eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
سال ۸۸ بود. قبل از فتنه. من کلاس پنجم بودم. یکی از بچه‌های گروه سرود بهمون گفت باید بریم توی نمازخونه برای تمرین جمع بشیم. ما هم رفتیم. هر چی نشستیم خبری نشد. بعضی از بچه‌ها شروع کردن به پشتک زدن و کشتی گرفتن. صورت‌ها سرخ شد، لباس‌های خیسِ عرق‌کرده، به تنِ بچه‌ها چسبید. و من از دور مثل بچه‌های شیک و پاستوریزه نشسته بودم و نگاه می‌کردم و از حس خوبِ پیچوندنِ کلاس، لذت می‌بردم. یه کم که گذشت، ناظمِ باحال و جدی مدرسه -که فوتبالشم خیلی خوب بود- با چوب مخصوصش اومد دم نمازخونه ایستاد و گفت: کی به شما گفته بیاید اینجا؟ زود برید سر کلاستون. و بعد مثل تونل‌های انسانی که زندان‌بانای بعثی برای اسرا باز می‌کردن و از دو طرف با باتوم می‌زدنشون، هر کس از اون در باریکِ یک نفره بیرون می‌رفت، چوب ناظم -اون زمزمه محبتی که طفل گریزپا رو جمعه به مکتب می‌آورد- به دستش اصابت می‌کرد. توی اون مدتی که توی صفِ بیرون رفتن وایساده بودم، حس عجیبی داشتم. ترس از چوب خوردن، چوب خوردنی که می‌دونستم اتفاق میفته و هیچ راه فراری ازش ندارم. و در عین حال راضی از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد تا این مانع رو بردارم، جز اینکه تسلیمش بشم. رسیده بودم به مقام تسلیم! امروز اون حس داره دوباره برام تکرار میشه. حوزه یکی از همون تونل‌ها برام باز کرده و میگه شنبه اول صبح باید ازش رد شی.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
سال ۸۸ بود. قبل از فتنه. من کلاس پنجم بودم. یکی از بچه‌های گروه سرود بهمون گفت باید بریم توی نمازخون
من نفر آخر صف بودم. سنم کم بود؛ توسل و اینا نمیدونستم یعنی چی. اما توی صف، ته دلم به یه جایی وصل شدم و آرزو کردم که چوب نخورم. نوبتم که شد، ناظممون یه چشمکی زد و جدی-شوخی یه طوری که هم نزده باشه و هم خیلی بهم حال نداده باشه، زد رو دستم و گفت: بدو برو سر کلاست. حالا یه هفته از تونل دوم میگذره. توی سالن انتظار نشسته بودم تا نوبتم بشه و برم برای آزمون شفاهی. جایی که بهم گفته بودن دو تا از استادای سختگیر و قدیمی، نشستن تا ببینن این ۱۰ سال، کجای حوزه بودی. سر کلاس می‌نشستی، یا رفته بودی نمازخونه و با بچه‌های گروه سرود، فتنه می‌کردی. و اگه فتنه کرده بودی، به قول خودِ خدا که «الفتنةُ اکبرُ من القتل» و همچنین اینکه: «کُتب علیکم القصاصُ فی القتلی»! توی سالن انتظار شنیدم که دو تا استاد جدی قدیمی توی گوشم فریاد می‌زنن: قصاص! متهم باید محکوم به قصاص بشه. [دوباره ته دلم، اون دریچه باز شد. به یه جایی وصل شدم و از ته دل آرزو کردم...] داستان اینطور در ژانر وحشت پیش نرفت. تونل عراقیا، بیشتر شبیه تونلِ فیلمای ده‌نمکی بود تا اون تونل‌های واقعی. استادای جدی قدیمی، بیشتر شبیه پدربزرگای بانمکِ قصه‌ها بودن، تا دادستانای دادگاه. درست دقت نکردم، ولی شاید یکیشون جدی-شوخی چشمکی زد و طوری که هم نزده باشه و هم خیلی بهم حال نداده باشه گفت: درسِتُ خوب بخون. ان‌شاالله خدا کمکت کنه... .
