هرچقدر بیشتر از پنجره خاکگرفته اتاقی که محل اسکانم است به بیرون نگاه میکنم، بیشتر میفهمم که دوست دارم زندگیام یک چیزی شبیه همین باشد. همینکه بدون استرس کلاس و تکلیف و امتحان، یک روایت از مدام بخوانم؛ با گریه از خدا بپرسم که «آخه چرا کیمیا باید بدون جاوید، توی پمپ بنزین خیابون وصال، کتابهایی که یه زمانی عاشقانه برای هم خریده بودن رو جلوی چشمای سرد یهسری راننده به حراج بذاره؟» بعد از خودم بپرسم که «واقعا با مرگ باید چیکار کرد؟» بعد یک غصه عمیق مثل قطره جوهر توی تمام وجودم پخش بشود.
پشت پنجره توی کوچه، یک خانمی دارد چهارتا پلاستیک بازیافت را میبرد کنار یکی از آن سطلهای فلزی بزرگ. یک پیکموتوری هم درِ خانهای که بستهاش را تحویلش داده، میبندد و سوار موتورش میشود. این دو نفر معمای مرگ را چطور برای خودشان حل کردهاند؟
فکر میکنم زندگی اینقدر حواسم را پرتِ چیزهای بیرون از خودم کرده، که فرصت ندارم بنشینم و برای سوالهایم، جوابهایی که یک جایی توی وجودم تهنشین شده را پیدا کنم.
زندگی، آن سکانسی که خدا داشت از روح خودش در ما میدمید، قرار نبود اینطور چیزی باشد. مگر نه؟
آقا رضا، سوسیسفروش کنار ایستگاه متروی مفتح است که خودش سوسیسهایش را روی یک چرخدستی درست میکند اما اگر کسی بگوید پول ندارم، ساندویچ مجانی دستش میدهد. او باید توی زندگیاش یک چیزی درباره مرگ پیدا کرده باشد. دیروز باید ازش میپرسیدم.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
هرچقدر بیشتر از پنجره خاکگرفته اتاقی که محل اسکانم است به بیرون نگاه میکنم، بیشتر میفهمم که دوست
روی پلاستیک وسایلِ هماتاقیام نوشته: درد را وقتی حس میکنی، که زندهای.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
دیشب رفته بودم عیادت. من زیاد تو زندگیم عیادت نرفتم. عیادت نرفتن، یکی از حسرتای بزرگ زندگیمه. همیشه
دست همیشگان رو گذاشتم توی دست استادم و با نگرانی نِگاش کردم. کتاب رو باز کرد. یه غزل عاشقانه اومد: «از غصههای ساده خبر داری؟» لبخند زد. دلم لرزید. از اون لرزیدنای قشنگ. رفت سراغ شعرهای بعدی...
خیره شدم به جفتشون. صحنه، صحنهی ملاقات فلسفه و شعر بود؛ بعد از اینکه مدتها از هم دور نگهشون داشته بودم.
از ته دلم خواستم که این منظره تا ابد تموم نشه...
پ.ن: حامد از صحنه عکس گرفت. چندتا از مهمترین عکسهای مهم زندگیم رو حامد گرفته...
پ.ن: موی روی شقیقههاش سفید شده...
بغضم گرفته. گریهم میاد.
سفر، داستانیترین کنشِ آدمیزاد است.
مجله مدام، شماره ۲، سفر، یادداشت سردبیر، ص۱۶
«دیدی خدا چطور رئیسی رو پودرش کرد؟ حقش بود با اون هم بیگناهی که اول انقلاب کشت.»
پیرمردِ کردستانی این را گفت و مرا بین زمین و آسمان، پا در هوا رها کرد. اول بالگرد سید را تصور کردم که منفجر شده، بعد آن جنگلِ پر از مه را. بعد هم عکس سید را. غمِ سید از توی آن عکس آمد بیرون و پنجه کشید به قلبم.
پیرمردِ کردستانی، آمده بود قم برای درمان. سه سکته را از سر گذرانده بود. ولی میگفت خدا را شکر که به من سلامتی داده. و تا آمدم به او غبطه بخورم و از خودم خجالت بکشم، یک دفعه دیالوگ بالا را گفت.
توی چشمهایش دقیق شدم که اثری از شرارت، کینه، یا تعصب پیدا کنم؛ اما چشمانش زلال بود. مثل چشمهای زینبم زلال بود. پس چرا آن حرف را زد؟
قبلترها راحت با یک نگاه میفهمیدم کسی که روبرویم است، کیست و چهکاره است. راحت میفهمیدم آدمی که توی حرفهای معمولیاش فحش میدهد، آدم بیادبی است. آنکه میگوید خامنهای مرده است و بدلش است که نشان ما میدهند، آدم نادان و بیفکری است. خانمی که حجاب ندارد، مذهبی هم نیست. آدمی که میپیچد توی ورود ممنوع، ... .
