eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر! دوباره گفتم و گفتی: "به روی چشم عزیز!" -فدای چشمت، چشم تو بی بلا مادر مدام بر لب من "ان یکاد" و "چارقل" است که چشم بد ز رخت دور، بهتر از جانم! بدون خُود و زره نشنوم به صف زده‌ای اگرچه من هم "جوشن کبیر" می‌خوانم ... شنیده‌ام که خودت یک تنه سپاه شدی شنیده‌ام که علم بر زمین نمی افتاد شنیده‌ام که به آب فرات لب نزدی فدای تشنگی‌ات... شیر من حلالت باد! بگو چه شد لبِ آن رود، رودِ تشنه‌ی من! بگو چه شد لب آن رود، ماه کامل من! بگو که در غم تو رود رود گریه کنم کدام دست، تو را چید میوه دل من! بگو بگو که به چشمت، چه چشم زخم رسید؟ که بود تیر بر آن ابروی کمانی زد؟ بگو بگو که بدانم چه آمده به سرت بگو بگو که بدانم چه بر سرم آمد... ... همین که نام مرا میبرند می‌گریم از این به بعد من و آه و چشمِ تر شده‌ای چه نام مرثیه‌واری است "مادر پسران" برای مادر تنهای بی‌پسر شده‌ای... _______ در سوگِ تو، ...
احساس می‌کنم این دو سه روز، حرف زدن فقط نشانه‌ی بی‌معرفتی است. او که می‌توانست و حق بود که حرف بزند چیزی نگفت و رفت... اما آخر این دلِ غصه‌دار را چه کنم؟ هر کسی با عکسی، پیامی، هق‌هق گریه‌ای، تکان های آرامِ شانه‌ای برایت دلتنگی می‌کند. من هم عزیز از دست داده‌ام...تو عزیزِ من بودی...هم عزیز و دوست‌داشتنی، هم عزیز و شکست‌ناپذیر... تو مخاطب من بودی، در زمزمه‌ی آن قطعه‌ شعر اخوانی: "ای تکیه‌گاه و پناهِ زیباترین لحظه‌های پرعصمت و پرشکوهِ تنهایی و خلوتِ من! ای شط شیرینِ پر شوکت من!" و من همه این‌ها را بعد از رفتنت حس کردم. مثل همه‌ی چیزهایی که بودنشان نمی‌گذارد حس شوند، مثل سلامتی، مثل هوا، مثل آرامش، مثل امنیت...که باز چقدر بودنِ تو برای بودنِ همه این‌ها هم لازم بود...که بدون هوا روح زنده است؛ نفس می‌کشد... بدون تو این روحِ آشفته‌ی مضطربِ یتیم، چطور نفس بکشد سردار...چطور نفس بکشد... این روزها با هرکس حرف می‌زنم از خودش بدش می‌آید...به خاطر فاصله‌ای که با تو دارد...که تو حتی خودی هم نداشتی که از آن بدت بیاید...که به خاطرش دروغ بگویی، وعده بدهی، سر عالمی را کلاه بگذاری...تو حتی همین سری را هم که داشتی، دنبال تیری، ترکشی می‌گشتی که نباشد...که آخرش هم... من از خودم بدم می‌آید حاج قاسم. این طور راحت حرف زدن را از محمدمهدی یاد گرفتم. من از خودم بدم می‌آید. از با تکلف حرف زدن، با این نشانه‌های نگارشیِ دست و پا گیر، از این کلمات که بین من و احساس کردنِ تو فاصله می‌اندازند بدم می‌آید. از این تنی که حالا بین من و دنیای تازه‌ی تو مانع شده بدم می‌آید. من بعد از تو از همه‌ی چیزهای قبل از تو بدم می‌آید؛ از پیام‌های ماه هم بدم می‌آید. همه‌شان بوی منیت می‌دهند. بوی تعلق می‌دهند. بوی حصار می‌دهند. ولی تو که حصاری نداشتی...تو رها بودی...بی‌نهایت بودی...همیشگی بودی... من دوست دارم...واقعا دوست دارم آن جا که تو هستی باشم...تو می‌دانی. خدا هم می‌داند که دوست دارم... فقط ای کاش بفهمم که تو در این دنیایی که دست به هر چیز می‌زنیم رنگ تعلق می‌گیرد، چطور اینقدر بی‌رنگ بودی. اینقدر بی‌ادعا بودی. اینقدر خوب بودی. اینقدر آقا دوستت داشت...