فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 کلیپ
❣سال جدید همه می خوان برن سفر
💚اما من آرزومه کربلا برم💚
💔سالمو با حسین شروع کنم
#نوروز
#شب_جمعه
#عید_نوروز
@komail31
#خاطره
1.نوروز سال 1361:
اوج آمادگی نیروهای رزمنده برای شرکت در عملیاتی بزرگ که بعدها به فتح المبین معروف شد.
یک روز مانده به عید نوروز بود، همه بچه ها در تدارک و تکاپو بودند، یکی وصیت نامه می نوشت، آن دیگری اسلحه اش را تمیز می کرد، یکی دیگر حمایل خود را آماده می کرد و خلاصه هرکس به کاری مشغول بود ، تا غروب که گفتند همه نماز بخوانید و آماده رفتن شوید.
بعد از نماز چند کامیون ایفا برای بردن ما وارد محوطه گردان شد. لحظات سخت وداع و خداحافظی رسیده بود ، هر کس دیگری را در آغوش گرفته بود و وداع می کرد و حلالیت می طلبید، آنهایی را که بیشتر احساس می شد رفتنی هستند سخت در آغوش می گرفتیم و طلب شفاعت می کردیم.
شور عجیبی بود ، بالاخره لحظات وداع با داد فریاد فرماندهان که "زود باشید ، سوار شوید" تمام شد و نیروها سوار بر کامیون ها به سمت منطقه عملیاتی روانه شدیم. پس از ساعتی که به محل رسیدیم از کامیون پیاده شده و منتظر دستور فرماندهان بودیم.
زمان زیادی معطل شدیم وکسی دستوری برای حرکت نیروها نمی داد بلاتکلیف بودیم ، چند ساعتی به همین منوال گذشت تا دستور دادند سوار بر کامیون ها شده ، دوباره ما را به اردوگاه برگردانیدند و گفتند " عملیات به تاخیر افتاده است" همه بچه ها ناراحت و نگران شب را به صبح رسانديم.
حالا صبح شده و عید نوروز سال 1361 فرا رسیده بود. هیچکس به یاد و فکر عید نیست ، نه تبریکی، نه عید مبارکی، هیچ.
تا ظهر که موقع نماز بود، نماز جماعت به امامت حاج آقا آل اسحاق برگزار شد، نماز ظهر را که خواندیم مجددا ماشین ها آمدند و گفتند سریع آماده رفتن باشید ، بدون خواندن تعقیبات و با عجله نماز عصر را خواندیم و راهی منطقه عملیاتی شدیم و شب اولین روز سال 1361 بزرگترین حماسه جنگ و فتح ِ مبین آغاز شد.
@komail31 🍃🍃🌸🍃🍃
#عید_نوروز
1_915595447.mp3
2.34M
7.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 شهید #همت را بیشتر 🌸
بشناسیم 🌸
🎙حاج حسین یکتا
پیشنهاد_دانلود
سردار خیبر #شهید_حاج_محمد_ابراهیم_همت
🌹شادی ارواح طیبه شهدا صلوات🌹
💐الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم💐
🌺🍃...
🤲 إلَهِي إِنْ كَانَتِ الْخَطَايَا قَدْ أَسْقَطَتْنِي
لَدَيْكَ فَاصْفَحْ عَنِّي بِحُسْنِ تَوَكُّلِي عَلَيْكَ
🍃✨خدايا !
‼️ اگر خطاهايم مرا از نظرت انداخته،
🤲 به خاطر حسن اعتمادم بر تو از من چشم پوشي كن..
📚 فرازي از #مناجات_شعبانيه
#ماه_شعبان
@komail31
علمدارکمیل
#خاطره 1.نوروز سال 1361: اوج آمادگی نیروهای رزمنده برای شرکت در عملیاتی بزرگ که بعدها به فتح المبین
#خاطره
2. نوروز سال 1362
عملیات والفجر مقدماتی تمام شده بود و به خاطر وضعیتی که عملیات پیدا کرده بود هیچ کس دل و دماغ این را که چند روز دیگر عید است را نداشت.