اما از یک جایی به بعد، آدمهایی آمدند توی قاب دوربینم که فحش میدادند اما وقتی یکجا لنگ میشدی چشمهایشان را میبستند و هرچه توی حسابشان بود برایت کارت به کارت میکردند؛ حجابشان کم بود، اما وقتی توی پیاده رو راه میرفتند، میثم مطیعی گوش میدادند. میگفتند صد رحمت به زمان شاه، اما برای سلامتی آقا خامنهای، صلوات میفرستادند. من توی دنیای صفر و یکیِ سیاه و سفیدم، باید با این آدمها چه کنم؟ صفرند یا یک؟ رومیاند یا زنگی؟
این سوال، چند وقت است مرا سردرگم کرده. اسم این سردرگمی را گذاشتهام «معمای انسان». دلم میخواهد تبدیلش کنم به یک هشتگ و هر بار، یکی از آن برخوردهایی که مرا میان زمین و آسمان، بیشتر پا در هوا کرده را بنویسم. آن وقت شاید شما هم دلتان سوخت و کمکی کردید و توانستم از کلافِ این معما، چند رشته نخ کم کنم.
به پیرمرد گفتم آقا خامنهای زنده است؛ من خودم قبل از عید از فاصله چندسانتی دیدمش. او هم دلیل آورد که ماهواره اینطور گفته. بعد من گفتم: «ماهواره که...» و خودش ادامه داد: «قبول دارم. برای ما دل نمیسوزونه.»
بلند شدم رفتم توی آشپزخانهی دفتر گمشدگان حرم و برایش چای ریختم. او هم همینطور زیر لب و به زمزمه، دعایم کرد.
#معمای_انسان
پنجتا امتحان دارم. سه روز پشت سر هم. روزی دو تا. همه هم تشریحی. مجموعش میشود آزمون تخصصی ارشد.
کاش یک دانه بود. از صبح تا شب بود ولی یک دانه بود. یک کتاب سه هزار صفحهای بود ولی یک دانه بود. یک دانه که باشد، از مقدمهی ناشر شروع میکنی و تا ته کتاب میروی؛ ولی وقتی پنجتا شد، تا یکی را باز میکنی، یک چیزی میآید توی ذهنت و میگوید آن دومی امتحانش زودتر است، آن سومی سختتر است، آن چهارمی را تا به حال جلدش را باز نکردهای... .
وقتش رسیده که جوهر خودکارم تمام شود و ترک تحصیل کنم.
دوستی دارم که اگر به جای ریاضی، تجربی خوانده بود، الان از آن پزشکهای بدون مرز میشد. اولین بار او مرا با بوها آشنا کرد.
دنیای بوها دنیای عجیبی است. رنگها خیلی توی چشمند؛ زود خودشان را نشان میدهند. اما بوها خجالتی و کمرو هستند؛ آرام میروند یک جایی آن آخرهای ذهن مینشینند که حتی موقع یادآوری خاطرات هم کسی آنها را نبیند.
بوها اینقدر کمرو هستند که حتی اسمشان را هم برای کسی نگفتهاند. ما اسم رنگها و مزهها را میدانیم: رنگ صورتی، مزه شیرین، ... ؛ اما برای ما بوها اسمی ندارند. بوها را با اسم یک مزه یا یک چیز نشان میدهیم: بوی تلخ، بوی کاکائو، ... .
دوست من آدم برونگرایی نیست. شاید برای همین هم هست که توانسته با بوها رفیق شود. دوست من اسم بوها را میداند. من هیچ وقت اسم بوها را از او نپرسیدم، چون همیشه کارم با همین رنگها و مزههای دم دستی راه افتاده و هیچ وقت تجربهی آنقدر عمیقی نداشتم که مجبور شوم حتما آن را با کمک یک بو به یاد بیاورم؛ ولی میدانم که دوستم اینطور نیست. او همیشه قبل از اینکه چیزها را با رنگشان ببیند یا به یاد بیاورد، با بویشان تشخیص میدهد. برای او بوی آدمها، بوی خانهها، حتی بوی احساسهای آدمها فرق میکند.
باید یک بار از او بپرسم که چرا به جای اینکه پزشک بدون مرز شود، رفت دانشگاه و فیزیک خواند؛ فیزیک برایش چه بویی داشته؟ آیا بوی فیزیک و فلسفه شبیه هم است؟ بوی شعر چطور؟
نفس عمیقی میکشم. ریههایم را از هوا پر میکنم. بوی خاصی نمیآید. همه جا پر از رنگ است. پر از صدا. پر از چیزهای روزمره.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
این روزها دارند یک اتفاق خوب را با خودشان می آورند. ده سال از عاشقانهترین لحظههایم کنار هم نشستها
امروز خبر دادن که همیشگان نشسته توی طبقههای مجازی انتشارات...