اینقدر... دوست دارم زندگی به حال خودش باشد. همین طور بگذرد و برود...من هم به حال خودم باشم...با تو درد و دل کنم؛ گریه کنم...مگر چه می‌خواهد بشود؟ حالا وسط این مرداب، سنگی هم تکانی بخورد... دوست دارم بار مسوولیت‌ها را زمین بگذارم و تا آخر دنیا به آن عکست که توی راهپیمایی بنر کرده بودند خیره بشوم... دوست دارم...می‌بینی؟ حتی درد و دلم هم برای تو نیست...پر از خودخواهی است... با من چکار کردی سردار؟ هر کار کردی، تمنا می‌کنم...التماس می‌کنم تا آخرش برو... حالا که مرداب دنیایم را نشانم دادی، بهشت اخلاصت را نشانم دادی. دستت را هم جلو بیاور... من داعشی نیستم...اگرچه که اگر داعشی هم بودم دستم را می‌گرفتی...مطمئنم می‌گرفتی...ناسلامتی تو سردار دل‌هایی...حتی این دلِ غصه‌دارِ تنهای یتیم... حرف زدن درباره تو، بی‌معرفتی بود سردار اما حرف نزدن مرا می‌کشت...
اجازه می‌دهید از حادثه‌ی سقوط حرفی نزنم؟ اجازه می‌دهید قدری اشک‌آلود و گلایه‌آمیز درباره حادثه دیگری صحبت کنم که به مراتب غم‌انگیزتر است؟ قول می‌دهید این طور نباشد که فکر کنید: "از آن حادثه ناراحت نیستم" یا مثلا "دارم جانب‌داری از جریان خاصی می‌کنم"؟ خواندن این حرف‌ها، سخت است. نوشتنش، از آن هم سخت‌تر... ______ حادثه‌ها گاهی بیدار می‌کنند، گاهی غفلت می‌آورند. دقیق‌تر بگویم: حادثه‌ها همیشه بیدار می‌کنند و همیشه غفلت می‌آورند! بیدارمان می‌کنند که: "چیزی هست و ما بی‌خبریم"؛ غافلمان می‌سازند که انگار هیچ چیز مهم دیگری به جز همان حادثه در عالم نیست... این خواب و بیداری گاهی حق است که باشد و گاهی نه. حق است که بفهمی اگر حاج قاسم در اعلی علیینِ خلوص و بی‌نفْسی است، تو در اسفل السافلین شرک و خودبینی هستی...حق است که بفهمی... اما مثلا حق نیست حالا که این فاصله را فهمیده‌ای یکباره موشکی بخورد به طیاره‌ای و حبِّ آن و بغضِ این، بیندازدت به جان این و آن. این و آنی که دیروزش آن سرِ دیگر تابوتِ حاج قاسم را، شانه به شانه‌ات گرفته بودند. حق نیست که این وسط، آن که خودش اصل جنس و متاع دعوا را جور کرده بود سر برسد و عکس و فیلم بگیرد و آن یکی کف و سوت بزند و توییت چاغ کند که... و بعدش هم برای شادی روحِ آن تشییع‌های باشکوه، فاتحةَ مع الصلوات... حق است برادرجان؟ این تن بمیرد، انصاف را سرِ طاقچه نگذاریم، حق است؟ یعنی حالا که آن موشک، نه گذاشت و نه برداشت و خورد به آن طیاره، دیگر غصه‌ی سردار و شورِ انسان‌شدن و شعارهای ضد استکبار و کلیپِ صوتیِ "عاشق شویم"ِ بهشتی و همه و همه تمام؟ همین؟ الان این باتلاقِ متعفن نفسانیت، هتل ۵ ستاره شد؟ دیگر نمی‌خواهید بلند شویم؟ دیگر سردار سلیمانی به خاطر اینکه سپاهی بود خدا قبولش نمی‌کند و مثلا می‌گوید: "گناهِ نابخشودنیِ عالَم، یکی شرک است و یکی، زدنِ بوئینگ اوکراینی که این دومی را -به خودتان زحمت ندهید- هیچ قصاص و کفاره و توبه و سجده‌ی سهوی پاک نمی‌کند و تازه، گناهِ موروثی است و نه فقط از پدر به پسر، که از سرباز به مافوق و همکار به همکار منتقل می‌شود و..."