک و بد، حق تعالی آن را بر ظاهر تو پیدا گرداند. هرچه بیخ (ریشه) درخت پنهان می خورد، اثر آن در شاخ و برگ ظاهر می شود: سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم (نشان سجود و شکوه بندگی در چهرۀ ایشان آشکار است. هرکسی بر ضمیر تو مطلع نشود، رنگ روی خود را چه خواهی کردن؟ " فیه ما فیه  " @khoshab1
🔅 ✍️ داد از دل پر طمع 🔹كشاورزی هر سال که گندم می‌كاشت، ضرر می‌كرد. تا اینكه یک سال تصمیم گرفت با خدا شریک شود و زراعتش را شریكی بكارد. 🔸اول زمستان موقع بذرپاشی نذر كرد كه هنگام برداشت محصول، نصف آن را در راہ خدا، بین فقرا و مستمندان تقسیم كند. 🔹اتفاقاً آن سال، سال خوبی شد و محصول زیادی گیرش آمد. هنگام درو از همسایه‌هایش كمک گرفت و گندم‌ها را درو كرد و خرمن زد. 🔸اما طمع بر او غالب شد و تمام گندم‌ها را بار خر كرد و به خانه‌اش برد و گفت: خدایا، امسال تمام زراعت مال من، سال بعد همه‌اش مال تو! 🔹از قضا سال بعد هم سال خیلی خوبی شد، اما باز طمع نگذاشت كه مرد كشاورز نذرش را ادا كند. 🔸باز رو كرد به خدا و گفت: ای خدا، امسال هم اگر اجازہ دهی، تمام گندم‌ها را من می‌برم و در عوض دو سال پشت‌سرهم، برای تو كشت می‌كنم! 🔹سال سوم از دو سال قبل هم بهتر بود و مرد كشاورز مجبور شد از همسایگانش چند تا خر و جوال بگیرد تا بتواند محصول را به خانه برساند. 🔸وقتی روانه شهر شد، در راہ با خدا رازونیاز می‌كرد: خدایا، قول می‌دهم سه سال آیندہ همه گندم‌ها را در راہ تو بدهم! 🔹همین طور كه داشت این حرف‌ها را می‌زد، به رودخانه‌ای رسید. 🔸خرها را راند تا از رودخانه عبور كنند كه ناگهان باران شدیدی بارید و سیلابی راہ افتاد و تمام گندم‌ها و خرها را یكجا برد. 🔹مردک دستپاچه شد و به كوہ بلندی پناہ برد و با ناراحتی داد زد: خدایا! گندم‌ها مال خودت، خر و جوال مردم را كجا می‌بری؟ ◽هرکه را باشد طمع، اَلکَن شود ◽با طمع کی چشم‌ودل روشن شود @khoshab1
زنده، آن کو مرده باشد در ره خدا ! روزی جوانی پرشور نزد شیخی آمد و گفت: «استاد، میخواهم به حقیقت برسم، اما هرچه تلاش میکنم، مردم با سخنانشان مرا میآزارند. تحمل نگاهها و قضاوتهایشان را ندارم.» شیخ تبسمی کرد و گفت: «برو به قبرستان و نخست بلندبلند نام بزرگان و نیکان را صدا بزن و ثنایشان بگو. سپس به همان بلندی، دشنام و ناسزاگویی کن. پس از آن، بازگرد و نتیجه را برایم بازگو.» جوان با شگفتی پذیرفت و به قبرستان رفت. همانگونه که شیخ گفته بود، نخست با صدای بلند شروع به ستایش مردگان کرد: «ای پاکان و ای دانایان، شما سرمشق ما هستید!» ساعتی گذشت، اما هیچ پاسخی نشنید. سپس، برخلاف میلش، به دشنام گویی پرداخت: «ای نادانان و گمراهان! شما را چه به این جایگاه؟» بازهم سکوتی سنگین بر قبرستان حاکم بود. جوان نزد شیخ بازگشت و ماجرا را شرح داد. شیخ پرسید: «هنگام ثنا و ناسزا، مردگان چه واکنشی نشان دادند؟» جوان گفت: «هیچ. گویی نه تعریف ها شنیدند و نه دشنام را.» شیخ گفت: «راز کار همین است! اگر تو نیز چون مردگان شوی و دل را از واکنش به ستایش و نکوهش مردم خالی کنی، آنگاه آزاد خواهی شد. حقیقت جویی، نیازمند آن است که چون خاک شوی و از جاه طلبی و حساسیت به دنیا بگذری. آنکه اسیر نظر دیگران است، هرگز به خود واقعیاش نخواهد رسید.» مولانا در این حکمت می آموزد که وابستگی به تأیید یا تکذیب دیگران، همچون زنجیری بر روح انسان است. رسیدن به حقیقت، زمانی ممکن میشود که از «خود»های وهمی رها شویم و مانند مردگان، نه از ستایش فریفته شویم و نه از سرزنشها بلرزیم. تنها در این بی خویشی است که آینه ی دل صیقل میخورد و نور حقیقت در آن تابان میشود. 🌹 «مرده آن باشد که نامش زنده باشد… زنده، آن کو مرده باشد در ره خدا.» @khoshab1