بار دیگر با جمیعِ مجردان عالم میگویم که زندگی مجردی، زندگی نیست؛ زندگیواره است. پرواز نیست؛ سایهی پرواز است. رشد نیست؛ توهمِ الاکلنگی رشد است: بالارفتنهای آنی، پایین آمدنهای آنی، احساس حرکت، و فقط احساس.
زندگی مجردی را باید نمازی بیوضو بدانید، دور از حضور طاهرانهی آب و خاک: در اولین فرصت نیازمندِ قضا.
انسان متاهل باید تمام آناتِ مجردی را قضا کند؛ درس اگر میخوانده، دوباره بخواند. از ابتدا، بیکم و کاست. ذکر اگر میگفته، نیمههای شب قنوت اگر میگرفته، به ماه اگر خیره میشده، دوستانی اگر داشته، ... .
چرا که در مجردی، هر چیزی، توهمِ آن چیز است؛ تصویر آن چیز؛ هالهای از آن چیز؛ گوشهی کوچک و بیاعتباری از آن چیز.
در مجردی، استقلال، دلقکی است که ادای استقلال را در میآورد؛ فهمیدن، عطر دلانگیز غذایی که فقط ذرات ناچیزی از آن را در خود دارد. و عشق، تنها شباهتش با عشق، شباهت سرخیِ لالههای فرشهای ماشینی است، با لالههای اردبیلیِ دشت مغان: سرخِ واقعی، عطر دلاویز، و به هنگامِ هدیه دادن، عجیبْ محبتآور!
بدون اغراق میگویم: غافلترین متاهلان عالم را اگر با ریاضتکشیدگان و رنجدیدگان مجردِ عالم مقایسه کنیم، سخت است نظر به برتری این دومی دادن!
زندگی، مبارزه است. و انسان مجرد، تا مجرد باشد، تصوری از مبارزه نخواهد داشت؛ چنان که تصوری از زندگی. و حضورش در میان زندگان، حضور مَجازی یک معناست در میان معانی حقیقی؛ حضور طفلی خردسال در محفل بزرگسالان؛ حضورِ غفلت در مجلسِ ذکر؛ حضور سایهای محو در روشنایی روز...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
بار دیگر با جمیعِ مجردان عالم میگویم که زندگی مجردی، زندگی نیست؛ زندگیواره است. پرواز نیست؛ سایهی
هیچ سراغ ندارم مبارزی را که در مبارزه، متحمل رنج -و رنج شدید- نباشد.
در سرما، سر بر سنگ گذاشتن و خوابیدن، ریشههای گیاهِ "نمیدانم چه" از خاک بیرون کشیدن و خوردن، بیم شبیخون داشتن، فریادِ درد کشیدن، و نگران خانه و اهل خانه بودن همه سخت است؛ و بیشتر از سخت.
و من هیچ سراغ ندارم مبارزی را که سختی نکشیده باشد.
و من در عین حال، هیچ سراغ ندارم، مبارز سختی کشیدهای را که در پایانِ راه، لبخند رضایت بر لب نداشته باشد. قلب دردکشیدهی پر از خونِ جگرش را بر سرِ دست نگرفته باشد و به لطافتِ آن دستهای منتظرِ آرامبخشِ دلانگیزِ شیرینِ شورآور هدیه نکرده باشد؛ و نفسی به راحتی نکشیده باشد که: الحمدلله. و سری به آسمان بلند نکرده باشد که: شکرا لله...
زندگی -گفتم- مبارزه است؛ و مبارزه یعنی سختی را چون هوا تنفس کردن، چون لباس به تن کردن و چون چای داغ، جرعه جرعه نوشیدن.
مبارزه یعنی با سختی یگانه، آنگونه که با خویش یگانهایم؛ و با عشق، و با رفیق -در لحظههای اوج رفاقت- و با غم، در اندوهگینترین ثانیههای گریه.
او که تن به این رنج نمیدهد، زندگی نمیکند؛ یک عمر، لاشهی متعفنی را بر دوش میکشد تا به دوزخ بیفکند.
و من هیچ هیچ هیچ زمان نگفتم که تاهل یعنی سادهتر کردنِ مجردی، و لذتبخشتر کردنش، و چونان لباسی سنگین، از تن به در آوردنش، تا در زیر سایهبانی خنک، بیاساییم.
در مبارزه، دمی که استراحت کنیم، آخرین دم است؛ و بازدمی که به خمیازه برآوریم، نیز.
پس مبارزه باید کرد: سختِ سخت. متاهلانه. متعهدانه. و با این یقین که راه را نهایتی هست؛ دستان پر مهرِ گرمی هست؛ چشمان منتظری هست؛ آغوشِ آماده و بسیار آمادهای هست؛ برای هر آن کس که به انتها برسد...
هدایت شده از عبدالله محمدی
پویش معنوی #ملت_امام_حسین علیه السلام برای سربلندی ایران
مراسم دعا و توسل سراسری مومنین در شب جمعه به ساحت امام زمان عج و حضرت زهرا سلام الله علیها
با حضور اساتید بزرگوار حضرات آیات رجبی، فیاضی، عابدینی و جمعی از اساتید و مومنین
زمان: پنج شنبه ۲۷ / ۳ (امشب) بلافاصله بعد از نماز مغرب و عشا حدود ۲۱:۱۵
لینک پخش مجازی مراسم:
http://vc.masoumieh.ir/tahzib
همه را در سراسر کشور دعوت کنید.
این محفل دعای مومنین در سراسر کشور است برای سربلندی ایران.
https://eitaa.com/joinchat/1913454715Ccba3f32687
هر لحظه اسیر چشم زیبای کسی
افسونشده ی کسی و شیدای کسی
در آمد و رفت رنگها یادم رفت
من آمده بودم به تماشای کسی...
جهانی بود و آنی بود و بویی، جستجویی بود و گیسویی
جهان را آن به آن در جستجوی گیسویش بوییدم و رفتم...