eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم میخواد یه روز برم وردست یه گدا بشینم و گدایی کردن یاد بگیرم. بقیه کارا رو میشه از توی کتابا یاد گرفت اما بقیه کارا -وقتی چراغای هیئتو خاموش می‌کنن- به هیچ دردی نمیخورن...
امروز بیست‌و‌هشتِ صفر است. به تعبیر راننده‌تاکسیِ مشهدی: چهل‌و‌هشتم! سعی کردم شبکه‌های تلویزیون را بالا و پایین کنم تا سوز صدایی بیاید و چکه‌اشکی بریزم و مثلا تعظیم شعائری کرده باشم. در میانه تصاویر گنبد رسول الله و غروب بقیع، از خودم پرسیدم: «اگر رسول الله نبود، من چه چیزهایی نداشتم؟» و چون پاسخ‌هایی که به ذهنم آمد، برایم تکان دهنده بود، تصمیم گرفتم که تعظیم شعائرم، نوشتن این یادداشت باشد. از پاسخ‌هایی شروع می‌کنم که زودتر به ذهن می‌آید: اگر رسول الله نبود، من مسلمان نبودم؛ [قدری عمیق‌تر:] مسلمان نبودن برای یک طلبه یعنی الان یا در یکی از رشته‌های مهندسی فعالیت می‌کردم، و یا یک طلبه مسیحی بودم.[ملموس‌تر:] یا علفزاری را شخم می‌زدم برای چریدنِ عادلانه گوسفندان. و یا می‌چسبیدم به رهبانیتی خودساخته: توهمِ آسمان. نه. من هیچ‌کدام این دو را نمی‌خواهم. اگر رسول الله نبود، فلسفه اسلامی هم نبود. عرفان که حرفش را نزن. و باز برای یک عاشقِ فلسفه [و آرزومندِ عرفان] نبودِ فلسفه یعنی چریدن در همان چراگاهی که قبل‌تر گفته شد، و یا خواندن فلسفه غرب، با همان تحیر و سرگردانی که دچارش است و شما شاید قبول نداشته باشید. من این را هم نمی‌خواهم. اگر رسول الله نبود، انقلاب اسلامی هم نبود. دیگر به همان چراگاه عادلانه هم فکر نکن. احتمالا ستم‌کشی بودم، با لباس چرک و عرق‌کرده، در معدنِ زغال‌سنگِ کشوری با حاکمیت ساواک. برده. ابزار دستان کثیف سرمایه‌دارهای صهیونیست. اینجا باید درنگی کنم. اگر رسول الله نبود، این حرف‌ها که الان گفتم، به ذهنم می‌رسید؟ می‌گویند در هندوستان، خیابان‌خواب‌هایی هستند که در خیابان متولد می‌شوند، بزرگ می‌شوند، و می‌میرند. و البته هیچ شکایتی هم ندارند؛ چرا که باور دارند سرنوشتِ تغییرناپذیرشان این بوده است. حتی اگر برده نبودم و رفاهی داشتم، اگر رسول الله نبود، در آن رفاه، اینقدر که الآن آرامش دارم، آرام بودم؟ رفاه‌زدگی درندگی می‌آورد. درنده‌ها آرامش ندارند؛ فقط جنون دریدنشان برای مدت کوتاهی کم می‌شود. امروز ۲۸ صفر است؛ راننده‌های مشهدی می‌گویند چهل‌و‌هشتم. از روز شهادت امام حسین حساب می‌کنند. بزرگی می‌گفت: حسین(ع) درخشان‌ترین دست‌پرورده و آخرین تیرِ ترکش حسن(ع) است که به قلب ظلم اصابت کرد. پس اگر رسول الله بود و حسن(ع) نبود، باز هم کماکان می‌شد به جواب‌های بالا رسید. حالا می‌شود نشست یک دل سیر گریه کرد؛ و پرسید که اگر رسول الله و حسن(ع) قدری بیشتر می‌بودند، چه چیزها می‌شد الان داشت که نداریم. که حتی فکرش هم به ذهنمان نمی‌رسد. این گریه فکر کنم یک قطره‌اش، دریا دریا آتش را خاموش کند...
هفت سالِ پیش، با ایست|گاه شروع کردم: تماشا، کشف، نوشتن. نقطه‌نقطه. مرتب. با این خطِ وسط ایست‌|گاه خیلی عشق می‌کردم. چون نقطه‌ای بود که واژه‌ی مرده‌ی ایستگاهُ زنده می‌کرد. پیش خودم این خط، نماد تامل بود. تامل در وسط راه. و فهمیدن یک چیز تازه. ایست|گاه بسته شد. نوشتن رو با ‍ـمداد‍ـ ادامه دادم. هر چند وقت یکبار به فراخور حالات، اسمش عوض می‌شد.(ـماهـ، ـعشقـ، و...) اما همیشه اون خطِ اول و آخر ثابت بود. شاید چون این دفعه دنبال ایستادن نبودم. دلم حرکت می‌خواست. و امتداد. حالا، بعد از مدت‌ها تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. پس فکر کردم این دفعه، سر درِ این آشفته‌بازار چی باید نوشت؟ فهمیدم که هرچی هست، باید ربطی به خط داشته باشه. چیزی که همیشه در ناخوداگاهِ نوشته‌هام بوده. نزدیک‌ترین شکل به حرکت. و به انسان. هرچی فکر کردم، از ـخطـ به خط نزدیکتر پیدا نکردم. هم شکلش خطه و هم معناش. خط، نقطه‌های به ظاهر جدا رو، به هم می‌رسونه. نقطه، اونا رو از هم جدا می‌‌کنه. احتمالا یه جاهایی از این دو گانه خارج شم. اسم اون جاها رو میذارم منحنی. منحنی جاییه که یه خط، عاشق میشه.
