به خود و اطرافیانمان-دوستان و آشنایان و...- که نگاه میکنیم، آسیبهای مشترکی توجهمان را جلب میکند. چیزهایی مثل ناامیدی، بیهدفی، اضطراب، تشتت، کمبود عزت نفس، میل به جلب توجه، دوشتداشتنیها و ترسهای حقیر و... .
اما برای مواجهه با تمام اینها، چه راهکاری میشود یافت؟
در کتاب "از ژرفای نماز" تشبیه بسیار قابل تاملی درباره نماز وجود دارد:
"میتوانیم نماز را به سرود ملی کشورها تشبیه کنیم، با تفاوتی در معنا و در جهتبخشیها. یک کشور برای پایدار کردن اصول و ایدهآلهایش در ذهن مردمش و استوار داشتن آنان بر این طرز فکر، تکرار و بازگو کردن سرود ملی خود را ... واجب میشمرد...این تکرار آنها را برای کار و خدمت در این جبهه، آماده و ساخته و پرداخته میکند، نقشهها و راهها را به آنان میآموزد، مسوولیتها و تکلیفها را میشناساند...وظیفه را معین میسازد و آنگاه به آنان شجاعت و جرئت اقدام میبخشد... (از ژرفای نماز/ص ۵)"
بنابراین آیا ریشهی تمام آن مشکلات در فراموش کردن چیزهایی نیست که نماز، قصد یادآوریاش را دارد؟
انسان اگر میایستد، برای این است که مقصدی برای خود نیافته است، اگر مضطرب میشود، چون تکیهگاه محکمی برای در امان ماندن از آسیبها ندارد.
او فکر میکند تنهاست و باید برای تامین خواستههایش به تنهایی بجنگد، و برای در امان ماندن از حوادث، یک تنه از خود دفاع کند، پس میترسد.
او خود را بیارزش میشمارد پس عزت نفسش را از دست میدهد؛ برای خودش محبوبهای متعددی در نظر میگیرو، پس دچار تشتت میشود. و از همین گونه است تمام مشکلات روحی و فکری ما انسانها.
اکنون سری به نماز میزنیم تا ببینیم که نماز، چگونه از ما در مقابل این آسیبها محافظت مینماید:
▪️نماز به ما میگوید که عالم ربّی دارد؛ پس هر اتفاقی در عالم، در راستای تربیت موجودات است؛ و تربیت یعنی رشد کردن؛ یعنی بهتر از قبل شدن. (الحمدلله رب العالمین)
▪️نماز به ما میگوید که مربی این عالم، تمام کمالات را در خود دارد؛ هرچیزی که برای ما زیبا و دوست داشتنی است، جلوهای حقیر از آن زیبای مطلق است. امام در تفسیر سوره حمد اشارهای به این مطلب دارند که "الحمد لله" یعنی تمام حمدها از آن خداست؛ حتی زمانی که از طعم غذایی تعریف میکنیم، از خداوند تعریف کردهایم.
همچنین صمد در "الله الصمد" به معنای ذاتی است که تمام کمالات را بیهیچ محدودیتی داراست.
▪️نماز به ما میگوید که راهی هست(اهدنا الصراط المستقیم)؛ و این راه، رهروانی دارد(صراط الذین انعمت علیهم)؛ رهروانی که خط روشن حق را در طول تاریخ امتداد دادهاند (فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و شهداء و الصابرین.../نساء،۶۹)؛ و در مقابل این راه، خط تاریخی دیگری هست که جبهه مقابل حق را تشکیل میدهد. خطی که به تباهی و گمگشتگی میرسد(غیر المغضوب علیهم و لاالضالین).
و نمازگزار باید در هر نماز، با دقتی فوقالعاده رصد کند که آیا در کدام خط است؟
▪️نماز به ما میگوید که رفتارهای ما نتایجی دارد و جزایی؛ و مالکِ آن روز جزا، همان خداوند بینقص است(مالک یوم الدین). پس هیچ تلاشی بدون پاداش نیست و هیچ حرکتی بینتیجه نخواهد بود؛ حتی اگر بسیار بسیار کوچک باشد.
در این صورت، ناامیدی چه معنایی دارد و حرکت نکردن، چه توجیهی؟!
