eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
این چند ماه، زیاد از خودم می‌پرسیدم که ادبیات به چه درد کار طلبگی می‌خورد؟ با داستان‌نویسی، مقاله که نمی‌شود نوشت. فیلسوف که نمی‌شود شد. علوم انسانی را اسلامی که نمی‌شود کرد. اما الان که دارم از دوره بر می‌گردم، با خودم فکر می‌کنم که مگر می‌شود بدون ادبیات، طلبگی کرد؟ ادبیات به تو یاد می‌دهد که چطور توی طرح درسَت، دست به طراحی یک شخصیت بزنی: یک جوان ساده‌ی جنوبی. با پوست تیره، قد بلند، لاغر، موهای فرفری، یک دشداشه مشکی، که نشسته توی قایق و تور می‌اندازد توی آب، و اسمش فواد است. ادبیات به توی یاد می‌دهد که چطور برای این فواد، جزئیات بسازی، ماجرا بسازی، زندگی پرکشمکش بسازی. آدم‌ها دیوانه‌ی ماجرا هستند. تشنه‌ی اتفاقاتند، محو جزئیاتند. ذهن آدم‌ها، امکان و وجوب و معیت و سنخیت را فراموش می‌کند، اما فواد را هرگز. حالا اگر هنر داری، با این فواد، وجود بخشی علت فاعلی را، سنخیت علی معلولی را، نظام احسن را، جبر و اختیار و حکمت و عدالت را، برای آدم‌ها توضیح بده تا حتی اگر خواستند هم نتوانند فراموشش کنند. ادبیات به تو یاد می‌دهد چطور با طراحی اتفاق ساده‌ای مثل «رستوران رفتن» برای خانواده یوسفی و خانواده مستوفی، نشان بدهی که اگر شناخت‌های بنیادینمان را اصلاح نکنیم، حسرت یک دست کباب برگ خوردن توی رستوران، کودکی بچه‌هایمان را سیاه می‌کند‌. ادبیات به کلاس تو شهامت تغییر می‌دهد. می‌توانی به خودت بگویی پاندای کونگ‌فو کار و خجالت نکشی. می‌توانی بشنوی که بچه‌ها می‌گویند خطت را عوض کن و احساس ناکافی‌بودن نکنی. می‌توانی از کسی که بلد است ادایت را در بیاورد، خواهش کنی اجرایش را بیاورد پای تخته تا همگی با هم بخندید. توی کلاسی که اینقدر امن است، بچه‌ها هم جرئت می‌کنند چیزها را زیر سوال کنند، دنبال جواب‌ها بگردند، برای چیزهایی که تو می‌خواستی به زور ازشان دفاع کنی، خودشان استدلال بیاورند... ادبیات، ماجرای آدم‌ها است. و ما به قول امام موسی، «برای انسان گرد آمده‌ایم...» .
از خیلی سال پیش، یک تبلت سامسونگ دارم. از این‌ها که قلم دارند و می‌شود با قلمشان از این بازی‌ها در آورد. یک روز نشستم و چکه‌چکه عصاره تمام حال و هوای آن روزم را پاشیدم روی صفحه‌اش. چندتا از این چیزها درست شد. اگر حالی بود و حوصله‌ای دوست دارم بعضی وقت‌ها اینجا به یادگار بگذارمشان...
25.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«افتر افکت» ...زندگیِ واقعی افکت نداشت. باید کار می‌کردی، درس می‌خواندی، آزمون می‌دادی، پیشانیِ تب کرده‌ی دخترت را نیم‌ساعت یکبار چک می‌کردی که داغ‌تر نشده باشد، خسته می‌شدی، ناامید می‌شدی، یک خبر تازه می‌شنیدی و حالت جا می‌آمد، دوباره از نو کار می‌کردی، ... . یک جای کار می‌لنگید. یک چیزی کم بود. از آن چیزهایی که نمی‌دانی چیست، اما نبودنش خیلی زشت و بزرگ توی چشم می‌زند...
