eitaa logo
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
360 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
997 ویدیو
1 فایل
- بسم الله اینجا ؟ اینجا !عشقش عشق عادی نیست:) عشقِ به کشورِ عشقِ به رهبرِ عشقِ به امام عصرِ.....♡ -جمع جمعِ ساندیس خوران اعظمِ+++ - گوش به فرمان و فدایی آسید مجتبی:/ کپی ؟!به جز رمان حلالت .. شروعمون:۱۴۰۵/۱/۲۶ پایانمون؟! انشاالله شهادت :)
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه درس نخونید اشکان خطیبی میشید حالا هرکی میخواد خودش و بدبخت کنه درس نخونه🤡
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبر شهید : ایران، ایران امام رضا است... کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم سراغ رمانمون 😍
🇮🇷🕊️بسم الله الرحمن الرحیم 🕊️🇮🇷 امروز عقد شهاب بود، نه من نه ریحانه هیچکدوم حال و حوصله ای برای رفتن نداشتیم، اما به خاطر خاله هم که شده باید میرفتیم. باید بعد از عقد شون ماجرا رو به شهاب بگم که از دست زینب نارحت نشه. حواسم پرت بود، سرم درد میکردم تمرکز نداشتم، فکرم درگیر زینب بود، دیدن حال اینطوری ریحانه قلبمو مچاله می‌کرد. سرگیجه های شدیدی که به سراغم اومده بود، دیوونه ام  کرده بود. دست یکی رو شونه ام نشست امیر بود. ما حتی از طریق ت.میم هم نتونستیم، ردی ازشون بگیریم. این 3 تا بی شرف  زندگی روزمره خودشونو داشتن. افکارم و پس زدم و به امیر سلام کردم که  جوابمو داد و ناراحت پرسید :خوبی رسول؟! _نه، نه، هیچ ردی ازشون نداریم، معلوم نیست تو چه وضعیتی آن، کجای این شهرن!! صدام بالا رفته بود و نگاها سمت من بود، کلافه سرمو گرفتم وپایین انداختم سعید هم حالا در کنارمون بود. سعید دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت :رسول، برای ادامه دادن نیاز به انرژی داری برگه ای رو به دستم داد و ادامه داد :یه آمشبو استراحت کن از فردا محکم تر و قوی تر شروع کن و ادامه بده، به امید خدا انشالله یه ردی ازشون میگیریم، نجاتشون میدیم این پرونده هم بسته میشه ادامه حرفشو امیر  گفت :بلند شو داداش، حالا که آقا محمد بهت مرخصی اجباری داده بلند شو با خواهرت برو خونه استراحت کن، خبری شد زنگ میزنیم اطلاع میدیم نگاهمو به ریحانه دادم، بی حال و بی حوصله خودشو با کار مشغول کرده بود. نه ناهار خورد و نه صبحونه درست حسابی ای، منم دست کمی از اون نداشتم، هر دومون با قهوه و انرژی زا سرپا بودیم. نگاهم به نگاه های منتظر سعید و آمیر گره خورد،برگه ترخیصمو از دست سعید گرفتم که دیدم دوتاست، سوالی نگاهش کردم که به ریحانه اشاره کرد و گفت :مال ریحانه هم  هست. از جا بلند شدم نگاهی به سیستم کردم که همه چی داشت عادی پیش می‌رفت. کاپشنمو از رو صندلی برداشتم و تو دستم گرفتم و گفتم : _ممنون که هستید، هوامونو دارید سعید لبخند غمگینی زد، امیر هم با لبخند غمگینی حین دست دادن بهم با اشاره به ریحانه گفت :حواست بیشتر بهش باشه، حالش اصلا خوب نیست سرمو تکون دادم که سعید گفت _مراقب خودت و ریحانه باش، نیازتون داریم لبخند تلخی زدم و به سمت ریحانه رفتم، تایم ظهر بود و فقط چند نفری تو اداره بودن که اون ها هم مشغول کارشون بودن. حواسش اصلا این طرفا نبود، چون متوجه حضورم در کنارش رو نشده بود. آروم لب زدم _آبجی؟! با صدام به خودش اومد و بی حال گفت :جانم؟! _بلند شو جمع کن بریم خونه، آقا محمد مرخصی اجباری داده +نمیام _نمیشه، الان ساعت 3و نیم ظهره، ساعت 7 مراسم شهاب نمیتونیم هم  نریم، چون خاله اینا ناراحت میشن و از اون طرفم خودت که خاله رو میشناسی شک میکنه و تا ته قضیه رو در نیاره ول کن نمیشه +باشه، برو میام _منتظرم به سمت آسانسور حرکت کردم، بدون معطلی سوار شدم و دکمه منفیه یکو فشار دادم در که بسته شد عینکمو در اوردم و چشامو بستم، سر دردم بد جوری کلافه ام کرده بود، باید مسکن میخوردم که اونم خواب آور بود، با باز شدن در از آسانسور خارج شدم، اصلا حال و حوصله ی سوار شدن موتور و نداشتم، ولی خب نمیخواستم