توی راه داشتم اطلاعاتی که توی گفتگوهای تاکسیطورِِ جلسه توجیهی رد و بدل شده بود رو مرور میکردم: هیچ تصوری از اینکه دوره دانشآموزی چطوریه ندارید!/مخصوصا بعد از ماجرای پارسال/ اصلا زبون این بچهها متفاوته
/مخصوصا بچههای تهران و کرج همچین ایستگاهتون رو بگیرن که نگو! :/
همزمان با اینکه داشتم این مباحث معرفتی رو مرور میکردم، زیرلب آیةالکرسی و چارقل و رب ادخلنی هم میخوندم و در عین حال میدیدم که قلبم رفته روی ویبره.
وقتی رسیدیم اردوگاه، یه عده داشتن پذیرش میشدن. یه عده داشتن فوتبال و والیبال بازی میکردن. آقا محمد هم با قبا و عمامه داشت وسط بازی داوری میکرد.
ما هم خیلی تسهیلگرانه با بچههای در حال پذیرش سلام علیک کردیم و رفتیم تو زمین. [توی اون سلام علیک اول، با یکی از بچههای کادر آشنا شدم که کنکور هنر داده بود و میخواست کارگردان بشه. منم که عشق فلسفه هنر، همونجا نشونی دادم و با هم رفیق شدیم.]
بازی شروع شد و منم رفتم قاطی یکی از تیما. هیشکی نفهمید کی به کیه. یکی از بچهها بهم گفت تو از کدوم استان اومدی، منم گفتم قم. اونم سر تکون داد و با هم رفیق شدیم. [توی دلم یه ژست شهدایی گرفتم و یاد این روایت افتادم که غریبهها پیامبر رو از اصحابش نمیتونستن تشخیص بدن]
بازی رو خیلی تسهیلگرانه باختیم و اومدیم بیرون. منم جا آقا محمد وایسادم بازی. چنتا مزه هم انداختم. چهارنفر هم چپچپ نگام کردن. و همین.
شب اول به همین صورت تموم شد.
توی دیالوگهایی که با بچهها داشتم متوجه شدم به زبون همدیگه آشناییم و همه چیز خیلی عادیه.
فقط سوال این بود که اونا معمولیان، یا من خیلی غیر معمولم؟!
بعدا شواهد، احتمال دوم رو تقویت کرد :) [بعدها چندبار به شوخی به بچهها گفتم من نسل z آخوندام!]
الان که دارم اینا رو مینویسم، بخش اول دوره تموم شده. بعضی از بچهها رفتهن شهرشون. بعضیا تو راه کربلان. بعضیا هم فردا بلیط دارن.
منم نه اینکه فکر کنید دلم تنگ شده باشه. اصلا عین خیالم نیست. فقط اینکه رفیقایی که بیست روز توی همه حال با هم بودین، یهو همه با هم برن، یه کم غمانگیزه. یهکم بیشتر از یهکم.
دلم محمد معتمدی میخواد: حالا که میروی، همراه جادهها/برگرد و پس بده، تنهایی مرا...
[یاد رئیسی افتادم. آخر یادواره شهدایی که اول دوره رفتیم، یه کلیپ با همین ترانه، ازش گذاشتن...
ما بودیم و گریههای بلند.]
...دیگر تنها،
گریه حالم را میداند...
امروز میز گرد آقا مجتبی و آقای وکیلی بود.(موضوع: معیار ارزش اخلاقی، کماله یا لذت)
صدا رو وصل کردیم به سیستم صوت سالن همایش و صدا از همه بلندگوها پخش شد.
یکی گفت حاجی خب بذار تموم شه بعد صوتشو گوش بده!
گفتم این جام جهانی ما آخونداست. تو راضی میشی هایلایتای جام جهانی رو بذاری فرداش توی آپارات ببینی؟
نمیدونم چرا، ولی قانع شد.
پنجشنبه25 مرداد 1403.mp3
زمان:
حجم:
32.8M
آخرین روز سفر بود. حرم. اتاق اشک...
اتفاقی که در تموم طول سفر منتظرش بودم، توی دقیقه 21:06 شروع شد...
به 26:23 که رسید، دیگه چیزی توی دنیام نمونده بود. همهش با نالهی روضهخون که گفت «حسین...» آتیش گرفت و خاکستر شد...
____________
پ.ن: کانال «اتاق اشک» | هر روز صوت مراسم رو میذارن | @otagheashk1332
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آخرین روز سفر بود. حرم. اتاق اشک... اتفاقی که در تموم طول سفر منتظرش بودم، توی دقیقه 21:06 شروع شد..
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته، به دریا خوش آمدی...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آخرین روز سفر بود. حرم. اتاق اشک... اتفاقی که در تموم طول سفر منتظرش بودم، توی دقیقه 21:06 شروع شد..
محفل اشک، هر روز -غیر از جمعهها- بعد از نماز ظهر توی مسجد صدیقیها -بیرون صحن امام هادی- تشکیل میشه.
یه مسجد کوچیک، با در و دیواری که همهش عکس شهیده.
اینجا لازم نیست کسی روضه بخونه. فقط کافیه یه نفر، یه جرعه آب بخوره و بعدش بگه: یا حسین. اونوقت همه چشما یه پارچه اشک میشه...
