گفت: جنگ تموم نشده، فقط سر و صداش خوابیده. دوباره بر میگرده؛ اینبار سختتر، و شدیدتر.
گفت: ما هم به سرزمین جنگ بر میگردیم.
با خودم فکر کردم که برای رفتن به سرزمین جنگ باید چه چیزهایی برداشت. دیدم چیز زیادی لازم نیست. یک قرآن خوشدست که بتوانی صبح تا شب، شب تا صبح دقیق بخوانیاش.
این کتاب، یک یادداشت دستی است از یک آدم قرآنخوانِ حسابی. همان که این روزها برای سلامتیاش قربانی کردیم و صلوات فرستادیم.
این یادداشت، راز آن آرامش ریشهدار عجیبی است که در چشمهای او است. اسم این کتابِ کوچکِ پر آیه هست: «روح توحید، نفی عبودیت غیر خدا»
الهی زندگیتان با روح توحید، عجین باشد و عطر نفرت از عبودیت غیر خدا، مثل نفرت از اسرائیل، همه لحظههایتان را معطر کند.
https://taaghche.com/book/165251
آن ورِ طرحکلیخواندهی وجودم بشکنی از سر ذوق میزند و میگوید که جنگ میشود، و این جنگ، میان دو منطقه جغرافیایی نیست؛ نبرد دو ضد است؛ بودن یا نبودن؛ ذغال گداخته ایمان را در دست نگه داشتن یا نداشتن؛ با یک اشاره امام، توی تنور پریدن یا نپریدن؛ ظهر عاشورا سپرِ قامت بلند امام حسین شدن یا نشدن...
ورِ طرحکلیخوانده وجودم، بوی جهاد میشنود و با اشتیاقِ بچههایی که آستین مادرشان را میکشند تا ببرند یک طرفی، توی گوشم میخواند که اینبار باید به سمت این جنگ، نه پیاده، که پرواز کنیم.
ازش میخواهم این روزها بلند بلند برایم حرف بزند. چون در وجودم، ورِ دیگری هم هست. وری که تا ساکت میشوم، میآید تا همین طور توی گوشم وز وز وز دو دو تا چهارتا کند که دنیای امروز دنیای بدهبستان است و آن دوگانههای ایدئولوژیک در آن جایی ندارد و جنگ با بوی کافور و صدای ریختن آوار میآید... .
جنگ که شد، یک گلوله توی مغزش خالی میکنم؛ بعد با طرح کلیِ پارهپورهی ورقورقشدهام، رد پای آقاموسی و چمران و سیدحسن و متوسلیان را میگیرم و تا خود قدس میروم.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آن ورِ طرحکلیخواندهی وجودم بشکنی از سر ذوق میزند و میگوید که جنگ میشود، و این جنگ، میان دو منط
این آتشبس ما را مردد نگه داشته. از یک طرف توی آن دوازده روز، با خودمان یکدله شدیم و تکلیفمان را با جنگ و مردن و عزیز از دست دادن و خانه به خرابی سپردن روشن کردیم؛ از یک طرف وسوسه اینکه جنگ تمام شده باشد و اسرائیل کنار کشیده باشد و دنیا به روال گذشته برگشته باشد، رهایمان نمیکند.
اما این جنگ، نیامده که تمام شود. این یک جنگ وجودی است. جنگیدن برای ماندن و نابود نشدن. هر کسی وقتی قرار باشد نابود شود، همه کار میکند، هر حقهای، هر ترفندی، هر زخمی، بیملاحظه، بی فکر روز مبادا، بی ذخیره برای فردا.
امروز روز مبادا است؛ ما دیگر به قبل از ۲۳ خرداد بر نمیگردیم. «ما انسانهای سه هفته پیش نیستیم. نمیتوانیم باشیم. نباید باشیم.» خدا ما را انتخاب کرده که از میان بودن یا نبودن، انتخاب کنیم. که آرزوی یک تاریخ انسان باورمند را زندگی کنیم. که «ایمان» را از شر شدیدترین دشمنش نجات بدهیم.