؟! بلند شو برادرِ من... سپاه را اگر می‌خواهی، مثل عین‌الاسد از ریشه در بیاور؛ شهرک های موشکی را هم بده گُل‌کاری کنند برای کنسرت‌های زیرزمینی؛ اسمِ پاسدار را هم از عبارت "سپاهِ پاسداران" برادر و بگذار تروریست... هیچ اشکالی ندارد... (همه این‌کارها را می‌توانی بسپاری به آمریکا و رفیقِ انگلستانی و برادر صعودی‌اش. ۲۴ ساعته تصویب می‌کنند و طرح می‌ریزند و ابلاغ می‌کنند و می‌دهند به چندتا پیمان‌کارِ گروهک مجاهدینی و تمام!) سردار هم بعید می‌دانم ناراحت شود...حتما شرایط را درک می‌کند! اما تو را به عزیزَت، آن بیداریِ شگفت‌انگیز، آن چند روزْ گریه‌ی خالصانه، آن شعارهای از تهِ قلب و آن تکاپو که: "پس چرا من اینقدر بدم، چرا هنوز اینقدر "من" دارم، چرا اینقدر از حاج قاسم دورم؟"...آن را نگه دار...جانِ عزیزَت نگه دار، به حرمت اعتقاداتت نگه دار...نگه دار... آن چند روز، بهشت بود؛ کیمیا بود. خدا می‌داند کیمیا بود. خدا می‌داند از روزهای دنیا نبود. روزهایش بوی ظهور می‌داد...شب‌هایش حال و هوای شب قدر داشت...حال و هوای شب عملیات داشت...حال و هوای شهادت داشت...به خدا داشت...به خدا...داشت... این حادثه خوب یا بد، می‌گذرد... داغ‌های دلمان تسلی می‌یابد و عزیزانمان در ملکوتِ خدا، خوشحال و آرام به انتظار ما می‌نشینند... اما آن حادثه اگر بخواهد دوباره زنده بشود... اجازه گرفتم از آن حادثه‌ی سقوط حرفی نزنم. این یکی را اما اگر نمی‌گفتم، دیگر رویی نداشتم که توی چشم‌های سردار نگاه کنم...که امروز گلستان شهدا انگار همه‌اش چشم‌های سردار بود...
خدا را شکر! حتما شام گرمی خورده‌ایم و شعله‌های بخاری را قدری بالا کشیده‌ایم و پتوی نرمی و... خدا را شکر! با این سرمای استخوان‌شکن واقعا نمی‌شود طور دیگری شب‌ها را سر کرد... خدا را شکر! ان‌شاالله خداوند نمکِ برکتش را به سفره‌ی زندگی همه بپاشد؛ ان‌شاالله همیشه غرق در آرامش باشید، غرق در خوشی باشید، غرق در سپاسگزاری از خداوند باشید... ان‌شاالله تنتان به ناز طبیبان نیازمند نباشد و حادثه‌ها از هزار فرسخی‌تان رد نشود. ان‌شاالله بیماری نباشد، غم نباشد، تصادف نباشد، زلزله نباشد، سیل نباشد...سیل نباشد...سیل... سیل همه آن بالایی‌ها را با خودش می‌برد... آتشِ غذای گرم را خاموش می‌کند؛ نرمی پتو را مثل سنگ سفت می‌کند، آذوقه ها را می‌گیرد و به جایش میان مردم بیماری قسط می‌کند... البته اینجا که ما و شما هستیم، آنقدر کاری از دست سیل بر نمی‌آید. هوای خشک و بارندگی کم و مجراهای هدایت آب و ساختمان‌های بلند و امدادرسانی سریع و... . سختیِ سیل مثل بقیه‌ی سختی‌ها سهمِ مردم کپرنشینِ شهرهای دور است. تازه با خشت و گل یک چیزهایی درست کرده بودند که بهشان می‌گفتند: "خانه". به لطف سیل، دوباره همه چیز به حالت اولش برگشت...زیراندازشان زمین و لحافشان آسمان... البته جای نگرانی نیست! مردم کپرنشین غالبا کم‌توقع‌اند. انتظار بخاری و غذای گرم و... ندارند. مخصوصا مردم سیستان که قبل از سیل هم آنقدرها از این چیزها ندیده‌بودند... جانِ کلام آنکه: اگر جای ما و مردم سیستان عوض می‌شد، اگر آن دختر و پسرِ کوچکِ نحیف که دورتا دور روستایشان را آب گرفته است و چهار روز است که آب آشامیدنی ندارند، خواهر و برادرِ ما، دختر و پسرِ ما بودند، اگر آن دست‌های زحمتکش و اشک‌های پنهانی، دست‌ها و اشک‌های پدر و مادر ما بودند، فریاد نمی‌زدیم که: کجایی هموطن؟ کجایی هم‌کیش؟ کجایی مسلمان؟ لااقل کجایی آزادمرد؟ حاج قاسمی که تشییعش کردیم و برایش اشکِ خلوص ریختیم و در دلمان نوای یا لیتنا کنا معک سر دادیم، اگر بود...اگر ما را می‌دید، رویمان می‌شد نگاهش کنیم؟ نمی‌دانم...خدا می‌داند که نمی‌دانم... _____________ پ.ن: پول نقد، برنج، روغن، شکر، پتو، لباس گرم، اجاق برقی و یخچال، بیشترین چیزهایی است که به کار می‌آید. (از متخصصین حاضر در محل، پرس‌و‌جو شده است.) پ.ن: گاز را خیلی از مردم شهرها هم ندارند، چه برسد به روستا، چه برسد به حالا که سیل آمده. اما اوضاع برق‌کشی انگار بهتر است. پ.ن: "خیریه جهت" تعدادی دانشجو و استاد دانشگاه هستند که بعد از رفتن به دانشگاه زاهدان و‌ دیدن شرایط مردم، عهد می‌کنند که تا وضعیت آنجا سامان نگرفته، بازنگردند. به طرز خارق العاده‌ای منابع مالی را مدیریت می‌کنند و جهت می‌دهند به سمت نیازهای در اولویتِ منطقه. حقیقتا جهاد می‌کنند آنجا...یکیشان بچه پنج ماهه دارد و می‌گفت که از یک ماهگی‌اش، او را ندیده‌است... پ.ن: معرفی مفصل‌تر: www.jahatt.ir
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
خدا را شکر! حتما شام گرمی خورده‌ایم و شعله‌های بخاری را قدری بالا کشیده‌ایم و پتوی نرمی و... خدا را
خیریه جهت (جوانه های همت و تلاش توانا) شماره حساب بانک رسالت 10.6741063.3 شماره شبا IR020700001000226741063003 شماره کارت 5041727010080644 کد ussd *780*3080*2#
این حرف‌ها، ماست. چه فرق می‌کند به قلب کداممان فرود آمده باشد؟ @haditheqodsi __ گوییا این قلب هنوز نمی تواند باور کند که حاج قاسم دیگر در میان ما نیست، هر روز صبح وقتی عکست را در خیابان میبینم -به قول حمید- با آن که گوشه لب داری... ناگهان صدای گوش خراش بالگرد های رژیم تروریستِ..... و صدای حزین تلاوت قرآن و صدای بغض آلود گوینده اخبار در گوشم می پیچد: "مردم عزیز ایران سردار بزرگ و پرافتخار اسلام آسمانی شد. دیشب ارواح طیّبه‌ی شهیدان، روح مطهّر حاج قاسم سلیمانی را در آغوش گرفتند." به راستی قبلا نسبت میان من و تو چه بود؟ تو یک شهید زنده ی شیفته وظیفه و شجاع و قدرتمند و ... بودی اما همین... و نه بیشتر آن وقت ها تو را دوست داشتم و برایت احترام قائل بودم و ناخودآگاه تو تکیه گاهی برای ما بودی اما همین....ونه بیشتر ... اما الان در طول روز هر بار به تو فکر می کنم یا هر چیزی از تو می بینم دگرگون می شوم انگار که تو مأمور ایجاد اتصال میان ما واماندگان زمینگیر با -جل و علا- هستی آری گوییا تو نه فرمانده سپاه قدس که فرمانده هستی که «یک نیرویی است که با سعه صدر به همه جا و نگاه می‌کند و شما نیرو های بدون مرزی هستید که هر جا نیاز باشد در آنجا پیدا می‌کنید و کار شما حفاظت از انسان هاست*» شما مرز ندارید هر کجا که انسان آزاده ای در اسارت دنیا باشد و یا یک شیطان تکفیری در حال سر بریدن معنویات او باشد و یا جایی که سربازان رژیم جنایتکارِ نفس دارند تمام دارایی