کل مجلس یه ساعت بیشتر نیست. مداحا میان جلو و هرکی چند دقیقه میخونه، و من فکر میکنم همین چند دقیقه به کل روضههای سالشون برکت میده.
من تو عمرم فقط دوبار توی این محفل شرکت کردم. و فکر میکنم شاید بهشت، مرور خاطرهی همین دوبار شرکت کردن توی این مجلس باشه.
اون طرف، دیدنِ خود امام حسین که قسمتم نمیشه. ولی امیدوارم یه گوشه کوچیک از قیامت، یه جایی پیدا کنم و بشینم و به همین دو تا قاب عکس خیره بشم
...و این منظره هیچوقت تموم نشه.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
الان که دارم اینا رو مینویسم، بخش اول دوره تموم شده. بعضی از بچهها رفتهن شهرشون. بعضیا تو راه کربل
تموم شد.
به یکی از مسوولای دوره میگم: طرح ولایت اول و آخرش اشک آدمو در میاره. اولش از بس سخته، آخرش از بس دل آدم تنگ میشه... .
هر کدوم از بچهها یه درخششی داشتن که آدمُ مجذوب خودش میکرد. مثل هم نبودن. تقریبا هیچ دوتاییشون مثل هم نبودن، و همین باعث میشد جذابتر باشن.
کاش بعد از اینم زندگی سعی نکنه یه قالب یکسان بذاره و همه رو توی همون قالب جا بده...
حتما زندگی -مخصوصا بعد از اومدن نتایج انتخاب رشتهی اونا، و بعد از شروع ترم جدید من- اونقدر سرگرممون میکنه که کمتر فرصت میکنیم دوباره همدیگه رو ببینیم. شاید بعضی از بچهها رو دیگه هیچوقت نبینم. با این حال فکر میکنم این رشتهی باریک محبت که توی این مدت، ذرهذره، توی غم و شادی و اضطراب و شوخی و عصبانیت و... شکل گرفت، یه روزی، یه جایی کار خودش رو میکنه. میپیچه دور دستمون و نمیذاره بیفتیم...
من از خدا میخوام به برکت یه لحظه از پاکی این بچهها -که توی این زمانه جدید، واقعا نگهداشتنش شاهکاره- از سیاهیای منم بگذره؛ و بچهها رو برای همون چیزی که خلقشون کرده، تربیت کنه.
پایه ۲ بودم. لابلای کلاسا، مینشستم یه گوشه حوزه و کتابِ «سید عزیز» رو از کیفم در میاوردم و میخوندم:
لبنان، سید عباس موسوی، امام موسی صدر، چمران، جنبش امل، سید حسن نصرالله...
بعد از اون، عاشق لبنان شدم. و عاشق هر چیزی که نسبتی با لبنان داشت. لبنان برام سرزمین ایمان بود، و جهاد، و عشق...
سالها گذشت
از اون میزگرد عاشقانه، امام موسی رفته بود، سید عباس موسوی رفته بود، چمران رفته، اما سید حسن جای خالی همه اونا رو برام پر میکرد. خندههای گرمش، فریادهای حماسیش. اون کلیپ سخنرانی لبیک یا حسینش...
سید حسن برام پدر بود. برادر بزرگتر بود. تکیهگاه لحظههای خستگی بود. یه شعر عاشقانه که توی لحظههای تکراری زندگی میومد و مفهوم مبارزه رو دوباره برام پررنگ میکرد...
حالا سید حسن رفته. و ظاهرا این آخر داستان عاشقانه ما است...
دوست دارم بهش گله کنم. ولی از تصویر گاهوبیگاه خندههاش که میاد جلوی چشام، خجالت میکشم...
-فقط کاش حالا که رفتی کنار حاج قاسم و سید ابراهیم، منو یادت نره سید...
پریروز علی داشت میگفت اگه آقا نباشه، ایران دیگه جای موندن نیست. مگه اینکه سید حسن پاشه بیاد رهبر ایران شه.
پریروز سید هنوز نرفته بود.
از عصر که خبرو شنیدم، همهش اون آهنگ سالار عقیلی توی ذهنم پخش میشه:
یادت باشد
از آن تو بود
این دل که شکست
آه از عشق
یادم باشد
دلتنگی تو
تقدیر من است
آه از عشق...
@khakihaa شهید-آسید-مرتضی-1اوینی.mp3
زمان:
حجم:
10.8M
توی زندگی هر کسی لحظههایی هست که سبک میشه، از رنجها و لذتهای روزمره فاصله میگیره، و میره توی یه عالم دیگه. یه خلسه محو. یه آرامش مبهم.
توی اون عالم، تمناهای جدیدی در آدم به وجود میاد که جنسش با دغدغههای روزمرهش فرق میکنه: تمنای عشق، تمنای رشد. تمنای یه حرکت خانمانبرانداز که دنیا و میل به دنیا رو ویران کنه و بره به سمت یه زندگی خیلی متعالی...
برای کسایی که فلتلند رو دیدن، این لحظهها میشه لحظههای ورود یک مربع دو بعدی، به بعد سوم.
من بخش زیادی از تجربه اون لحظههام، وقتایی بوده که صدای سید به گوشم رسیده...
«چه میجویی؟ عشق؟ همینجا است.
چه میجویی؟ انسان؟ اینجا است.
همه تاریخ اینجا حاضر است.
بدر و حنین و عاشورا اینجا است.
و شاید آن یار...
او هم اینجا باشد...»
02:49