«دیدی خدا چطور رئیسی رو پودرش کرد؟ حقش بود با اون هم بیگناهی که اول انقلاب کشت.»
پیرمردِ کردستانی این را گفت و مرا بین زمین و آسمان، پا در هوا رها کرد. اول بالگرد سید را تصور کردم که منفجر شده، بعد آن جنگلِ پر از مه را. بعد هم عکس سید را. غمِ سید از توی آن عکس آمد بیرون و پنجه کشید به قلبم.
پیرمردِ کردستانی، آمده بود قم برای درمان. سه سکته را از سر گذرانده بود. ولی میگفت خدا را شکر که به من سلامتی داده. و تا آمدم به او غبطه بخورم و از خودم خجالت بکشم، یک دفعه دیالوگ بالا را گفت.
توی چشمهایش دقیق شدم که اثری از شرارت، کینه، یا تعصب پیدا کنم؛ اما چشمانش زلال بود. مثل چشمهای زینبم زلال بود. پس چرا آن حرف را زد؟
قبلترها راحت با یک نگاه میفهمیدم کسی که روبرویم است، کیست و چهکاره است. راحت میفهمیدم آدمی که توی حرفهای معمولیاش فحش میدهد، آدم بیادبی است. آنکه میگوید خامنهای مرده است و بدلش است که نشان ما میدهند، آدم نادان و بیفکری است. خانمی که حجاب ندارد، مذهبی هم نیست. آدمی که میپیچد توی ورود ممنوع، ... .
اما از یک جایی به بعد، آدمهایی آمدند توی قاب دوربینم که فحش میدادند اما وقتی یکجا لنگ میشدی چشمهایشان را میبستند و هرچه توی حسابشان بود برایت کارت به کارت میکردند؛ حجابشان کم بود، اما وقتی توی پیاده رو راه میرفتند، میثم مطیعی گوش میدادند. میگفتند صد رحمت به زمان شاه، اما برای سلامتی آقا خامنهای، صلوات میفرستادند. من توی دنیای صفر و یکیِ سیاه و سفیدم، باید با این آدمها چه کنم؟ صفرند یا یک؟ رومیاند یا زنگی؟
این سوال، چند وقت است مرا سردرگم کرده. اسم این سردرگمی را گذاشتهام «معمای انسان». دلم میخواهد تبدیلش کنم به یک هشتگ و هر بار، یکی از آن برخوردهایی که مرا میان زمین و آسمان، بیشتر پا در هوا کرده را بنویسم. آن وقت شاید شما هم دلتان سوخت و کمکی کردید و توانستم از کلافِ این معما، چند رشته نخ کم کنم.
به پیرمرد گفتم آقا خامنهای زنده است؛ من خودم قبل از عید از فاصله چندسانتی دیدمش. او هم دلیل آورد که ماهواره اینطور گفته. بعد من گفتم: «ماهواره که...» و خودش ادامه داد: «قبول دارم. برای ما دل نمیسوزونه.»
بلند شدم رفتم توی آشپزخانهی دفتر گمشدگان حرم و برایش چای ریختم. او هم همینطور زیر لب و به زمزمه، دعایم کرد.
#معمای_انسان
پنجتا امتحان دارم. سه روز پشت سر هم. روزی دو تا. همه هم تشریحی. مجموعش میشود آزمون تخصصی ارشد.
کاش یک دانه بود. از صبح تا شب بود ولی یک دانه بود. یک کتاب سه هزار صفحهای بود ولی یک دانه بود. یک دانه که باشد، از مقدمهی ناشر شروع میکنی و تا ته کتاب میروی؛ ولی وقتی پنجتا شد، تا یکی را باز میکنی، یک چیزی میآید توی ذهنت و میگوید آن دومی امتحانش زودتر است، آن سومی سختتر است، آن چهارمی را تا به حال جلدش را باز نکردهای... .
وقتش رسیده که جوهر خودکارم تمام شود و ترک تحصیل کنم.
دوستی دارم که اگر به جای ریاضی، تجربی خوانده بود، الان از آن پزشکهای بدون مرز میشد. اولین بار او مرا با بوها آشنا کرد.
دنیای بوها دنیای عجیبی است. رنگها خیلی توی چشمند؛ زود خودشان را نشان میدهند. اما بوها خجالتی و کمرو هستند؛ آرام میروند یک جایی آن آخرهای ذهن مینشینند که حتی موقع یادآوری خاطرات هم کسی آنها را نبیند.
بوها اینقدر کمرو هستند که حتی اسمشان را هم برای کسی نگفتهاند. ما اسم رنگها و مزهها را میدانیم: رنگ صورتی، مزه شیرین، ... ؛ اما برای ما بوها اسمی ندارند. بوها را با اسم یک مزه یا یک چیز نشان میدهیم: بوی تلخ، بوی کاکائو، ... .
