خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آخرین روز سفر بود. حرم. اتاق اشک... اتفاقی که در تموم طول سفر منتظرش بودم، توی دقیقه 21:06 شروع شد..
حال و هوای دلم این شکلیه...
تو ماه روشنی
یار جمکرانی منی...
اولین باری که کرانچی خوردم، پنج سالم بود. قبلش فقط چیتوز طلایی دیده بودم. دور، دورِ متنوع شدنِ هلههولهها بود. بستنیهای پیچپیچی دایتی، لینا توپی، لپلپ، ... .
مزهی مدرن کرانچی، به ذائقهی سنتیپسندم خوش نیامد! در عوض قیافهاش را دوست داشتم؛ شبیه ساقهی بونسای بود: کلفت و نامتقارن. (این شباهت را سالها بعد، وقتی که یک بونسای را از نزدیک دیدم، فهمیدم.)
از آن زمان، هر وقت کسی به من کرانچی تعارف میکرد، دچار احساس دوگانهی اشتیاق و تنفر میشدم. احساسی که تا ۱۳ سال، در هیچ موقعیت دیگری، برایم پیش نیامد.
۱۳ سال بعد، در سن ۱۸ سالگی، اولین سفر مجردیام را شروع کردم. مقصد: تهران.
پایم را که از اتوبوس بیرون گذاشتم، طعم کرانچی خزید زیر زبانم. تهران شهر من نبود. نمیتوانستم عاشقش شوم. و نمیتوانستم قیدش را هم بزنم.
بار اولی که در متروی تهران خم شدم تا بند کفشم را ببندم، فهمیدم که تهران شهر من نیست. انگار هر کدام از رهگذرهای مترو میخواست سرم فریاد بکشد که چرا ایستادهام و مثل بقیه با عجله به سویی نمیروم. من بچهی اصفهان بودم. رهگذرِ قدمزدنهای سرخوشانه در چهارباغ و گوش دادن به آواز پیرمردهای شوریدهی خواجو. اصفهان در شلوغترین حالت ممکنش، یک آرامش عرفانی داشت. یک خلسهی خوب که اجازه میداد جهان را بیصدا کنی و به آن بیدهای مجنون که دو سوی خیابان نشسته بودند، چشم بدوزی. اما تهران اینطور نبود. تهران به طور ترسناکی خاکستری بود. و بزرگ.
با این حال، در تهران با آدمهایی آشنا شدم که در اصفهان کمتر میشد پیدایشان کرد. آدمهایی که وقتی به چشمانت نگاه میکردند، واقعا مشتاق بودند که برایشان حرف بزنی و از خودت بیشتر بگویی. آدمهایی که برایشان مهم بودی، حاضر بودند شب خانه نروند و برای تو که بیجا و مکانی، بمانند توی دفتر شعر «شهرستان ادب» تا مهمان شهرستانیشان شوی و احساس غربت نکنی.
تهران شهر دیو و دلبر بود. همین باعث شد که دوباره آن آمیزهی عشق و نفرت را در قلبم حس کنم.
بر خلاف کرانچی -که بالاخره به رسمیت شناختمش و در لیست علاقهمندیهایم جایش دادم- تهران همانجا در برزخِ میان پذیرش و طرد، باقی ماند. هر بار که خواستم به یک طرف متمایلش کنم، حادثهای پیش آمد و کفهی دیگر ترازو را سنگین کرد.
باید برای خودش هم که شده، این وضعیت را تمام کنم. باید کاری کنم که تکلیف خودش را بداند و بتواند برای ادامهی زندگیاش تصمیم بگیرد. باید خیلی زود، جواب نهاییام را به گوشش برسانم. امیدوارم طاقت شنیدنش را داشته باشد... .
گفت: «مار گزیده، از ریسمون سیاه و سفید میترسه.»
از خودم پرسیدم چرا؟ ریسمان سیاه و سفید که ترس ندارد. حتی برای مار گزیده هم ترس ندارد. اگر به او بگویی: آن ریسمانهای سیاه و سفید را بده، راحت دستش را میبرد توی کشو و عین خیالش هم نیست... .
ماجرا از این قرار است که مار گزیده، همچنان از مار میترسد. اینقدر از مار میترسد و دیگر نمیخواهد گزیده شود، که تا یک جایی احتمال کوچکی بدهد که ماری هست، وحشت میکند. حتی یک جاهایی احتمال هم نمیدهد، خیال میکند و برای خودش ماری میسازد.
اگر مار گزیده میتوانست یک طوری -مثلا با یک عینک حرارتی پیشرفته- حضور مارها را تشخیص بدهد، دیگر از آن ریسمانهای بیآزارِ بدبخت نمیترسید.
