خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آن ورِ طرحکلیخواندهی وجودم بشکنی از سر ذوق میزند و میگوید که جنگ میشود، و این جنگ، میان دو منط
این آتشبس ما را مردد نگه داشته. از یک طرف توی آن دوازده روز، با خودمان یکدله شدیم و تکلیفمان را با جنگ و مردن و عزیز از دست دادن و خانه به خرابی سپردن روشن کردیم؛ از یک طرف وسوسه اینکه جنگ تمام شده باشد و اسرائیل کنار کشیده باشد و دنیا به روال گذشته برگشته باشد، رهایمان نمیکند.
اما این جنگ، نیامده که تمام شود. این یک جنگ وجودی است. جنگیدن برای ماندن و نابود نشدن. هر کسی وقتی قرار باشد نابود شود، همه کار میکند، هر حقهای، هر ترفندی، هر زخمی، بیملاحظه، بی فکر روز مبادا، بی ذخیره برای فردا.
امروز روز مبادا است؛ ما دیگر به قبل از ۲۳ خرداد بر نمیگردیم. «ما انسانهای سه هفته پیش نیستیم. نمیتوانیم باشیم. نباید باشیم.» خدا ما را انتخاب کرده که از میان بودن یا نبودن، انتخاب کنیم. که آرزوی یک تاریخ انسان باورمند را زندگی کنیم. که «ایمان» را از شر شدیدترین دشمنش نجات بدهیم.
اسرائیل نرفته که برنگردد. بخواهد هم نمیتواند. ما هم جایی نمیرویم.
«ما در مسیر آمدنیم...
...وقت است تا به همت هم،
از خانهها فرار کنید.»
نشسته بودم توی دفتر و داشتم برای محمد مصطفای ده ساله توضیح میدادم که پدرش تا او را پیدا نکند از حرم نمیرود. آن بیرون صدای مبهم مداح میآمد که انگار داشت با شور میخواند «یا حجة بن الحسن! عجل علی ظهورک». از اینکه نتوانسته بودم صدای سخنرانی و روضه و مداحی را بشنوم، کلافه بودم و عذاب وجدان داشتم.
گوشی را گرفتم دستم و توی طاقچه، سرچ کردم «کآشوب». نگاه کردم ببینم کتاب چندم مجموعه است (وسواس نمیگذارد مجموعه را از یکی از کتابهای وسطش شروع کنم.) چون روی جلد کتابها چیزی ننوشته بود، از روی عکس جلد، رستخیز را باز کردم تا بخوانم. داستان اولش - «پاتیلها را لت میزنم» احسان عبدیپور- را قبلا با صدای خودش شنیده بودم. رفتم سراغ داستان دوم: هسته اندوه - حبیبه جعفریان.
اسم حبیبه جعفریان، طوفانی از تصویرها را با خودش آورد به ذهنم: جلد قرمز «هفت روایت خصوصی با امام موسی»، سخنرانی های امام موسی در «سفر شهادت»، کلیپ سید حسن که «لبیک یا حسین» میگوید، صدای آوینی که... . قبلا درباره همه اینها چیزهایی توی کانال نوشتهام، امشب تمام آن چیزهای پراکنده، دست به دست هم دادند و مثل سربازهایی که طرز ایستادنشان در رژه، از نمای بالا شبیه یک نوشته بزرگتر میشود، همهشان در اسم حسین، یکی شدند. وسطهای روایت، چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. پشت پلکهایم، اندوه با دستمال خیسش آمد تا مراسم غبارروبی بگیرد. یک سال غمِ اشک نشده توی چشمهایم جمع شده بود... .
اشکها را با پشت دست پاک کردم. عکسی از حاج قاسم پیدا کردم و گذاشتم پسزمینه گوشی. کشوی میز را باز کردم و به پسربچه موفرفری دوسالهای که تاتیتاتی آمده بود توی دفتر شکلات تعارف کردم. پدر محمد مصطفا پیدا شده بود و او را برده بود. توی قلبم آرامش، شده بود صدای قشنگ یک روضهخوان که با شور میخواند: «یا حجة بن الحسن! عجل علی ظهورک»
امروز -روبروی دفتر آقا، توی خیابان صفائیه- طوری شعار دادم که تا به حال کسی توی هیچ سیزده آبان و بیستودوی بهمن و روز قدسی، حتی یک ذره شبیهش را هم از حنجرهام نشنیده بود.
