رد غم را که توی زندگی میگیرم، میرسم به آن صبح زودی که توی ماشین زده بودم کنار و سرم را گذاشته بودم روی فرمان و میخواندم: «...بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید...». و سینهی یخکردهام قطره قطره آب میشد و روی صورت مچالهام کوچه باز میکرد.
بعد از حاج قاسم هیچ چیز مثل قبل نشد. غم، بادام تلخی شده بود که نشسته بود زیر دندانم و هیچ شادیای آنقدر رمق نداشت که دوباره کامم را شیرین کند.
یک سال بعدش همان زمانها بود که دیدم همه میخوانند «آه از غمی که تازه شود با غمی دگر». دوباره چشمهای مچاله، دوباره فشار دادن صورتم روی بالش خیس، تا صدای زوزهی غم، کسی را بیدار نکند.
از نبودن حاج قاسم، خیلی که دلم میگرفت، به لبخندی فکر میکردم که نشسته بود کنج لب محمدتقی مصباح و یادم میانداخت که دنیا کل هیکلش به یک تار موی حاجی نمیارزد. مصباح که رفت، لبخندش هم رفت کنار خنده حاج قاسم و دوتایی دلم را به آتش کشیدند.
بعد، قطار غصهها راه افتاد. همه بادامها تلخ شدند. رئیسی رفت، هنیه رفت، سید حسن رفت، ... . دنیا انگار یک سفره حضرت اباالفضل پهن کرده بود توی دلم و مثل روضههای زنانه که مرد راه نمیدهند، فقط غصهها را گذاشته بود که بیایند تو.
امروز سالگرد پر کشیدن میثاق رحمانی است. من میثاق رحمانی را نمیشناختم؛ نمیدانستم اهل کدام شهر بود، چندسالش بود، چه کار میکرد، ... . فقط میدانم همان اولین روزهایی که با مدرسه مبنا و مجله مدام آشنا شدم، همان روزهایی که فکر کردم بالاخره بین این همه غم، یک شادیِ عمیق، قاچاقی راهش را به دلم باز کرده، با دیدن یک داستانِ ناتمام از او، عزادارش شدم.
امروز سالگرد پر کشیدن میثاق رحمانی است و من، بعد از اینکه اتفاقی کانال مصطفا جواهری را باز کردم، قید امتحان را زدم و مثل دیوانهها شروع کردم به گریه کردن.
نمیدانم...شاید هم مشکل از زندگی نیست؛ منم که همیشهی دنیا، دنبال یک بهانه برای گریهکردن میگشتم.
...همین که نام مرا میبرند میگریم
از این به بعد من و آه و چشمِ تر شدهای
چه نام مرثیهواری است "مادر پسران"
برای مادر تنهای بیپسر شدهای...
دنده را که یک و دو کردم، شیرکاکائوی داغ از توی لیوانی که درش لق میزد، شره کرد توی جا لیوانیِ ماشین.
همینطور که مراقب بودم عابرها را زیر نگیرم نگاهم را لغزاندم سمت لیوان تا تخمین بزنم چقدر از پولی که برایش دادم حرام شده.
بعد فکر کردم که دفعه بعدی بگویم سر لیوان را خالی بگیرند. اما خب در آن صورت هم باز همینقدر از پولی که میدادم، تبدیل به شیرکاکائو نمیشد. با خودم گفتم که لااقل ماشین کثیف نمیشود و لازم نیست تا چند روز بوی شیر ترش شده را تحمل کنم.
به بوی شیر ترش شده که فکر کردم ذهنم داشت مستقیم میرفت سمت سرکههای خانگی و واویلایی که با ریختنش، توی ماشین اتفاق میافتد، که یکدفعه عطر شیر داغ، دستی را کشید و مرا وسط یک دنیای جادویی قشنگ نگه داشت. سطرهای مجلههای همشهری و مدام جلوی چشمهایم با یک حالت ابر و باد مانند، شروع کردند به رقصیدن. صدای ورق خوردن کاغذ نو مثل هدفونهای تدوین، گوشم را گرفت و صداهای دیگر را خواباند. گرمای لیوانی که توی دستم نگرفته بودم، سر خورد توی شانهها و ستون فقراتم.