یه چیزایی رو دوست دارم و راحت از خدا می‌خوام. چیزای خوب و بی دردِ سری هستن... یه چیزایی رو خیلی دوست دارم. خیلی بیشتر از اون قبلیا، ولی می‌ترسم از خدا بخوام. می‌ترسم خدا دعامو مستجاب کنه و اون چیزا رو بهم بده! آخه اینقدر ترس دور و برِ اون چیزا هست که باعث میشه قیدشونو بزنم و حتی به اندازه یه دعا کردن هم طرفشون نرم. مثلا من خیلی دوست دارم اربعین برم کربلا. ولی سفر اربعین هیچ وقت برام اون خاطرات شیرینِ اشک‌ریزونی که بقیه تعریف میکنن نبوده. از اون شیرینی‌ها داشته، ولی دور تا دورش پر بوده از سختی. برای همین هربار که میخوام با مداحای محرم دم بگیرم که «اللهم ارزقنا کربلا» یه نجوایی درونم شروع میشه: دوباره مسموم میشی، دوباره میگردی و جا برای خواب پیدا نمیکنی، دوباره لب مرز میمونی و ماشین نیست که ببردت، دوباره گم میشی و ساعت‌ها سرگردون میشی، دوباره از کاروان جدا میشی و... . ده روز دیگه، دیدار شاعرا با آقا است. بیشتر سال‌ها این موقعا که میشه، از شدت دلتنگی خواب آقا رو میبینم که دارم یکی از شعرامو براش میخونم. امشب به دلم افتاد که با خودم دم بگیرم که «اللهم ارزقنا دیدار رهبری» ولی باز اون صدا توی وجودم تکرار شد: میخوای چه شعری بخونی برای آقا؟ اصلا چه شعری داری که آقا بپسنده؟ اونجا که شاعرا حلقه میزنن دور آقا و هر کی یه چیزی از آقا میگیره یا یه کتابی به آقا میده، تو چیزی برای داد و ستد داری؟ اصلا فرض کن داشتی، حیف وقت آقا نیست که وسط این جهاد عظیم جهانی، بخواد شعرای تو رو بخونه؟ ... . دارم فکر میکنم که منم انگار از اون عاشقای شیک و پیکِ پلاستیکی‌ام که یه گوشه‌ای میشینن و یه چیکه اشک میریزن و دلشونم خوشه که اسمشون رفته توی تذکرة الاولیا کنار اسم اویس. دلم یه عشق وحشیِ بیابونی میخواد. از اونا که آدمو به خاک و خون میکشه. دلم یه اربعین می‌خواد. دلم یه شعر خوندن جلوی آقا می‌خواد. خدایا به اون صداهای درونم گوش نده، صدای من همینه که دارم می‌نویسم. آمین.
