eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
هر آدمی توی روز، یک بودجه‌ای برای حرف زدن دارد. اینطور نیست که آدم‌ها بتوانند هر چقدر می‌خواهند حرف
چیزی که در یک نمای بیرونیِ باز، از یاسین می‌بینیم: آفتاب اردیبهشت، پاشیده روی کفِ سنگی کلاس. سه پسر -که یکی از آن‌ها یاسین است- وارد کلاس می‌شوند و تخته‌شاسی‌هایشان را روی سه‌پایه می‌گذارند. در سوی دیگر کلاس دخترها دور یک تخته شاسی جمع شده‌اند و صدای پچ‌پچشان می‌آید. پسرها کاغذهای کاهی‌شان را ورق می‌زنند و اتودهایی که زده‌اند را برانداز می‌کنند. یاسین -که وسط نشسته- به یکی از کاغذها که می‌رسد مکث می‌کند، سرش را می‌آورد بالا و چند لحظه به یکی از صندلی‌های خالی نگاه می‌کند و دوباره سرش را می‌اندازد پایین. تعداد دخترها بیشتر می‌شود و صدای پچ‌پچ بالا می‌گیرد. هر چند لحظه یکبار، یکی از دخترها زیرچشمی به یاسین نگاه می‌کند و تا یاسین سرش را می‌آورد بالا، نگاهش را می‌دزدد. صدای یکی از دخترها می‌آید که دارد یواش می‌گوید: «کار مریمه». صدای دیگری می‌گوید: «امکان نداره. مریم اصلاً پرتره کار نمیکنه». صدای سوم جواب می‌دهد: «اگه هم کار می‌کرد، محال بود محبی رو بکِشه. مریم جواب سلامشم به زور میده». نوبت چهارمی می‌شود: «ولی ببین چه هاشورایی زده. ابروهاشو نیگا، انگار محبی رو نشوندن جلوی آینه». این را می‌گوید و رو می‌کند به آن سوی کلاس و یکی از پسرها را صدا می‌زند: «پیس!» سرِ یکی از پسرها بلند می‌شود و دختر را می‌بیند؛ بلند می‌شود و می‌آید طرفش. نگاهی به تخته شاسی می‌کند و نگاهی به یاسین. بعد تخته را از روی سه‌پایه می‌قاپد و می‌برد سوی یاسین. صدای دختر بلند می‌شود: «چیکار می‌کنی فرهاد؟». بقیه دخترها خیره می‌شوند به یاسین. یاسین سرش را آورده بالا و به فرهاد نگاه می‌کند. فرهاد پرتره را می‌گیرد روبروی خودش و آن را آرام می‌چرخاند سمت یاسین و می‌گوید: «دیری ری ریم!» از بیرون کلاس، صدای پا می‌آید. چند لحظه بعد مریم در آستانه در ظاهر می‌شود. نگاه‌ها می‌رود سمت مریم. مریم می‌رود سوی همان صندلی خالی که یاسین قبلاً به آن نگاه کرده بود و تخته شاسی اش را می‌گذارد روی سه‌پایه. چندتا از دخترها می‌روند طرفش و چیزی توی گوشش می‌گویند. مریم یک دفعه سرش را به سمت تخته‌ای که توی دست‌های یاسین است می‌چرخاند. یاسین خیره شده به عکس. چند لحظه بعد می‌گوید: «گمش کرده بودم. هنوز کار داره. ممنون.»