حقیقی یک خانواده دینی را به غارت می برند و عزت - پسر خانواده را- دست بسته اند و می کشند و حیاء -دخترشان- را به بردگی می برند و مادرشان -صبر- دارد بی تابی میکند و دست برچشمان عزت و حیا -پسر و دخترش- میگذارد تا نبینند پدرشان -انسان- چگونه سلاخی می شود و القصه هر جا که انسان -معشوق، محبوب و عزیز خدا- دارد ذلیل می شود تو هستی تا نگذاری، تا دستش را بگیری و از مرز ها بگذرانی و او را آسمانی کنی.... ... بیایید گوش بسپاریم به نوای روح الله(ره)، دوباره صدای زیبا و محکمش در ذهنم نقش می بندد: در آینده ممکن است افرادی آگاهانه یا از روی ناآگاهی در میان مردم این مساله را مطرح نمایند که ثمره خونها و شهادتها و ایثارها چه شد؟ _غیب_و_از فلسفه_شهادت_بیخبرند و نمی‌دانند کسی که فقط برای رضای خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگی نهاده است، حوادث زمان به و و جایگاه رفیع آن لطمه‌ای وارد نمی‌سازد. و ما برای درک کامل ارزش و راه شهیدانمان _طولانی را باید بپیماییم و در گذر زمان و تاریخ انقلاب و آیندگان آن را جستجو نماییم. مسلّم خون شهیدان، انقلاب و اسلام را بیمه کرده است. خون شهیدان برای ابد درس مقاومت به جهانیان داده است. و خدا می‌داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست؛ و این ملتها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود. و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت‌ مزار عاشقان و و دلسوختگان و آزادگان خواهد بود. خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند! خوشا به حال آنان که در این قافله نور جان و سر باختند! خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند! خداوندا، این دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روی مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم مکن. (صحیفه امام، ج21، ص93 ،94) ... گوییا قلبم هنوز نمی تواند باور کند که دیگر تو در میان ما نیستی... و چه بهتر که قلب نمی تواند را باور کند. وقتی که تو هنوز هم هستی و اکنون دیگر همه جا هستی با قدرتی فوق آن چه در زمین داشتی "عند ملیک مقتدر..." و با توانایی هایی بیش از پیش به هدایت ما برخاسته ای، این دفعه فرمانده هستی، اینبار برون از تمام مرزهای عالم ماده و ... برای آزادی ما واماندگان زمینگیر تلاش میکنی و ان شا الله به زودی پایان حیات منحوس این شجره خبیثه ی دنیا پرستی را اعلام خواهی کرد... این است تفاوت نگاه مکتب خمینی(ره) به شهادت با دیگر مدعیان عرفان و... مکتبی که معتقد است "شهادت یعنی بالفعل شدن تمام قوای انسان برای هدایت کامل دیگر ابنای بشر در سراسر عالم" در این نگاه وقتی که شهید می شوی مثل شیشه عطری هستی که دیگر همه جا رائحه اش پخش شده و البته این شیشه پیش از سنگ خوردن و شکسته شدن، به یک چشمه بی نهایت متصل شده و سنگ فقط او را ظاهر تر و حاضر تر کرد و برای اغیار عیان تر و آشکار تر این یکی حرف دل است: راستش در اتاقم احساست میکنم، با همان لبخندِ -به قول حمید- : سلام حاج قاسم... (ح)
