پرده دوم داستان، پرده کشمکشها است. باید شخصیتت را بفرستی سفر. بعد یک سفر دیگر. بعد از سفر برگردانی خانه. توی راه تمام توانش را بکشی بیرون. بعد که رسید خانه، دخترش تب کند. فردایش مصاحبه ارشد ازش بگیری. پس فردایش امتحان فقه و اصول بدهد. در تمام این مدت، برادرش در گیر و دار خواستگاری باشد، تمرین نویسندگیاش را -بعد از اینکه تمرین هفته قبل را خراب کرده- ننوشته باشد. و تازه با خودش فکر کند آن اتفاق آخر پرده که قرار است او را تا مرز ناامیدی ببرد، تا چیزی در وجودش تغییر کند و یک چرخش دراماتیک را در زندگیاش تجربه کند چیست...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
پرده دوم داستان، پرده کشمکشها است. باید شخصیتت را بفرستی سفر. بعد یک سفر دیگر. بعد از سفر برگردانی
اتفاق آخر پرده هم پیدا شد: از زینب وا گرفتم و سرما خوردم.
به غم جاودانهام خندید
به تکانهای شانهام خندید
گل سرخی که در کویر شکفت
به غرور جوانهام خندید
گریهی دختر آدامس فروش
به غم کودکانهام خندید
ابر، این ژنده پوش خانه به دوش
به من و آشیانهام خندید
دوستش داشتم بدون دلیل
به دل بیبهانهام خندید
ما که عبا و عمامه داریم، یا ریش میگذاریم و پیراهنشلوار میپوشیم، یا عکس آقا و امام را میگذاریم پسزمینه گوشیمان، وقتی زنگ میزنیم به مسوولدفتر این نماینده مجلس و تذکر تندی میدهیم، وقتی در انتقاد به آن مدیر صداسیما مطلب مینویسیم، وقتی پست میگذاریم و میگوییم که حالمان به هم میخورد از بعضی از این آدمهایی که توی دولت و قوه قضائیه و اتاق بازرگانی و اوقاف و بسیج و... لانه کردهاند، ناگهان این آدمها از سر تاسف نگاهی به ما میکنند و میگویند شما قرار بود پاسدار این نظام باشید... .
این آدمهای متکبر احمق فکر میکنند چیزی که ما قرار بوده پاسدارش باشیم، اینها هستند. اینها که خرج سفرشان برای افتتاح یک بیمارستان توی یک شهرستان، از پول آن پروژه بیشتر است؛ اینها که حال مردم را -انگار که وضعیت آبوهوا باشد- از پشت شیشهدودی ماشینشان حدس میزنند. اینها که هشت صبح میآیند سر کار و یک بعد از ظهر بر میگردند خانه، اینها که سفرشان، غذایشان، جای خوابشان، لباس بچههایشان، ...
نه. ما پاسدار انقلابی که اینها میگویند نیستیم. انقلابِ اینها را نمیدانیم اسمش چیست اما از وقتی ارمیای امیرخانی را تمام کردیم و از کرخه تا راین حاتمیکیا را دیدیم، فهمیدیم خمینی ما را نمیبخشد اگر دل به دل این آدمها بدهیم؛ اگر به جای فریاد کشیدن سرشان، با احترام و درِ گوشی بخواهیم بهشان تذکر بدهیم، اگر توی مجلس بیریای مستضعفانهی خودمان جایی برای این پرورشیافتههای غرب و شرق باز کنیم... .
انقلاب خمینی که قرار بود ما از آن دفاع کنیم، انقلابی بود که اجازه نمیداد کسی خودش را قیّم مردم بداند. و به مردم اجازه نمیداد اگر کسی خودش را قیم آنها دانست، تحملش کنند. آمده بود تا ما انتخاب کنیم و انتخاب ما -این هدیهای که خدا به ما مردم داده بود- معجزه کند؛ تکثیر شود؛ بزرگ شود؛ و یک دنیا را به هم بریزد.
اینها اما از آدمهای ارادهدار خوششان نمیآید. برده میخواهند؛ چرخدنده برای چرخ توسعه میخواهند؛ آدم چشمبگوی سربهزیرِ حرفگوشکن میخواهند. تو بگو اسب و گاو میخواهند.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
ما که عبا و عمامه داریم، یا ریش میگذاریم و پیراهنشلوار میپوشیم، یا عکس آقا و امام را میگذاریم پس
انقلاب نه ارث سپاه است، نه مال جلیلی است، نه سهم قالیباف است، نه سردبیر کیهان و سرمقاله شرق است، نه سر سفره بنیاد شهید است، نه توی دفتر اژهای و پزشکیان است.