باید وحید یامین‌پور را به جرم «ارتداد»، در آغوش بگیرم و آرام در گوشش زمزمه کنم: به خلوتِ عاشقانه‌هایی که دلم را عمیقا لرزانده‌اند خوش آمدی. آنجا بنشین. روی آن مبل راحتی زرشکیِِ مات، میان «آتش بدون دود» و «منِ او». خوش موقع آمدی. قیصر تازه شروع کرده شعرِ «همزاد عاشقان جهان»ش را بخواند. من بیست و پنجمین بار است که به قرآن تفال زده‌ام؛ هر بار می‌آید: عٓـسٓـقٓ. سه سرکش به جای سه نقطه. از همینِ عشق خوشم می‌آید. نقطه را به خط می‌رساند؛ خط را به منحنی... «ارتداد» شبیه تمام عاشقانه‌های حقیقی دیگر، داستان عشق در میان مبارزه است. مبارزه‌ای در ایرانِ سال ۷۴. در عوض اینبار انقلاب پیروز نشده. پیروزی را در همان سال ۵۷ خفه کرده‌اند. و ساواک، باتجربه‌تر از قبل، کلاغ سیاهی است که دانه‌های مبارزه را لای آن دو منقار کریهِ متعفن، خرد می‌کند. در ایرانِ سال هفتادوچهارِ بدون امام، تصورِ عشق، حقیقتا ارتداد است. و تو ای ارتداد شیرین، به حلقه عاشقانه‌هایی که دل مردد مرا -آنقدر که ۲۵ بار به قرآن تفال بزنم- عمیقا لرزانده‌اند، خوش آمدی!
امشب، دیدار رهبری با شاعرا است. به همه کسایی که اونجا هستن حسودیم میشه. من نه اونقدر وقت برای شعر گذاشتم که لایق چنین محفلی باشم. و نه اونقدر وقت برای فکر کردن، که لایق دیدار آقا با نخبگان. ولی یعنی آقا، آقای آدمای بی‌لیاقت نیست؟ پس من کی میتونم یه نظر از نزدیک ببینمش... کاش امشب بیاد به خوابم.
کو شب قدر که قرآن به سر از تنگ دلی هی بگویم بعَلیّ بعلیٍّ بعلی مطلعُ الفجر شب قدر، سلام تو خوش است اُدخلو‌ها بسلامٍ ابدیٍ ازلی اولین پرسش میثاق ازل را تو بپرس تا الستانه و مستانه بگوییم: بلی! همه قدقامتیان را به تماشا بنشان تا مؤذن بدهد مژدۀ خیر العملی ای خوشا امشب و بیداری و الغوث الغوث خوشترش خواب تو را دیدن و بیدار دلی... کسی آن سوی حسینیّه نشسته است هنوز همه رفتند؛ شب قدر تمام است؛ ولی- باز قرآن به سرش دارد و هی می‌گوید: بحسین بن علیٍ بحسین بن علی... مهدی جهاندار
تا امروز به طور ناخوداگاه فکر می‌کردم ما یک‌سری بیماری‌های اخلاقی(مثل حسادت، طمع و...) داریم، و یکسری بیماری‌های روانی(مثل کمال‌طلبی، وسواس فکری و...). در نتیجه فکر می‌کردم برای دسته اول باید تزکیه نفس کرد و برای دسته دوم، روان‌درمانی. امروز یهو به ذهنم رسید که شاید بیماری‌های اخلاقی، بیماری روانی هم هستن؛ و بیماری‌های روانی، بیماری اخلاقی هم هستن. برای همین برای هر جفتش، باید هر دو جور درمان رو به کار برد. (حتی شاید بشه گفت هر دو جور درمان، یکی هستن فقط به علت فاصله علمای اخلاق و روانشناسی، به راهکارهای واحدی نرسیدن...) این مطلب در اثر دو مواجهه توی ذهنم کلید خورد: یکی خوندن کتاب «عجب و انکسار» از آقا مجتبی تهرانی، اونجا که گفتن عجب یه بیماری روانیه(و نگفتن اخلاقی). دوم یه پرسش از استاد فقیهی درباره کمال‌گرایی افراطی، که گفتن وسوسه شیطانه و لاحول و لاقوة الا بالله بگو. اگه بخوام مصداقی و درباره همین کمال‌گرایی افراطی مثال بزنم، اینکه ما احساس می‌کنیم باید یک کار رو حتی در جزئی‌ترین بخش‌هاش، بدون عیب و نقص انجام بدیم، شاید همون‌طور که روان‌شناس‌ها میگن بر اساس وراثت و تربیت و شکل‌گیری طرحواره‌ها و اینا