میدان جانبازان را رد کردم، رفتم روی پلی که از روی ریل قدیمی راهآهن رد میشد. شیشه را دادم بالا؛ نفس عمیقی کشیدم، و گذاشتم شیرکاکائوی شیرین، از لیوانی که درش لق میزند، مثل یک چشمه بجوشد و مرا در خودش غرق کند.
ماییم و نوای بینوایی ای مرگ!
ماییم و خروش نینوایی ای مرگ!
بسم الله اگر رفیق مایی ای تیغ!
بسم الله اگر حریف مایی ای مرگ!
سرم را گذاشتم روی مهر. دستم چسبید به آسفالت داغ مصلی. آتش توی دستهایم پیچید. خواستم دستم را بکشم. نکشیدم. فرقی نمیکرد؛ تنم سلولسلول آتش بود. میگویند مستحب است وقت مرگ، به محتضر کلمات فرج را تلقین کنی: «لا اله الا الله الحلیم الکریم...». توی قنوت، نگاه کردم به شنهایی که چسبیده به دستم و به خودم تلقین کردم. وقتش رسیده که این زندگی عاریهای را پس بدهیم.
ما به اندازه یک جهان، خشم فروخورده داریم. خشم عاشقانه. خشم مقدس. گفت: «گیرم نتانیاهو را هم بکشیم، انگار یک سگ کشتهایم. جبران ماجرا نمیشود.» گفت: «مگر اینکه کلا از روی زمین محوشان کنیم.» توی دلم گفتم: «شروع خوبی است؛ اما باز هم جبران ماجرا نمیشود.» با اسرائیل شروع میکنیم، و بعد هرکجا -حتی قدر گرفتن عروسکی از کودکی- ظلمی باشد، آن را در همین خاک آتشگرفته چال میکنیم.
از خودم پرسیدم: «نمیترسی؟»
زیرصدای سوالم، صدای زوزه گرگ پخش شد. ترس خیلی شبیه زوزه گرگ است، از یک جای تاریک میآید و یک دفعه پنجه میکشد به سینهات.
درِ خانه را که باز کردم، هنوز ساعت و انگشترم را در نیاورده بودم که زینب گفت: «بابا! حیدر حیدر میذاری من دستمو اینجوری کنم (به حالت شعار دستش را تکان داد) و بگم: حیدر حیدر؟» صدای سهسالهاش شبیه غرش شیر بود؛ زوزهها را خفه کرد و رفت. بعد از سحر امامی، دومین بار در امروز بود که صدای غرش شنیدم.
از خودم پرسیدم: «نمیترسی؟» و انگار که لطیفهای تعریف کرده باشم، خندهام گرفت.
یک چشمم خیره شده به افکار جنگ و یک چشمم از اضطراب تحقیقهای ترم قبل که باید همین چند روزه بفرستمشان و هنوز شروعشان نکردهام، دو دو میزند.
به جنگ که فکر میکنم، ذهنم مثل ماشینهایی که فرمانشان میزان نیست، یکدست میکشد و میرود سراغ خیالپردازی. مجبورم دو دستی فرمان را بگیرم و به چیزهایی که ضروری است فکر کنم. به اینکه چه خوب توی همین ده دوازده روز بند و بیلهای تعلق را از دلمان کند؛ به اینکه مدتها بود اینقدر با آدمهای غریبهی دور و برم احساس صمیمیت نکرده بودم؛ به اینکه دوباره با درست شدن اینترنت، عافیتطلبی دارد زیرزیرکی خودش را از دیوار دلم میکشد بالا که دزدکی بیاید تو.