اولین باری که کرانچی خوردم، پنج سالم بود. قبلش فقط چی‌توز طلایی دیده بودم. دور، دورِ متنوع شدنِ هله‌هوله‌ها بود. بستنی‌های پیچ‌پیچی دایتی، لینا توپی، لپ‌لپ، ... . مزه‌ی مدرن کرانچی، به ذائقه‌ی سنتی‌پسندم خوش نیامد! در عوض قیافه‌اش را دوست داشتم؛ شبیه ساقه‌ی بونسای بود: کلفت و نامتقارن. (این شباهت را سال‌ها بعد، وقتی که یک بونسای را از نزدیک دیدم، فهمیدم.) از آن زمان، هر وقت کسی به من کرانچی تعارف می‌کرد، دچار احساس دوگانه‌ی اشتیاق و تنفر می‌شدم. احساسی که تا ۱۳ سال، در هیچ موقعیت دیگری، برایم پیش نیامد. ۱۳ سال بعد، در سن ۱۸ سالگی، اولین سفر مجردی‌ام را شروع کردم. مقصد: تهران. پایم را که از اتوبوس بیرون گذاشتم، طعم کرانچی خزید زیر زبانم. تهران شهر من نبود. نمی‌توانستم عاشقش شوم. و نمی‌توانستم قیدش را هم بزنم. بار اولی که در متروی تهران خم شدم تا بند کفشم را ببندم، فهمیدم که تهران شهر من نیست. انگار هر کدام از رهگذرهای مترو می‌خواست سرم فریاد بکشد که چرا ایستاده‌ام و مثل بقیه با عجله به سویی نمی‌روم. من بچه‌ی اصفهان بودم. رهگذرِ قدم‌زدن‌های سرخوشانه در چهارباغ و گوش دادن به آواز پیرمردهای شوریده‌ی خواجو. اصفهان در شلوغ‌ترین حالت ممکنش، یک آرامش عرفانی داشت. یک خلسه‌ی خوب که اجازه می‌داد جهان را بی‌صدا کنی و به آن بیدهای مجنون که دو سوی خیابان نشسته بودند، چشم بدوزی. اما تهران اینطور نبود. تهران به طور ترسناکی خاکستری بود. و بزرگ. با این حال، در تهران با آدم‌هایی آشنا شدم که در اصفهان کمتر می‌شد پیدایشان کرد. آدم‌هایی که وقتی به چشمانت نگاه می‌کردند، واقعا مشتاق بودند که برایشان حرف بزنی و از خودت بیشتر بگویی. آدم‌هایی که برایشان مهم بودی، حاضر بودند شب خانه نروند و برای تو که بی‌جا و مکانی، بمانند توی دفتر شعر «شهرستان ادب» تا مهمان شهرستانی‌شان شوی و احساس غربت نکنی. تهران شهر دیو و دلبر بود. همین باعث شد که دوباره آن آمیزه‌ی عشق و نفرت را در قلبم حس کنم. بر خلاف کرانچی -که بالاخره به رسمیت شناختمش و در لیست علاقه‌مندی‌هایم جایش دادم- تهران همانجا در برزخِ میان پذیرش و طرد، باقی ماند. هر بار که خواستم به یک طرف متمایلش کنم، حادثه‌ای پیش آمد و کفه‌ی دیگر ترازو را سنگین کرد. باید برای خودش هم که شده، این وضعیت را تمام کنم. باید کاری کنم که تکلیف خودش را بداند و بتواند برای ادامه‌ی زندگی‌اش تصمیم بگیرد. باید خیلی زود، جواب نهایی‌ام را به گوشش برسانم. امیدوارم طاقت شنیدنش را داشته باشد... .
گفت: «مار گزیده، از ریسمون سیاه و سفید می‌ترسه.» از خودم پرسیدم چرا؟ ریسمان سیاه و سفید که ترس ندارد. حتی برای مار گزیده هم ترس ندارد. اگر به او بگویی: آن ریسمان‌های سیاه و سفید را بده، راحت دستش را می‌برد توی کشو و عین خیالش هم نیست... . ماجرا از این قرار است که مار گزیده، همچنان از مار می‌ترسد. اینقدر از مار می‌ترسد و دیگر نمی‌خواهد گزیده شود، که تا یک جایی احتمال کوچکی بدهد که ماری هست، وحشت می‌کند. حتی یک جاهایی احتمال هم نمی‌دهد، خیال می‌کند و برای خودش ماری می‌سازد. اگر مار گزیده می‌توانست یک طوری -مثلا با یک عینک حرارتی پیشرفته- حضور مارها را تشخیص بدهد، دیگر از آن ریسمان‌های بی‌آزارِ بدبخت نمی‌ترسید. بعد از کرونا، احساس می‌کنم ما آدم‌ها در خیابان یک مشت مار گزیده هستیم که از همدیگر می‌ترسیم. دائم فکر می‌کنیم که الان فلانی درباره من چه فکری می‌کند، درباره تیپ من چه قضاوتی دارد، توی دلش دارد چه لیچاری بارَم می‌کند، و... . حال آنکه فلانی اصلا حواسش به این چیزها نیست. شاید او هم دارد فکر می‌کند که ما درباره‌اش چه فکری می‌کنیم. ای کاش می‌شد بدون هنرنمایی‌های ذهن(!)، با خودِ واقعیت آدم‌ها و فکر و خیال‌هایشان روبرو می‌شدیم تا کلی خیالمان راحت شود. ریسمان‌های سیاه و سفید، واقعا دردشان دارد از درد گزیده شدن بیشتر می‌شود.