اسرائیل نرفته که برنگردد. بخواهد هم نمیتواند. ما هم جایی نمیرویم.
«ما در مسیر آمدنیم...
...وقت است تا به همت هم،
از خانهها فرار کنید.»
نشسته بودم توی دفتر و داشتم برای محمد مصطفای ده ساله توضیح میدادم که پدرش تا او را پیدا نکند از حرم نمیرود. آن بیرون صدای مبهم مداح میآمد که انگار داشت با شور میخواند «یا حجة بن الحسن! عجل علی ظهورک». از اینکه نتوانسته بودم صدای سخنرانی و روضه و مداحی را بشنوم، کلافه بودم و عذاب وجدان داشتم.
گوشی را گرفتم دستم و توی طاقچه، سرچ کردم «کآشوب». نگاه کردم ببینم کتاب چندم مجموعه است (وسواس نمیگذارد مجموعه را از یکی از کتابهای وسطش شروع کنم.) چون روی جلد کتابها چیزی ننوشته بود، از روی عکس جلد، رستخیز را باز کردم تا بخوانم. داستان اولش - «پاتیلها را لت میزنم» احسان عبدیپور- را قبلا با صدای خودش شنیده بودم. رفتم سراغ داستان دوم: هسته اندوه - حبیبه جعفریان.
اسم حبیبه جعفریان، طوفانی از تصویرها را با خودش آورد به ذهنم: جلد قرمز «هفت روایت خصوصی با امام موسی»، سخنرانی های امام موسی در «سفر شهادت»، کلیپ سید حسن که «لبیک یا حسین» میگوید، صدای آوینی که... . قبلا درباره همه اینها چیزهایی توی کانال نوشتهام، امشب تمام آن چیزهای پراکنده، دست به دست هم دادند و مثل سربازهایی که طرز ایستادنشان در رژه، از نمای بالا شبیه یک نوشته بزرگتر میشود، همهشان در اسم حسین، یکی شدند. وسطهای روایت، چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. پشت پلکهایم، اندوه با دستمال خیسش آمد تا مراسم غبارروبی بگیرد. یک سال غمِ اشک نشده توی چشمهایم جمع شده بود... .
اشکها را با پشت دست پاک کردم. عکسی از حاج قاسم پیدا کردم و گذاشتم پسزمینه گوشی. کشوی میز را باز کردم و به پسربچه موفرفری دوسالهای که تاتیتاتی آمده بود توی دفتر شکلات تعارف کردم. پدر محمد مصطفا پیدا شده بود و او را برده بود. توی قلبم آرامش، شده بود صدای قشنگ یک روضهخوان که با شور میخواند: «یا حجة بن الحسن! عجل علی ظهورک»
امروز -روبروی دفتر آقا، توی خیابان صفائیه- طوری شعار دادم که تا به حال کسی توی هیچ سیزده آبان و بیستودوی بهمن و روز قدسی، حتی یک ذره شبیهش را هم از حنجرهام نشنیده بود.
شعار امروز، همان همیشگی نبود؛ آن آقای پشت تریبون بالاخره تصمیم گرفته بود حرفهای تهِ دلیِ بعدِ هیئتی را که فقط توی گوش همدیگر نجوا میکردیم، بیاورد جلوی چشم دنیا.
امروز بین کفنهای سفید و پیراهنهای سیاه ایستادیم جلوی دفتر آقا و طوری صدایمان را بلند کردیم که انگار آقا پشت پنجره بالکن نشسته و دارد نگاهمان میکند.
یکی دو ساعت دیگر فیلمهایش توی دنیا، گوشی به گوشی میچرخد. فیلمهایی از یک جمعیتِ آنسرش ناپیدا که دارند یک موسیقی را که چیزی بین مارش نظامی و ترانهای عاشقانه است، با همدیگر میخوانند:
«از جان خود گذشتم
با خون خود نوشتم
یا مرگ یا خامنهای...»