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
چیزی که در یک نمای بیرونیِ باز، از یاسین می‌بینیم: آفتاب اردیبهشت، پاشیده روی کفِ سنگی کلاس. سه پسر
چیزی که درون یاسین می‌گذرد: دلش دارد شور می‌زند. شور صندلی خالی مریم را. یک هفته کلاس‌های خسته‌کننده را تحمل می‌کند تا سه‌شنبه بشود و روی همین صندلی بنشیند و خیره شود به سه‌پایه‌ی مریم و سعی کند حدس بزند که او با آن دست‌های فرزِ هاشورباز، این بار دارد عیبِ کدام مخلوق خدا را می‌پوشاند! گناهش به کنار، روی خیره شدن به صورت مریم را ندارد. خدا خدا می‌کند که از آن نگاه‌های ناخودآگاهِ حلال برایش اتفاق بیفتد و از حجم دلتنگی‌اش، به اندازه همین چند هزارم ثانیه که سرش در مسیرِ پایین‌افتادن است، کم بشود. از روی همین چندهزارم‌ها، پیکسل پیکسل تصویری از مریم در ذهنش درست کرده تا در وقت‌های دلتنگی -مثل سیم تلفن که امواج آنالوگ را به دیجیتال تبدیل می‌کند- پیکسل‌ها را تبدیل به هاشورهای روی کاغذ کند. دل‌شوره‌ی یاسین -مثل هر آدم دیگری که دیوانه‌ی کسی شده باشد- یک روی دیگر هم دارد. همان رویی که گاهی خودش را نشان می‌دهد و خیلی سرد و جدی می‌پرسد: «اونم همینقدر تو رو دوست داره؟» منتها دلشوره‌ی یاسین نامردتر بود و سوالش را اینطور پرسید: «اون اصلاً به تو فکرم میکنه؟» یاسین دوست داشت ژست عرفانی بگیرد و بگوید که برایش مهم نیست و عشق یعنی ببینی طرفت کجا حالش بهتر است و... ، اما خودش می‌دانست که اینطور نیست. خودش می‌دانست که چند ماه است این فکر مثل خوره افتاده به جانش که نکند مریم، شیفت و دیلیت بگیرد و با یکی از آن هزار خواستگاری که حتماً دارد، ازدواج کند و تمام پیکسل‌های یاسین را به زباله‌دانی دنیای دیجیتال بریزد؟ با این دلشوره‌ی ازلی و ظاهراً ابدی درگیر بود که صدای یکی از دخترها موج برداشت و آمد وسط خیالاتش: «کار مریمه». گوش‌هایش را تیز کرد؛ دوست داشت بداند مریم چه کار کرده. سرش را آورد بالا و قاب عکس دخترهایی که دور یک تخته شاسی جمع شده‌اند و پچ‌پچ می‌کنند را دید. چند لحظه‌ای طول کشید که ویندوز ذهنش، فایل دلشوره را ذخیره کند و بیاید سراغ ماجرای جدید. و باز چند لحظه دیگر طول کشید تا بفهمد آن عکسی که صد جفت چشم را به خودش خیره کرده، باید یک ربطی به او و مریم داشته باشد. از این خیال که بین او و مریم ربطی باشد، ذوق کرد. دلش می‌خواست بلند شود و برود آن سوی تخته و عکس را ببیند، اما نرفت. دلش می‌خواست یک نفر، بشکنی چیزی برای فرهاد بزند و نیاز شدیدش به دیده شدن را فعال کند. آن وقت فرهاد حتماً عکس را برایش می‌آورد. به اینجا که رسید، عصبانی شد. اگر ربطی بین او و مریم بود و مریم از آن حرفی نزده بود، یعنی نمی‌خواست کسی از آن با