دوست من آدم برونگرایی نیست. شاید برای همین هم هست که توانسته با بوها رفیق شود. دوست من اسم بوها را میداند. من هیچ وقت اسم بوها را از او نپرسیدم، چون همیشه کارم با همین رنگها و مزههای دم دستی راه افتاده و هیچ وقت تجربهی آنقدر عمیقی نداشتم که مجبور شوم حتما آن را با کمک یک بو به یاد بیاورم؛ ولی میدانم که دوستم اینطور نیست. او همیشه قبل از اینکه چیزها را با رنگشان ببیند یا به یاد بیاورد، با بویشان تشخیص میدهد. برای او بوی آدمها، بوی خانهها، حتی بوی احساسهای آدمها فرق میکند.
باید یک بار از او بپرسم که چرا به جای اینکه پزشک بدون مرز شود، رفت دانشگاه و فیزیک خواند؛ فیزیک برایش چه بویی داشته؟ آیا بوی فیزیک و فلسفه شبیه هم است؟ بوی شعر چطور؟
نفس عمیقی میکشم. ریههایم را از هوا پر میکنم. بوی خاصی نمیآید. همه جا پر از رنگ است. پر از صدا. پر از چیزهای روزمره.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
این روزها دارند یک اتفاق خوب را با خودشان می آورند. ده سال از عاشقانهترین لحظههایم کنار هم نشستها
امروز خبر دادن که همیشگان نشسته توی طبقههای مجازی انتشارات...
رد غم را که توی زندگی میگیرم، میرسم به آن صبح زودی که توی ماشین زده بودم کنار و سرم را گذاشته بودم روی فرمان و میخواندم: «...بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید...». و سینهی یخکردهام قطره قطره آب میشد و روی صورت مچالهام کوچه باز میکرد.
بعد از حاج قاسم هیچ چیز مثل قبل نشد. غم، بادام تلخی شده بود که نشسته بود زیر دندانم و هیچ شادیای آنقدر رمق نداشت که دوباره کامم را شیرین کند.
یک سال بعدش همان زمانها بود که دیدم همه میخوانند «آه از غمی که تازه شود با غمی دگر». دوباره چشمهای مچاله، دوباره فشار دادن صورتم روی بالش خیس، تا صدای زوزهی غم، کسی را بیدار نکند.
از نبودن حاج قاسم، خیلی که دلم میگرفت، به لبخندی فکر میکردم که نشسته بود کنج لب محمدتقی مصباح و یادم میانداخت که دنیا کل هیکلش به یک تار موی حاجی نمیارزد. مصباح که رفت، لبخندش هم رفت کنار خنده حاج قاسم و دوتایی دلم را به آتش کشیدند.
بعد، قطار غصهها راه افتاد. همه بادامها تلخ شدند. رئیسی رفت، هنیه رفت، سید حسن رفت، ... . دنیا انگار یک سفره حضرت اباالفضل پهن کرده بود توی دلم و مثل روضههای زنانه که مرد راه نمیدهند، فقط غصهها را گذاشته بود که بیایند تو.
امروز سالگرد پر کشیدن میثاق رحمانی است. من میثاق رحمانی را نمیشناختم؛ نمیدانستم اهل کدام شهر بود، چندسالش بود، چه کار میکرد، ... . فقط میدانم همان اولین روزهایی که با مدرسه مبنا و مجله مدام آشنا شدم، همان روزهایی که فکر کردم بالاخره بین این همه غم، یک شادیِ عمیق، قاچاقی راهش را به دلم باز کرده، با دیدن یک داستانِ ناتمام از او، عزادارش شدم.
امروز سالگرد پر کشیدن میثاق رحمانی است و من، بعد از اینکه اتفاقی کانال مصطفا جواهری را باز کردم، قید امتحان را زدم و مثل دیوانهها شروع کردم به گریه کردن.
نمیدانم...شاید هم مشکل از زندگی نیست؛ منم که همیشهی دنیا، دنبال یک بهانه برای گریهکردن میگشتم.
...همین که نام مرا میبرند میگریم
از این به بعد من و آه و چشمِ تر شدهای
چه نام مرثیهواری است "مادر پسران"
برای مادر تنهای بیپسر شدهای...
دنده را که یک و دو کردم، شیرکاکائوی داغ از توی لیوانی که درش لق میزد، شره کرد توی جا لیوانیِ ماشین.
همینطور که مراقب بودم عابرها را زیر نگیرم نگاهم را لغزاندم سمت لیوان تا تخمین بزنم چقدر از پولی که برایش دادم حرام شده.
بعد فکر کردم که دفعه بعدی بگویم سر لیوان را خالی بگیرند. اما خب در آن صورت هم باز همینقدر از پولی که میدادم، تبدیل به شیرکاکائو نمیشد. با خودم گفتم که لااقل ماشین کثیف نمیشود و لازم نیست تا چند روز بوی شیر ترش شده را تحمل کنم.
به بوی شیر ترش شده که فکر کردم ذهنم داشت مستقیم میرفت سمت سرکههای خانگی و واویلایی که با ریختنش، توی ماشین اتفاق میافتد، که یکدفعه عطر شیر داغ، دستی را کشید و مرا وسط یک دنیای جادویی قشنگ نگه داشت. سطرهای مجلههای همشهری و مدام جلوی چشمهایم با یک حالت ابر و باد مانند، شروع کردند به رقصیدن. صدای ورق خوردن کاغذ نو مثل هدفونهای تدوین، گوشم را گرفت و صداهای دیگر را خواباند. گرمای لیوانی که توی دستم نگرفته بودم، سر خورد توی شانهها و ستون فقراتم.