رد غم را که توی زندگی میگیرم، میرسم به آن صبح زودی که توی ماشین زده بودم کنار و سرم را گذاشته بودم روی فرمان و میخواندم: «...بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید...». و سینهی یخکردهام قطره قطره آب میشد و روی صورت مچالهام کوچه باز میکرد.
بعد از حاج قاسم هیچ چیز مثل قبل نشد. غم، بادام تلخی شده بود که نشسته بود زیر دندانم و هیچ شادیای آنقدر رمق نداشت که دوباره کامم را شیرین کند.
یک سال بعدش همان زمانها بود که دیدم همه میخوانند «آه از غمی که تازه شود با غمی دگر». دوباره چشمهای مچاله، دوباره فشار دادن صورتم روی بالش خیس، تا صدای زوزهی غم، کسی را بیدار نکند.
از نبودن حاج قاسم، خیلی که دلم میگرفت، به لبخندی فکر میکردم که نشسته بود کنج لب محمدتقی مصباح و یادم میانداخت که دنیا کل هیکلش به یک تار موی حاجی نمیارزد. مصباح که رفت، لبخندش هم رفت کنار خنده حاج قاسم و دوتایی دلم را به آتش کشیدند.
بعد، قطار غصهها راه افتاد. همه بادامها تلخ شدند. رئیسی رفت، هنیه رفت، سید حسن رفت، ... . دنیا انگار یک سفره حضرت اباالفضل پهن کرده بود توی دلم و مثل روضههای زنانه که مرد راه نمیدهند، فقط غصهها را گذاشته بود که بیایند تو.
امروز سالگرد پر کشیدن میثاق رحمانی است. من میثاق رحمانی را نمیشناختم؛ نمیدانستم اهل کدام شهر بود، چندسالش بود، چه کار میکرد، ... . فقط میدانم همان اولین روزهایی که با مدرسه مبنا و مجله مدام آشنا شدم، همان روزهایی که فکر کردم بالاخره بین این همه غم، یک شادیِ عمیق، قاچاقی راهش را به دلم باز کرده، با دیدن یک داستانِ ناتمام از او، عزادارش شدم.
امروز سالگرد پر کشیدن میثاق رحمانی است و من، بعد از اینکه اتفاقی کانال مصطفا جواهری را باز کردم، قید امتحان را زدم و مثل دیوانهها شروع کردم به گریه کردن.
نمیدانم...شاید هم مشکل از زندگی نیست؛ منم که همیشهی دنیا، دنبال یک بهانه برای گریهکردن میگشتم.
...همین که نام مرا میبرند میگریم
از این به بعد من و آه و چشمِ تر شدهای
چه نام مرثیهواری است "مادر پسران"
برای مادر تنهای بیپسر شدهای...
دنده را که یک و دو کردم، شیرکاکائوی داغ از توی لیوانی که درش لق میزد، شره کرد توی جا لیوانیِ ماشین.
همینطور که مراقب بودم عابرها را زیر نگیرم نگاهم را لغزاندم سمت لیوان تا تخمین بزنم چقدر از پولی که برایش دادم حرام شده.
بعد فکر کردم که دفعه بعدی بگویم سر لیوان را خالی بگیرند. اما خب در آن صورت هم باز همینقدر از پولی که میدادم، تبدیل به شیرکاکائو نمیشد. با خودم گفتم که لااقل ماشین کثیف نمیشود و لازم نیست تا چند روز بوی شیر ترش شده را تحمل کنم.
به بوی شیر ترش شده که فکر کردم ذهنم داشت مستقیم میرفت سمت سرکههای خانگی و واویلایی که با ریختنش، توی ماشین اتفاق میافتد، که یکدفعه عطر شیر داغ، دستی را کشید و مرا وسط یک دنیای جادویی قشنگ نگه داشت. سطرهای مجلههای همشهری و مدام جلوی چشمهایم با یک حالت ابر و باد مانند، شروع کردند به رقصیدن. صدای ورق خوردن کاغذ نو مثل هدفونهای تدوین، گوشم را گرفت و صداهای دیگر را خواباند. گرمای لیوانی که توی دستم نگرفته بودم، سر خورد توی شانهها و ستون فقراتم.
میدان جانبازان را رد کردم، رفتم روی پلی که از روی ریل قدیمی راهآهن رد میشد. شیشه را دادم بالا؛ نفس عمیقی کشیدم، و گذاشتم شیرکاکائوی شیرین، از لیوانی که درش لق میزند، مثل یک چشمه بجوشد و مرا در خودش غرق کند.
ماییم و نوای بینوایی ای مرگ!
ماییم و خروش نینوایی ای مرگ!
بسم الله اگر رفیق مایی ای تیغ!
بسم الله اگر حریف مایی ای مرگ!