۳۰ فروردین، وقتی که من یکی دو ماهم بیشتر نبوده، مینشستند دور هم و درباره چیزهایی صحبت میکردند که حتی حالا -در آستانه ارشد فلسفه- جرئت نمیکنم بروم طرفش.
در همان سالها، قیصر امینپور در دفتر سروش نوجوان مینشسته و به نامهها و شعرها و نوشتههای آدمهای کمسنتر از من جواب میداده و برای شاعرهای همسنوسالم کلاس میگذاشته... .
به این چیزها که فکر میکنم، غصه مثل این عموهای چهارشانه که نوزاد خانه را بغل میکنند و میچلانند، بغلم میکند و سفت فشارم میدهد. آنقدر سفت که تمام وجودم کوچک میشود. کوچکِ کوچک. اندازه یک قطره اشک.
بعد روی گونههای خودم سر میخورم و از چشم خودم میچکم... .
این همه قصه چیست پشت سرش؟
حرفهای بدی است پشت سرش...
بین واگویههای اهل یقین
غیر تردید نیست پشت سرش
سنگ میزنندش از همه جا
نرو آن سو! نایست پشت سرش
جای بوسه است مانده روی گلوش؟
برق شمشیر کیست پشت سرش؟
رفت و با چشمهای خود دیدم
آسمان میگریست پشت سرش
این روزها
که میگذرد
شادم
شادم
که میگذرد
این روزها
شادم
که میگذرد...
قیصر امین پور
دلم گرفته
دلم زیاد گرفته
دلم زیاد گرفتن را
چگونه یاد گرفته؟
[سید مهدی موسوی]
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
https://eitaa.com/otagheashk1332/10110
اینجا برای گریه کردن، کار به روضه نمیکشد. کافی است مداح با همان صدایی که هنوز اوج نگرفته بخواند: «یا رحمان و...» و هنوز به اسم رحیم خدا نرسیده که صدای هقهق بلند میشود. یا ایها العزیز را که میگوید دیگر صدای باندها را نمیشود شنید، اگر میشد هم مهم نبود. چون کسی توی مجلس نمانده، همه رفتهاند توی یک دنیای دیگر و هر کسی با دمی که گرفته دارد گریه میکند...
بعد انگار که جویهای کوچک به هم رسیده باشند، یکباره میبینی هر کسی دارد توی دلش میگوید: «ای جانم حسین...»
کاش اگر آن دنیا توی بهشت راهم ندادند، اجازه بدهند از توی جهنم، این دو سه باری که اتاق اشک رفتهام را تماشا کنم...
میدانم نشدنی است. اما اگر شدنی بود، پای این تماشا، چند هزار سال گریه میکردم. آن وقت فرقی برایم نداشت که توی جهنم باشم یا بهشت؛ در هر صورت نمیفهمیدم دور و برم چه میگذرد...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
https://eitaa.com/otagheashk1332/10110
02:55 - غیر از تو چه آرزویی دارم...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
https://eitaa.com/otagheashk1332/10110
غمی که با خون دل خریدم، در دکانی نمیفروشم
بیا که ایمان تازهام را به هیچ نانی نمیفروشم...
این چند ماه، زیاد از خودم میپرسیدم که ادبیات به چه درد کار طلبگی میخورد؟ با داستاننویسی، مقاله که نمیشود نوشت. فیلسوف که نمیشود شد. علوم انسانی را اسلامی که نمیشود کرد.
اما الان که دارم از دوره بر میگردم، با خودم فکر میکنم که مگر میشود بدون ادبیات، طلبگی کرد؟
ادبیات به تو یاد میدهد که چطور توی طرح درسَت، دست به طراحی یک شخصیت بزنی: یک جوان سادهی جنوبی. با پوست تیره، قد بلند، لاغر، موهای فرفری، یک دشداشه مشکی، که نشسته توی قایق و تور میاندازد توی آب، و اسمش فواد است.
ادبیات به توی یاد میدهد که چطور برای این فواد، جزئیات بسازی، ماجرا بسازی، زندگی پرکشمکش بسازی. آدمها دیوانهی ماجرا هستند. تشنهی اتفاقاتند، محو جزئیاتند.
ذهن آدمها، امکان و وجوب و معیت و سنخیت را فراموش میکند، اما فواد را هرگز.
حالا اگر هنر داری، با این فواد، وجود بخشی علت فاعلی را، سنخیت علی معلولی را، نظام احسن را، جبر و اختیار و حکمت و عدالت را، برای آدمها توضیح بده تا حتی اگر خواستند هم نتوانند فراموشش کنند.
ادبیات به تو یاد میدهد چطور با طراحی اتفاق سادهای مثل «رستوران رفتن» برای خانواده یوسفی و خانواده مستوفی، نشان بدهی که اگر شناختهای بنیادینمان را اصلاح نکنیم، حسرت یک دست کباب برگ خوردن توی رستوران، کودکی بچههایمان را سیاه میکند.
ادبیات به کلاس تو شهامت تغییر میدهد. میتوانی به خودت بگویی پاندای کونگفو کار و خجالت نکشی. میتوانی بشنوی که بچهها میگویند خطت را عوض کن و احساس ناکافیبودن نکنی. میتوانی از کسی که بلد است ادایت را در بیاورد، خواهش کنی اجرایش را بیاورد پای تخته تا همگی با هم بخندید.
توی کلاسی که اینقدر امن است، بچهها هم جرئت میکنند چیزها را زیر سوال کنند، دنبال جوابها بگردند، برای چیزهایی که تو میخواستی به زور ازشان دفاع کنی، خودشان استدلال بیاورند...
ادبیات، ماجرای آدمها است. و ما به قول امام موسی، «برای انسان گرد آمدهایم...» .