شعار امروز، همان همیشگی نبود؛ آن آقای پشت تریبون بالاخره تصمیم گرفته بود حرفهای تهِ دلیِ بعدِ هیئتی را که فقط توی گوش همدیگر نجوا میکردیم، بیاورد جلوی چشم دنیا.
امروز بین کفنهای سفید و پیراهنهای سیاه ایستادیم جلوی دفتر آقا و طوری صدایمان را بلند کردیم که انگار آقا پشت پنجره بالکن نشسته و دارد نگاهمان میکند.
یکی دو ساعت دیگر فیلمهایش توی دنیا، گوشی به گوشی میچرخد. فیلمهایی از یک جمعیتِ آنسرش ناپیدا که دارند یک موسیقی را که چیزی بین مارش نظامی و ترانهای عاشقانه است، با همدیگر میخوانند:
«از جان خود گذشتم
با خون خود نوشتم
یا مرگ یا خامنهای...»
احسانوAustralia@Esanoo.mp3
زمان:
حجم:
20.6M
این داستان-روضهی کوتاه بیست دقیقهای خیلی چیزها را توی زندگی من عوض کرد. دلم از غصه ترکید. صورتم از اشک چال شد. و احساس کردم جای خالی ادبیات، زشت و بزرگ، وسط قاب عکس زندگیام بدجور توی چشم میزند... .
چقدر امشب سر و صدا زیاد است. صدای دسته، صدای روضه، صدای زینب که نیمدقیقه یکبار میگوید: «بابا! آب قمقم میدی؟...بابا! میای توپبازی کنیم؟...بابا! ماهیگیریمو میدی ماهی بگیرم؟...»
دلم سکوت میخواهد حسین. دلم یک قبر، از آنها که رزمندهها نصف شب میرفتند تویش و برایت گریه میکردند، میخواهد. دلم میخواهد به تمثالت، همان تمثالی که وقتی بچه بودم به دیوار خانه مادرجون بود خیره شوم. دلم میخواهد زل بزنم به ترکیب بند محتشم. نخوانمش، فقط بنشینم و بهش زل بزنم. به آن بیتش که میگوید عزای اشرف اولاد آدم؛ به آن بیت دیگرش که چشم روزگار بر او فاش میگریست... .
دلم برایت تنگ شده حسین. دلم بدون اینکه دیده باشمت برایت تنگ شده. دلم مثل اینکه هزار بار تماشایت کرده باشم برایت تنگ شده.
گفت: «بر تنگدل تمام جهان تنگ میشود.» جهان برایم تنگ شده حسین.
بیا قدر یک استکان چای، بنشین گوشه دلم و اجازه بده برایت از ته وجودم گریه کنم.
آخر من خیلی دوستت دارم. همینقدر ساده. بدون قسم و آیه، بدون سنج و زنجیر.
زنگ در را میزنند. برایمان، عدسپلو فرستادهای. میگویند عدس اشک چشم را زیاد میکند.
بعضی وقتا از خودم میپرسم: «دنیا، قشنگتر از اینی که الان داره نشونم میده، چیزی تو چنتهش هست که بیارزه آدم نمیره و به زندگی ادامه بده؟» دیشب جوابم به این سوال منفی بود. به نظرم رسید بد نمیشد اگه توی یکی از اون اوج گرفتنای حاج محمود و سینهزدنای مردم، خیره میشدم به آقا و بعد، خدا از پشت صحنه، کات میداد و تموم.
اینجور موقعا مطمئن میشم که باید یه بهشت و جهنمی باشه. قواره دنیا به این چیزای قشنگ -که آدمو راضی کنه از همه چیزای قشنگِ دیگه دل بکنه- نمیخوره...
یک بار شنیدم که بعضی آدمها به بوی بنزین معتادند. یکی از این بطری نوشابهها را پر از بنزین میکنند و آن را بو میکشند.
اینکه یک نفر به چیزی اعتیاد داشته باشد که من حتی اندازه پر شدن باک پراید هم نمیتوانستم تحملش کنم، برایم عجیب بود.
این روزها میفهمم که اعتیاد به بوی بنزین آنقدرها هم عجیب نیست. آدمهایی داریم که به چیزهای عجیبتر، و رقت انگیزتری معتادند. مثلا به ترس.
من آدمهایی را میشناسم که معتاد ترسیدن هستند. باید در همه حال، حتی حماسیترین لحظههای تاریخ هم از توی کیف پولشان عکس یک رئیس جمهور وحشی را در بیاورند و نگاه کنند یا توییت یک جانور آدم کش را باز کنند و بخوانند تا نیازشان به ترسیدن ارضا شود.
بوی بنزین، بگویی نگویی یک جذابیتهایی دارد؛ خود من هم گاهی دلم خواسته یکی از آن بطریها داشته باشم؛ اما آدمهای ترسو همیشه حال آدم را به هم میزنند.
توی دفتر، با همان اداهایی که از زینب یاد گرفتهام، سر به سرشان میگذارم. اگر ناراحتم کنند، باهاشان قهر میکنم...رویم را میکنم آنطرف. اگر خوشحالم کنند، چشمهایم مثل این ایموجی آدمهای ذوقمرگ شده، پر از ستاره میشود.
یک بار محمد گفت: «حمید! یه ذره سنگین باش. یه ذره جدی باش.» زینب وقتی کف آسانسور، لیوان یکبار مصرفی میبیند که کثیف است و اجازه ندارد به آن دست بزند، صورتش را مچاله میکند و میگوید: «از دست این بچهها! همهش اینجا رو کثیف میکنن.» میگوید و زیر چشمی نگاه میکند که ببیند اگر ما حواسمان نیست، جستی بزند و آن لیوان کثیف را بگیرد توی دستهایش و صورتش طوری گل بیاندازد که انگار جام جهانی را برده.
محمد صورتش را مچاله نکرده بود اما داشت زیرچشمی نگاهم میکرد. من خجالت کشیدم. مثل بچههایی که اگر صدای زینب را شنیده بودند، از کار زشتشان خجالت میکشیدند. من به اداهای بچگانهام ادامه دادم، مثل همان بچههای خجالتکشیده که باز به کثیف کردن آسانسور ادامه میدادند.
گفتم: «نمیتونم وانمود کنم اون طوری که شماها دوست دارین، آدم جدی و سنگینی هستم. دوست دارم باشم، ولی نیستم...دلم نمیخواد براتون فیلم بازی کنم...»
این را گفتم و به این فکر کردم که زینب، یک روز که بزرگتر شد، دور از چشم من و مادرش، با بچههای مجتمع، لیوانهای یکبار مصرف را کف آسانسورها پرت خواهد کرد و از ته دل قهقهه خواهد زد. من مطمئنم. این را خودم از عمق چشمهای جفتشان خواندم.
برای کارگاه نویسندگی باید یک شخصیت میساختیم. شخصیتی که عین خودمان نباشد؛ اما آنقدر هم دور نرود که تجربه ای از زیست او نداشته باشیم.
لحظه آفرینش شخصیت، لحظه عجیبی است. چیزی شبیه خلقت است. موجودی که میخواهی بسازی، هنوز هیچ اسمی ندارد، هیچ قیافه ای ندارد، خانواده اش معلوم نیست؛ آرزوهایش، ترسهایش، خرابکاریهایش، رذیلتهای پنهانشده پشت ظاهر زیبایش، هیچ چیزش هنوز مشخص نشده. حالا تو، از بین این همه ویژگی که در خودت، و در بیشمار آدم دیگر دیدهای، کدامش را انتخاب میکنی تا بخشی از وجود شخصیتت شود؟
اولین تجربه خلقت، جالب است. دلت نمی آید نقطه ضعفی به او بدهی. اگر هم دلت بیاید، میروی سراغ ویژگیهای لوس و کمخطری مثل حساس بودن، کمصبر بودن و... . در عوض با تمام وجودت میخواهی چیزهایی را که یک عمر آرزویش را داشتی و از آن بینصیب بودی، به او ببخشی و از او یک فرشته بسازی.