خبر شود. اما حالا همه دنیا جمع شده بودند و با چشم‌های فضولشان زل زده بودند به راز مریم. به غیرتش برخورد. مغزش داشت عصبانیت را مثل خون به ماهیچه‌های لاغرش پمپاژ می‌کرد. همزمان، آرزوهای چند لحظه قبلش، داشت در جهان بیرون محقق می‌شد: چیزی فرهاد را از جا بلند کرده بود و پشت تخته رسانده بود و تخته را داده بود دستش و او را فرستاده بود که بیاید سمت یاسین و عکس را نشانش بدهد: «دیری ری ریم!» عکس را که دید، حس داغ شدن، از توی قلبش شروع شد و رفت پشت گوش‌هایش و از همان پشت، جاده‌ی کمربندی را گرفت و رفت توی سرش. مغزش که از پشت شبیخون خورده بود، عملیات را متوقف کرد و ماهیچه‌های عصبانی آرام شدند. یاسین احساس کرد از میان تمام اعضای بدنش، فقط دست‌هایش -که سفت چسبیده‌اند به تخته- کار می‌کند و چشم‌هایش که خیره شده به عکس. خط مریم بود. یاسین آن منحنی‌ها را می‌شناخت. شناختن که نه، یاسین آن منحنی‌ها را حفظ بود. به جای تمام ساعت‌هایی که به مریم نگاه نکرده بود، خیره شده بود به طرح‌هایی که مریم برای بچه‌های کلاس زده بود، و هر بار زیر لب خوانده بود: آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد! آهنگ صحنه تند شد. یاسین، رد لرزان یک نگاه -نگاه مریم- را بر روی صورتش حس کرد. صورتش یخ کرد. صدای تپش قلب مریم، مثل صدای چکش‌زدن‌های حاج حبیب، گوش‌هایش را پر کرد. دلش برای مریم سوخت. از خودش بدش آمد. خواست سرش را بلند کند اما روی دیدنِ مریم را نداشت، خواست همانطور به عکس خیره شود، اما ترسید که چکش‌ها، قلب مریم را له کنند. پس با تمام وجودش جلوی خدا زانو زد و از او خواست تا کاری برایش کند. بعد، از وجود متلاطمش چند کلمه به صورت معمولی و بی‌حسش مخابره کرد: «گمش کرده بودم. هنوز کار داره. ممنون.»
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
چیزی که درون یاسین می‌گذرد: دلش دارد شور می‌زند. شور صندلی خالی مریم را. یک هفته کلاس‌های خسته‌کنند
جالب است. حاج حبیب حتی اینجا -در اوج اضطراب عاشقانه یاسین- هم ولو با صدای چکشش، حضور دارد... . دقت نکرده بودم...
پرده دوم داستان، پرده کشمکش‌ها است. باید شخصیتت را بفرستی سفر. بعد یک سفر دیگر. بعد از سفر برگردانی خانه. توی راه تمام توانش را بکشی بیرون. بعد که رسید خانه، دخترش تب کند. فردایش مصاحبه ارشد ازش بگیری. پس فردایش امتحان فقه و اصول بدهد. در تمام این مدت، برادرش در گیر و دار خواستگاری باشد، تمرین نویسندگی‌اش را -بعد از اینکه تمرین هفته قبل را خراب کرده- ننوشته باشد. و تازه با خودش فکر کند آن اتفاق آخر پرده که قرار است او را تا مرز ناامیدی ببرد، تا چیزی در وجودش تغییر کند و یک چرخش دراماتیک را در زندگی‌اش تجربه کند چیست...