به بهانه امتحانات یاداوری نوشته‌ای که برای ۳ سال پیش از این است. (تغییرش ندادم. گفتم بگذار همان باشد که آن موقع بود) ________ من یک خودکار دارم. خودکارِ من، آبی است. خودکارِ من روان می‌نویسد. من کاغذ هم دارم. کاغذِ من کاهی است. من دوست دارم با خودکارِ آبی، روی کاغذِ کاهی، چیزهای خوب بنویسم. آقای سیوطی نمی‌گذارند. من خیلی طلبه‌ی درسخوانی ‌اَم. آقای سیوطی می‌گویند: ((باید حرف‌های من را که درباره ی شعرهایِ آقای اِبنِ مالک نوشته‌ام بخوانی و امتحان بدهی.)) آقای سیوطی خیلی آقای جدی‌ای هستند. فکر می‌کنم آقای سیوطی یک کاری کرده‌اند که من مجبور بشوم کتابشان را بخوانم. آخر مرکزِ مدیریت گفته است که فردا از کتابِ آقای سیوطی امتحان داریم. امتحان‌ها ضریب دارند. ضریب مثل درجه‌ های روی شانه‌‌ی پلیس‌هاست. هر چقدر ضریبِ یک امتحان بیشتر باشد، زورش بیشتر است. ضریبِ امتحانِ کتابِ آقای سیوطی، ۶ است ؛ حتی ضریبش از امتحانِ کتابِ علامه طباطبایی هم بیشتر است. علامه طباطبایی، آدمِ مهربانی است. او هیچ‌وقت شاگردانش را مجبور نمی‌کرده است به جای اینکه با خودکارِ آبی‌شان چیزهای خوب بنویسند، بنشینند و حرف‌هایی را که درباره ی یک آقایی زده است بخوانند. برای همین شاگردهای علامه طباطبایی هیچ‌وقت خسته نمی‌شدند. برای همین شاگردهای علامه طباطبایی یکیشان است. یکیشان . یکی دیگرشان . یک نفرشان آیت الله . یک نفرشان آیت الله . یک نفر دیگرشان . شاگردهای علامه طباطبایی همه‌شان مثل علامه طباطبایی مهربان هستند. شاگردهای علامه طباطبایی حتی وقتی اصطکبار به ما حجوم آورده بود، خسته نشدند. امتحان بعدی، امتحانِ کتابِ علامه طباطبایی است. شیعه در اسلام. علامه طباطبایی یک شیعه ی واقعی بود. من یک طلبه‌ام. من هم می‌خواهم یک شیعه ی واقعی باشم. ۱۷ دی ۹۵
حوالی این ساعت‌ها، از مشهد که سمت اصفهان بیایی، از کاشان که بگذری، از پنجره سمت چپ اتوبوس، میان روشنِ آسمان و تیره‌ی زمین، صورتیِ آرامش بخشی پیداست. رنگ محبت، رنگ دوست داشتن، رنگ سلوک، رنگ وحدت... قدیم‌ترها آن‌ها که اهل سحر بودند، صلات صبح را که می‌خواندند، خیره می‌شدند به این رنگ‌ها. خیره می‌شدند و عاشق می‌شدند. هر روز بیشتر از دیروز. باور می‌کنید که خدا، آن نمازهای در دلِ سیاهی شب را بی‌پاسخ بگذارد؟ کمِ‌کم یک لبخند که می‌زند؛ آن وقت لبخند خدا می‌شود همین محبتِ آرامش بخشِ مسحور کننده. همین که دوست داری تا آخر دنیا، هوا سایه روشن باشد؛ گرگ و میش باشد(۱)... از مشهد به اصفهان، حوالی کاشان، قدری که بگذرد، خورشید می‌آید بالا. گرمِ گرم. پدرانه. بعد آدم حس می‌کند که باید بدود: انّ لک فی النهار سَبحاً طویلا... اگر آن لبخند را دیده باشی، عاشقانه می‌دوی. اگر ندیده باشی، تا شب سر در گمی: می‌دوی و نمی‌دانی برای چه می‌دوی؛ خسته می‌شوی و نمی‌دانی چرا خسته شده‌ای؛ کلافه‌ای و... شاید یکی از برکات مشهد رفتن همین باشد. که وقتی به سمت اصفهان حرکت کردی، حوالی کاشان، این چیزها را آرام، درون گوش‌ات نجوا کنند...تا شاید قدری "عاشق" شوی، تا شاید قدری "آدم" شوی... (۱)ما تو این دنیا غریبیم واسه این زمین بزرگیم آدمیم. آدمِ آدم ما نه بره‌ایم ؛ نه گرگیم میون گرگ و میش صبح، ما آدمیم: صورتیِ سحر.