با ماشین اداره استفاده شخصی کنم، ماشین خودمونم خونه بود . کاپشنمو تنم کردم وسوار موتور شدم و منتظر ریحانه شدم، چند دقیقه بعد ریحانه اومد به زور من کلاه کاسکت رو گذاشت و سوار شد. بدون حرفی راه افتادم و مسیر خونه رو در پیش گرفتم. باد سردی که با صورتم حتی از زیر کلاه کاسکت هم می‌خورد باعث می‌شد سر دردم بیشتر بشه. ریحانه سرشو رو شونه ام گذاشت و همین کارش باعث شد کمی آروم بشم، تو این دو روزی که زینب نبود، خجالت و گذاشته بود کنار، نه کامل ولی خب همینشم بهتر از هیچی بود افکارمو پس زدم و حواسمو به رانندگیم دادم و سرعتمو بیشتر کردم تا رود تر برسیم خونه نویسندگان :Z&M
🌷🦋بسم الله الرحمن الرحیم 🦋🌷 کلافه شده بودم، حوصله آم سر رفته بود، درد قلبم خستم کرده بود، درسته از دیشب تا الان با فاطمه خیلی صحبت کرده بودیم اما واقعا حوصله مون سر رفته بود، خصوصا داوود که ده دقیقه هم نمی تونست بیکار بیشینه. از طرفی سرما هم  اذیتمون می‌کرد، مشخص بود که تو یه بیابونی هستیم و همین خودش باعث می‌شد سوز هوا بیشتر  بشه. احتمالا الان ظهر باشه، چون سردی هوا کمتر شده بود، ولی خب بازم سرما بود. فکرم رفت سمت مراسم شهاب، یعنی الان چی کار داشتن میکردن؟! قطعا رسول و ریحانه تو مراسم شرکت میکردن دیگه؟! واییی خدای من خداکنه مراسم بهم نخورده باشه و همه چی درست پیش بره. ریحانه! ریحانه..... آخ آبجی کوچولوم الان چی داره میکشه، حواسش به خودش هست؟! درست می‌خوابه؟! غذاشو میخوره؟! رسول چی؟! سرگیجه هاش بیشتر شده؟! درست می‌خوابه که میگرنش اذیتش نکنه؟! حتی فکر کردن به این چیزا، حالمو بدتر می‌کرد. کلافه نگاهمو به داوود دادم که داشت واسه خودش شنا میرفت، فاطمه هم تو اتاق قدم میزد. عملاً هیچکدوم نمی تونستیم بیکار بشینیم، با صدای باز شدن در، شقیقه ام رو نوازش کردم، الان باید بشینیم به اراجیف اینا گوش بدیم؟! خدایااااا صبرررررررر طبق معمول مردی که فهمیده بودیم اسمش اسلانه  اومد داخل هر بار که میدیدمش   دوست داشتم از تمام وجودم روی بدن نحسش بالا بیارم با اون صدای حال بهم زنش، دست به سینه گفت : _نظرتون چیه ازتون پذیرایی کنیم؟! داوود قهقهه ای زد و منم پوزخندی زدم فاطمه هم پوکرفیس نگاش می‌کرد،فکر نکنم تا حالا آنقدر تحقیر شده باشه مشخص بود از رفتارهامون حرص میخوره و خیلی عصبانیه. و این به ما حس قدرت میداد. شروع کرد دست به سینه قدم زدن و اراجیف گفتن : _البته، میتونیم به معامله پر سود کنیم؟! واقعا حرفاش خنده دار بود، اینبار به واضح خندیدم و گفتم : _نبابا؟! چون تو گفتی حتما قبول میکنیم و پشت سر حرف من داوود بلند خندید و فاطمه با تمسخر سر تکون داد . از شدت عصبانیت مثلا یه غرشی کرد و افراد شو صدا زد، واقعا نمی فهمیدم چرا انقدر بیخیالم سه نفر اومدن داخل  و شروع کردن کتک زدنمون،قلبم تیر های وحشتناکی میکشید، درد می‌کشیدیم اما لب باز نمیکردیم و ناله نمی کشیدیم، می تونستیم از پسشون بر بیایم البته اگر دست و پامون رو نمی بستن، اسلان برای بار هزارم ازمون اطلاعات می خواست، ولی خب کیه که بده؟! وقتی که اسلان اسلحه رو به سمت داوود گرفت، نفس هامون قطع شد. قطعا نمیزد دیگه؟! داوود بدون هیچ ترسی با پوزخند، زل زده بود به اسلان، انگار واسه اسلان خیلی اذیت کننده بود که اسلحه روش کشیده بود. فاطمه با چشای اشکی نگاهم کرد، بدنش میلرزید خودمم دست کمی از اون نداشتم، به زور نفس میکشیدم، تمام بدنم می سوخت. هر دومون با ترس و نگرانی به اسلان نگاه میکردیم،مرد غول پیکری که کنارم بود با کفشش لگدی بهم زد که خوردم زمین پاشو روی قلبم گذاشت و وزن چند تنیش رو  روم انداخت، دردم آنقدر زیاد بود که داشتم بیهوش میشدم اما..... نویسندگان :Z&M
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_nbdwn8r&btn=کولهـ.بــآر.عِشقــــ
من سر قولم موندم قرار بود امروز دوتا پارت بزارم ولی خب 3 پارت گذاشتم 😉 امیدوارم ناشناس ها زیاد باشه تا بدونم ارزششو داشت تو بد ترین شرایطم واستون پارت بنویسم و بفرستم یا نه 💔