جان آمده رفته، هیجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته
احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته
صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟
پلکی زدهام، خواب مرا آمده برده
پلکی زدهام، نامهرسان آمده رفته
امسال نبردهست مرا روزه، فقط گاه
بر لب، عطشی مرثیهخوان آمده رفته
من در به در او به جهان آمده بودم
گفتند: کجایی؟! به جهان آمده رفته
ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم
بسیار به عمرم رمضان آمده رفته...
محمد مهدی سیار
اگه مجموعه فرهنگی داشتن و بچه هیئتی بودن و طرح ولایت رفتن و فلسفه خوندن و حتی طرح کلی خوندن، باعث شده فکر کنید از خوندن کتاب «دغدغههای فرهنگی» بینیازید، سخت اشتباه میکنید.
من همه اینا بودم و همچین فکری هم میکردم. ولی حالا با ورق زدن چند صفحه از کتاب، حس میکنم باید توی انفرادی بازداشتم کنن و بگن تا این کتابو نخوندی از آزادی خبری نیست.
این شعری که میفرستم را بهمن ۹۹ گفتم. یکی از آن سحر-شبهای بیخوابی و هیجان. برای یک دوست قدیمی. قدیمیترین دوستی که هنوز جواب پیامهایم را میدهد. از حامد هم قدیمیتر.
من با رضا سهرابی در یکی از جلسات شعر اصفهان آشنا شدم. جلسهی خلوتی که خودم بودم و خودش بود و علی فردوسی. او با همان رنوی پکیدهی خوشحس -که یک روز بعد از احیای نیمهشعبان تا خانه مرا رساند- آمد. من پیاده بودم. او یک غزل عاشقانه خواند. من دلم لرزید. او لرزش دلم را ندید، ولی من لرزش صدایش را شنیدم و... همین. با هم دوست شدیم.
بعد از آن، اصفهان به قول قیصر خانقاه من و او شد. و ما باز به قول قیصر، همزاد عاشقان جهان شدیم.
اگر از پیرمردهای سحرخیز اصفهان بپرسید، خاطرهای محو از دو جوان لاغرِ دراز در یادشان هست که صبح جمعه، کله سحر، چهارراه تختی را تا سیوسهپل و بعد تا خواجو گز میکردند و حرف میزدند.
آن روزها رضا از دانشگاهش میگفت و حلقهی مطالعاتی که درست کرده بود، و لابلایش از آن شعرهای ژانرِ درد میخواند که پر بود از خسته نشدن و ایستادن. (هرچند خستهایم ولی ایستادهایم | پژمردهام؟ آری. پشیمان نه! | این روزهای سخت تو را مرد میکند | و...) و من دائم در ذهنم به او غبطه میخوردم. از خدا که پنهان نیست، از شما و رضا چه پنهان که هنوز هم وقتی حواسم پرتِ کاری نیست، به رضا حسودیام میشود و یکی از شعرهایی که برای هم گفتهایم را از توی گوشی پیدا میکنم و میخوانم.
امشب هم یکی از همان وقتها است. این شعر هم یکی از همان شعرها:
چرا وقتی با همیم جنس غمام عوض میشه؟
زندگیم عوض میشه؛ حال و هوام عوض میشه؟
حرفای معمولی رو وقتی که از تو میشنوم
حسی که بِشون دارم یهو برام عوض میشه
خدا نشناس نبودم اما میون مشکلا
تو که از خدا برام میگی، خُدام عوض میشه
نمیدونم چی نگه داشته برادریمونو
که جز این، هرچی دارم، هرچی میخوام، عوض میشه!
▪️
قصهی فهم من از تو، مثل ماه و خورشیده
تو همیشه ثابتی؛ منم که جام عوض میشه...
وقتهایی که یک نفر ناراحت یا عصبانی میشود را دوست ندارم. دلم میسوزد. دوست دارم آدمها همیشه حالشان خوب باشد.
با این حال نمیتوانم شوق پنهانی که در اعماق وجودم هست را هم نادیده بگیرم.
آدمها وقتی میترسند، دیرشان شده، ناراحتند، خوابشان میآید، یا... واقعیترند. لولای درِ آهنی شخصیتشان یک ذره باز میشود و میتوانیم برویم توی وجودشان سرک بکشیم و باهاشان آشناتر بشویم.
آدمهای سرحالِ خوب خوابیدهی خوشحال، حواسشان خیلی جمع است؛ نقاب روی صورتشان را دو دستی گرفتهاند که کنار نرود.
(باز البته همین خوشحالی هم اگر از یک حدی بگذرد، همان کار را میکند.)
