خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
امشب درست وقتی که دیوانهوار میان روایتها غلت میزدم و لابلای این کاغذهای گوشت و خون دار خودم را جستجو میکردم، با این کتاب قدیمی روبرو شدم.
هشت سال پیش این کتاب را به اصرار حامد علیبیگی باز کردم؛ خواندم؛ خوابم گرفت؛ خوشم نیامد؛ و بستم. تنها چیزی که باعث شد احساسم را به کسی نگویم، اسم نویسندهی کتاب بود که باعث میشد در جدال نظر من و قلم او، اولی بیاعتبار شود.
حالا این منم؛ بعد از هشت سال دوباره از دروازهی نگاه حبیبه جعفریان، روبروی جهانِ خاندان صدر ایستادهام تا ستونهای بلند و نقشونگارهای دیوارهای مرمریاش -یا شاید هم سقف چوبی و سادگی دیوارهای کاهگلیاش- زانوهایم را سست کند و مرا به خاک بنشاند.
چند روز است دارم توی قنوت نمازهایم میخوانم که: «اللهم اجعلنی مجدد دینک و محیی شریعتک». حالا شاید خدا مِنو را گذاشته جلویم و گفته که: مجدد دین بودن، چیزی شبیه همین امام موسی است. ببین مایهاش را داری یا نه. در بارگاه ما، چیزهای سادهتری هم برای خواستن هست. چیزهایی که عاقبتش مثل موسی اینطور نامعلوم نباشد. اینطور با بیخبری و دلتنگی عجین نباشد.
خاکسترِ انسانِ بدوی
تمرین نویسندگی از نمای نزدیکِ نزدیک (اکستریم کلوزآپ)
-----------------
گفت: «امروز برام تموم شدی. طوری تموم شدی که دیگه شروع نمیشی»
با خودم فکر کردم که تمام شدن چطوری میتواند باشد؟ تمام شدنی که دیگر نشود شروع شد چه؟ چقدر جملهاش سینمایی بود. چطور آدمها به ذهنشان میرسد که در اوج عصبانیت اینطور دیالوگ بگویند. من اینجور وقتها هر چه کلمه بلد هستم را فراموش میکنم. دایره لغاتم میشود مثل یک انسان بدوی که فقط میتواند با صداهای نامفهوم منظورش را برساند.
یادم افتاد که دارم تمام میشوم. باید یک کاری میکردم. تمام شدن باید چیزی شبیه آب شدن بستنی باشد، یا دور انداختن یک مجله. من نمیخواستم تمام شوم، آن هم مثل یک فیلم سورئال، نامفهوم و بیموقع. باید یک کاری میکردم. دستهایم را باز کردم و خودم را سفت بغل کردم؛ آنقدر سفت که حتی یک سلولم هم جایی نرود. آنقدر سفت که حتی نتوانم نفس بکشم. میترسیدم اگر هوای توی ریههایم را بدهم بیرون، خاطرههایم، احساساتم، و قلبم، مثل خاکستری که به باد میدهند، بپاشد بیرون و در هوای طوفانی گم شود.
خواستم بگویم: «تو هم برام تموم شدی...» ولی دیدم اینطور نیست. مرز روشنی میان خودم و او نبود. میدانستم که اگر او تمام بشود، همهی خاطرهها و احساسهایم، همهی قلبم، همهی خودم با او تمام خواهد شد. به جایش گفتم: «چقدر آدمها زود برایت تمام میشوند.» گفتم و یک مکث سینمایی کردم که شاید چیزی بگوید. چیزی نگفت. از اتاق زدم بیرون.
دوربین که تا این لحظه در یک قاب مدیوم، هردویمان را داشت، احتمالا با رفتن من کلوزاپی از او گرفت و گذاشت که من از صحنه خارج شوم. مثل بازیگری که سکانس آخرِ بازیاش باشد در آخرین فیلم زندگیاش. مثل بازیگری که تمام شده؛ طوری تمام شده که دیگر هیچوقت شروع نمیشود.
این روزها دارند یک اتفاق خوب را با خودشان می آورند. ده سال از عاشقانهترین لحظههایم کنار هم نشستهاند و شدهاند یک دفتر شعر کوچک. دفتری که قرار است از فردا توی غرفه شهرستان ادب، روی صندلی بنشیند و به هر رهگذری که عبور می کند، خوش آمد بگوید. اسمش «همیشگان» است و قرار است برایش مهمانی بگیریم.
پرسیدند مهمان هایت کیستند؟ خیلی فکر کردم و دیدم مهمان این برنامه، نزدیکتر از شما کسی نمی تواند باشد. شمایی که مدتها مرا تحمل کردید و باعث شدید خیلی از آن شعرها، نیمهکاره رها نشوند و روی کاغذ به سرانجام برسند.
این پیام کوچک، یک دعوت صمیمانه است. نمی خواهم اذیت شوید؛ اما اگر سهشنبه یا چهارشنبه تهران بودید، اجازه بدهید با دیدنتان، لذت این مهمانی برای ما چند برابر شود.