موضوع تحقیقهایم یکی احوالات خواجه عبدالله انصاری است و یکی بررسی تطبیقی تحلیل لزوم اخلاقی از دیدگاه... . از اسم هر دویشان میترسم. موضوع هر دو را خودم انتخاب کردم. همیشه اول ترم جوگیر میشوم و موضوع سخت انتخاب میکنم؛ بعد کلاسهای طرح ولایت شروع میشود و استادمان با آن بیان جادویی استعمارگرش، تمام وقتم را به نفع درس خودش استعمار میکند. آن وقت آخر ترم، من میمانم و تحقیقهای ننوشته.
دیروز با همسرم یک طبقه از کتابخانه را خالی کردیم و کتابها و مجلههای داستانی -که از دست زینب توی پلاستیک قایمشان کرده بودیم- را چیدیم توی طبقه. با دیدنش خستگی کل امتحانها از بدنم رفت. احساس میکنم در این شرایط نیمهجنگی، مثل یک کولرگازی خنک، زندگی از لابلای صفحههای این طبقه میآید و توی کل خانه میپیچد.
نقطه آخر این نوشته را میگذارم که بسم الله تحقیقم را بنویسم. فکر کردن به جنگ اگر بگذارد؛ وسوسه خواندن این کتابها اگر بگذارد.
گفت: جنگ تموم نشده، فقط سر و صداش خوابیده. دوباره بر میگرده؛ اینبار سختتر، و شدیدتر.
گفت: ما هم به سرزمین جنگ بر میگردیم.
با خودم فکر کردم که برای رفتن به سرزمین جنگ باید چه چیزهایی برداشت. دیدم چیز زیادی لازم نیست. یک قرآن خوشدست که بتوانی صبح تا شب، شب تا صبح دقیق بخوانیاش.
این کتاب، یک یادداشت دستی است از یک آدم قرآنخوانِ حسابی. همان که این روزها برای سلامتیاش قربانی کردیم و صلوات فرستادیم.
این یادداشت، راز آن آرامش ریشهدار عجیبی است که در چشمهای او است. اسم این کتابِ کوچکِ پر آیه هست: «روح توحید، نفی عبودیت غیر خدا»
الهی زندگیتان با روح توحید، عجین باشد و عطر نفرت از عبودیت غیر خدا، مثل نفرت از اسرائیل، همه لحظههایتان را معطر کند.
https://taaghche.com/book/165251
آن ورِ طرحکلیخواندهی وجودم بشکنی از سر ذوق میزند و میگوید که جنگ میشود، و این جنگ، میان دو منطقه جغرافیایی نیست؛ نبرد دو ضد است؛ بودن یا نبودن؛ ذغال گداخته ایمان را در دست نگه داشتن یا نداشتن؛ با یک اشاره امام، توی تنور پریدن یا نپریدن؛ ظهر عاشورا سپرِ قامت بلند امام حسین شدن یا نشدن...
ورِ طرحکلیخوانده وجودم، بوی جهاد میشنود و با اشتیاقِ بچههایی که آستین مادرشان را میکشند تا ببرند یک طرفی، توی گوشم میخواند که اینبار باید به سمت این جنگ، نه پیاده، که پرواز کنیم.
ازش میخواهم این روزها بلند بلند برایم حرف بزند. چون در وجودم، ورِ دیگری هم هست. وری که تا ساکت میشوم، میآید تا همین طور توی گوشم وز وز وز دو دو تا چهارتا کند که دنیای امروز دنیای بدهبستان است و آن دوگانههای ایدئولوژیک در آن جایی ندارد و جنگ با بوی کافور و صدای ریختن آوار میآید... .
