خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
خدا را میگویند: جامع تمامی کمالات، بدون اینکه نهایتی داشته باشد. ائمه اطهار (ع) نیز مظهر محدودتر هم
عمار نیستم.
هنوز ابن ملجم نشدم اما عمار هم نیستم.
کمثل الحمار که یحمل اسفارا، طرح کلی و غیره و کذا میخوانم؛ اما جزئیترین کاری برای این انقلاب نکردهام! هیچ دلی را با آتشِ عشقِ این مکتب به آتش نکشیدهام. هیچ ارادهای از ارادههای بیارزش و حقیرم را در مقابلِ ارادههای الهیِ او قربانی نکردهام.
این حجم متعفن از ادعا که دارم، دارد خفهام میکند. این بار سنگینِ تکبر که بر گرده میکشم دارد کمرم را میشکند.
کاش میشد این خمرهی توخالیِ وجودِ بیارزشم، بلاگردانِ آفتابِ نورانیِ وجود او میشد: روزی هزار بار میشکستم تا گزندی به او نرسد.
کاش میشد تمام عمرم را بدهم تا حتی اگر شده یک لحظه به عمر او افزوده شود.
کاش آنقدر مرد بودم که این حرفها و آرزوها فقط حرف و آرزو نمیماند...
کاش...
پ.ن:
این روزها نامِ اویس و فکر کردن به اویس، لحظههای حسرت و آرامشِ منه...
اویسی که عاشق بود؛ اما مدعی نه.
نقل شده روزی که دندان رسول در احد شکست؛ دندان اویس هم در قرَن شکست...
آخرش هم بلاگردانِ علی شد در صفین...
آه...
این پیام، از اولین پیامهای این کانال بود.
اون موقع توی تلگرام مینوشتم؛ با اسم ایست|گاه.
حالا بدون اینکه دستی توش ببرم، به مناسبت این عید و به توصیه یه برادرِ عزیزی میذارمش...
_________________
وَ يَسْئَلُونڪَ عَنِ الرُّوح
قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي
وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَليلاً...
سورہی مبارڪهی اسراء/ آیهی ۸۵
طاهای من! محمدم! یاسینم!
از تو درباره روح میپرسن...
خیالشون ارثه...قصاصه...حلال و حرومه
منِ خدا خیلی خاطر روحُ میخوام...
یه آسمون فرشته رو پیش پاش زدم زمین...
مگه به این سادگیه؟
یه یسئلونک عن الروح بگن و بعد من همه چی رو بریزم رو دایره؟!
نه خیر...
قل الروح من امر ربی...
روح مال دلای شکسته است...مال مریم تنهای بیکسه...
مال محمد غریب بی سرپناهه...
مال آدم ابوالبشره...
روح مال دلای شکسته است...
باید خوب تنها بشی ؛ خوب دنیا برات قد یه قفس بشه ؛ خوب هیشکی حرفتو نفهمه...بعد بیای جلوی منِ خدا زانو بزنی
زکریای محراب شی...
اونوقت حالا من برات بگم...
هی بگم...هی آروم شی
هی بگم...هی ببینی غمت نیست
هی بگم...هی...
«فانزل الله سکینته علیه...»
اصن روح از اولش مال تو بود ؛ یادت نیست؟
«فنفخت فیه من روحی...»
بعد تو نفهمیدی! خیالت اونهمه ملک مقرب به یه مشت گِل سجده کردن! بعد خوش خوشَکانت شد که دیدی یه شخصیتی مث ابلیسُ واس خاطر تو از عرش زدم زمین...
از اول اولش همه چی همین روح بود...
آره عزیز دلم...
حالا برو
برو و هر وقت که دنیا برات قد یه قفس شد برگرد
اونوقت از روح بپرس
تا جوابتُ بدم...
۲۸ تیر ۹۵
فتنه نوازندهاش یکی است جماعت!
مطرب و خوانندهاش یکی است جماعت!
حرمله یا شمر یا سَنان؟ چه تفاوت؟!
نیزۀ درّندهاش یکی است جماعت!
ناو مسافرکُش و مسلسل داعش
شرکت سازندهاش یکی است جماعت!
متن سخنرانی شغال و سگ زرد
هردو نویسندهاش یکی است جماعت!
خندۀ روباه عین گریۀ تمساح.
گریهاش و خندهاش یکی است جماعت!
چندم سپتامبر بود بازی ایّام؟
بازی و بازندهاش یکی است جماعت!
هرکه در این عرصه ظلم دید و نجنگید
مردهاش و زندهاش یکی است جماعت!
شعر اگر زینبی نبود، یزیدی است
کفر، سُرایندهاش یکی است جماعت!
صیحۀ واحد شنیدهای؟ دَم مولاست
نعرۀ کوبندهاش یکی است جماعت!
ماه زیاد است؛ آن که کربوبلایی است
ماه درخشندهاش یکی است، جماعت...
#مهدی_جهاندار
گاهی ترسِ از دست دادن
سختتر از خودِ از دست دادنه...
تا از دستش میدی میفهمی.