دیدار با آقا، از یک تلفن آغاز می‌شود. خانم یا آقایی که پشت خط است، سلام می‌کند؛ دقیق نشانه می‌گیرد، و این جمله را به سوی قلبت شلیک می‌کند: «شما برای دیدار سالانه‌ی شاعران با رهبر انقلاب، دعوت شده‌اید.» تو مکث می‌کنی. از خودت می‌پرسی که «آدم‌ها در این موقعیت، چه جوابی می‌دهند؟» و چون به جواب خاصی نمی‌رسی، اولین چیزی که به ذهنت می‌رسد را می‌گویی. من گفتم: «خوش خبر باشید!» و بعد فکر کردم که آیا این پاسخ، به اندازه کافی، رساننده‌ی شدت احساساتم بود؟ شاید باید گریه می‌کردم یا از هوش می‌رفتم یا... نمی‌دانم؛ بالاخره خبرِ برنده شدنِ آپارتمان در یک قرعه‌کشی که نبود، خبر دیدار آقا را داده بودند. از بعدِ آن تلفن تا روز دیدار، مثل یک کارگردان سخت‌پسندِ وسواسی، دویست مرتبه سکانس به سکانس، اتفاقاتی که قرار بود در بیت بیفتد را در ذهنم ساختم، مرور کردم، پاک کردم و دوباره از نو ساختم. با این حال هیچ کدامش حتی نزدیک به نسخه‌ی اصلی هم نشد.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
دیدار با آقا، از یک تلفن آغاز می‌شود. خانم یا آقایی که پشت خط است، سلام می‌کند؛ دقیق نشانه می‌گیرد،
آقا که وارد حسینیه می‌شود، همه بلند می‌شویم. من از آخر مجلس، سر می‌کشم که ببینم آقا را می‌توانم ببینم یا نه؛ و بعد ناگهان چیزی در دلم می‌لرزد. برای چند لحظه زمان از حرکت می‌ایستد. آمیزه‌ای از اشتیاق، ابهت، و آرامش به قلبم هجوم می‌آورد. بعد انگار صدای حسین منزوی را می‌شنوم که در گوشم زمزمه می‌کند: به قدر عبور تو از آن سوی شیشه بود/اگر لحظه‌ای جهان به چشمم قشنگ شد. دیگران هم حال مشابهی دارند. احساسات دارد سینه به سینه تا انتهای جمعیت می‌رود و بعد مثل موج‌هایی که به ساحل می‌رسند، به سوی آقا بر می‌گردد.