سه شنبه ساعت ۱۵ در نمایشگاه کتاب تهران، سرای اهل قلم، سالن شبستان هستیم و چهارشنبه ساعت ۱۵، در حوزه هنری تهران، سالن تماشاخانه مهر. میهمانی چهارشنبه، مفصلتر است.
--------
[عکس از رضا صالحی عزیزم]
هرچقدر بیشتر از پنجره خاکگرفته اتاقی که محل اسکانم است به بیرون نگاه میکنم، بیشتر میفهمم که دوست دارم زندگیام یک چیزی شبیه همین باشد. همینکه بدون استرس کلاس و تکلیف و امتحان، یک روایت از مدام بخوانم؛ با گریه از خدا بپرسم که «آخه چرا کیمیا باید بدون جاوید، توی پمپ بنزین خیابون وصال، کتابهایی که یه زمانی عاشقانه برای هم خریده بودن رو جلوی چشمای سرد یهسری راننده به حراج بذاره؟» بعد از خودم بپرسم که «واقعا با مرگ باید چیکار کرد؟» بعد یک غصه عمیق مثل قطره جوهر توی تمام وجودم پخش بشود.
پشت پنجره توی کوچه، یک خانمی دارد چهارتا پلاستیک بازیافت را میبرد کنار یکی از آن سطلهای فلزی بزرگ. یک پیکموتوری هم درِ خانهای که بستهاش را تحویلش داده، میبندد و سوار موتورش میشود. این دو نفر معمای مرگ را چطور برای خودشان حل کردهاند؟
فکر میکنم زندگی اینقدر حواسم را پرتِ چیزهای بیرون از خودم کرده، که فرصت ندارم بنشینم و برای سوالهایم، جوابهایی که یک جایی توی وجودم تهنشین شده را پیدا کنم.
زندگی، آن سکانسی که خدا داشت از روح خودش در ما میدمید، قرار نبود اینطور چیزی باشد. مگر نه؟
آقا رضا، سوسیسفروش کنار ایستگاه متروی مفتح است که خودش سوسیسهایش را روی یک چرخدستی درست میکند اما اگر کسی بگوید پول ندارم، ساندویچ مجانی دستش میدهد. او باید توی زندگیاش یک چیزی درباره مرگ پیدا کرده باشد. دیروز باید ازش میپرسیدم.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
هرچقدر بیشتر از پنجره خاکگرفته اتاقی که محل اسکانم است به بیرون نگاه میکنم، بیشتر میفهمم که دوست
روی پلاستیک وسایلِ هماتاقیام نوشته: درد را وقتی حس میکنی، که زندهای.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
دیشب رفته بودم عیادت. من زیاد تو زندگیم عیادت نرفتم. عیادت نرفتن، یکی از حسرتای بزرگ زندگیمه. همیشه
دست همیشگان رو گذاشتم توی دست استادم و با نگرانی نِگاش کردم. کتاب رو باز کرد. یه غزل عاشقانه اومد: «از غصههای ساده خبر داری؟» لبخند زد. دلم لرزید. از اون لرزیدنای قشنگ. رفت سراغ شعرهای بعدی...
خیره شدم به جفتشون. صحنه، صحنهی ملاقات فلسفه و شعر بود؛ بعد از اینکه مدتها از هم دور نگهشون داشته بودم.
از ته دلم خواستم که این منظره تا ابد تموم نشه...
پ.ن: حامد از صحنه عکس گرفت. چندتا از مهمترین عکسهای مهم زندگیم رو حامد گرفته...
پ.ن: موی روی شقیقههاش سفید شده...
بغضم گرفته. گریهم میاد.
سفر، داستانیترین کنشِ آدمیزاد است.
مجله مدام، شماره ۲، سفر، یادداشت سردبیر، ص۱۶
«دیدی خدا چطور رئیسی رو پودرش کرد؟ حقش بود با اون هم بیگناهی که اول انقلاب کشت.»
پیرمردِ کردستانی این را گفت و مرا بین زمین و آسمان، پا در هوا رها کرد. اول بالگرد سید را تصور کردم که منفجر شده، بعد آن جنگلِ پر از مه را. بعد هم عکس سید را. غمِ سید از توی آن عکس آمد بیرون و پنجه کشید به قلبم.
پیرمردِ کردستانی، آمده بود قم برای درمان. سه سکته را از سر گذرانده بود. ولی میگفت خدا را شکر که به من سلامتی داده. و تا آمدم به او غبطه بخورم و از خودم خجالت بکشم، یک دفعه دیالوگ بالا را گفت.
توی چشمهایش دقیق شدم که اثری از شرارت، کینه، یا تعصب پیدا کنم؛ اما چشمانش زلال بود. مثل چشمهای زینبم زلال بود. پس چرا آن حرف را زد؟
قبلترها راحت با یک نگاه میفهمیدم کسی که روبرویم است، کیست و چهکاره است. راحت میفهمیدم آدمی که توی حرفهای معمولیاش فحش میدهد، آدم بیادبی است. آنکه میگوید خامنهای مرده است و بدلش است که نشان ما میدهند، آدم نادان و بیفکری است. خانمی که حجاب ندارد، مذهبی هم نیست. آدمی که میپیچد توی ورود ممنوع، ... .
