eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آخرین روز سفر بود. حرم. اتاق اشک... اتفاقی که در تموم طول سفر منتظرش بودم، توی دقیقه 21:06 شروع شد..
محفل اشک، هر روز -غیر از جمعه‌ها- بعد از نماز ظهر توی مسجد صدیقی‌ها -بیرون صحن امام هادی- تشکیل میشه. یه مسجد کوچیک، با در و دیواری که همه‌ش عکس شهیده. اینجا لازم نیست کسی روضه بخونه. فقط کافیه یه نفر، یه جرعه آب بخوره و بعدش بگه: یا حسین. اونوقت همه چشما یه پارچه اشک میشه... کل مجلس یه ساعت بیشتر نیست. مداحا میان جلو و هرکی چند دقیقه میخونه، و من فکر میکنم همین چند دقیقه به کل روضه‌های سال‌شون برکت میده. من تو عمرم فقط دوبار توی این محفل شرکت کردم. و فکر میکنم شاید بهشت، مرور خاطره‌ی همین دوبار شرکت کردن توی این مجلس باشه. اون طرف، دیدنِ خود امام حسین که قسمتم نمیشه. ولی امیدوارم یه گوشه کوچیک از قیامت، یه جایی پیدا کنم و بشینم و به همین دو تا قاب عکس خیره بشم ...و این منظره هیچ‌وقت تموم نشه.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
الان که دارم اینا رو مینویسم، بخش اول دوره تموم شده. بعضی از بچه‌ها رفته‌ن شهرشون. بعضیا تو راه کربل
تموم شد. به یکی از مسوولای دوره میگم: طرح ولایت اول و آخرش اشک آدمو در میاره. اولش از بس سخته، آخرش از بس دل آدم تنگ میشه... . هر کدوم از بچه‌ها یه درخششی داشتن که آدمُ مجذوب خودش می‌کرد. مثل هم نبودن. تقریبا هیچ دوتاییشون مثل هم نبودن، و همین باعث می‌شد جذاب‌تر باشن. کاش بعد از اینم زندگی سعی نکنه یه قالب یکسان بذاره و همه رو توی همون قالب جا بده... حتما زندگی -مخصوصا بعد از اومدن نتایج انتخاب رشته‌ی اونا، و بعد از شروع ترم جدید من- اونقدر سرگرممون میکنه که کمتر فرصت میکنیم دوباره همدیگه رو ببینیم. شاید بعضی از بچه‌ها رو دیگه هیچ‌وقت نبینم. با این حال فکر میکنم این رشته‌ی باریک محبت که توی این مدت، ذره‌ذره، توی غم و شادی و اضطراب و شوخی و عصبانیت و... شکل گرفت، یه روزی، یه جایی کار خودش رو میکنه. میپیچه دور دستمون و نمیذاره بیفتیم... من از خدا میخوام به برکت یه لحظه از پاکی این بچه‌ها -که توی این زمانه جدید، واقعا نگه‌داشتنش شاهکاره- از سیاهیای منم بگذره؛ و بچه‌ها رو برای همون چیزی که خلقشون کرده، تربیت کنه.
پایه ۲ بودم. لابلای کلاسا، مینشستم یه گوشه حوزه و کتابِ «سید عزیز» رو از کیفم در میاوردم و میخوندم: لبنان، سید عباس موسوی، امام موسی صدر، چمران، جنبش امل، سید حسن نصرالله... بعد از اون، عاشق لبنان شدم. و عاشق هر چیزی که نسبتی با لبنان داشت. لبنان برام سرزمین ایمان بود، و جهاد، و عشق... سال‌ها گذشت از اون میزگرد عاشقانه، امام موسی رفته بود، سید عباس موسوی رفته بود، چمران رفته، اما سید حسن جای خالی همه اونا رو برام پر می‌کرد. خنده‌های گرمش، فریادهای حماسیش. اون کلیپ سخنرانی لبیک یا حسینش... سید حسن برام پدر بود. برادر بزرگتر بود. تکیه‌گاه لحظه‌های خستگی بود. یه شعر عاشقانه که توی لحظه‌های تکراری زندگی میومد و مفهوم مبارزه رو دوباره برام پررنگ می‌کرد... حالا سید حسن رفته. و ظاهرا این آخر داستان عاشقانه ما است... دوست دارم بهش گله کنم. ولی از تصویر گاه‌وبیگاه خنده‌هاش که میاد جلوی چشام، خجالت میکشم... -فقط کاش حالا که رفتی کنار حاج قاسم و سید ابراهیم، منو یادت نره سید... پریروز علی داشت می‌گفت اگه آقا نباشه، ایران دیگه جای موندن نیست. مگه اینکه سید حسن پاشه بیاد رهبر ایران شه. پریروز سید هنوز نرفته بود.
از عصر که خبرو شنیدم، همه‌ش اون آهنگ سالار عقیلی توی ذهنم پخش میشه: یادت باشد از آن تو بود این دل که شکست آه از عشق یادم باشد دلتنگی تو تقدیر من است آه از عشق...