به غم جاودانه‌ام خندید به تکان‌های شانه‌ام خندید گل سرخی که در کویر شکفت به غرور جوانه‌ام خندید گریه‌ی دختر آدامس فروش به غم کودکانه‌ام خندید ابر، این ژنده پوش خانه به دوش به من و آشیانه‌ام خندید دوستش داشتم بدون دلیل به دل بی‌بهانه‌ام خندید
ما که عبا و عمامه داریم، یا ریش می‌گذاریم و پیراهن‌شلوار می‌پوشیم، یا عکس آقا و امام را می‌گذاریم پس‌زمینه گوشی‌مان، وقتی زنگ می‌زنیم به مسوول‌دفتر این نماینده مجلس و تذکر تندی می‌دهیم، وقتی در انتقاد به آن مدیر صداسیما مطلب می‌نویسیم، وقتی پست می‌گذاریم و می‌گوییم که حالمان به هم می‌خورد از بعضی از این آدم‌هایی که توی دولت و قوه قضائیه و اتاق بازرگانی و اوقاف و بسیج و... لانه کرده‌اند، ناگهان این آدم‌ها از سر تاسف نگاهی به ما می‌کنند و می‌گویند شما قرار بود پاسدار این نظام باشید... . این آدم‌های متکبر احمق فکر می‌کنند چیزی که ما قرار بوده پاسدارش باشیم، این‌ها هستند. این‌ها که خرج سفرشان برای افتتاح یک بیمارستان توی یک شهرستان، از پول آن پروژه بیشتر است؛ این‌ها که حال مردم را -انگار که وضعیت آب‌وهوا باشد- از پشت شیشه‌دودی ماشینشان حدس می‌زنند. این‌ها که هشت صبح می‌آیند سر کار و یک بعد از ظهر بر می‌گردند خانه، این‌ها که سفرشان، غذایشان، جای خوابشان، لباس بچه‌هایشان، ... نه. ما پاسدار انقلابی که این‌ها می‌گویند نیستیم. انقلابِ این‌ها را نمی‌دانیم اسمش چیست اما از وقتی ارمیای امیرخانی را تمام کردیم و از کرخه تا راین حاتمی‌کیا را دیدیم، فهمیدیم خمینی ما را نمی‌بخشد اگر دل به دل این آدم‌ها بدهیم؛ اگر به جای فریاد کشیدن سرشان، با احترام و درِ گوشی بخواهیم بهشان تذکر بدهیم، اگر توی مجلس بی‌ریای مستضعفانه‌ی خودمان جایی برای این پرورش‌یافته‌های غرب و شرق باز کنیم... . انقلاب خمینی که قرار بود ما از آن دفاع کنیم، انقلابی بود که اجازه نمی‌داد کسی خودش را قیّم مردم بداند. و به مردم اجازه نمی‌داد اگر کسی خودش را قیم آن‌ها دانست، تحملش کنند. آمده بود تا ما انتخاب کنیم و انتخاب ما -این هدیه‌ای که خدا به ما مردم داده بود- معجزه کند؛ تکثیر شود؛ بزرگ شود؛ و یک دنیا را به هم بریزد. این‌ها اما از آدم‌های اراده‌دار خوششان نمی‌آید. برده می‌خواهند؛ چرخ‌دنده برای چرخ توسعه می‌خواهند؛ آدم چشم‌بگوی سر‌به‌زیرِ حرف‌گوش‌کن می‌خواهند. تو بگو اسب و گاو می‌خواهند.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
ما که عبا و عمامه داریم، یا ریش می‌گذاریم و پیراهن‌شلوار می‌پوشیم، یا عکس آقا و امام را می‌گذاریم پس
انقلاب نه ارث سپاه است، نه مال جلیلی است، نه سهم قالیباف است، نه سردبیر کیهان و سرمقاله شرق است، نه سر سفره بنیاد شهید است، نه توی دفتر اژه‌ای و پزشکیان است. انقلاب البته به خیلی از این آدم‌ها و مکان‌ها، به قدر وسعشان سری زده و چهره‌ای نشان داده، ولی به هیچ کدامشان نیازی ندارد. این‌ها هستند که اگر می‌خواهند آبرویی -هم پیش خدا و هم مردم- برایشان بماند باید زانو بزنند و التماس کنند که دستشان از این دامان رها نشود. نه اینکه اینطور حق به جانب بنشینند و مصاحبه کنند و بی‌عرضگی‌هایشان را بیاندازند گردن مردم.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