اردوگاه لشکر از جنگل امقر به منطقه نامعلومی در جاده دهلران تغییر مکان داده بود، آدرس این بود:
از جاده دهلران که رفتید یک تابلویی نوشته شده "یا مهدی ادرکنی" از همان سمت بپیچید تا به اردوگاه برسید.
طبق آدرس به مکان جدید نقل مکان کردیم و مشغول بر پا کردن چادرها و مقر جدید شدیم.
شب عید نوروز 62 بود تا دیر وقت مشغول کارهای برپایی اردوگاه بودیم، حقیقتا یادم رفته بود که فردا عید است. صبح روز بعد که بیدار شدیم ، دیدم مقدار زیادی میوه و آجیل و شیرینی آورده اند و گفتند :"امروز عید است."
3. نوروز سال 1363
عملیات خیبر به اتمام رسیده بود، اردوگاه لشگر در جاده اهواز- خرمشهر پشت به ایستگاه حسینیه به سمت رود کارون قرار داشت.
محوطه ای را برای مقر ستاد تیپ انتخاب کرده بودیم ، چادرها را برپا کرده و چون ایام نزدیک عید بود ، حاج غلامحسین کلولی فرمانده تیپ گفت: امسال بایستی برای روز عید مراسمی را در نظر بگیریم، من به اتفاق چند نفر دیگر از بچه ها مامور تدارک و برنامه ریزی شدیم و مراسم جشنی را در روز عید در محوطه اردوگاه تیپ همراه نماز جماعت ظهر و عصر برگزار کردیم، اتفاقا آن روز برای اولین بار من دیدم که چند اتوبوس خانواده شهدا را برای ديدار از مناطق جنگی آورده بودند و در اردوگاه ما پیاده شدند و در این مراسم شرکت کردند.
4. نوروز سال 1367
عملیات والفجر ده در کردستان و در منطقه حلبچه اتفاق افتاده بود، چند روزی از عملیات گذشته بود، عراق به شدت منطقه را زیر آتش داشت و مرتب آنجا را بمباران شیمیایی می کرد.
فرماندهان لشکر تصمیم گرفته بودند برای حفظ جان نیروها ، تا حد امکان آنهایی را که نیاز به حضورشان در منطقه نیست از آنجا دور کنند.
ما سوار بر کمپرسی ها راهی پادگان شهید کاظمی قروه شدیم. تصور کنید در سرمای زمستان ، مسافتی طولانی را حدود هفت هشت ساعت را با کمپرسی سفر کردن.
وقتی در پادگان شهید کاظمی مستقر شدیم ، دو روز مانده به عید بود . یک روز تمامی بچه های گردان را براي استحمام به حمام عمومی در شهر بردند و آنجا بعد از استحمام لباس های خود را شستیم و موقع برگشت به پادگان در محوطه روی سیم های خاردار پهن کردیم .
صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم تمام اطرافمان از برف سفید پوش شده و تمام لباس ها مانند چوب خشک شده بودند.
در حسینیه پادگان به مناسبت عید نوروز جشنی را برگزار کردیم.اگر چه لب ها به خنده بوده ولي در دل بچه ها بخاطر دوستان شهيدشان غوغايي بود . ( بشره في وجهه و حزنه في قلبه )
🍃🍃🌷🍃🍃🌷🍃🍃🌷🍃🍃
@komail31
#عید_نوروز
هر ڪہ دارد هوس ڪرببلا بِسْمِ اللّٰھ 🌱
ما هم یکی از همان جاماندگانِ توئیم...
از همانهایی که گاه و بیگاه
دلشان رها میشود به راهی که آنها را برساند
به جاده ے عشق...
راهیان نور به ڪمیل...
@komail31
خدایا؛
گاهی مرا در آغوش بگیر...
وقتی در محاصرهٔ مشکلاتم و تنها پناهگاهم تویی.
وقتی تمام تلاشم را کردهام، خستهام و دلم کمی سکوت میخواهد،
کمی آرامش، کمی تسکین.
بی خبر از راه برس و مرا بغل کن.
باور کن آدمِ جا زدن نیستم!
اما از یک جایی به بعد، بگو که با هم درستش میکنیم.
از یک جایی به بعد، خودت برایم معجزه کن!