@khakihaa شهید-آسید-مرتضی-1اوینی.mp3
زمان: حجم: 10.8M
توی زندگی هر کسی لحظه‌هایی هست که سبک میشه، از رنج‌ها و لذت‌های روزمره فاصله می‌گیره، و میره توی یه عالم دیگه. یه خلسه محو. یه آرامش مبهم. توی اون عالم، تمناهای جدیدی در آدم به وجود میاد که جنسش با دغدغه‌های روزمره‌ش فرق میکنه: تمنای عشق، تمنای رشد. تمنای یه حرکت خانمان‌برانداز که دنیا و میل به دنیا رو ویران کنه و بره به سمت یه زندگی خیلی متعالی... برای کسایی که فلت‌لند رو دیدن، این لحظه‌ها میشه لحظه‌های ورود یک مربع دو بعدی، به بعد سوم. من بخش زیادی از تجربه اون لحظه‌هام، وقتایی بوده که صدای سید به گوشم رسیده... «چه می‌جویی؟ عشق؟ همینجا است. چه می‌جویی؟ انسان؟ اینجا است. همه تاریخ اینجا حاضر است. بدر و حنین و عاشورا اینجا است. و شاید آن یار... او هم اینجا باشد...» 02:49
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‏عد لي حبيبي قلبي فارحم عد يا لحنا بفم العالم عد فالعمر يشدو بهواك عد فالنفس ترنو لسماك...
توی میوه‌فروشی بودم. فروشنده داشت به یکی از مشتریا میگفت «شکم هم آدمو بهشتی میکنی هم جهنمی. اگه غذای حلال بریزی توش بهشتیت می‌کنه...» ایشونم تایید کرد. نفر دوم اومد تو و گفت به شرطی که بهشت و جهنمی باشه. به ما تو مدرسه و دانشگاه و منبر گفتن هست. باید بریم سراغ همونایی که اینا رو گفتن، ببینیم اصلا خودشون اعتقاد دارن؟ (من داشتم پیاز بر میداشتم و فکر میکردم چیزی بگم، نگم، داره جدی میگه، می‌خواد درد و دل کنه یا...) یه دفعه فروشنده نه گذاشت و نه برداشت، رو کرد به من(که با لباس معمولی رفته بودم) و گفت: شما چی میگی حاج آقا؟! :/ گفتم حاجی اگه ما هم درست رفتار نکنیم، بازم بهشت و جهنم هست. ما رو هم میبرن جهنم. (مشتری دوم زیر لب گفت: کسی نرفته ببینه اون طرف جهنمی هست یا نه...) مشتری اول گفت: میگن خدا اینهمه آدما رو خلق نکرده که بعد بره اونور آتیش درست کنه بسوزوندشون. (رجوع کنید به طرح ولایت، فلسفه اخلاق، درس ۷ و ۸ :/// ) گفتم: نه، خدا که آتیش درست نکرده، خودمون درست میکنیم. خدا از خداشه(!) ما بریم بهشت... فروشنده یه لبخندی زد و گفت: آره. آتیش همین دنیا است. خودمونیم که آتیش درست می‌کنیم. بعد دیگه مشتری اول بحث رو عوض کرد و گفت: «میگن آقا اومده قم» و... . منم یه ذره بعد حساب کردم و تموم. ولی داشتم فکر میکردم آدم تو قم، میوه‌فروشی هم که می‌خواد بره باید یه ارشد الهیات گرفته باشه :/ و جدای از شوخی، داشتم فکر میکردم که صحبتای این چند دقیقه، همه‌ش طرح ولایت بود؛ بدون هیچ کم‌و‌کسری.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
توی میوه‌فروشی بودم. فروشنده داشت به یکی از مشتریا میگفت «شکم هم آدمو بهشتی میکنی هم جهنمی. اگه غذای
یه مسئله جدی توی این برخوردهای معمولی اینه که... ببینید، شما وقتی با یه دانشجو یا طلبه صحبت میکنید که توی این زمینه‌ها مطالعه داشته و میدونه چی به چیه و نهایتا نظرش با شما فرق میکنه، از این جهت خیلی راحت هستید که استدلال‌ها رو میارید و بحث شکل میگیره. ولی توی تجربه‌های این شکلی، شما مخاطب رو که اصلا هیچی نمیشناسید(تنها شناختتون ازش اینه که یه نگاه سریع بکنید به نوع لباس‌پوشیدنش و ماشینش و لحن حرف زدنش) فرصتی هم برای آنالیز ندارید(اون پلاستیک سیب‌زمینی مگه چقدر جا میگیره؟) برای همین باید در چند لحظه کوتاه تصمیم بگیرید که اون جمله‌ای که میگید و قراره مثل قصه‌های عرفا، یهو بشینه به قلب مخاطب و مسیر زندگیش رو عوض کنه، چیه! بر همین اساس، میدونم اون دو تا جمله جواب، اصلا حق مطلب رو ادا نمی‌کرد، ولی فکر میکنم بهترین چیزی بود که از دستم بر اومد :)
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
تموم شد. به یکی از مسوولای دوره میگم: طرح ولایت اول و آخرش اشک آدمو در میاره. اولش از بس سخته، آخرش
شب عید خبرای خوب از نتایج انتخاب رشته بچه‌ها... انگار امیرحسین ۱۷ بار کنکور داده باشه و ۱۷ تا رشته خوب، توی شهری که حالش باهاش خوبه، قبول شده باشه... امشب میتونم راحت بخوابم... اگه این کودکِ درونِ بازیگوش و ذوق‌زده بذاره...