افتر افکت دنیا، مثل یک کارمندِ چاق که لم داده بود روی کاناپه و توی گوشی جدیدش چرخ می‌زد، عکس مرا از توی گالری باز کرد و افکت‌های مختلف را رویش امتحان کرد. من، نیم‌تنه‌ی یک پسربچه‌ی چهارساله بودم با یک بافتنی قرمز. قرمز دهه هفتادیِ جیغ. از یک جایی در افق، بشکنی زده بودند که حواسم پرت شود و با صورتِ غبغب‌دارم، از تهِ دل بخندم. کارمند چاق، از رنگ جیغِ بافتنی خوشش نیامد؛ دستش را برد سمت دایره‌ی پایین صفحه و گرمای عکس را کم کرد. جیغِ خوشحالی توی گلویم ماسید. قرمزِ لباسم، اول شبیه خرمالوی نرسیده شد و بعد سبزِ پلاسیده. شدم یک بچه‌ی کلاس پنجمی با یک کاپشن گشاد که روی پشتِ بامِ خانه، کنار آدم‌برفیِ کوچکی ایستاده و با لبخند محوی به دوربین نگاه می‌کند. هنوز رد خوشحالی توی صورتم بود. این بار رفت سراغ شارپ کردنِ عکسم. پیکسل‌های کوچک عکسم را که عاشقانه همدیگر را بغل کرده بودند، از هم جدا کرد ‌و مثل صندلی‌سینماهای توی کرونا، دور از هم نشاندشان. چهره‌ی معصومم تبدیل شد به صورت استخوانیِ یک جوان هفده‌ساله که زیر چشم‌هایش گود افتاده و از توی جمع خانوادگی، یک لبخند ساختگی حواله‌ی عکاس کرده و توی دلش خداخدا می‌کند که آن مهمانیِ کوفتی تمام شود! چشم‌های گود افتاده‌ی خسته‌ام را بستم و به این فکر کردم که اگر به جای آن کارمندِ افسرده‌ی کسل‌کننده، عکس‌هایم توی گالری یک نقاش یا یک شاعر افکت می‌خورد، چه شکلی پیدا می‌کرد. حتماً رنگ‌ها پرحجم می‌شد، کنتراست صفحه می‌رفت بالا، همان بافتنی قرمز را تنم می‌کرد، مرا می‌نشاند توی اتوبوس‌های ملک‌شهر-ترمینال صفه و وقتی از کنار بیدهای مجنونِ خیابان چهارباغ می‌گذشتیم، برایم غزلِ آسمان‌دریای‌جنگل‌کوهِ قیصر را می‌خواند. از خدا که پنهان نیست؛ از شما چه پنهان که همینطور هم شد. اینقدر با زندگی کلنجار رفتم که عکس‌هایم بازیچه‌ی آن دست‌های گوشتالوی بی‌حس نماند. افتاد زیر دست یک نقاش و افکت رنگی خورد. شد از آن عکس‌ها که می‌زنندشان به دیوار گالری‌های آمادگاه. اولین بار که زندگی‌ام افکت رنگی خورد، توی یک سوپرمارکت داشتم تخم‌مرغ و خیارشور می‌خریدم که برای شام کوکوسبزی بخوریم. تلویزیونِ دو سه اینچیِ مغازه، از لابه‌لای برفک‌ها چند تا سرفه کرد. چند تا تصویر نشانم داد و من همین‌قدر فهمیدم که دارد یک اطلاعیه‌ای درباره شعر و شاعری پخش می‌کند. پی‌اش را گرفتم و دیدم تهرانم، توی یکی از اردوهای «آفتاب‌گردانِ» «شهرستان ادب»، بین 150 تا شاعر کوچک و بزرگ نشسته‌ام و دارم درباره‌ی این حرف می‌زنم که از نظر من در میان سه شاعر برترِ معاصر، سومی‌اش منزوی است یا شهریار! بقیه‌ی ماجرا هم که معلوم است: انجمن شعر و دورهمی با شاعرها و حرف زدن با درختچه‌های خیابانِ جامی و سماع صوفیانه توی خیابان و... . بزرگ شدم. رفتم حوزه. ازدواج کردم. فلسفه خواندم. عاقل شدم. دیگر آن افکتِ پر از رنگ و نور و احساس، به دلم نچسبید. رنگ‌ها باید مات می‌شد. مات و واقعی. درختچه‌ها باید ساکت می‌شدند، صوفی‌ها باید سماعشان را از توی خیابان می‌بردند گوشه‌ی خانقاه. خیال‌بازی بس بود؛ باید می‌رفتم سراغ هستی‌شناسی. افکت‌ها به درد وقت تلف کردن‌های همان کارمندِ حوصله‌سربر می‌خوردند؛ زندگیِ واقعی افکت نداشت. زندگیِ واقعی افکت نداشت. باید کار می‌کردی، درس می‌خواندی، آزمون می‌دادی، پیشانیِ تب کرده‌ی دخترت را نیم‌ساعت یکبار چک می‌کردی که داغ‌تر نشده باشد، خسته می‌شدی، ناامید می‌شدی، یک خبر تازه می‌شنیدی و حالت جا می‌آمد، دوباره از نو کار می‌کردی، ... . یک جای کار می‌لنگید. یک چیزی کم بود. از آن چیزهایی که نمی‌دانی چیست، اما نبودنش خیلی زشت و بزرگ توی چشم می‌زند. دوباره زنگِ درِ آن گالری نقاشی را زدم. دوباره دلم رنگ خواست؛ هوای تازه خواست؛ یک افکتِ جدید خواست که راستِ کارِ زندگیِ یک طلبه‌ی عشقِ فلسفه باشد. چشم‌هایم را بستم. گذاشتم قلم‌موهای رنگِ روغن، کارشان را شروع کنند... . بوی کاغذ آمد. از آن کاغذهای داغِ تازه از چاپخانه درآمده؛ از آن کاغذهای رنگی عکس‌دار. یک مجله‌ی قطعِ پالتویی افتاد توی دستم. با احتیاط ورقش زدم و تیتر یادداشت سردبیرش را خواندم: «ما به کتاب‌ها محتاجیم». چیزی توی سینه‌ام قل خورد و مثل سکه‌های پنجاه‌تومانی که می‌انداختیم توی تلفن عمومی، جیرینگ صدا کرد. تلفن وصل شده بود، کسی آن سوی خط نشسته بود که می‌خواستم از او درباره «مجله‌ی مدام» و «مدرسه‌ی مبنا» بپرسم. کسی که قلم‌موی رنگِ روغن را گرفته بود دستش تا روی عکس زندگی‌ام یک افکت تازه بپاشد، تا آن لنگیِ زندگیِ بی‌اِفکتم را پنچرگیری کند. تا از یک جایی در افق برایم بشکن بزند که مثل پسربچه‌های غبغب‌دارِ چهارساله، از ته دل بخندم. *** این روزها دوباره تلفن دارد زنگ می‌زند. دلتان یک افکت تازه برای زندگی نمی‌خواهد؟
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به آدم‌هایی که روز شهادت سید را یادشان است، غبطه می‌خورم. من نه تاریخ شهادت سید، نه حاج قاسم، نه حتی تاریخ شهادت امام‌ها را بلد نیستم. برای همین همیشه هر کدام از این روزها که می‌رسد، وقتی حجم خبرها و پیام‌ها و تسلیت‌ها را می‌بینم، غافلگیر می‌شوم...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
به آدم‌هایی که روز شهادت سید را یادشان است، غبطه می‌خورم. من نه تاریخ شهادت سید، نه حاج قاسم، نه حتی
به آدم‌هایی که روز شهادت سید را یادشان است، غبطه می‌خورم. من نه تاریخ شهادت سید، نه حاج قاسم، نه حتی تاریخ شهادت امام‌ها را بلد نیستم. برای همین همیشه هر کدام از این روزها که می‌رسد، وقتی حجم خبرها و پیام‌ها و تسلیت‌ها را می‌بینم، غافلگیر می‌شوم. من یادم نیست حاج قاسم کی شهید شد. فقط یادم است که صبح بود. بافتنی تنم بود. توی ماشین خاموش نشسته بودم و الکی توی ایتا می‌گشتم. درباره شهادت سید، حتی همینقدر هم یادم نیست. فقط تا بهش فکر می‌کنم، عکس ساختمان‌های آوار شده به ذهنم می‌آید. نمی‌خواهم بگویم آدم بی‌خیالی هستم. اتفاقا بر عکس. صبحی که حاجی رفت، هیچ وقت برایم به ظهر نرسید. ساختمان‌هایی که توی عکس دیده بودم را هیچ کس توی ذهنم آواربرداری نکرد. من توی یک خواب عمیق مانده‌ام. توی یک کابوس طولانی. هر چقدر خودم را به در و دیوار ماشین می‌زنم از خواب بیدار نمی‌شوم. هر چقدر قاب عکس را به زمین می‌کوبم، ترک نمی‌خورد. انگار در موازات زندگی، یعنی همان موقعی که توی موسسه ارائه دارم و اضطرابش دارد می‌کشدم، یا آن ساعتی که سر سفره با همسرم نشسته‌ایم و داریم فیلم