جنگ که شد، یک گلوله توی مغزش خالی میکنم؛ بعد با طرح کلیِ پارهپورهی ورقورقشدهام، رد پای آقاموسی و چمران و سیدحسن و متوسلیان را میگیرم و تا خود قدس میروم.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آن ورِ طرحکلیخواندهی وجودم بشکنی از سر ذوق میزند و میگوید که جنگ میشود، و این جنگ، میان دو منط
این آتشبس ما را مردد نگه داشته. از یک طرف توی آن دوازده روز، با خودمان یکدله شدیم و تکلیفمان را با جنگ و مردن و عزیز از دست دادن و خانه به خرابی سپردن روشن کردیم؛ از یک طرف وسوسه اینکه جنگ تمام شده باشد و اسرائیل کنار کشیده باشد و دنیا به روال گذشته برگشته باشد، رهایمان نمیکند.
اما این جنگ، نیامده که تمام شود. این یک جنگ وجودی است. جنگیدن برای ماندن و نابود نشدن. هر کسی وقتی قرار باشد نابود شود، همه کار میکند، هر حقهای، هر ترفندی، هر زخمی، بیملاحظه، بی فکر روز مبادا، بی ذخیره برای فردا.
امروز روز مبادا است؛ ما دیگر به قبل از ۲۳ خرداد بر نمیگردیم. «ما انسانهای سه هفته پیش نیستیم. نمیتوانیم باشیم. نباید باشیم.» خدا ما را انتخاب کرده که از میان بودن یا نبودن، انتخاب کنیم. که آرزوی یک تاریخ انسان باورمند را زندگی کنیم. که «ایمان» را از شر شدیدترین دشمنش نجات بدهیم.
اسرائیل نرفته که برنگردد. بخواهد هم نمیتواند. ما هم جایی نمیرویم.
«ما در مسیر آمدنیم...
...وقت است تا به همت هم،
از خانهها فرار کنید.»
نشسته بودم توی دفتر و داشتم برای محمد مصطفای ده ساله توضیح میدادم که پدرش تا او را پیدا نکند از حرم نمیرود. آن بیرون صدای مبهم مداح میآمد که انگار داشت با شور میخواند «یا حجة بن الحسن! عجل علی ظهورک». از اینکه نتوانسته بودم صدای سخنرانی و روضه و مداحی را بشنوم، کلافه بودم و عذاب وجدان داشتم.
گوشی را گرفتم دستم و توی طاقچه، سرچ کردم «کآشوب». نگاه کردم ببینم کتاب چندم مجموعه است (وسواس نمیگذارد مجموعه را از یکی از کتابهای وسطش شروع کنم.) چون روی جلد کتابها چیزی ننوشته بود، از روی عکس جلد، رستخیز را باز کردم تا بخوانم. داستان اولش - «پاتیلها را لت میزنم» احسان عبدیپور- را قبلا با صدای خودش شنیده بودم. رفتم سراغ داستان دوم: هسته اندوه - حبیبه جعفریان.
اسم حبیبه جعفریان، طوفانی از تصویرها را با خودش آورد به ذهنم: جلد قرمز «هفت روایت خصوصی با امام موسی»، سخنرانی های امام موسی در «سفر شهادت»، کلیپ سید حسن که «لبیک یا حسین» میگوید، صدای آوینی که... . قبلا درباره همه اینها چیزهایی توی کانال نوشتهام، امشب تمام آن چیزهای پراکنده، دست به دست هم دادند و مثل سربازهایی که طرز ایستادنشان در رژه، از نمای بالا شبیه یک نوشته بزرگتر میشود، همهشان در اسم حسین، یکی شدند. وسطهای روایت، چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. پشت پلکهایم، اندوه با دستمال خیسش آمد تا مراسم غبارروبی بگیرد. یک سال غمِ اشک نشده توی چشمهایم جمع شده بود... .
اشکها را با پشت دست پاک کردم. عکسی از حاج قاسم پیدا کردم و گذاشتم پسزمینه گوشی. کشوی میز را باز کردم و به پسربچه موفرفری دوسالهای که تاتیتاتی آمده بود توی دفتر شکلات تعارف کردم. پدر محمد مصطفا پیدا شده بود و او را برده بود. توی قلبم آرامش، شده بود صدای قشنگ یک روضهخوان که با شور میخواند: «یا حجة بن الحسن! عجل علی ظهورک»