این وقتا، اگه خدا بودی
یه کاری میکردی بندهات از دستش بده یا نه؟
به بهانهی خبرهای انتخاباتیِ این روزها
شعری قدیمی از #میلاد_عرفانپور
__________
به دست غیر مبادا امیدواری ما
نیامده است به جز ما کسی به یاری ما...
به رنج راه بیامیز تا بیاموزی
به خطّ آبله، اسرار پایداری ما
مدام داغ جوان دیدهایم و در تشییع
ندیده است کسی اشک سوگواری ما
به سربلندی سرویم و استواری کوه
به رودهای جهان رفته بیقراری ما
نمانده جای شکایت که در پیِ هر زخم
بلندتر شده طومار بردباری ما
بهار می رسد و پیش پای آمدنش
خوشا که سرخ شود جامهی بهاری ما...
اشک ریزان و عاشقانه، شرح احوالات شهید سید محمدباقر صدر را در کتاب کوچک اما دوستداشتنیِ "نا" خواندم.
با هر سطر، احساسی ناشناخته در من شکل گرفت...
دیدار سید صدر، امام موسی و خمینی بزرگِ ما در یک قاب -آن هم از دریچهی تواضع و مهربانی بی حد و مرز سیدِ صدر و همچنین بصیرت مثالزدنیاش- تجربهای تکرار نشدنی بود...
حالا با هر تمثیلِ سید صدر در حلقات، به عراقِ آن سالها میروم؛ کوچک میشوم و از انتهای کلاس، خیره میشوم به چهرهی برادرانهی سید، که از روحانیت میگوید؛ و تشکیلات، و عشق...
حالا شوق بیپایانی دارم تا تمامِ آن کتابها را که با سوزِ دل و آتشِ سینه نوشته است بخوانم؛ تا آن آتش را در سینهام روشن نگه دارم؛ تا آن بارِ به منزل نرسیده را به منزل برسانم...
او از این پس، لااقل دیگر برای من "سید صدر" نیست؛ "امام صدر" است. عنوانی که دشمنانش را سخت میترساند...
گروهی مسیح میخوانندت؛ گروهی علی.
کسی مصداق آیهی "...و زاده بسطة فی العلم و الجسم..." میداندت، و کسی میگوید: اگر مسیحی بود، او را قدیس مینامیدیم.
بگذار این عنوانها هر چه میخواهد باشد؛ مشیِ تو، مشیِ پیامآوران است. چشمانت رنگِ دغدغه و درد دارد؛ کلامت عطرِ انسانیت و شرف؛ و در قلبت انگار، خون نه، که آسمان جاری است.
بگذار عدهای تو را صلح کل معرفی کنند؛ غربزده بخوانند، و اهل تساهل. مهم نیست. تمام روستاهای جنوب لبنان، و تمام مردم آزادهی لبنانی -مسیحی و مسلمان- شهادت میدهند که فرزندانِ تو در امل، با اسرائیل چه کردند؛ و سخنانت، در کلیسای کبوشیینِ بیروت، چگونه مسیح را برای مسیحیان، باز آفرینی کرد. و هنوز در خاطرِ فروشندگان رستورانها، خاطرهی لحن مهربانِ تو و جوانانِ لبنانی باقی است، که برای حفظ حرمتِ رمضان، از ایشان تقاضای کمک کردی...
چهلسال گذشته است...
به عددِ سالهای سرگردانی بنیاسرائیل.
و ما بیتو به ارض مقدس نمیرسیدیم...
پس اینبار "به دریا نه!
عصایت را به میلههای زندان بزن
موسی!"
______________
پ.ن: این دو عموزاده-امام موسی و امام صدر- چه بیاندازه به یکدیگر شبیهاند...
پ.ن: عصایت را به میلههای زندان بزن موسی (زندگینامهی امام موسی صدر) ، موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
انسانْ بدون دین، انسانِ بدون معناست. اینُ تازه دیروز لمس کردم. دیروز که از صبح تا غروب، مهمان کنیسه
یکسالِ پیش دقیقا همین روزها بود که برای اولین -و آخرین- بار این مردِ بزرگ رو دیدم...
اما خبر که آمد، انگار سالها میشناختمش... انگاری بخشی از وجودم از هستی خالی شد...
احساس بیپناهی میکنم... احساس بیپناهی میکنم... خدایا تو به ما رحم کن...
پ.ن: برخی بزرگان هم هستند که رأی آوردن و یا رأی نیاوردن، هیچ خللی در شخصیت آنها ایجاد نمیکند و آقایان یزدی و مصباح از جملهی این افراد هستند که حضور آنان در خبرگان باعث افزایش وزانت این مجلس میشود و نبود آنها نیز برای مجلس خبرگان خسارت است. ۱۳۹۴/۱۲/۲۰
دستی به روی دست
دستی به روی سینه
دستی به روی چشم های برادر
دستی به در
دستی به تازیانه
دستی به شمشیر
دستی
به بهانه تقدیر...
دستی...
ما دست های زیادی بودیم
اما
آن اتفاق
افتاد...