احسانوAustralia@Esanoo.mp3
زمان:
حجم:
20.6M
این داستان-روضهی کوتاه بیست دقیقهای خیلی چیزها را توی زندگی من عوض کرد. دلم از غصه ترکید. صورتم از اشک چال شد. و احساس کردم جای خالی ادبیات، زشت و بزرگ، وسط قاب عکس زندگیام بدجور توی چشم میزند... .
چقدر امشب سر و صدا زیاد است. صدای دسته، صدای روضه، صدای زینب که نیمدقیقه یکبار میگوید: «بابا! آب قمقم میدی؟...بابا! میای توپبازی کنیم؟...بابا! ماهیگیریمو میدی ماهی بگیرم؟...»
دلم سکوت میخواهد حسین. دلم یک قبر، از آنها که رزمندهها نصف شب میرفتند تویش و برایت گریه میکردند، میخواهد. دلم میخواهد به تمثالت، همان تمثالی که وقتی بچه بودم به دیوار خانه مادرجون بود خیره شوم. دلم میخواهد زل بزنم به ترکیب بند محتشم. نخوانمش، فقط بنشینم و بهش زل بزنم. به آن بیتش که میگوید عزای اشرف اولاد آدم؛ به آن بیت دیگرش که چشم روزگار بر او فاش میگریست... .
دلم برایت تنگ شده حسین. دلم بدون اینکه دیده باشمت برایت تنگ شده. دلم مثل اینکه هزار بار تماشایت کرده باشم برایت تنگ شده.
گفت: «بر تنگدل تمام جهان تنگ میشود.» جهان برایم تنگ شده حسین.
بیا قدر یک استکان چای، بنشین گوشه دلم و اجازه بده برایت از ته وجودم گریه کنم.
آخر من خیلی دوستت دارم. همینقدر ساده. بدون قسم و آیه، بدون سنج و زنجیر.
زنگ در را میزنند. برایمان، عدسپلو فرستادهای. میگویند عدس اشک چشم را زیاد میکند.
بعضی وقتا از خودم میپرسم: «دنیا، قشنگتر از اینی که الان داره نشونم میده، چیزی تو چنتهش هست که بیارزه آدم نمیره و به زندگی ادامه بده؟» دیشب جوابم به این سوال منفی بود. به نظرم رسید بد نمیشد اگه توی یکی از اون اوج گرفتنای حاج محمود و سینهزدنای مردم، خیره میشدم به آقا و بعد، خدا از پشت صحنه، کات میداد و تموم.
اینجور موقعا مطمئن میشم که باید یه بهشت و جهنمی باشه. قواره دنیا به این چیزای قشنگ -که آدمو راضی کنه از همه چیزای قشنگِ دیگه دل بکنه- نمیخوره...
یک بار شنیدم که بعضی آدمها به بوی بنزین معتادند. یکی از این بطری نوشابهها را پر از بنزین میکنند و آن را بو میکشند.
اینکه یک نفر به چیزی اعتیاد داشته باشد که من حتی اندازه پر شدن باک پراید هم نمیتوانستم تحملش کنم، برایم عجیب بود.
این روزها میفهمم که اعتیاد به بوی بنزین آنقدرها هم عجیب نیست. آدمهایی داریم که به چیزهای عجیبتر، و رقت انگیزتری معتادند. مثلا به ترس.
من آدمهایی را میشناسم که معتاد ترسیدن هستند. باید در همه حال، حتی حماسیترین لحظههای تاریخ هم از توی کیف پولشان عکس یک رئیس جمهور وحشی را در بیاورند و نگاه کنند یا توییت یک جانور آدم کش را باز کنند و بخوانند تا نیازشان به ترسیدن ارضا شود.
بوی بنزین، بگویی نگویی یک جذابیتهایی دارد؛ خود من هم گاهی دلم خواسته یکی از آن بطریها داشته باشم؛ اما آدمهای ترسو همیشه حال آدم را به هم میزنند.