بعد از کرونا، احساس میکنم ما آدمها در خیابان یک مشت مار گزیده هستیم که از همدیگر میترسیم. دائم فکر میکنیم که الان فلانی درباره من چه فکری میکند، درباره تیپ من چه قضاوتی دارد، توی دلش دارد چه لیچاری بارَم میکند، و... . حال آنکه فلانی اصلا حواسش به این چیزها نیست. شاید او هم دارد فکر میکند که ما دربارهاش چه فکری میکنیم.
ای کاش میشد بدون هنرنماییهای ذهن(!)، با خودِ واقعیت آدمها و فکر و خیالهایشان روبرو میشدیم تا کلی خیالمان راحت شود. ریسمانهای سیاه و سفید، واقعا دردشان دارد از درد گزیده شدن بیشتر میشود.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
به زینبی که میگه شبکه پویا رو عوض کن و میشینه شبکه ۴ میبینه، چی باید بگم؟
زینب: بابا! دو تا چایی میریزی؟
دیدار با آقا، از یک تلفن آغاز میشود. خانم یا آقایی که پشت خط است، سلام میکند؛ دقیق نشانه میگیرد، و این جمله را به سوی قلبت شلیک میکند: «شما برای دیدار سالانهی شاعران با رهبر انقلاب، دعوت شدهاید.»
تو مکث میکنی. از خودت میپرسی که «آدمها در این موقعیت، چه جوابی میدهند؟» و چون به جواب خاصی نمیرسی، اولین چیزی که به ذهنت میرسد را میگویی. من گفتم: «خوش خبر باشید!» و بعد فکر کردم که آیا این پاسخ، به اندازه کافی، رسانندهی شدت احساساتم بود؟ شاید باید گریه میکردم یا از هوش میرفتم یا... نمیدانم؛ بالاخره خبرِ برنده شدنِ آپارتمان در یک قرعهکشی که نبود، خبر دیدار آقا را داده بودند.
از بعدِ آن تلفن تا روز دیدار، مثل یک کارگردان سختپسندِ وسواسی، دویست مرتبه سکانس به سکانس، اتفاقاتی که قرار بود در بیت بیفتد را در ذهنم ساختم، مرور کردم، پاک کردم و دوباره از نو ساختم. با این حال هیچ کدامش حتی نزدیک به نسخهی اصلی هم نشد.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
دیدار با آقا، از یک تلفن آغاز میشود. خانم یا آقایی که پشت خط است، سلام میکند؛ دقیق نشانه میگیرد،
آقا که وارد حسینیه میشود، همه بلند میشویم. من از آخر مجلس، سر میکشم که ببینم آقا را میتوانم ببینم یا نه؛ و بعد ناگهان چیزی در دلم میلرزد. برای چند لحظه زمان از حرکت میایستد. آمیزهای از اشتیاق، ابهت، و آرامش به قلبم هجوم میآورد. بعد انگار صدای حسین منزوی را میشنوم که در گوشم زمزمه میکند: به قدر عبور تو از آن سوی شیشه بود/اگر لحظهای جهان به چشمم قشنگ شد.
دیگران هم حال مشابهی دارند. احساسات دارد سینه به سینه تا انتهای جمعیت میرود و بعد مثل موجهایی که به ساحل میرسند، به سوی آقا بر میگردد.
آقا قدری زودتر از اذان آمدهاند. قرار است بعضی شاعران، کتابهایشان را شخصا تقدیم کنند. حدود صد مجموعه روی میز است. هر تعداد که شد.
من خیالم راحت است که اسمم توی مجموعهها نیست. کتابم به دیدار نرسیده؛ اگر رسیده بود، حتما از قبل ندا میدادند. پس با خیال راحت مینشینم و خیره میشوم به دیگران، تا بعدا بتوانم احوالاتشان را دقیق روایت کنم.
با این حال، از آنجایی که به قول رضا امیرخانی، «مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد»، میلاد عرفان پور، در همان دو سه اسم اول، صدایم میکند که بروم مجموعهام را تقدیم کنم. تازه آنجا میفهمم که یک نسخه از کتاب برای دیدار چاپ شده است. پس میروم تا کتابم، این کودکی که تازه به دنیا آمده است را به نیلِ دستان آقا بسپارم و بشنوم که آقا در گوشم بخواند: انا رادّوه الیک!