می‌بینیم، یا وقتی زینب با آب و تاب داستان پسری که روی سه‌چرخه‌اش نشسته بوده را برایم تعریف می‌کند، در تمام این موقعیت‌ها جهان دیگری بالای سرم باز است که گاه و بیگاه، دستگیره‌ی درش تکان می‌خورد و مرا می‌کشد توی خودش. توی آن دنیا چیزها، زنده و تازه حضور دارند. توی آن دنیا می‌توانم صدای میثم مطیعی را بشنوم که می‌خواند: «نگاه رباب است و آب فرات / چه خوانده مگر در کتاب فرات». می‌توانم سرم را بگذارم روی فرمان و چهارپاره‌ی ام‌البنینِ سیار را گوش بدهم و دلم برای مادر حاج قاسم آتش بگیرد. می‌توانم... . نمی‌گویم آدم‌هایی که روز شهادت‌ها را یادشان است، چنین جهانی ندارند. فقط می‌خواهم درباره خودم حرف بزنم. درباره اینکه هر روز برای من روز شهادت سید است. که هر لحظه همه‌ی شهیدهای تاریخ دارند جلوی چشمم شهید می‌شوند. از اویس قرن و مالک اشتر تا سید مرتضی آوینی و مصطفی احمدی روشن. بدون اینکه غمِ رفتنِ یکی‌شان قدیمی‌تر از دیگری باشد. بدون اینکه توانسته باشم به داغ یکی‌شان عادت کنم و کمتر بسوزم. سالگرد، درد بی‌درمان مرا دوا نمی‌کند. دلم می‌خواهد برای شهادت سید، مثل دختر پسرهایی که اول نامزدی‌شان است، ماه‌گرد و هفته‌گرد و روزگرد بگیرم.
از مسجد می‌ترسم. از صدای اذان می‌ترسم. ظهر که می‌شود و گوشی‌های دور و برم شروع می‌کنند به اذان گفتن، قفسه سینه‌ام گزگز می‌کند. مثل آدم معتادی که دارد خمار می‌شود و حوصله هیچ‌کس را ندارد، می‌خواهم از هر جایی که هستم بزنم بیرون. دنبال چیزی می‌گردم که حواس خودم را باهاش پرت کنم و این سه چهار دقیقه بگذرد. مسجد یک جورهایی برای من حکم خانه را داشته. سال‌های زیادی از عمرم را توی مسجد پلکیده‌ام. توی چای‌خانه مسجد، توی زیرزمینِ خاکیْ پشت میز پینگ‌پنگ مسجد، و حتی وقت‌هایی که امام جماعت رفته بود و نمازهای مستحبی پیرمردها هم تمام شده بود، توی محراب مسجد. ماجرای من و مسجد، ماجرای رفاقت‌های پسرانه بود. یک رفاقت تیر. از آن‌ها که برای هم غیرتی می‌شدیم. اینقدر روی هم حساس بودیم که تا یک‌چیزی بینمان می‌شد، زود به‌مان بر می‌خورد. من همیشه توی همه چیز عجله می‌کردم. عجله و افراط. توی صمیمی شدن با رفیق‌هایم افراط می‌کردم. توی ول‌کردنِ یکهویی‌شان هم افراط می‌کردم. او باحوصله بود. با حوصله و کم‌حرف. با حوصله و کم‌حرف و با محبت. برای همین توی همان دو سه تا دیدار اول جذبش شدم و از یک روزی به بعد، سر و تهم را می‌زدی توی مسجد بودم. نماز صبح مسجد بودم. دعای کمیل مسجد بودم. از مدرسه مستقیم می‌رفتم مسجد. خرید که می‌فرستادنم، می‌رفتم سراغ میوه‌فروشی و نانوایی دم مسجد... . آن آخری‌ها پدرم -وقتی هنوز نمی‌دانست که قرار است پسرش را نذر مسجد کند و بفرستدش آخوندی- از دستم کفری شده بود که «آخه مسجد رفتنم حدی داره. پس تو کی می‌خوای بشینی درس بخونی؟!» بعد هم نمی‌دانم چی می‌شد که هر دفعه رضایت می‌داد. شاید توی ذهنش مرا با بچه‌های توی پارک جلوی خانه‌مان مقایسه می‌کرد و از اینکه می‌دید پسرش یک معتاد مفنگی نیست، خوشحال می‌شد. مسجد -هر مسجدی که می‌خواهد باشد- حال آدم را عوض می‌کند. یک ملحفه سفید -از همان‌ها که مادربزرگ‌ها روی مبل می‌اندازند- می‌کشد روی نگرانی‌های آدم تا جلوی چشم