باشه. اما این مانعی از اون نیست نفس، از اون زمینه‌ها استفاده کنه برای آسیب زدن. مثلا برای اینکه به یه کار مهمتر نرسیم، ما رو مشغول به جزییات کارهای قبلی کنه. با تلفیق بحث‌های اخلاق و روانشناسی، میشه برای رفع یه مشکل روانی، ذکر گفت، روزه گرفت، نماز خوند، یا اعتقادات دینی رو تقویت کرد و... . [مثلا باز همون کمال‌گرایی چه بسا بر اثر بی‌اعتقادی به قدرت خدا باشه که: من اگه این کار رو اینطوری انجام ندم حتما نتیجه‌ش بد میشه و هیچ عامل دیگه‌ای جز من و فعل من در نتیجه موثر نیست. و باز چه بسا بر اثر خودبینی باشه که: من حتما باید این کار رو اینطوری انجام بدم وگرنه برام افت داره، یا وگرنه آبروم میره، یا بقیه بهم توجه نمی‌کنن. یا...] ببخشید اگه طولانی شد. یا ویرایش نشد. نسیمی بود که اومد و ترسیدم اگه ننویسم یادم بره.
شیطان اگه بتونه یه کاری کنه که آدم با اختیار کامل خودش یه گناهی رو انجام بده، این کار رو میکنه؛ چون هرچی اختیار بیشتر باشه، سقوط بیشتره. ولی اگه نتونست، به حکم اینکه «آب دریا را اگر نتوان کشید...»، سعی میکنه شرایط رو جوری بچینه که آدم اون گناه رو ولو با اختیار کمتر، انجام بده. مثلا میاد و از ویژگی‌های ارثیِ آدم -که عمل‌کردن بر خلافش سخت‌تره- استفادن میکنه. یا میاد از اون زمینه‌های طرحواره‌ای استفاده میکنه. آدمی که جوشیه و ناخوداگاه زود عصبانی میشه، عصبانی شدنش کمتر از یه آدم با حوصله، سقوطش میده. ولی بالاخره سقوطش میده...
برای مدت‌ها فکر می‌کردم یه متن لیبرال، یعنی متنی که توش به صورت مستقیم یا تلویحی اشاره کنه که اصالت با رفاه، سرمایه، خواسته‌های شخصی، و... است. امروز فهمیدم میشه یه متن رو طوری نوشت که لیبرال باشه اما اشاره واضحی هم به مفاهیم بالا نکرده باشه. یعنی ادبیات و جهتِ متن طوری باشه که این پیام رو به مخاطب القا کنه. مثلا به این چند جمله -که از یه یادداشت توی یه سایت مربوط به مباحث مدیریت برداشته شده- توجه کنید: «...ما نمی‌توانیم به سادگی انسان‌ها را مجبور کنیم هدف‌های بسیار بزرگ داشته باشند. اما می‌توانیم به خاطر بسپاریم که هر هدفی (مادی یا معنوی) اگر به اندازه‌ی کافی بزرگ‌ باشد، ایفای نقش های عاطفی و کارگری عاطفی را راحت‌تر می‌کند...» متن بالا درباره اینه که چطور در محل کار احساساتی رو بروز بدیم که باعث بشه وظیفه شغلی‌مون بهتر انجام بشه، ولو که واقعا اون احساس در درونمون نباشه. بعد از خوندن این یادداشت، احساس می‌کنیم اونچه اولویت داره شغله. و بقیه چیزها اونقدری که در بهتر انجام شدن این شغل اثر دارن، مهمن. میخوان مادی باشن یا معنوی. حتی هدف‌داشتن که اساسا با انسانیتِ انسان گره می‌خوره، چون میتونه به ایفای مسوولیت شغلی کمک کنه، ارزشمند دونسته میشه. تشخیص جهت‌گیری‌های یک متن، سخت‌تر از تشخیص انحرافاتیه که توی متن وجود داره. به این ترتیب، یه یادداشت با یه ادبیات کاملا علمی، از مخاطبش، بدون اینکه حتی متوجه بشه، یه آدم لیبرال می‌سازه. پ.ن: این مطلب، محدود به یه سایت مدیریتی نمیشه. کافیه سری بزنیم به سرمقاله‌ها و یادداشت‌های روزنامه‌ها و سایت‌های خبری مثل شرق، اعتماد و... ایضا مقاله‌ها و درس‌گفتارهای بعضی اساتید دانشگاه‌ها، و... .
اینجا، گناهکاران را نمی‌پذیرند.