▪️نماز به ما میگوید که خداوند، مهربان است. این آفت، مخصوص ماست: ما معتقدان به خداوند، تا به او و علم و قدرت بیانتهایش نگاه میکنیم، تصور میکنیم که قوانینی بسیار سختگیرانه در مقابل ماست؛ که با کوچکترین اشتباهها، راه برگشت را بر ما میبندد.
نماز به ما میگوید که بنای عالم بر رحمت است؛ و رحمت خدا "نمایانترین صفت او در عرصه آفرینش و وجود است و بر خلاف قهر و نقمت او که مخصوص است به معاندان و لجوجان و مفسدان و تبهکاران، رحمت او شامل و همهگستر و همهگیر میباشد.(همان/صص۱۳ و ۱۴)".
▪️نماز به ما میگوید که هیچ کس جز خداوند، ارزش آن را ندارد که سلسلهگردان زندگی ما باشد (اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له). آنها که زندگی ما را به تشتتها و پوچیها و ناامیدیها میکشانند، همگی خدایان توهمی و باطل هستند. فرقی نمیکند هوای نفس باشند، دوستان محبوب، مکاتب فکری، آداب و رسوم قدیمی یا...
▪️نماز به ما میگوید که بیشترین اوجگرفتنها و عالیترین مرتبهها، از مسیر عبودیت محقق میشود و هرکه بیشتر از دیگران عبد خدا بوده است، بیشتر از دیگران به او رسیده است. (اشهد ان محمدا عبده و رسوله)
"اگر بندگی خدا به معنای خضوع در برابر حکمت و بصیرت و رحمت و نیکویی و زیبایی بیپایان، و ملازم با آزادی از بندگی نفس و بردگی غیر است، کدام ارزش را برتر از آن میتوان یافت؟
مگر نه اینکه همه بدیها و پستیها و شقاوتها و رذالتها و نامردمیها و همه سیاهیها و تاریکیها از بردگی انسان در برابر سرکشیهای نفس یا سرکشی و طغیان انسانهای مدعی زاییده میشود؟ و مگر نه اینکه بندگی خدا ریشه هر بندگی دیگر را میسوزاند و نابود میکند؟(همان، ص۴۶)"
▪️نماز همچنین به ما میگوید که راه رسیدن به مقصد، تلاش در جهت رسالتی است که حضرت رسول(ص) داشته است؛ شهادت به رسالت پیامبر تعهدی بر دوش ما میگذارد. " این تعهد این است که من ببینم پیغمبر چه کار میخواست در این دنیا بکند...یک بنیان عظیمی را پیغمبر میخواست بنا کند...من هم در زمان خودم...بکوشم تا این بار را من بردارم. اگر استخوان من ضعیف بود...آن مقدار که میتوانم، زور بزنم؛ روی آن ده نفر دیگر راه هم پیدا کنم تا این بار را با هم برداریم...اگر نتوانستم عمارت را تمام کنم...ده تا آجر هم نمیتوانم بیاورم بچینم آنجا؟...اگر بگویم نمیتوانم دروغ است.(طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن، تعهد ایمان به نبوت)"
با این نگاه، نماز، تنها یک عمل عبادی فردی نیست؛ یک رستاخیز است که در انسان شور حرکت میآفریند و او را در مسیرش که ایجاد جامعهی توحیدی است، ثابتقدم میدارد. با یادآوری قدرت خداوند، ترسها را از او میگیرد و با نشان دادن زیباییهای پروردگار، میل به زیباییهای حقیر را در او میکُشد.
آری نماز نردبان مومن است؛ ستون دین است؛ از هر زشتی و بدی باز میدارد و... .
نماز، نمودار اسلام است؛ و اولین و لازمترین شرط مبارزه.
_________
پ.ن: همچنین با این نگاه، اذکار واجب نماز -که در هر وعده تکرار میشوند- مطالبی هستند که برای یادآوری مهمتر و در رفتارهای ما موثرترند.
داشتم فکر میکردم هر آدمی یه "من" داره.
اگه حس کنه چیزی داره این "من" رو تهدید میکنه، عصبانی میشه. اگه حس کنه که یه نفعی میخواد به این "من" برسه، مشتاق میشه.
اگه اون نفعه بهش رسید خوشحال میشه و اگه نرسید، ناراحت. و اگه احتمال داد ممکنه بهش نرسه، اضطراب میگیره...