سرک کشیدن توی شخصیت یک نفر، نه یعنی اینکه بروی و رازهای زندگیاش را پیدا کنی. یعنی همین که یک نظر، صورتِ از زیر نقاب درآمدهاش را نگاه کنی و ببینی پشت آن همه افکت و آرایش، آن صورت معمولیِ دوستداشتنی که یکی دو جایش هم جوش و ککمک و این جور چیزها دارد چیست.
نقابها سردند، یخیاند، نمیشود باهاشان رفیق شد، نمیشود به خندهشان، و به چشمهایشان خیره شد و ذوقمرگ شد.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
امشب درست وقتی که دیوانهوار میان روایتها غلت میزدم و لابلای این کاغذهای گوشت و خون دار خودم را جستجو میکردم، با این کتاب قدیمی روبرو شدم.
هشت سال پیش این کتاب را به اصرار حامد علیبیگی باز کردم؛ خواندم؛ خوابم گرفت؛ خوشم نیامد؛ و بستم. تنها چیزی که باعث شد احساسم را به کسی نگویم، اسم نویسندهی کتاب بود که باعث میشد در جدال نظر من و قلم او، اولی بیاعتبار شود.
حالا این منم؛ بعد از هشت سال دوباره از دروازهی نگاه حبیبه جعفریان، روبروی جهانِ خاندان صدر ایستادهام تا ستونهای بلند و نقشونگارهای دیوارهای مرمریاش -یا شاید هم سقف چوبی و سادگی دیوارهای کاهگلیاش- زانوهایم را سست کند و مرا به خاک بنشاند.
چند روز است دارم توی قنوت نمازهایم میخوانم که: «اللهم اجعلنی مجدد دینک و محیی شریعتک». حالا شاید خدا مِنو را گذاشته جلویم و گفته که: مجدد دین بودن، چیزی شبیه همین امام موسی است. ببین مایهاش را داری یا نه. در بارگاه ما، چیزهای سادهتری هم برای خواستن هست. چیزهایی که عاقبتش مثل موسی اینطور نامعلوم نباشد. اینطور با بیخبری و دلتنگی عجین نباشد.
خاکسترِ انسانِ بدوی
تمرین نویسندگی از نمای نزدیکِ نزدیک (اکستریم کلوزآپ)
-----------------
گفت: «امروز برام تموم شدی. طوری تموم شدی که دیگه شروع نمیشی»
با خودم فکر کردم که تمام شدن چطوری میتواند باشد؟ تمام شدنی که دیگر نشود شروع شد چه؟ چقدر جملهاش سینمایی بود. چطور آدمها به ذهنشان میرسد که در اوج عصبانیت اینطور دیالوگ بگویند. من اینجور وقتها هر چه کلمه بلد هستم را فراموش میکنم. دایره لغاتم میشود مثل یک انسان بدوی که فقط میتواند با صداهای نامفهوم منظورش را برساند.
یادم افتاد که دارم تمام میشوم. باید یک کاری میکردم. تمام شدن باید چیزی شبیه آب شدن بستنی باشد، یا دور انداختن یک مجله. من نمیخواستم تمام شوم، آن هم مثل یک فیلم سورئال، نامفهوم و بیموقع. باید یک کاری میکردم. دستهایم را باز کردم و خودم را سفت بغل کردم؛ آنقدر سفت که حتی یک سلولم هم جایی نرود. آنقدر سفت که حتی نتوانم نفس بکشم. میترسیدم اگر هوای توی ریههایم را بدهم بیرون، خاطرههایم، احساساتم، و قلبم، مثل خاکستری که به باد میدهند، بپاشد بیرون و در هوای طوفانی گم شود.
خواستم بگویم: «تو هم برام تموم شدی...» ولی دیدم اینطور نیست. مرز روشنی میان خودم و او نبود. میدانستم که اگر او تمام بشود، همهی خاطرهها و احساسهایم، همهی قلبم، همهی خودم با او تمام خواهد شد. به جایش گفتم: «چقدر آدمها زود برایت تمام میشوند.» گفتم و یک مکث سینمایی کردم که شاید چیزی بگوید. چیزی نگفت. از اتاق زدم بیرون.
دوربین که تا این لحظه در یک قاب مدیوم، هردویمان را داشت، احتمالا با رفتن من کلوزاپی از او گرفت و گذاشت که من از صحنه خارج شوم. مثل بازیگری که سکانس آخرِ بازیاش باشد در آخرین فیلم زندگیاش. مثل بازیگری که تمام شده؛ طوری تمام شده که دیگر هیچوقت شروع نمیشود.
