eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
Anoiceautumn_waltz.mp3
زمان: حجم: 8M
این یکی دو هفته که گذشت، چه آن زمانی که خیره شده بودم به میز دو نفره‌ی یاسین و رکسانا و منتظر بودم ببینم چه کار می‌کنند، و چه آن زمانی که زل زده بودم به فیش‌هایم تا ببینم علامه مصباح رویکرد برون‌دینی را برای تعیین گستره دین می‌پذیرد یا نه، این صدا توی گوشم بود. یک جاهایی به خودم می‌آمدم و می‌دیدم یاسین و رکسانا و فیش‌ها را گذاشته‌ام به حال خودشان و خودم را داده‌ام به دست باد پاییزی تا با من همان کاری را بکند که با برگ‌های زرد دور و برم کرده: شیدا، مجنون، بی‌حواس... . آدم‌هایی که توی میدان امام بودند این صدا را نمی‌شنیدند؛ آدم‌هایی که توی موسسه بودند هم. از هر کدامشان که بپرسی می‌گویند: نشسته بود پشت میز. نسکافه‌اش را خورد. رفت.
شیفتم دیر شده. یکی از نمازهایم را هنوز نخوانده‌ام. شلوار سرمه‌ای خادمی را هنوز اتو نزده‌ام. اشک‌هایم را هنوز پاک نکرده‌ام. نشسته‌ام روی مبل. «کآشوب» را بسته‌ام و دارم برای چندمین بار وسط روایت «نفیسه مرشدزاده» گریه می‌کنم. چند روز قبل همسرم کاغذ گذاشت لای کتاب و گفت: «برای نوشتن روایت جدیدت، حتما قبلش این روایت رو بخون.» گفتم: «چشم» گفتم: «حتما می‌خونم.» و نخواندم. و فراموش کردم. فراموش کردم تا حالا، اینجا، مرا اسیر خودش کند. گفته بودم روایت خوب، روایتی است که اشک آدم را در بیاورد. حالا اضافه می‌کنم که روایت‌های خیلی خوب، اشک آدم را بیشتر در می‌آورند. بیشتر از یکبار. حتی وقتی تمام می‌شوند. حتی همانجا که حرف‌های گریه‌دار نمی‌زنند. و اشک‌های آدم بعد از خواندن روایت خوب، سنگین‌تر است. شورتر است. و چشم‌ها را بیشتر می‌سوزاند.
میز جدیدم توی کتابخانه، کنار میز کسی است که تا به حال ندیدمش. ببینید از روی کتاب‌هایی که روی میزش است می‌توانید حدس بزنید رشته‌اش چیست؟ چه جور شخصیتی دارد؟ و وقت‌هایی که کاری ندارد و می‌تواند فکر و خیال کند، غرق چه رویایی می‌شود؟ آموزش زبان عبری، جنگ‌های صلیبی جلد سوم، راهنمای سرگشتگان، آزادی معنوی، حسن القرائة، key words for fluency، در محضر قرآن با ترجمه و توضیحات لغوی و ادبی. شیرازه بقیه کتاب‌ها، سمت من نیست تا ببینمشان.