انقلاب البته به خیلی از این آدمها و مکانها، به قدر وسعشان سری زده و چهرهای نشان داده، ولی به هیچ کدامشان نیازی ندارد. اینها هستند که اگر میخواهند آبرویی -هم پیش خدا و هم مردم- برایشان بماند باید زانو بزنند و التماس کنند که دستشان از این دامان رها نشود. نه اینکه اینطور حق به جانب بنشینند و مصاحبه کنند و بیعرضگیهایشان را بیاندازند گردن مردم.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
انقلاب نه ارث سپاه است، نه مال جلیلی است، نه سهم قالیباف است، نه سردبیر کیهان و سرمقاله شرق است، نه
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهدی به دقیقه نکشیده، فیلمی که در تمام طول نوشتن پیام جلوی چشمم بود رو برام فرستاد... .
پ.ن: فقط آدمایی که اینقدر از نزدیک بفهمنت میتونن فاجعهی وجود اون آدمای بالا رو قابل تحمل کنن...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
چیزی که درون یاسین میگذرد: دلش دارد شور میزند. شور صندلی خالی مریم را. یک هفته کلاسهای خستهکنند
یاسین یک کلنجار متحرک است. با دیگران نه. با خودش. پشت آن چشمهای ساکت، یک خط تولید بزرگ در مقیاس یک کارخانه دارد کار میکند. هر تصویری که از جلوی چشم یاسین رد میشود، توی ذهنش تبدیل میشود به صدها سناریو، صدها فکر، صدها میل، صدها اضطراب...
مثلا آن روزی که از خانه آمد بیرون و دید روی در ماشینش خط افتاده، به این فکر کرد که «کار کی بوده؟ عمدی بوده؟ منو میشناخته؟ بدی در حقش کرده بودم؟...» همزمان رشتهی دیگری از سوال، در سرش شروع شد: «از قیمت ماشین افتاد. اگه کسی نخردش چی؟ اگه تو سر ماشین بزنن چی؟ نکنه بازم خط روش بیفته؟...» رشتهی سوم، از جنس آرزو بود: «کاش خونهمون پارکینگ داشت. یه خونه بزرگتر. تو حیاطش با آیه بازی میکردم. توش درخت توت قرمز میکاشتم...» رشته چهارم: «حتما رفع بلا شده. کاسه بشکنه، سر نشکنه. خوب شد باطریشو نبردن...»
در نهایت تنها چیزی که رهگذرهای توی کوچه از یاسین شنیدند، یک نفس عمیق بود و این دو کلمه: «خدایا شکرت».
آدمها این کلنجار را نمیبینند. چیزی که به چشمشان میآید، یک آدم لاغر -در ابعاد یک مداد- است که فقط پلک میزند، لبخند میزند، و برای دادن یک جواب دو کلمهای به این سوال که چای میخوری یا دمنوش، نزدیک به چهل ثانیه فکر میکند.
ولی من دارم یاسین را از آن سمت پر حرفش تماشا میکنم. سمتی که رنگ دارد، صدا دارد، احساسات دارد، نبض سلولهایش میتپد... . و اینکه چطور آن همه فکر، اینطور در تبدیل شدن به کلمهها آب میرود، برایم جالب است. جالب و معما. معمای انسان.
#معمای_انسان
۳۰ فروردین، وقتی که من یکی دو ماهم بیشتر نبوده، مینشستند دور هم و درباره چیزهایی صحبت میکردند که حتی حالا -در آستانه ارشد فلسفه- جرئت نمیکنم بروم طرفش.
در همان سالها، قیصر امینپور در دفتر سروش نوجوان مینشسته و به نامهها و شعرها و نوشتههای آدمهای کمسنتر از من جواب میداده و برای شاعرهای همسنوسالم کلاس میگذاشته... .
به این چیزها که فکر میکنم، غصه مثل این عموهای چهارشانه که نوزاد خانه را بغل میکنند و میچلانند، بغلم میکند و سفت فشارم میدهد. آنقدر سفت که تمام وجودم کوچک میشود. کوچکِ کوچک. اندازه یک قطره اشک.
بعد روی گونههای خودم سر میخورم و از چشم خودم میچکم... .
این همه قصه چیست پشت سرش؟
حرفهای بدی است پشت سرش...
بین واگویههای اهل یقین
غیر تردید نیست پشت سرش
سنگ میزنندش از همه جا
نرو آن سو! نایست پشت سرش
جای بوسه است مانده روی گلوش؟
برق شمشیر کیست پشت سرش؟
رفت و با چشمهای خود دیدم
آسمان میگریست پشت سرش
این روزها
که میگذرد
شادم
شادم
که میگذرد
این روزها
شادم
که میگذرد...
قیصر امین پور
دلم گرفته
دلم زیاد گرفته
دلم زیاد گرفتن را
چگونه یاد گرفته؟
[سید مهدی موسوی]