خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
۴
این، داستان عهد است.
عهدی قدیمی.
که مپندار در کربلای عراق پایان یافته است.
این، داستان عهد است؛ عهدی قدیمی. قدیمی و پاینده. آنقدر که از قدیمیترین خاطرات فرزند انسان قدیمیتر است. و از دورترین آرزوهایش، پایندهتر.
این، داستانِ عهد است. عهدی پذیرفته شده. که عالم را دو نیمه کرد: عهدشناسان و عهدشکنان.
آن کس که عهد شکست، از دنیا نیز خیری نخواهد دید؛ چنان که ندیدند. و آن کس که تصمیم به پاسداری از عهد دارد، دنیا برای او مجلس ذکر است. در محضر حسین.
پس به هرچه بنگرد، حسین را در او بیند؛ و به هرچه بیندیشد، حسین را در او شناسد.
و بر این حالت باشد تا قیامِ قائم. و برپایی حکومتِ حسین.
بسم الله الرحمن الرحیم
...أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا؟
امشب دلی رو لرزوندم
و تمام خوشیهای عالم به یک لحظه لرزوندن دلی نمیارزه...
از صاحب دل معذرت میخوام.
به حق صاحبِ تمام دلها...
ایشالا خدا به همتون یه داداش بده
که قبولتون داشته باشه
بعد شاید یه درصد بتونین مثل من کیف زندگیو ببرین 😊
در حضور من از یکی از فیلسوفان دربارهی پدید آمدن عشق سوال شد، گفت:
نخستین کسی که عشق ورزید، خدای متعال بود.
ابوالحسن دیلمی، «عطف الالف المالوف علی اللام المعطوف»، صفحه ۲۸
واقعیت اینه که خدا کارهای سخت رو روی دوش آدما نمیذاره، آدما رو برای به دوش کشیدن اون کارها انتخاب میکنه...
پ.ن:
وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِن قَبْلُ وَمِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَىٰ وَهَارُونَ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ
ﺑﻪ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ، ﺍﺳﺤﺎﻕ ﻭ ﻳﻌﻘﻮﺏ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﻴﺪﻳﻢ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺗﮏ ﺗﻜﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻧﻮﺡ ﻛﻤﮏ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ. ﺍﺯ ﻧﺴﻞ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ، ﺩﺳﺖ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ: ﺩﺍﻭﻭﺩ، ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ، ﺍﻳﻮﺏ، ﻳﻮﺳﻒ، ﻣﻮﺳﻲ ﻭ ﻫﺎﺭﻭﻥ. ﺑﻠﻪ، ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﻜﺎﺭﺍﻥ ﺍﻳﻦ ﻃﻮﺭ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﻣﻲ ﺩﻫﻴﻢ.
وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَىٰ وَعِيسَىٰ وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ
ﺩﺳﺖ ﺯﻛﺮﻳﺎ، ﻳﺤﻴﻲ، ﻋﻴﺴﻲ ﻭ ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺭﺍ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ. ﺁﻧﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺟﺰﻭِ ﺷﺎﻳﺴﺘﮕﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
وَإِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطًا وَكُلًّا فَضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ
ﺩﺳﺖ ﺍﺳﻤﺎﻋﻴﻞ، ﻳَﺴَﻊ، ﻳﻮﻧﺲ ﻭ ﻟﻮﻁ ﺭﺍ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﻭ ﻫﻤﮕﻲ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺟﻬﺎﻧﻴﺎﻥ ﺑﺮﺗﺮی ﺩﺍﺩﻳﻢ
وَمِنْ آبَائِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ وَإِخْوَانِهِمْ وَ
«اجْتَبَيْنَاهُمْ»
وَهَدَيْنَاهُمْ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ
ﻭ ﻧﻴﺰ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺍﻥ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺗﺮی ﺩﺍﺩﻳﻢ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺰﻳﺪﻳﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺳﻮﻗﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻳﻢ. (آل عمران/۸۴-۸۷)
نهادهای آموزشی بابت چیزهایی که بود و به ما نیاموختن، بهمون مدیونن...
