وقتی داشتم تعریف میکردم. از روزهای سختی که گذشت اسم تو مدام تکرار میشد. اون بود. اون گوش کرد. اون راهکار داد. تو برام رفیق بودی. خواهر بودی. تراپیست بودی. مادر شوهر بودی. ناظم بداخلاق بودی. مایه شادی و دلیل غصه ام بودی. تو حرفتو به واقعیت تبدیل کردی و گفتی باهم و همه چی رو با هم انجام دادی. جفتمون با احساساتمون رودروایسی داریم. مثل همون روزا که حرفای خودتو میخوندی و لبخند میزدی و سکوت میکردی. چون یک مقدار مغروری. مثل من. بدتر از من. جفتمون هم میدونیم طرف مقابل پشت کنایه ها و استعاره هاش چیه. آدمایی که واضح نمیگن عمیق ترن. ممنونم ازت که توی بهترین و بدترین روزای زندگیم بودی. گرچه معتقدی وظیفه رفاقته. انشاالله جفتمون ۱۸سالگی رو اونجوری که خدا محقق کرده پیش بریم. امیدوارم باهم♡
#دیگه
هدایت شده از حرفایِناگفته؛
راستی؛
امروز دقیقا یک ماه است که یک ماه را از دست دادیم 🥲🖤
woundsoul|روحِزخمی
چقدر دلم برات میسوزه دختر.
چقدر تو مظلوم بودی.
چقدر تو حواست بود.
تو نگران همه بودی و هیشکی نگرانت نبود:)
حواست به همه بود و هیشکی حواسش به تو نبود؛)
دخترم خسته ای؟ استراحت کن.
برای همیشه بخواب عزیزم!
دختر دل نازک و لطیف پشت اون نقاب باید نقابشو برداره و استراحت کنه.
کسی بهت نگفت ولی من میگم خسته نباشی. خدا قوت. عالی بودی. کافی بودی.
#دیالوگ
روزهای عجیبی است. اشک میریزم ولی حالم بد نیست. امروز رو درس نخوندم و استرس نداشتن رو یادم اومد. لذت های کودکی ام را یادآوری کرد.
کاش میتوانستم در غالب کلمات بیان کنم. میخواهم ساعت ها اشک بریزم ولی دلخور نیستم. جزئیات اندکی رهایم کردند. شعله های درونم همچون این آتش به زیبایی افروخته شده است. دیگر چیزی ندارم. خدا را شکر:)
#دست_نویس