@komail31 🍃🌸🍃
علمدارکمیل
ختم بیست و سوم #زیارت_جامعه_کبیره هدیه به محضر مبارک مولا و سرورمون آقا #امام_زمان عج به نیابت از
#شهید_مدافع_حرم
حاج احمد دغدغه دار بود، همیشه در حال جمع کردن خاطرات از خانواده شهدا بود، ( احمد بعد از اینکه از پهلو تیر میخوره ، خودشو یک کیلومتر میکشه عقب ۱۰ روز تو بیمارستان حلب بستری میشه،
و کلیه هاشو از دست میده شب آخر میگفت قربون حضرت زهرا برم چی کشیدی ؛ تا لحظه آخر داشت زیارت عاشورا میخوند.
#شهید_مدافع_حرم حاج احمد اسماعیلی
@komail31
علمدارکمیل
#شهید_مدافع_حرم حاج احمد دغدغه دار بود، همیشه در حال جمع کردن خاطرات از خانواده شهدا بود، ( احمد بع
🔻مادر شهید حاج احمد اسماعیلی
اصلا مخالف رفتن احمد نبودم. هر چند بعد از شهادت امیر خوب میفهمیدم درد فراق پسر جوان یعنی چه.
وظیفه احمد بود که برود. فرقی ندارد سوریه با شد یا ایران. اما بار آخر که ۶ و نیم صبح آمد اتاقم برای خداحافظی، فهمیدم برود دیگر او هم بر نخواهد گشت. حالات او و حس مادری خودم به دلم برات کرده بود این پسر هم ماندنی نیست. گریه افتادم و گفتم: مادر نرو. احمد گفت: مامان اگر راضی نباشی، نمیروم اما چرا این بار مخالفی؟ چرا وقتی امیر ۱۹ سالهات به جبهه میرفت، گریه نکردی؟ گفتم: تو زن و بچه داری، امیر نداشت! نگاهی به من انداخت و گفت: خدا سرپرست زن و بچههای من است.
خودم ۲۰ سالش که بود برایش دختر ۱۷ ساله همسایهمان را خواستگاری کردم. حوریه خانم همسر احمد دختری بود که به قول معروف وقتی کنار شوهر بود، دستت میآمد عجب خدا در و تخته را با هم جور میکند! خانهای ساده و بیآلایش، فارغ از هر زرق و برق و تجملاتی. همه این سالها وقتی شوهر ساکش را میبست و عازم ماموریت میشد، لب به شکایت باز نکرده بود.
احمد دفعه اولی نبود که به سوریه میرفت، اما نگرانی برای اداره زندگی آن هم با چهار فرزند قد و نیم قد حوریه خانم را نگران کرده بود. بار آخر از همسرش خواست کنار آنها بماند، اما احمد گفت: امام حسینی که هر سال به خاطرش سیاه میپوشیم و عزاداری میکنیم، وقتی به مبارزه برخاست، هم خانواده داشت و هم فرزند.
آوردن چنین مثالی برای حوریه که خود زنی مذهبی بود، کفایت میکرد برای اینکه این بار هم سد راه نشود. میگوید: بار آخری که قبل از شهادتش از سوریه برگشت، مجروح شده بود. گفتم با این لباسهای خونی حتما گناهانت آمرزیده شده و مقبول خدا شدی. گفت: اگر خدا مرا میپسندید، شهادت را قسمتم میکرد.
🔸همسر شهید
برایش از سختی زندگی و اداره چهار فرزند در نبودش تعریف کردم، اما مرا آرام کرد. به او گفتم: باشه پس اگر شهید شدی دیگه به من و بچه ها فکر نکن. برو از همنشینی با اولیای خدا لذت ببر. بچهها هم خدا دارند.وقتی ۲ اسفند سال ۹۴ هم زمان با شب شهادت حضرت زهرا(س) خبر آوردند احمد در حلب شهید شده رو کردم به خدا و گفتم: تو عشق مرا پیش خودت بردی، من هم او را بخشیدم به تو. میدانستم احمد چقدر دوست داشت شهید شود.
سرانجام پیکر شهید مدافع حرم احمد اسماعیلی از نیروهای لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) در جوار شهدای امامزاده قاسم شمیرانات به خاک سپرده شد.
@komail31