به همین ترتیب اگه چندتا منفعت رو با هم در نظر بگیره و بخواد به دستشون بیاره، دچار تشتت و سردرگمی میشه؛ اگه هم فکر کنه دیگه هیچ نفعی بهش نمیرسه، افسرده میشه؛ پوچ میشه؛ راکد میشه...
داشتم فکر میکردم هر آدمی یه من داره؛ و منِ آدما میتونه متفاوت باشه.
میشه منِ یک نفر فقط اندازه خودش باشه؛ میشه اندازه خانوادهاش، یا محلهاش، یا شهرش، یا کشورش. یا میشه اندازه تمام آدما باشه.
میشه منِ یک نفر شکمش باشه، یا جیبش، یا تیپش، یا آبروش. میشه منِ یک نفر ایمانش باشه، عقیدهاش باشه، محبوبش باشه، خدا باشه.
منِ آدما هرچی که بود، شادی و غصه و خشم و اضطرابشون هم با همون تعریف میشه.
اگه شکمه با شکم؛ اگه خداست، با خدا...
منِ ما چیه؟
منِ ما چقدره؟
درون هر کدوم از ما، کشوری هست.
حاکمی داره، مردمی داره. منافعی داره، تهدیدهایی داره.
در کشورها هر چند سال، انتخاباتی برگزار میشه؛ برای اومدن یه حاکمیت تازهنفس؛ با طرحها و برنامهها و دستاوردهای جدید.
وقتش نشده ما هم در درون خودمون انتخاباتی برگزار کنیم؟
توی اون انتخابات ببینیم رئیسجمهور هر کدوممون کی بوده؛ چیکار کرده؛ چه دستاوردهایی داشته...
اصن حکومتمون جمهوری بوده یا سلطنتی؛ مستقل بوده یا وابسته؛ مردمی بوده یا اشرافی؟
فاصله طبقاتی چقدر بوده؟ فاصلهی بین پرداختن به استعدادهای مختلف...
قانون اساسیش از کدوم منبع بوده؟ چندتا قوه داشته؟ و...
اونوقت اگه خوب بود، یه دوره دیگه بهش رای میدیم؛ و اگه بد بود، عوضش میکنیم...
پ.ن:
انتخابات خود من -اگه بخواد برگزار بشه- تاریخش همین روزاست.
چرا که من در این سالها، جنگها راه انداختم؛ برجامها امضا کردم...
و در این قحطیِ بیعرضگی و ناکارآمدی، هزار هزار استعداد بیگناه رو در درونم کشتم...
بار دیگر با جمیعِ مجردان عالم میگویم که زندگی مجردی، زندگی نیست؛ زندگیواره است. پرواز نیست؛ سایهی پرواز است. رشد نیست؛ توهمِ الاکلنگی رشد است: بالارفتنهای آنی، پایین آمدنهای آنی، احساس حرکت، و فقط احساس.
زندگی مجردی را باید نمازی بیوضو بدانید، دور از حضور طاهرانهی آب و خاک: در اولین فرصت نیازمندِ قضا.
انسان متاهل باید تمام آناتِ مجردی را قضا کند؛ درس اگر میخوانده، دوباره بخواند. از ابتدا، بیکم و کاست. ذکر اگر میگفته، نیمههای شب قنوت اگر میگرفته، به ماه اگر خیره میشده، دوستانی اگر داشته، ... .
چرا که در مجردی، هر چیزی، توهمِ آن چیز است؛ تصویر آن چیز؛ هالهای از آن چیز؛ گوشهی کوچک و بیاعتباری از آن چیز.
در مجردی، استقلال، دلقکی است که ادای استقلال را در میآورد؛ فهمیدن، عطر دلانگیز غذایی که فقط ذرات ناچیزی از آن را در خود دارد. و عشق، تنها شباهتش با عشق، شباهت سرخیِ لالههای فرشهای ماشینی است، با لالههای اردبیلیِ دشت مغان: سرخِ واقعی، عطر دلاویز، و به هنگامِ هدیه دادن، عجیبْ محبتآور!
بدون اغراق میگویم: غافلترین متاهلان عالم را اگر با ریاضتکشیدگان و رنجدیدگان مجردِ عالم مقایسه کنیم، سخت است نظر به برتری این دومی دادن!
