eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
این پیام، از اولین پیام‌های این کانال بود. اون موقع توی تلگرام می‌نوشتم؛ با اسم ایست‌|گاه. حالا بدون اینکه دستی توش ببرم، به مناسبت این عید و به توصیه یه برادرِ عزیزی میذارمش... _________________ وَ يَسْئَلُونڪَ عَنِ الرُّوح قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَليلاً... سورہ‌ی مبارڪه‌ی اسراء/ آیه‌ی ۸۵ طاهای من! محمدم! یاسینم! از تو درباره روح می‌پرسن... خیالشون ارثه...قصاصه...حلال و حرومه منِ خدا خیلی خاطر روحُ می‌خوام... یه آسمون فرشته رو پیش پاش زدم زمین... مگه به این سادگیه؟ یه یسئلونک عن الروح بگن و بعد من همه چی رو بریزم رو دایره؟! نه خیر... قل الروح من امر ربی... روح مال دلای شکسته است...مال مریم تنهای بی‌کسه... مال محمد غریب بی سرپناهه... مال آدم ابوالبشره... روح مال دلای شکسته است... باید خوب تنها بشی ؛ خوب دنیا برات قد یه قفس بشه ؛ خوب هیشکی حرفتو نفهمه...بعد بیای جلوی منِ خدا زانو بزنی زکریای محراب شی... اونوقت حالا من برات بگم... هی بگم...هی آروم شی هی بگم...هی ببینی غمت نیست هی بگم...هی... «فانزل الله سکینته علیه...» اصن روح از اولش مال تو بود ؛ یادت نیست؟ «فنفخت فیه من روحی...» بعد تو نفهمیدی! خیالت اونهمه ملک مقرب به یه مشت گِل سجده کردن! بعد خوش خوشَکانت شد که دیدی یه شخصیتی مث ابلیسُ واس خاطر تو از عرش زدم زمین... از اول اولش همه چی همین روح بود... آره عزیز دلم... حالا برو برو و هر وقت که دنیا برات قد یه قفس شد برگرد اونوقت از روح بپرس تا جوابتُ بدم... ۲۸ تیر ۹۵
فتنه نوازنده‌اش یکی است جماعت! مطرب و خواننده‌اش یکی است جماعت! حرمله یا شمر یا سَنان؟ چه تفاوت؟! نیزۀ درّنده‌اش یکی است جماعت! ناو مسافرکُش و مسلسل داعش شرکت سازنده‌اش یکی است جماعت! متن سخنرانی شغال و سگ زرد هردو نویسنده‌اش یکی است جماعت! خندۀ روباه عین گریۀ تمساح. گریه‌اش و خنده‌اش یکی است جماعت! چندم سپتامبر بود بازی ایّام؟ بازی و بازنده‌اش یکی است جماعت! هرکه در این عرصه ظلم دید و نجنگید مرده‌اش و زنده‌اش یکی است جماعت! شعر اگر زینبی نبود، یزیدی است کفر، سُراینده‌اش یکی است جماعت! صیحۀ واحد شنیده‌ای؟ دَم مولاست نعرۀ کوبنده‌اش یکی است جماعت! ماه زیاد است؛ آن که کرب‌وبلایی است ماه درخشنده‌اش یکی است، جماعت...
گاهی ترسِ از دست دادن سخت‌تر از خودِ از دست دادنه... تا از دستش میدی میفهمی. این وقتا، اگه خدا بودی یه کاری می‌کردی بنده‌ات از دستش بده یا نه؟
به بهانه‌ی خبرهای انتخاباتیِ این روزها شعری قدیمی از __________ به دست غیر مبادا امیدواری ما نیامده است به جز ما کسی به یاری ما... به رنج راه بیامیز تا بیاموزی به خطّ آبله، اسرار پایداری ما مدام داغ جوان دیده‌ایم و در تشییع ندیده است کسی اشک سوگواری ما به سربلندی سرویم و استواری کوه به رودهای جهان رفته بی‌قراری ما  نمانده جای شکایت که در پیِ هر زخم بلندتر شده طومار بردباری ما بهار می رسد و پیش پای آمدنش خوشا که سرخ شود جامه‌ی بهاری ما...
اشک ریزان و عاشقانه، شرح احوالات شهید سید محمدباقر صدر را در کتاب کوچک اما دوست‌داشتنیِ "نا" خواندم. با هر سطر، احساسی ناشناخته در من شکل گرفت... دیدار سید صدر، امام موسی و خمینی بزرگِ ما در یک قاب -آن هم از دریچه‌ی تواضع و مهربانی بی حد و مرز سیدِ صدر و همچنین بصیرت مثال‌زدنی‌اش- تجربه‌ای تکرار نشدنی بود... حالا با هر تمثیلِ سید صدر در حلقات، به عراقِ آن سال‌ها می‌روم؛ کوچک می‌شوم و از انتهای کلاس، خیره می‌شوم به چهره‌ی برادرانه‌ی سید، که از روحانیت می‌گوید؛ و تشکیلات، و عشق... حالا شوق بی‌پایانی دارم تا تمامِ آن کتاب‌ها را که با سوزِ دل و آتشِ سینه نوشته است بخوانم؛ تا آن آتش را در سینه‌ام روشن نگه دارم؛ تا آن بارِ به منزل نرسیده را به منزل برسانم... او از این پس، لااقل دیگر برای من "سید صدر" نیست؛ "امام صدر" است. عنوانی که دشمنانش را سخت می‌ترساند...