نگاه کردن به این فرشته، باعث می شود روزهای اول دلت غنج برود؛ اما به مرور، وقتی که می خواهی شخصیتت را بگذاری توی موقعیت های مختلف، میبینی که هیچ دستگیرهای در وجودش نیست تا آن را بگیری و یک دوراهی برایش درست کنی؛ تا مجبورش کنی انتخاب کند، و در این انتخاب کردن، یک داستان خلق شود. تو با ندادن نقطه ضعف به شخصیتت، او را صاحب بزرگترین نقطه ضعف کردهای: از آن موجودی که می توانست قهرمان یک شاهکار ادبی شود، یک موجود نچسبِ کسلکننده ساختهای.
و من از ترس همین بود که یاسین را به پول حاج حبیب، و توجه ایران، و عشق مریم، و بحران معنا، وابسته کردم... .
(ادامه دارد...)
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
برای کارگاه نویسندگی باید یک شخصیت میساختیم. شخصیتی که عین خودمان نباشد؛ اما آنقدر هم دور نرود که ت
در تمام این سالها همیشه دو دسته از آدمها مرا به حسرت وا میداشتند: آدمهای خیلی آرام، و آدمهای خیلی شلوغ. من جایی در میانه دماسنج ایستاده بودم که هم بلورهای یخ برایم فریبنده بود و هم تکاپوی نقطه جوش. تصمیم گرفتم ویژگیهای یاسین را از میان آدمهای آرام انتخاب کنم: کمحرف، با چشمانی نافذ، نظم وسواسگونه، طمانینه در کار، بروز کم، عاطفه شدید.
خیال میکردم دادن این ویژگیها به یاسین باعث میشود برای مدتی بتوانم خودم را بگذارم جای آن آدمهای قدبلند و لاغر و درونگرا و از دریچه چشم آنها به زندگی نگاه کنم. من نمیخواستم داستان خلق کنم، میخواستم به بخش تجربهنشدهای از زندگی سفر کنم.
کار سختی بود. احتمالا نشد. فرمان شخصیت یاسین، یکدست میکشید به سمت ویژگیهای خودم. مجبور شدم با فکر زیاد -و نه از روی فهمی شهودی نسبت به آدمهای دیگر- رفتارهای یاسین را در موقعیتهای مختلف مهندسی کنم. هر بار پرونده را از اول ورق بزنم و از خودم بپرسم که یک آدم با این ویژگیها، منطقی است که الان چه رفتاری از خودش بروز بدهد. این کار، مجبورم کرد که روی آدمهای دور و برم دقیق بشوم و از هر فرصتی استفاده کنم تا بفهمم آدمی که ویژگیهای متفاوتی از من دارد، در موقعیتهای مشابه چطور تصمیم میگیرد. باز باعث شد به این فکر بیفتم که من هم مثل تمام آدمهای دیگر، یک شخصیت منحصر به فردم؛ با ویژگیهایی که مخصوص خودم است.