زندگی، مبارزه است. و انسان مجرد، تا مجرد باشد، تصوری از مبارزه نخواهد داشت؛ چنان که تصوری از زندگی. و حضورش در میان زندگان، حضور مَجازی یک معناست در میان معانی حقیقی؛ حضور طفلی خردسال در محفل بزرگسالان؛ حضورِ غفلت در مجلسِ ذکر؛ حضور سایهای محو در روشنایی روز...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
بار دیگر با جمیعِ مجردان عالم میگویم که زندگی مجردی، زندگی نیست؛ زندگیواره است. پرواز نیست؛ سایهی
هیچ سراغ ندارم مبارزی را که در مبارزه، متحمل رنج -و رنج شدید- نباشد.
در سرما، سر بر سنگ گذاشتن و خوابیدن، ریشههای گیاهِ "نمیدانم چه" از خاک بیرون کشیدن و خوردن، بیم شبیخون داشتن، فریادِ درد کشیدن، و نگران خانه و اهل خانه بودن همه سخت است؛ و بیشتر از سخت.
و من هیچ سراغ ندارم مبارزی را که سختی نکشیده باشد.
و من در عین حال، هیچ سراغ ندارم، مبارز سختی کشیدهای را که در پایانِ راه، لبخند رضایت بر لب نداشته باشد. قلب دردکشیدهی پر از خونِ جگرش را بر سرِ دست نگرفته باشد و به لطافتِ آن دستهای منتظرِ آرامبخشِ دلانگیزِ شیرینِ شورآور هدیه نکرده باشد؛ و نفسی به راحتی نکشیده باشد که: الحمدلله. و سری به آسمان بلند نکرده باشد که: شکرا لله...
زندگی -گفتم- مبارزه است؛ و مبارزه یعنی سختی را چون هوا تنفس کردن، چون لباس به تن کردن و چون چای داغ، جرعه جرعه نوشیدن.
مبارزه یعنی با سختی یگانه، آنگونه که با خویش یگانهایم؛ و با عشق، و با رفیق -در لحظههای اوج رفاقت- و با غم، در اندوهگینترین ثانیههای گریه.
او که تن به این رنج نمیدهد، زندگی نمیکند؛ یک عمر، لاشهی متعفنی را بر دوش میکشد تا به دوزخ بیفکند.
و من هیچ هیچ هیچ زمان نگفتم که تاهل یعنی سادهتر کردنِ مجردی، و لذتبخشتر کردنش، و چونان لباسی سنگین، از تن به در آوردنش، تا در زیر سایهبانی خنک، بیاساییم.
در مبارزه، دمی که استراحت کنیم، آخرین دم است؛ و بازدمی که به خمیازه برآوریم، نیز.
پس مبارزه باید کرد: سختِ سخت. متاهلانه. متعهدانه. و با این یقین که راه را نهایتی هست؛ دستان پر مهرِ گرمی هست؛ چشمان منتظری هست؛ آغوشِ آماده و بسیار آمادهای هست؛ برای هر آن کس که به انتها برسد...
هدایت شده از عبدالله محمدی
پویش معنوی #ملت_امام_حسین علیه السلام برای سربلندی ایران
مراسم دعا و توسل سراسری مومنین در شب جمعه به ساحت امام زمان عج و حضرت زهرا سلام الله علیها
با حضور اساتید بزرگوار حضرات آیات رجبی، فیاضی، عابدینی و جمعی از اساتید و مومنین
زمان: پنج شنبه ۲۷ / ۳ (امشب) بلافاصله بعد از نماز مغرب و عشا حدود ۲۱:۱۵
لینک پخش مجازی مراسم:
http://vc.masoumieh.ir/tahzib
همه را در سراسر کشور دعوت کنید.
این محفل دعای مومنین در سراسر کشور است برای سربلندی ایران.
https://eitaa.com/joinchat/1913454715Ccba3f32687
هر لحظه اسیر چشم زیبای کسی
افسونشده ی کسی و شیدای کسی
در آمد و رفت رنگها یادم رفت
من آمده بودم به تماشای کسی...
جهانی بود و آنی بود و بویی، جستجویی بود و گیسویی
جهان را آن به آن در جستجوی گیسویش بوییدم و رفتم...