نوبتم می شود، آقا که میبینند طلبه هستم، لبخندی میزنند و میپرسند: اهل کجایی؟ وقتی میگویم اصفهانیام و قم درس میخوانم، سوال میکنند: «درستان هم به اندازه شعرتان خوب هست؟» زبانم بند میآید. میخواهم اعتراف کنم که نه شعرم خوب است و نه درسم، به جایش با دستپاچگی میگویم: «اگر خدا بخواد...». همین. و بعد البته توضیح میدهم که فلانجا مشغولم و فلسفه میخوانم و... . در همین حین، آقا کتابم را باز میکنند؛ از میان آن همه شعر آیینی و حکمی، دو بیت اول از یک غزل عاشقانه میآید:
خیابان در خیابان با تمام شاخهها خندیدم و رفتم
وزیدم چرخ خوردم پا به پای بادها رقصیدم و رفتم
وزیدم چرخ خوردم چرخ خوردم حلقهی ذکری به راه افتاد
خیابان دور من هوهوکنان پیچید و من چرخیدم و رفتم
خودم را با عبا و قبا در حال و هوای شعرم مجسم میکنم و از شدت این عدم تناسب، خندهام میگیرد. ماندهام آقا با این صحنه چه برخوردی میکنند.
کتاب را کنار میگذارند و به من لبخندی میزنند، از ته دل میگویم: «خیلی دعامون بفرمایید.» و اینقدر حالم دست خودم نیست که پاسخ آقا را نمیشنوم.
وقتی بر میگردم سر جایم، دیگر حواسم جمع نمیشود. توی ذهنم دوباره صحنه را بازسازی میکنم و سعی میکنم جوابهای بهتری بدهم.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آقا قدری زودتر از اذان آمدهاند. قرار است بعضی شاعران، کتابهایشان را شخصا تقدیم کنند. حدود صد مجموع
می رویم برای افطار، با محمدرضا معلمی یک جای خالی آن اواخر سالن پیدا میکنیم و مینشینیم. روبرویمان استاد مجاهدی و استاد انسانی روی صندلی نشستهاند و سمت چپمان، یکی از محافظان آقا، جدی و چهارشانه ایستاده. چند دقیقه که میگذرد، آقا از پشت پرده میآیند و جایی پشت سر ما مینشینند. حالا ما ماندهایم میان آقا و اساتید. دلمان میخواهد قید افطار را بزنیم و برگردیم سمت آقا، اما نگاه جدی محافظ، جرئتِ طوفان را در نطفه خفه میکند!
زود افطار را میخوریم و میرویم پایین پلههایی که به سالن جلسه میرسد. آنجا از چارچوب در، زل میزنیم به سفره آقا. عجیب است که اینجا کسی کاری به کارمان ندارد. هر انسانی رزقی دارد که از دستش نمیرود. دیدن آقا، رزق آن شبِ ما بود و حتی محافظها هم نمیتوانستند آن را از ما بگیرند. من بعد از آن نگاه های دزدکی، در خود جلسه، جز یک مثلث کوچک، تصویر دیگری از صورت آقا ندارم اما محمدرضا نه، هم پایین آقا را یک دلِ سیر دید، هم بالا که رفتیم، روی آن صندلیهای مخصوص شعرخوانی نشست و آقا را تا آخر مراسم تماشا کرد.
با کندن یک گل، به اندازهی چند میلیون سلول زنده، از حیاتی که روی زمین است کم میشود. زمین بدون آن گل، دیگر آن زمین قبلی نیست.
اگر آن گل، رز سرخی باشد که پسری هر صبح آن را میدیده و یاد محبوبش میافتاده، جهانِ آن پسر هم دیگر مثل قبل نمیشود.
اگر آن پسر مادری داشته باشد، دریای قلب مادر هم از غصهی فرزندش طوفانی میشود.
اگر آن مادر، همسری داشته باشد، ... .
به این ترتیب، کندن یک گل، جنایت جنگی است. فاجعهای بین المللی است.
من شهری را میشناسم که هر روز، رزهایش را میکَنند؛ محبوبهایش را میکشند؛ پسرهایش را خاکستر میکنند؛ دریاهایش را طوفانی میکنند.
ولی در قبرستانهای آن شهر، هر روز، رزهای سرخ تازه میروید. و در بیمارستانهایش، مادرهای دریا دل، پسرهای تازه میزایند. و خیابانهایش، پر است از سنگهایی، که دست هر کسی که بخواهد گلی را بکند، قطع میکند.
زمین، به این شهر مدیون است. حیات، با تمام سلولهایش به این شهر مدیون است. و عشق، به وسعت تمامی دخترانی که در جهان دوست داشته میشوند، به دختران این شهر، مدیون است.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
دیدار با آقا، از یک تلفن آغاز میشود. خانم یا آقایی که پشت خط است، سلام میکند؛ دقیق نشانه میگیرد،
نسخهی کاملِ این روایت رو بچههای حوزه هنری، توی سایتشون کار کردن...
news.hozehonari.ir/xrPK
تب بچهها، مثل شیرِ روی گازه. تا صبح بالاسرشون بیدار میمونی و درجهی تبسنج تکون نمیخوره؛ تا یه لحظه خوابت میبره، یک دفعه سر میره... :/