نباشند. من مسجد نمی‌رفتم که حالم عوض شود. حالم بد نبود. من می‌خواستم برسم به ته‌ش. همیشه می‌خواستم برسم به تهِ چیزها. توی حوزه، ادبیات عرب که می‌خواندیم می‌رفتم معلقات سبع را باز می‌کردم که شعر از عرب فصیح خوانده باشم. آداب نمازشب را که یاد گرفته بودم، زور می‌زدم که هرطور شده تا ته آن یازده رکعت و هفتادتا استغفار و سیصدتا العفو بروم. همین حالا هم کلاس نویسندگی که می‌روم، تمرین‌هایم را دو هزار بار می‌خوانم که یک نیم‌فاصله جا نینداخته باشم. من می‌خواستم تا ته رفاقت با مسجد بروم. کار سختی بود. او مرا یک طور دائمی و همیشگی می‌خواست. (لااقل من اینطور فکر می‌کردم.) من درس داشتم، ازدواج کرده بودم. شلوغ بودم. زندگی قشنگی‌هایش را داشت نشانم می‌داد. کم می‌رفتم. دیر می‌رفتم. تعقیبات نخوانده بلند می‌شدم. مثل مردهای رفیق‌بازی شده بودم که شب‌ها یا نمی‌روند خانه، یا دیر می‌روند که زیاد با همسرشان چشم‌توچشم نشوند. آدمِ طولانی کردن اینجور وضعیت‌ها نیستم. برای همین هم یکدفعه ولش کردم. مثل خواندن معلقات سبع که یکدفعه ولش کردم. مثل نماز شب که حالا فقط گاهی توی فاصله ماشین تا موسسه، همانطور راه‌رفتنی قضای سه رکعتش را می‌خوانم. بعضی وقت‌ها که مجبور می‌شوم بروم مسجد، مثل زن و شوهرهایی که جلوی دیگران حفظ ظاهر می‌کنند، مودب و رسمی به همدیگر لبخند می‌زنیم. او یکی از ملحفه‌های سفیدی که به همه می‌دهد را به من هم تعارف می‌کند. من بعد از نماز کمی می‌نشینم کنارش و تعقیبات می‌خوانم و...همین. از خودم بدم می‌آید. از اینکه از مسجد می‌ترسم بدم می‌آید. از اینکه اذانِ باد صبایم را قطع کرده‌ام، از اینکه هیچ وقت مثل بچه آدم سعی نکردم متعادل باشم، بدم می‌آید. نشسته‌ام توی ماشین خاموش. صورتم را گرفته‌ام سمت مسجد جمکران. از دور خیره شده‌ام به آن گنبدهای فیروزه‌ای و سبز. توی دلم بهش می‌گویم: «ملافه نمی‌خوام...میای دوباره رفیق شیم؟»
-چه مدته که مصرف می‌کنید؟ -ده سال -چرا؟ -چرا ده ساله مصرف می‌کنم؟ -نه. چرا مصرف می‌کنید؟ -فلسفه سخته. -فلسفه غرب می‌خونید یا فلسفه اسلامی؟ -هر دو. بیشتر اسلامی. -چون سخته باید مصرف کنید؟ -تا حالا فلسفه خوندی؟ -نه زیاد. -سوال بعدی لطفا. -روانشناسی هم سخته. من باید مصرف کنم؟ -روانشناسی سخت نیست. زیاده. -تا حالا روانشناسی خوندین؟ -روانشناسی واقعی همون فلسفه است. -[سکوت] -[سکوت] -چی شد که مصرف کننده شدین؟ -توی یه حجره اشتباه افتادم. -چرا می خواید ترک کنید؟ -از وابستگی بدم میاد. -فقط مصرف کننده هستید یا توزیعم... -فقط مصرف. دوس ندارم گناه بقیه بیفته گردنم. -[سکوت] -روشتون برای ترک کردن، تضمینیه. -توی روانشناسی چیزی تضمینی نیست. ولی درصد موفقیت این روش بالا بوده. مراجع قبلی، جلسه آخرش بود. الان یک ماهه که پاکه. -چی مصرف می کرد؟ -چایی. -چایی راحته. من یه هفته‌ای ترکش کردم. -شما چی مصرف می کنید؟ -شیرکاکائو، قهوه، ... . -[سکوت] -آبجوش دارین؟ -آره. کافی میکسم داریم. -ممنون. همیشه دو تا توی کیفم دارم. -مال ما از اینا است. بذارید از توی کشو بیارمش بیرون. [صدای باز شدن کشو. صدای خرچ خرچ پلاستیک کافی میکس] -از اینا نمی‌خورم...خوشمزه است. ولی اسرائیلیه. -معتاد دوست‌داشتنی‌ای هستید. .