انقلاب نه ارث سپاه است، نه مال جلیلی است، نه سهم قالیباف است، نه سردبیر کیهان و سرمقاله شرق است، نه
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهدی به دقیقه نکشیده، فیلمی که در تمام طول نوشتن پیام جلوی چشمم بود رو برام فرستاد... . پ.ن: فقط آدمایی که اینقدر از نزدیک بفهمنت می‌تونن فاجعه‌ی وجود اون آدمای بالا رو قابل تحمل کنن...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
چیزی که درون یاسین می‌گذرد: دلش دارد شور می‌زند. شور صندلی خالی مریم را. یک هفته کلاس‌های خسته‌کنند
یاسین یک کلنجار متحرک است. با دیگران نه. با خودش. پشت آن چشم‌های ساکت، یک خط تولید بزرگ در مقیاس یک کارخانه دارد کار می‌کند. هر تصویری که از جلوی چشم یاسین رد می‌شود، توی ذهنش تبدیل می‌شود به صدها سناریو، صدها فکر، صدها میل، صدها اضطراب... مثلا آن روزی که از خانه آمد بیرون و دید روی در ماشینش خط افتاده، به این فکر کرد که «کار کی بوده؟ عمدی بوده؟ منو می‌شناخته؟ بدی در حقش کرده بودم؟...» همزمان رشته‌ی دیگری از سوال، در سرش شروع شد: «از قیمت ماشین افتاد. اگه کسی نخردش چی؟ اگه تو سر ماشین بزنن چی؟ نکنه بازم خط روش بیفته؟...» رشته‌ی سوم، از جنس آرزو بود: «کاش خونه‌مون پارکینگ داشت. یه خونه بزرگتر. تو حیاطش با آیه بازی می‌کردم. توش درخت توت قرمز می‌کاشتم...» رشته چهارم: «حتما رفع بلا شده. کاسه بشکنه، سر نشکنه. خوب شد باطریشو نبردن...» در نهایت تنها چیزی که رهگذرهای توی کوچه از یاسین شنیدند، یک نفس عمیق بود و این دو کلمه: «خدایا شکرت». آدم‌ها این کلنجار را نمی‌بینند. چیزی که به چشمشان می‌آید، یک آدم لاغر -در ابعاد یک مداد- است که فقط پلک می‌زند، لبخند می‌زند، و برای دادن یک جواب دو کلمه‌ای به این سوال که چای می‌خوری یا دمنوش، نزدیک به چهل ثانیه فکر می‌کند. ولی من دارم یاسین را از آن سمت پر حرفش تماشا می‌کنم. سمتی که رنگ دارد، صدا دارد، احساسات دارد، نبض سلول‌هایش می‌تپد... . و اینکه چطور آن همه فکر، اینطور در تبدیل شدن به کلمه‌ها آب می‌رود، برایم جالب است. جالب و معما. معمای انسان.
۳۰ فروردین، وقتی که من یکی دو ماهم بیشتر نبوده، می‌نشستند دور هم و درباره چیزهایی صحبت می‌کردند که حتی حالا -در آستانه ارشد فلسفه- جرئت نمی‌کنم بروم طرفش. در همان سال‌ها، قیصر امین‌پور در دفتر سروش نوجوان می‌نشسته و به نامه‌ها و شعرها و نوشته‌های آدم‌های کم‌سن‌تر از من جواب می‌داده و برای شاعرهای هم‌سن‌و‌سالم کلاس می‌گذاشته... . به این چیزها که فکر می‌کنم، غصه مثل این عموهای چهارشانه که نوزاد خانه را بغل می‌کنند و می‌چلانند، بغلم می‌کند و سفت فشارم می‌دهد. آنقدر سفت که تمام وجودم کوچک می‌شود. کوچکِ کوچک. اندازه یک قطره اشک. بعد روی گونه‌های خودم سر می‌خورم و از چشم خودم می‌چکم... .
این همه قصه چیست پشت سرش؟ حرف‌های بدی است پشت سرش... بین واگویه‌های اهل یقین غیر تردید نیست پشت سرش سنگ می‌زنندش از همه جا نرو آن سو! نایست پشت سرش جای بوسه است مانده روی گلوش؟ برق شمشیر کیست پشت سرش؟ رفت و با چشم‌های خود دیدم آسمان می‌گریست پشت سرش