آقا قدری زودتر از اذان آمده‌اند. قرار است بعضی شاعران، کتاب‌هایشان را شخصا تقدیم کنند. حدود صد مجموعه روی میز است. هر تعداد که شد. من خیالم راحت است که اسمم توی مجموعه‌ها نیست. کتابم به دیدار نرسیده؛ اگر رسیده بود، حتما از قبل ندا می‌دادند. پس با خیال راحت می‌نشینم و خیره می‌شوم به دیگران، تا بعدا بتوانم احوالاتشان را دقیق روایت کنم. با این حال، از آنجایی که به قول رضا امیرخانی، «مومن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد»، میلاد عرفان پور، در همان دو سه اسم اول، صدایم می‌کند که بروم مجموعه‌ام را تقدیم کنم. تازه آنجا می‌فهمم که یک نسخه از کتاب برای دیدار چاپ شده است. پس می‌روم تا کتابم، این کودکی که تازه به دنیا آمده است را به نیلِ دستان آقا بسپارم و بشنوم که آقا در گوشم بخواند: انا رادّوه الیک! نوبتم می شود، آقا که می‌بینند طلبه هستم، لبخندی می‌زنند و می‌پرسند: اهل کجایی؟ وقتی می‌گویم اصفهانی‌ام و قم درس می‌خوانم، سوال می‌کنند: «درستان هم به اندازه شعرتان خوب هست؟» زبانم بند می‌آید. می‌خواهم اعتراف کنم که نه شعرم خوب است و نه درسم، به جایش با دستپاچگی می‌گویم: «اگر خدا بخواد...». همین. و بعد البته توضیح می‌دهم که فلان‌جا مشغولم و فلسفه می‌خوانم و... . در همین حین، آقا کتابم را باز می‌کنند؛ از میان آن همه شعر آیینی و حکمی، دو بیت اول از یک غزل عاشقانه می‌آید: خیابان در خیابان با تمام شاخه‌ها خندیدم و رفتم وزیدم چرخ خوردم پا به پای بادها رقصیدم و رفتم وزیدم چرخ خوردم چرخ خوردم حلقه‌ی ذکری به راه افتاد خیابان دور من هوهوکنان پیچید و من چرخیدم و رفتم خودم را با عبا و قبا در حال و هوای شعرم مجسم می‌کنم و از شدت این عدم تناسب، خنده‌ام می‌گیرد. مانده‌ام آقا با این صحنه چه برخوردی می‌کنند. کتاب را کنار می‌گذارند و به من لبخندی می‌زنند، از ته دل می‌گویم: «خیلی دعامون بفرمایید.» و اینقدر حالم دست خودم نیست که پاسخ آقا را نمی‌شنوم. وقتی بر می‌گردم سر جایم، دیگر حواسم جمع نمی‌شود. توی ذهنم دوباره صحنه را بازسازی می‌کنم و سعی می‌کنم جواب‌های بهتری بدهم.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آقا قدری زودتر از اذان آمده‌اند. قرار است بعضی شاعران، کتاب‌هایشان را شخصا تقدیم کنند. حدود صد مجموع
می رویم برای افطار، با محمدرضا معلمی یک جای خالی آن اواخر سالن پیدا می‌کنیم و می‌نشینیم. روبرویمان استاد مجاهدی و استاد انسانی روی صندلی نشسته‌اند و سمت چپمان، یکی از محافظان آقا، جدی و چهارشانه ایستاده. چند دقیقه که می‌گذرد، آقا از پشت پرده می‌آیند و جایی پشت سر ما می‌نشینند. حالا ما مانده‌ایم میان آقا و اساتید. دلمان می‌خواهد قید افطار را بزنیم و برگردیم سمت آقا، اما نگاه جدی محافظ، جرئتِ طوفان را در نطفه خفه می‌کند! زود افطار را می‌خوریم و می‌رویم پایین پله‌هایی که به سالن جلسه می‌رسد. آنجا از چارچوب در، زل می‌زنیم به سفره آقا. عجیب است که اینجا کسی کاری به کارمان ندارد. هر انسانی رزقی دارد که از دستش نمی‌رود. دیدن آقا، رزق آن شبِ ما بود و حتی محافظ‌ها هم نمی‌توانستند آن را از ما بگیرند. من بعد از آن نگاه های دزدکی، در خود جلسه، جز یک مثلث کوچک، تصویر دیگری از صورت آقا ندارم اما محمدرضا نه، هم پایین آقا را یک دلِ سیر دید، هم بالا که رفتیم، روی آن صندلی‌های مخصوص شعرخوانی نشست و آقا را تا آخر مراسم تماشا کرد.