این روزها دارند یک اتفاق خوب را با خودشان می آورند. ده سال از عاشقانهترین لحظههایم کنار هم نشستهاند و شدهاند یک دفتر شعر کوچک. دفتری که قرار است از فردا توی غرفه شهرستان ادب، روی صندلی بنشیند و به هر رهگذری که عبور می کند، خوش آمد بگوید. اسمش «همیشگان» است و قرار است برایش مهمانی بگیریم.
پرسیدند مهمان هایت کیستند؟ خیلی فکر کردم و دیدم مهمان این برنامه، نزدیکتر از شما کسی نمی تواند باشد. شمایی که مدتها مرا تحمل کردید و باعث شدید خیلی از آن شعرها، نیمهکاره رها نشوند و روی کاغذ به سرانجام برسند.
این پیام کوچک، یک دعوت صمیمانه است. نمی خواهم اذیت شوید؛ اما اگر سهشنبه یا چهارشنبه تهران بودید، اجازه بدهید با دیدنتان، لذت این مهمانی برای ما چند برابر شود.
سه شنبه ساعت ۱۵ در نمایشگاه کتاب تهران، سرای اهل قلم، سالن شبستان هستیم و چهارشنبه ساعت ۱۵، در حوزه هنری تهران، سالن تماشاخانه مهر. میهمانی چهارشنبه، مفصلتر است.
--------
[عکس از رضا صالحی عزیزم]
هرچقدر بیشتر از پنجره خاکگرفته اتاقی که محل اسکانم است به بیرون نگاه میکنم، بیشتر میفهمم که دوست دارم زندگیام یک چیزی شبیه همین باشد. همینکه بدون استرس کلاس و تکلیف و امتحان، یک روایت از مدام بخوانم؛ با گریه از خدا بپرسم که «آخه چرا کیمیا باید بدون جاوید، توی پمپ بنزین خیابون وصال، کتابهایی که یه زمانی عاشقانه برای هم خریده بودن رو جلوی چشمای سرد یهسری راننده به حراج بذاره؟» بعد از خودم بپرسم که «واقعا با مرگ باید چیکار کرد؟» بعد یک غصه عمیق مثل قطره جوهر توی تمام وجودم پخش بشود.
پشت پنجره توی کوچه، یک خانمی دارد چهارتا پلاستیک بازیافت را میبرد کنار یکی از آن سطلهای فلزی بزرگ. یک پیکموتوری هم درِ خانهای که بستهاش را تحویلش داده، میبندد و سوار موتورش میشود. این دو نفر معمای مرگ را چطور برای خودشان حل کردهاند؟
فکر میکنم زندگی اینقدر حواسم را پرتِ چیزهای بیرون از خودم کرده، که فرصت ندارم بنشینم و برای سوالهایم، جوابهایی که یک جایی توی وجودم تهنشین شده را پیدا کنم.
زندگی، آن سکانسی که خدا داشت از روح خودش در ما میدمید، قرار نبود اینطور چیزی باشد. مگر نه؟
آقا رضا، سوسیسفروش کنار ایستگاه متروی مفتح است که خودش سوسیسهایش را روی یک چرخدستی درست میکند اما اگر کسی بگوید پول ندارم، ساندویچ مجانی دستش میدهد. او باید توی زندگیاش یک چیزی درباره مرگ پیدا کرده باشد. دیروز باید ازش میپرسیدم.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
هرچقدر بیشتر از پنجره خاکگرفته اتاقی که محل اسکانم است به بیرون نگاه میکنم، بیشتر میفهمم که دوست
روی پلاستیک وسایلِ هماتاقیام نوشته: درد را وقتی حس میکنی، که زندهای.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
دیشب رفته بودم عیادت. من زیاد تو زندگیم عیادت نرفتم. عیادت نرفتن، یکی از حسرتای بزرگ زندگیمه. همیشه
دست همیشگان رو گذاشتم توی دست استادم و با نگرانی نِگاش کردم. کتاب رو باز کرد. یه غزل عاشقانه اومد: «از غصههای ساده خبر داری؟» لبخند زد. دلم لرزید. از اون لرزیدنای قشنگ. رفت سراغ شعرهای بعدی...
خیره شدم به جفتشون. صحنه، صحنهی ملاقات فلسفه و شعر بود؛ بعد از اینکه مدتها از هم دور نگهشون داشته بودم.
از ته دلم خواستم که این منظره تا ابد تموم نشه...
پ.ن: حامد از صحنه عکس گرفت. چندتا از مهمترین عکسهای مهم زندگیم رو حامد گرفته...
پ.ن: موی روی شقیقههاش سفید شده...
بغضم گرفته. گریهم میاد.