میدان جانبازان را رد کردم، رفتم روی پلی که از روی ریل قدیمی راهآهن رد میشد. شیشه را دادم بالا؛ نفس عمیقی کشیدم، و گذاشتم شیرکاکائوی شیرین، از لیوانی که درش لق میزند، مثل یک چشمه بجوشد و مرا در خودش غرق کند.
ماییم و نوای بینوایی ای مرگ!
ماییم و خروش نینوایی ای مرگ!
بسم الله اگر رفیق مایی ای تیغ!
بسم الله اگر حریف مایی ای مرگ!
سرم را گذاشتم روی مهر. دستم چسبید به آسفالت داغ مصلی. آتش توی دستهایم پیچید. خواستم دستم را بکشم. نکشیدم. فرقی نمیکرد؛ تنم سلولسلول آتش بود. میگویند مستحب است وقت مرگ، به محتضر کلمات فرج را تلقین کنی: «لا اله الا الله الحلیم الکریم...». توی قنوت، نگاه کردم به شنهایی که چسبیده به دستم و به خودم تلقین کردم. وقتش رسیده که این زندگی عاریهای را پس بدهیم.
ما به اندازه یک جهان، خشم فروخورده داریم. خشم عاشقانه. خشم مقدس. گفت: «گیرم نتانیاهو را هم بکشیم، انگار یک سگ کشتهایم. جبران ماجرا نمیشود.» گفت: «مگر اینکه کلا از روی زمین محوشان کنیم.» توی دلم گفتم: «شروع خوبی است؛ اما باز هم جبران ماجرا نمیشود.» با اسرائیل شروع میکنیم، و بعد هرکجا -حتی قدر گرفتن عروسکی از کودکی- ظلمی باشد، آن را در همین خاک آتشگرفته چال میکنیم.
از خودم پرسیدم: «نمیترسی؟»
زیرصدای سوالم، صدای زوزه گرگ پخش شد. ترس خیلی شبیه زوزه گرگ است، از یک جای تاریک میآید و یک دفعه پنجه میکشد به سینهات.
درِ خانه را که باز کردم، هنوز ساعت و انگشترم را در نیاورده بودم که زینب گفت: «بابا! حیدر حیدر میذاری من دستمو اینجوری کنم (به حالت شعار دستش را تکان داد) و بگم: حیدر حیدر؟» صدای سهسالهاش شبیه غرش شیر بود؛ زوزهها را خفه کرد و رفت. بعد از سحر امامی، دومین بار در امروز بود که صدای غرش شنیدم.
از خودم پرسیدم: «نمیترسی؟» و انگار که لطیفهای تعریف کرده باشم، خندهام گرفت.
یک چشمم خیره شده به افکار جنگ و یک چشمم از اضطراب تحقیقهای ترم قبل که باید همین چند روزه بفرستمشان و هنوز شروعشان نکردهام، دو دو میزند.
به جنگ که فکر میکنم، ذهنم مثل ماشینهایی که فرمانشان میزان نیست، یکدست میکشد و میرود سراغ خیالپردازی. مجبورم دو دستی فرمان را بگیرم و به چیزهایی که ضروری است فکر کنم. به اینکه چه خوب توی همین ده دوازده روز بند و بیلهای تعلق را از دلمان کند؛ به اینکه مدتها بود اینقدر با آدمهای غریبهی دور و برم احساس صمیمیت نکرده بودم؛ به اینکه دوباره با درست شدن اینترنت، عافیتطلبی دارد زیرزیرکی خودش را از دیوار دلم میکشد بالا که دزدکی بیاید تو.
موضوع تحقیقهایم یکی احوالات خواجه عبدالله انصاری است و یکی بررسی تطبیقی تحلیل لزوم اخلاقی از دیدگاه... . از اسم هر دویشان میترسم. موضوع هر دو را خودم انتخاب کردم. همیشه اول ترم جوگیر میشوم و موضوع سخت انتخاب میکنم؛ بعد کلاسهای طرح ولایت شروع میشود و استادمان با آن بیان جادویی استعمارگرش، تمام وقتم را به نفع درس خودش استعمار میکند. آن وقت آخر ترم، من میمانم و تحقیقهای ننوشته.
دیروز با همسرم یک طبقه از کتابخانه را خالی کردیم و کتابها و مجلههای داستانی -که از دست زینب توی پلاستیک قایمشان کرده بودیم- را چیدیم توی طبقه. با دیدنش خستگی کل امتحانها از بدنم رفت. احساس میکنم در این شرایط نیمهجنگی، مثل یک کولرگازی خنک، زندگی از لابلای صفحههای این طبقه میآید و توی کل خانه میپیچد.
نقطه آخر این نوشته را میگذارم که بسم الله تحقیقم را بنویسم. فکر کردن به جنگ اگر بگذارد؛ وسوسه خواندن این کتابها اگر بگذارد.