توی دفتر، با همان اداهایی که از زینب یاد گرفتهام، سر به سرشان میگذارم. اگر ناراحتم کنند، باهاشان قهر میکنم...رویم را میکنم آنطرف. اگر خوشحالم کنند، چشمهایم مثل این ایموجی آدمهای ذوقمرگ شده، پر از ستاره میشود.
یک بار محمد گفت: «حمید! یه ذره سنگین باش. یه ذره جدی باش.» زینب وقتی کف آسانسور، لیوان یکبار مصرفی میبیند که کثیف است و اجازه ندارد به آن دست بزند، صورتش را مچاله میکند و میگوید: «از دست این بچهها! همهش اینجا رو کثیف میکنن.» میگوید و زیر چشمی نگاه میکند که ببیند اگر ما حواسمان نیست، جستی بزند و آن لیوان کثیف را بگیرد توی دستهایش و صورتش طوری گل بیاندازد که انگار جام جهانی را برده.
محمد صورتش را مچاله نکرده بود اما داشت زیرچشمی نگاهم میکرد. من خجالت کشیدم. مثل بچههایی که اگر صدای زینب را شنیده بودند، از کار زشتشان خجالت میکشیدند. من به اداهای بچگانهام ادامه دادم، مثل همان بچههای خجالتکشیده که باز به کثیف کردن آسانسور ادامه میدادند.
گفتم: «نمیتونم وانمود کنم اون طوری که شماها دوست دارین، آدم جدی و سنگینی هستم. دوست دارم باشم، ولی نیستم...دلم نمیخواد براتون فیلم بازی کنم...»
این را گفتم و به این فکر کردم که زینب، یک روز که بزرگتر شد، دور از چشم من و مادرش، با بچههای مجتمع، لیوانهای یکبار مصرف را کف آسانسورها پرت خواهد کرد و از ته دل قهقهه خواهد زد. من مطمئنم. این را خودم از عمق چشمهای جفتشان خواندم.
برای کارگاه نویسندگی باید یک شخصیت میساختیم. شخصیتی که عین خودمان نباشد؛ اما آنقدر هم دور نرود که تجربه ای از زیست او نداشته باشیم.
لحظه آفرینش شخصیت، لحظه عجیبی است. چیزی شبیه خلقت است. موجودی که میخواهی بسازی، هنوز هیچ اسمی ندارد، هیچ قیافه ای ندارد، خانواده اش معلوم نیست؛ آرزوهایش، ترسهایش، خرابکاریهایش، رذیلتهای پنهانشده پشت ظاهر زیبایش، هیچ چیزش هنوز مشخص نشده. حالا تو، از بین این همه ویژگی که در خودت، و در بیشمار آدم دیگر دیدهای، کدامش را انتخاب میکنی تا بخشی از وجود شخصیتت شود؟
اولین تجربه خلقت، جالب است. دلت نمی آید نقطه ضعفی به او بدهی. اگر هم دلت بیاید، میروی سراغ ویژگیهای لوس و کمخطری مثل حساس بودن، کمصبر بودن و... . در عوض با تمام وجودت میخواهی چیزهایی را که یک عمر آرزویش را داشتی و از آن بینصیب بودی، به او ببخشی و از او یک فرشته بسازی.
نگاه کردن به این فرشته، باعث می شود روزهای اول دلت غنج برود؛ اما به مرور، وقتی که می خواهی شخصیتت را بگذاری توی موقعیت های مختلف، میبینی که هیچ دستگیرهای در وجودش نیست تا آن را بگیری و یک دوراهی برایش درست کنی؛ تا مجبورش کنی انتخاب کند، و در این انتخاب کردن، یک داستان خلق شود. تو با ندادن نقطه ضعف به شخصیتت، او را صاحب بزرگترین نقطه ضعف کردهای: از آن موجودی که می توانست قهرمان یک شاهکار ادبی شود، یک موجود نچسبِ کسلکننده ساختهای.
و من از ترس همین بود که یاسین را به پول حاج حبیب، و توجه ایران، و عشق مریم، و بحران معنا، وابسته کردم... .
(ادامه دارد...)