محمد(پنج ساله؛ در حال آب خوردن) : آخیش...تموم شد! حمید: من وقتی بچه بودم؛ آب که می‌خوردم می‌گفتم: "یا حسین". -چرا؟ -چون به امام حسین آب ندادن و شهیدش کردن -سردار سلیمانی؟ -نه. امام حسین. -دوستِ سردار سلیمانی بوده؟ -...(مکث)...بله -من سردار سلیمانی رو توی فیلم دیدم. رفت که دزدا رو بکشه. دزدا شهیدش کردن... -حمید: ... ___________ پ.ن: حرف بد که می‌خواد بزنه میگه بی‌ادب! بعد برای اینکه دهانش بوی بد نگیره میگه اللهم صل علی محمد و آل محمد...
اجازه می‌دهید قدری غصه‌دار باشم؟ کمی از قدری بیشتر شود چطور؟ امروز نشستم یک ربعی برنامه کودک دیدم. از آنجا که آن جوجه‌هه از پنجره آمد بیرون و با خاله‌ی برنامه به بچه‌ها هی گفتند: سلام بچه‌های خوشگلم و... -البته خاله رو نگاه نمی‌کردم؛ چون واقعا خاله نبود که! نامحرم بود!- تا آنجا که سه کودکِ خوشگل و دوست‌داشتنی رو نشوندن سر میز تا صبحانه، کره و شیره‌ی توت بخورن و بعد باز تا آنجا که سارا و اردک برای پیازچه‌های باغچه‌شون قایق آوردن که وسطِ بارون، توی گِل‌ها و آب‌ها غرق نشن... بعد وسطاش رو بادقت‌تر نگاه‌کردم که سرود برای میهن عزیزمون خوندن؛ قبل از غذا بسم الله گفتن -البته بدون اینکه "ال" در الرحمن و الرحیم تلفظ شود!- بچه‌ها را به پریدن و تکان دادن پرچم تشویق کردن و... بماند. بعد ناگهان غصه خوردم: یاد بچگی‌هایم افتادم که وقتی خاله شادونه می‌رفت یه غمِ سنگینی می‌شَست روی دلمُ غصه می‌خوردم و گاهی پنهانی گریه هم می‌کردم. بعد بیشتر غصه خوردم. بعد نگاهم به کتاب "طرح کلی..." آقا که جلویم باز بود افتاد: پر از شور و حرکت و مبارزه و انسان‌شدن و... و باز صدای خاله آمد توی گوشم که توی عبارتِ "انقلابِ عزیزِ اسلامی‌مون" از روی لفظ "اسلامی" زود پرید -و همین طور از عبارت "دهه‌ی فجر"- و بعد زود رفت سراغ آنجا که شعر می‌خواندند و سلام به کوه و دریا می‌کردند‌ و... هعی... قدری بیشتر توضیح بدهم... -کارتون "سارا و اردک" یک کارتون خارجی بود. مادر و پدرِ سارا معلوم نبود کی هستن و کجا هستن. سارا صبح زود از خواب بیدار شد و رفت توی کوچه دنبال پیازچه‌ها بگردد؛ بعد از اردک کمک گرفت؛ بعد آمد خانه با اردک با هم غذا خوردند؛ بعد... نه مادر مهربانی که صبح با محبتِ او شروع شود؛ نه خدای مهربان‌تری که بشود به او توکل کرد و بعد نشان بدهند نعوذ بالله خدا قطعا از آن اردک بیشتر می‌تواند کمک کند. خانه ها سبک خانه‌های غربی؛ رنگ‌ها؛ صحنه‌ها... -بچه‌هایی که آمده بودند توی برنامه، همه سفید و تپلی و خوشگل بودند. یاد بچه‌های روستاهای سیستان افتادم... که همینقدر خوشگل و دوست‌داشتنی هستند اما تپل نیستند؛ سفید هم نیستند... -خاله گفت امروز مهمان استان عزیز لرستان هستیم ولی حتی یک جای دیدنی از لرستان یا چیزی که فقط اونجا پیدا بشه نگفت. فقط گفت چه طبیعتِ زیبایی! چه مردمِ مهربانی! چه بچه‌های با ادبی! -شما تا به حال شیره‌ی توت خوردین؟ من نخوردم! فقط کاش گرون نباشه... -توی برنامه، یه آقایی بود: "آقای اوه". کاری به اسمِ آنِ رمانِ معلوم الحال که نداشته باشیم این اقا فقط می‌گفت "اوه". بعد با دستش نشان میداد که منظورش از اوه مثلا اینه که دلش نمیاد به اون جوجه‌هه بگه باهات بازی نمی‌کنم! خاله سر میز صبحانه کنار آقای اوه نشست. (دقت کنید؛ ایشون داییِ اوه مثلا نبودها! آقای اوه بود) -حال و هوای خاله را که شنیدم ناخوداگاه یاد سررسیدِ چک‌ها و کارِ از سرِ ناچاری و برنامه‌ای که به هر ترتیب باید اجرا شود و... افتادم. تصنعی. سرد. محبتی که باورکردنی نیست... فکر میکنم چقدر ضروریه که چندین تیم قوی که همه مبانی اسلام رو باور دارن شکل بگیرن و طراحی انیمیشن برای بچه‌ها بکنن. طرح‌های خوب و جذاب. در سطح وسیع. بعد خاله‌ها سعی نکنن جای مامان‌ها رو بگیرن. بعد این کودک رو با انگیزه و نشاط و با تعادل روحی بزرگ کنن و بدن به دست معلمایی که مسلط به مبانی هستن و... تا اینکه توی سن ۱۸، ۱۹ سالگی این بچه‌ها آماده‌ی آماده باشن برای حرکت، مبارزه، نوآوری... اینا میشن یه نسلِ شهید. حتی اگه کشته نشن. اینا روی زمینن اما نزد خدا روزی می‌خورن. اینا بهشتی‌ان...اینا هر کدومشون یه امت‌ان. اینا امام‌ان. اینا بنده های خوبِ خدان. چقدر کارِ نکرده هست؛ چقدر ظرفیتِ آزاد نشده هست؛ راستی، شبا با چه رویی می‌خوابیم؟
در برنج را که هی بر‌میدارید بخارها می‌آید بیرون. دیگر نمی‌پزد... مادرهایتان نمی‌کنند. پس چرا انتظار دارید خدا بکند؟
امروز بعد از مدت‌ها، دوست دارم از خواندن یک مطلب، فریاد بکشم. بدوم. جهان را از آتشی که به خرمنم افتاده، شعله‌ور کنم. امروز "اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد؛ من و ساقی به هم تازیم و بنیانش براندازیم" و باز امروز بی‌تابم که "فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم". شما هم اگر کتابی می‌خواستید که بی‌تاب و بی‌قرارتان کند؛ آتشتان بزند؛ قلب از کار افتاده‌ی روحتان را تپش‌های پرقدرت و پرشور ببخشد، "طرح کلی اندیشه‌ی اسلامی در قرآن" برای شماست. __ ۱.اقرار می‌کنم که پیش از این معنای روشن‌فکر را نفهمیده‌بودم و "روشن‌فکر"ی را نشناخته بودم. ۲.امروز به ذهنم آمد که اگر اسلام این است -به این عظمت وَ به این عظمت‌بخشی، به این پویایی و به این تحرک بخشی- حرف‌ها و مکتب‌های دیگر، چه جذابیتی می‌توانند داشته باشند؟ این، به ذهنم آمد؛ وَ ناگهان همه‌ی میل‌های نهانم به آن مکتب‌ها ذوب شد...مثل برف...