مچالهام. خستگی پنج شش بار بازنویسیِ داستانم توی تنم مانده. دلم تشویق حسابی میخواهد. از اینکه خودم نمیتوانم حال خوب به خودم بدهم بدم میآید. دلم برای روزهای اول نویسندگی تنگ شده. همان روزها که یازدهِ شب از شیفت بر میگشتم و از آبمیوهفروشی چهارراه شهدا شیرکاکائوی داغ میگرفتم و توی راه احسان عبدیپور گوش میدادم. چرا هیچوقت شیرینیِ شروع کردن، تا آخرش نمیماند؟
دوستی دارم که وقتی استرس میگیرد، میخوابد. وقتی عصبانی است، میخوابد. وقتی با کسی قهر است، میخوابد. میخوابد و بیدار که میشود، حالش خوب شده. من وقتی میخوابم، استرسم هم باهام میآید توی خواب. عصبانیتم دست از سرم بر نمیدارد. و خواب همان کسی را میبینم که با هم قهریم.
دلم یک خواب راحت میخواهد که تویش دیگران حسابی داستانم را تشویقم کنند. که یکی این کاغذ مچاله را باز کند و اتو بزند و رویش با مداد شمعی بنفش، گل بکشد.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
مچالهام. خستگی پنج شش بار بازنویسیِ داستانم توی تنم مانده. دلم تشویق حسابی میخواهد. از اینکه خودم
حتی خرابی حال الانم هم نمیتواند یک کاری کند که از این پیام انرژی نگیرم.
پرسید: «خدا قدیمه یا جدید؟» توی کتابهای کلامی نوشته بودند قدیم. ما هم گفتیم: «قدیم». گفت: «اگه قدیمه، نمیشه بگیم قدیمیه؟». میشد. خدا برایم یک چیز قدیمی بود. یک چیز قدیمی کهنه. دلم میخواست خدایم جدید باشد.
پرسید: «اگه جدیده، پس بیریشه و بیاصالت نیست؟» یاد چیزهای جدیدِ بیریشه افتادم. تصور کردم خدا چیزی شبیه مُد باشد. خورد توی ذوقم.
گوش دادم ببینم حرف حسابش چیست؟
گفت: «خدا سرمدیه. قدیمی که هر روز تازه میشه.» گفت: «تو محمد بشو، لحظهلحظه تازه شدنشو تجربه کن».
گفت: «خدای کهنهی مندرسِ "طرفش نرو" و "بهش فکر نکن" و "سر رو زانوش نذار" خدای کتاباست.» گفت: «من خدایی میخوام که بشه باهاش حرف بزنم. باهاش گریه کنم. باهاش مصیبتامو شریک شم و توی شادیام ببینمش.» بعد سکوتی سینمایی کرد و پرسید: «این خدا کجا است؟»
تکیه دادم به پشتی صندلی. به فاصلهی عمیقی که بین خودم و یه طلبهی ادبیاتخونده بود خیره شدم. باید داستانم را یک بار دیگر بازنویسی کنم.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
پرسید: «خدا قدیمه یا جدید؟» توی کتابهای کلامی نوشته بودند قدیم. ما هم گفتیم: «قدیم». گفت: «اگه قدیم
بچههای تیم ساندویچ فلسفه این پیامو قابل دونستن و توی اینستاگرامشون کار کردن.
بعد از دیدنش کلی ذوق کردم و با خودم گفتم باید به متنایی که مینویسم وسواس بیشتری تزریق کنم!
استاد پیام داده که فردا آخرین مهلت تحویل مقاله است. روایتم یک هفته است توی صف نقد مانده. حرکت در مه، مثل شکلاتبیسکوییتیهای باراکا که مادربزرگم توی کشو میگذاشت و درش را قفل میکرد، روی جاکتابی مانده و نمیتوانم برش دارم. یک لیست فیلم سیاهسفید دارم که وقت پیدا نمیکنم ببینمشان.
دوست دارم ادبیات را بگذارم کنار و مثل بچهی آدم بچسبم به درس و مقاله. یا درس و مقاله را بریزم دور و خودم را توی فیلم و داستان غرق کنم. ولی واقعیتش این است که من آدمش نیستم. من شهامت چسبیدن به فقط یک کار را ندارم. من برای اینکه باور کنم مفیدم، باید سر خودم را با هزارتا کار شلوغ کنم. من باورم نمیشود که اگر در تمام عمرم دو رکعت نماز مقبول خوانده باشم، کار تمام است. یا اگر به یک نفر کمک کرده باشم که زندگیاش را از نو بسازد، از هر چیزی که خورشید بر آن میتابد، ارزشمندتر است.
به نظر من کار بهتر یعنی کار زیادتر، کار چشمپرکنتر. غذای مقوی یعنی غذای زیاد، خواب خوب یعنی خواب بالای هفت ساعت. آدم باسواد یعنی آدمی که کتابهای بیشتری خوانده.
طلبگی قرار بود مرا آدم کند. فلسفه و ادبیات هم. و حالا من جایی وسط انسانیترین چیزهای دنیا، احساس میکنم چقدر از آن آرامش انسانی دورم.
➖
«ما عشق را به مدرسه بردیم»
...من اسم تمام دختربچههای داستانهایم را گذاشتهام آیه. اسمی که قیصر روی دخترش گذاشته بود. من اگر میتوانستم اسم تمام شخصیتهای داستانهایم، حتی اسم تمام کتابهایی که شاید یک روز چاپ کنم را هم میگذاشتم آیه. من بیشتر از بایزید بسطامی، دوست دارم قبر قیصر در گتوند را ببینم. من برای قیصر زیاد شعر گفتهام. توی تنهاییهایم به شاگردهایش زیاد حسودی کردهام...
➖