اما از یک جایی به بعد، آدمهایی آمدند توی قاب دوربینم که فحش میدادند اما وقتی یکجا لنگ میشدی چشمهایشان را میبستند و هرچه توی حسابشان بود برایت کارت به کارت میکردند؛ حجابشان کم بود، اما وقتی توی پیاده رو راه میرفتند، میثم مطیعی گوش میدادند. میگفتند صد رحمت به زمان شاه، اما برای سلامتی آقا خامنهای، صلوات میفرستادند. من توی دنیای صفر و یکیِ سیاه و سفیدم، باید با این آدمها چه کنم؟ صفرند یا یک؟ رومیاند یا زنگی؟
این سوال، چند وقت است مرا سردرگم کرده. اسم این سردرگمی را گذاشتهام «معمای انسان». دلم میخواهد تبدیلش کنم به یک هشتگ و هر بار، یکی از آن برخوردهایی که مرا میان زمین و آسمان، بیشتر پا در هوا کرده را بنویسم. آن وقت شاید شما هم دلتان سوخت و کمکی کردید و توانستم از کلافِ این معما، چند رشته نخ کم کنم.
به پیرمرد گفتم آقا خامنهای زنده است؛ من خودم قبل از عید از فاصله چندسانتی دیدمش. او هم دلیل آورد که ماهواره اینطور گفته. بعد من گفتم: «ماهواره که...» و خودش ادامه داد: «قبول دارم. برای ما دل نمیسوزونه.»
بلند شدم رفتم توی آشپزخانهی دفتر گمشدگان حرم و برایش چای ریختم. او هم همینطور زیر لب و به زمزمه، دعایم کرد.
#معمای_انسان
پنجتا امتحان دارم. سه روز پشت سر هم. روزی دو تا. همه هم تشریحی. مجموعش میشود آزمون تخصصی ارشد.
کاش یک دانه بود. از صبح تا شب بود ولی یک دانه بود. یک کتاب سه هزار صفحهای بود ولی یک دانه بود. یک دانه که باشد، از مقدمهی ناشر شروع میکنی و تا ته کتاب میروی؛ ولی وقتی پنجتا شد، تا یکی را باز میکنی، یک چیزی میآید توی ذهنت و میگوید آن دومی امتحانش زودتر است، آن سومی سختتر است، آن چهارمی را تا به حال جلدش را باز نکردهای... .
وقتش رسیده که جوهر خودکارم تمام شود و ترک تحصیل کنم.
دوستی دارم که اگر به جای ریاضی، تجربی خوانده بود، الان از آن پزشکهای بدون مرز میشد. اولین بار او مرا با بوها آشنا کرد.
دنیای بوها دنیای عجیبی است. رنگها خیلی توی چشمند؛ زود خودشان را نشان میدهند. اما بوها خجالتی و کمرو هستند؛ آرام میروند یک جایی آن آخرهای ذهن مینشینند که حتی موقع یادآوری خاطرات هم کسی آنها را نبیند.
بوها اینقدر کمرو هستند که حتی اسمشان را هم برای کسی نگفتهاند. ما اسم رنگها و مزهها را میدانیم: رنگ صورتی، مزه شیرین، ... ؛ اما برای ما بوها اسمی ندارند. بوها را با اسم یک مزه یا یک چیز نشان میدهیم: بوی تلخ، بوی کاکائو، ... .
دوست من آدم برونگرایی نیست. شاید برای همین هم هست که توانسته با بوها رفیق شود. دوست من اسم بوها را میداند. من هیچ وقت اسم بوها را از او نپرسیدم، چون همیشه کارم با همین رنگها و مزههای دم دستی راه افتاده و هیچ وقت تجربهی آنقدر عمیقی نداشتم که مجبور شوم حتما آن را با کمک یک بو به یاد بیاورم؛ ولی میدانم که دوستم اینطور نیست. او همیشه قبل از اینکه چیزها را با رنگشان ببیند یا به یاد بیاورد، با بویشان تشخیص میدهد. برای او بوی آدمها، بوی خانهها، حتی بوی احساسهای آدمها فرق میکند.
باید یک بار از او بپرسم که چرا به جای اینکه پزشک بدون مرز شود، رفت دانشگاه و فیزیک خواند؛ فیزیک برایش چه بویی داشته؟ آیا بوی فیزیک و فلسفه شبیه هم است؟ بوی شعر چطور؟
نفس عمیقی میکشم. ریههایم را از هوا پر میکنم. بوی خاصی نمیآید. همه جا پر از رنگ است. پر از صدا. پر از چیزهای روزمره.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
این روزها دارند یک اتفاق خوب را با خودشان می آورند. ده سال از عاشقانهترین لحظههایم کنار هم نشستها
امروز خبر دادن که همیشگان نشسته توی طبقههای مجازی انتشارات...