گروهی مسیح می‌خوانندت؛ گروهی علی. کسی مصداق آیه‌ی "...و زاده بسطة فی العلم و الجسم..." می‌داندت، و کسی می‌گوید: اگر مسیحی بود، او را قدیس می‌نامیدیم. بگذار این عنوان‌ها هر چه می‌خواهد باشد؛ مشیِ تو، مشیِ پیام‌آوران است. چشمانت رنگِ دغدغه و درد دارد؛ کلامت عطرِ انسانیت و شرف؛ و در قلبت انگار، خون نه، که آسمان جاری است. بگذار عده‌ای تو را صلح کل معرفی کنند؛ غرب‌زده بخوانند، و اهل تساهل. مهم نیست. تمام روستاهای جنوب لبنان، و تمام مردم آزاده‌ی لبنانی -مسیحی و مسلمان- شهادت می‌دهند که فرزندانِ تو در امل، با اسرائیل چه کردند؛ و سخنانت، در کلیسای کبوشیینِ بیروت، چگونه مسیح را برای مسیحیان، باز آفرینی کرد. و هنوز در خاطرِ فروشندگان رستوران‌ها، خاطره‌ی لحن مهربانِ تو و جوانانِ لبنانی باقی است، که برای حفظ حرمتِ رمضان، از ایشان تقاضای کمک کردی... چهل‌سال گذشته است... به عددِ سال‌های سرگردانی بنی‌اسرائیل. و ما بی‌تو به ارض مقدس نمی‌رسیدیم... پس اینبار "به دریا نه! عصایت را به میله‌های زندان بزن موسی!" ______________ پ.ن: این دو عموزاده-امام موسی و امام صدر- چه بی‌اندازه به یکدیگر شبیه‌اند... پ.ن: عصایت را به میله‌های زندان بزن موسی (زندگی‌نامه‌ی امام موسی صدر) ، موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر
امشب از داغی دوباره، چشمِ ایران روشن است...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
انسانْ بدون دین، انسانِ بدون معناست. اینُ تازه دیروز لمس کردم. دیروز که از صبح تا غروب، مهمان کنیسه
یکسالِ پیش دقیقا همین روزها بود که برای اولین -و آخرین- بار این مردِ بزرگ رو دیدم... اما خبر که آمد، انگار سال‌ها می‌شناختمش... انگاری بخشی از وجودم از هستی خالی شد... احساس بی‌پناهی می‌کنم... احساس بی‌پناهی می‌کنم... خدایا تو به ما رحم کن... پ.ن: برخی بزرگان هم هستند که رأی آوردن و یا رأی نیاوردن، هیچ خللی در شخصیت آنها ایجاد نمی‌کند و آقایان یزدی و مصباح از جمله‌ی این افراد هستند که حضور آنان در خبرگان باعث افزایش وزانت این مجلس می‌شود و نبود آنها نیز برای مجلس خبرگان خسارت است. ۱۳۹۴/۱۲/۲۰
دستی به روی دست دستی به روی سینه دستی به روی چشم های برادر دستی به در دستی به تازیانه دستی به شمشیر دستی به بهانه تقدیر... دستی... ما دست های زیادی بودیم اما آن اتفاق افتاد...
هل من معین فاطیل معه العویل و البکاء...؟
ایام هجر را گذراندیم و زنده‌ایم ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود...
این روزها که می گذرد، هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا می زند آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور مثل عبور نوروز مثل صدای آمدن روز است آن روز ناگزیر که می آید ... آن روز پرواز دست های صمیمی در جستجوی دوست آغاز می شود روزی که روز تازه ی پرواز روزی که نامه ها همه باز است روزی که جای نامه و مهر و تمبر بال کبوتری را امضا کنیم و مثل نامه ای بفرستیم صندوق های پستی آن روز آشیان کبوترهاست روزی که دست خواهش، کوتاه روزی که التماس، گناه است و فطرت خدا در زیر پای رهگذران پیاده رو بر روی روزنامه نخوابد و خواب نان تازه نبیند روزی که روی درها با خط ساده ای بنویسند: «تنها ورود گردن کج، ممنوع»! و زانوان خسته ی مغرور جز پیش پای عشق با خاک آشنا نشود و قصه های واقعیِ امروز خواب و خیال باشند و مثل قصه های قدیمی پایان خوب داشته باشند ... آن روز بی‌چشم‌داشت بودنِ لبخند قانون مهربانی است ... روزی که روی قیمت احساس مثل لباس صحبت نمی کنند پروانه های خشک شده، آن روز از لای برگ های کتاب شعر پرواز می کنند و خواب در دهان مسلسل ها خمیازه می کشد ... روزی که سبز، زرد نباشد گل ها اجازه داشته باشند هر جا که دوست داشته باشند بشکفند دل ها اجازه داشته باشند هر جا نیاز داشته باشند بشکنند ... روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد ای روزهای خوب که در راهید! ای جاده های گمشده در مه! ای روزهای سخت ادامه! از پشت لحظه ها به در آیید! ای روز آفتابی ای مثل چشم های خدا آبی! ای روز آمدن! ای مثل روز، آمدنت روشن! این روزها که می گذرد، هر روز در انتظار آمدنت هستم! اما با من بگو که آیا، من نیز در روزگار آمدنت هستم؟ پ.ن: ... متن کامل: ayateghamzeh.ir/Poem/ID/1703