اما بیشتر از اون، به ما مدیونن بابت چیزایی که نبود و یادمون دادن!
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
کز دل نمیتوان شست الا به روزگاران...
دلم میخواد یه روز برم وردست یه گدا بشینم و گدایی کردن یاد بگیرم.
بقیه کارا رو میشه از توی کتابا یاد گرفت
اما بقیه کارا -وقتی چراغای هیئتو خاموش میکنن- به هیچ دردی نمیخورن...
امروز بیستوهشتِ صفر است. به تعبیر رانندهتاکسیِ مشهدی: چهلوهشتم!
سعی کردم شبکههای تلویزیون را بالا و پایین کنم تا سوز صدایی بیاید و چکهاشکی بریزم و مثلا تعظیم شعائری کرده باشم. در میانه تصاویر گنبد رسول الله و غروب بقیع، از خودم پرسیدم: «اگر رسول الله نبود، من چه چیزهایی نداشتم؟» و چون پاسخهایی که به ذهنم آمد، برایم تکان دهنده بود، تصمیم گرفتم که تعظیم شعائرم، نوشتن این یادداشت باشد.
از پاسخهایی شروع میکنم که زودتر به ذهن میآید: اگر رسول الله نبود، من مسلمان نبودم؛ [قدری عمیقتر:] مسلمان نبودن برای یک طلبه یعنی الان یا در یکی از رشتههای مهندسی فعالیت میکردم، و یا یک طلبه مسیحی بودم.[ملموستر:] یا علفزاری را شخم میزدم برای چریدنِ عادلانه گوسفندان. و یا میچسبیدم به رهبانیتی خودساخته: توهمِ آسمان.
نه. من هیچکدام این دو را نمیخواهم.
اگر رسول الله نبود، فلسفه اسلامی هم نبود. عرفان که حرفش را نزن. و باز برای یک عاشقِ فلسفه [و آرزومندِ عرفان] نبودِ فلسفه یعنی چریدن در همان چراگاهی که قبلتر گفته شد، و یا خواندن فلسفه غرب، با همان تحیر و سرگردانی که دچارش است و شما شاید قبول نداشته باشید. من این را هم نمیخواهم.
اگر رسول الله نبود، انقلاب اسلامی هم نبود. دیگر به همان چراگاه عادلانه هم فکر نکن. احتمالا ستمکشی بودم، با لباس چرک و عرقکرده، در معدنِ زغالسنگِ کشوری با حاکمیت ساواک. برده. ابزار دستان کثیف سرمایهدارهای صهیونیست.
اینجا باید درنگی کنم. اگر رسول الله نبود، این حرفها که الان گفتم، به ذهنم میرسید؟ میگویند در هندوستان، خیابانخوابهایی هستند که در خیابان متولد میشوند، بزرگ میشوند، و میمیرند. و البته هیچ شکایتی هم ندارند؛ چرا که باور دارند سرنوشتِ تغییرناپذیرشان این بوده است.
حتی اگر برده نبودم و رفاهی داشتم، اگر رسول الله نبود، در آن رفاه، اینقدر که الآن آرامش دارم، آرام بودم؟ رفاهزدگی درندگی میآورد. درندهها آرامش ندارند؛ فقط جنون دریدنشان برای مدت کوتاهی کم میشود.
امروز ۲۸ صفر است؛ رانندههای مشهدی میگویند چهلوهشتم. از روز شهادت امام حسین حساب میکنند. بزرگی میگفت: حسین(ع) درخشانترین دستپرورده و آخرین تیرِ ترکش حسن(ع) است که به قلب ظلم اصابت کرد. پس اگر رسول الله بود و حسن(ع) نبود، باز هم کماکان میشد به جوابهای بالا رسید.
حالا میشود نشست یک دل سیر گریه کرد؛ و پرسید که اگر رسول الله و حسن(ع) قدری بیشتر میبودند، چه چیزها میشد الان داشت که نداریم. که حتی فکرش هم به ذهنمان نمیرسد.
این گریه فکر کنم یک قطرهاش، دریا دریا آتش را خاموش کند...