یاسین برایم قشنگ بود؛ دوستش داشتم. وقتی ایران زد توی گوشش، اضطراب گرفتم. وقتی تنها رفیق دبیرستانش حسین، سرطان گرفت و مرد، پا به پایش گریه کردم. وقتی میدانست میناکاری توی حجره حاج حبیب برایش کم است، اما کارش را عوض نمیکرد، از دستش کلافه شدم. وقتی مریم را بیش از هرچیزی در دنیا دوست داشت، برای عشقش ذوق کردم. و وقتی توی حمله اسرائیل به میدان امام، دوستش سلمان شهید شد، توی گلستان شهدا کنارش زانو زدم و دست روی شانههای کرختش گذاشتم. با این حال، بیشتر از یاسین، عاشق حبیب شدم. یک روز وقتی به سن حاج حبیب رسیدم باید برگردم و شاهکار زندگی او را بنویسم. آشناییاش با ایران، نسبتش با آقابزرگ، اینکه چطور روی پای خودش ایستاد و آن حجره را در میدان امام خرید، اینکه برادرزنش سیاوش چطور تمام این سالها تلاش کرد زهرش را بریزد و آخرش هم موفق شد... . باید ببینم چه چیزی باعث شده که حبیب بتواند وسط این همه اتفاق، همان پدر امنِ سادهگیرِ دلسوزِ پختهی باحال که همه چیز را میفهمد و خیلیهایش را به روی خودش نمیآورد، بماند. باید بفهمم حبیب چه جور آدمی بوده که یاسین، تمام عمر دلش خواسته مثل او بشود.
باید بخشی از آن روایتها را، آنقدری که حوصله سربر نشود، اینجا هم بگویم... . بیشتر از آن، دوست دارم گاهی یاسین را دعوت کنم تا بیاید اینجا و کمک کند درباره چیزها، به نتیجه برسیم... .
هدایت شده از حُفره
جنگ هنوز در من تمام نشده و خوب است که نشده. آنقدر که روایتها را خوانده یا شنیدهام، چشمهایم میسوزد و قلبم تیر میکشد.
به حسین که شیر میدهم یاد مادری میافتم که خانهشان موقع شیر دادن بچه هشتماههاش منفجر شد و مادر و کودک را نتوانستند از هم جدا کنند و باهم دفن کردند.
به پدری فکر میکنم که پیکر سه دختر و همسرش را کنار هم ردیف کرده و منتظر است که کاش همه چیز خواب باشد.
به زنی که گفت وقتی در اتاق پسرم را باز کردیم فهمیدیم همه چیز تمام است. مکث میکند و ادامه میدهد " ولی بچهم زجر نکشید. چون هیچ صدایی نیومد. کمکی نخواست. خداروشکر درد نکشید."
به زنی که با هشتاد درصد سوختگی وقتی صدای گریهی بچهی سه ماههاش را میشنود میگوید که بیاوریدش که شیرش بدهم. بچهام گرسنه است اما نمیداند بچه از شدت سوختگی ضجه میزند.
به زنی که میگفت فقط دو گام با بچهها و همسرش فاصله داشته و دیده نصف خانهشان سقوط کرده و آنها در چند ثانیه رفتهاند.
به خواهری که میگفت خواهرم زنگ زده بود و میگفت از دست بچهها خستهام و کاش بخوابم و کسی صدایم نکند. همان روز شهید میشود و خواهر خوشحال است که او بالاخره توانسته یک خواب راحت داشته باشد.
به مردی که میگفت اینجا کربلا بود و نمیدانستم باید کدام عزیزم را از زیر آوار بیرون بکشم؟
به زنی که آخرین حرف همسرش پشت تلفن این بود که " دارم میام خونه عزیزم! "
به زنی که پیکر کفن پیچ پسرش را بغل کرده بود و میگفت سید علی پنج ساله من اینقدر سبک نبود!
به آنها که به یک تکه گوشت و پوست از عزیزانشان راضیاند.
هر روز با آنها اشک میریزم و این عذاب دادن را دوست دارم. نباید یادم برود. حرام است بر من که به زندگی عادی برگردم. هیچچیزی به قبل از جنگ برنمیگردد.
دارم مصاحبهها را گوش میدهم که آهنگی میخکوبم میکند. ناخواسته روی کلیپی رفتهام. ریتمش را دوست دارم. درون کلیپ با فونت درشتی نوشته:
" و او با سپاهی از شهیدان باز میگردد..."
تصورش هم فوقالعاده است. او و تک تک آدمهایی که یک روز با ظلم و ناحقی از ما گرفتهاند برمیگردند. شانه به شانهی هم.
زیبا نیست؟
من آن روز کجایم؟
ما آن روز کجاییم؟
باید بدوم که به آنها برسم.
#جنگ۱۲روزه
#او
@hofreee