وقتی چیز تازه‌ای می‌نویسم، اگر خوب شده باشد گریه‌ام می‌گیرد. بعد چند دور می‌خوانمش و به خودم ذوق می‌کنم. بعد منتظر می‌شوم ببینم بقیه هم ذوق نشان می‌دهند یا نه. اگر کسی متنم را نقد کند، اول صورتم مچاله می‌شود. بعد توی دلم می‌گویم: «این یکی که وارد نیست.»، «اینو که بالاتر توی متن بهش اشاره کرده بودم»، «معلومه داستانمو درست نخونده». از اول دوره حرفه‌ای دارم خودم را عادت می‌دهم که از متنم دفاع نکنم. تمام نقدها را بالای فایل تایپ می‌کنم یا توی متن کامنت می‌گذارم. آن‌هایی را که به نظر خودم هم درستند، اصلاح می‌کنم و آن‌هایی را که به نظرم وارد نیستند، نگه می‌دارم. بهشان فکر می‌کنم. می‌دانم احتمالا یک چیزی توی دلشان هست که بهش دقت نکرده‌ام. آنقدر می‌گردم تا پیدایش کنم. بعد بازنویسی می‌کنم. بازنویسی می‌کنم. بازنویسی می‌کنم. دیوانه‌وار بازنویسی می‌کنم. خروجی درخشان است. مثل وقت‌هایی که با موهای چرب و پای سیاه از توی کوچه می‌آمدم و می‌رفتم توی حمام خانه مادرجان تا سرم را چنگ بزند و به تنم لیف بکشد و سرخ و سفید بفرستد بیرون. آن وقت سرم را از زیر حوله می‌آوردم بیرون و مثل تبلیغ شامپوی توی تلویزیون می‌گفتم: «حالا ماه شدم.» متن‌هایم بعد از نقد شدن ماه می‌شوند.
مچاله‌ام. خستگی پنج شش بار بازنویسیِ داستانم توی تنم مانده. دلم تشویق حسابی می‌خواهد. از اینکه خودم نمی‌توانم حال خوب به خودم بدهم بدم می‌آید. دلم برای روزهای اول نویسندگی تنگ شده. همان روزها که یازدهِ شب از شیفت بر می‌گشتم و از آبمیوه‌فروشی چهارراه شهدا شیرکاکائوی داغ می‌گرفتم و توی راه احسان عبدی‌پور گوش می‌دادم. چرا هیچ‌وقت شیرینیِ شروع کردن، تا آخرش نمی‌ماند؟ دوستی دارم که وقتی استرس می‌گیرد، می‌خوابد. وقتی عصبانی است، می‌خوابد. وقتی با کسی قهر است، می‌خوابد. می‌خوابد و بیدار که می‌شود، حالش خوب شده. من وقتی می‌خوابم، استرسم هم باهام می‌آید توی خواب. عصبانیتم دست از سرم بر نمی‌دارد. و خواب همان کسی را می‌بینم که با هم قهریم. دلم یک خواب راحت می‌خواهد که تویش دیگران حسابی داستانم را تشویقم کنند. که یکی این کاغذ مچاله را باز کند و اتو بزند و رویش با مداد شمعی بنفش، گل بکشد.
پرسید: «خدا قدیمه یا جدید؟» توی کتاب‌های کلامی نوشته بودند قدیم. ما هم گفتیم: «قدیم». گفت: «اگه قدیمه، نمیشه بگیم قدیمیه؟». می‌شد. خدا برایم یک چیز قدیمی بود. یک چیز قدیمی کهنه. دلم می‌خواست خدایم جدید باشد. پرسید: «اگه جدیده، پس بی‌ریشه و بی‌اصالت نیست؟» یاد چیزهای جدیدِ بی‌ریشه افتادم. تصور کردم خدا چیزی شبیه مُد باشد. خورد توی ذوقم. گوش دادم ببینم حرف حسابش چیست؟ گفت: «خدا سرمدیه. قدیمی که هر روز تازه میشه.» گفت: «تو محمد بشو، لحظه‌لحظه تازه شدنشو تجربه کن». گفت: «خدای کهنه‌ی مندرسِ "طرفش نرو" و "بهش فکر نکن" و "سر رو زانوش نذار" خدای کتاباست.» گفت: «من خدایی می‌خوام که بشه باهاش حرف بزنم. باهاش گریه کنم. باهاش مصیبتامو شریک شم و توی شادیام ببینمش.» بعد سکوتی سینمایی کرد و پرسید: «این خدا کجا است؟» تکیه دادم به پشتی صندلی. به فاصله‌ی عمیقی که بین خودم و یه طلبه‌ی ادبیات‌خونده بود خیره شدم. باید داستانم را یک بار دیگر بازنویسی کنم.
گیف‌هایی که آدما استفاده میکنن چقدر چقدر چقدر به روحیاتشون نزدیکه.