eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
صفر از شش اگر طلبه نیستید، این یادداشت‌ها را نخوانید. اگر در نزدیکی شما طلبه‌ای نیست، این یادداشت‌ها را نخوانید. اگر برایتان مهم نیست که من چرا بعد از دیدن فیلم «انجمن شاعران مرده» شک افتاد به جانم و سه بار وایت‌بوردم را پر و خالی کردم و دیگر فیلم خارجی ندیدم، این یادداشت‌ها را نخوانید.
یک از شش نوزده سالم بود که طلبه شدم. قبلش فیلم نمی‌دیدم. رمان نمی‌خواندم. می‌خواندم، اما رمان درست‌و‌حسابی نه. اول راهنمایی، رمانی عشقی خواندم که اسمش «الههٔ شرقی» بود. ماجرای دختری به اسم کیمیا که عاشق پسری با موهای قهوه‌ای شد و شبی که قرار بود با همدیگر ازدواج کنند، ماشین زد بهش و مرد. تا سه روز حالم بد بود. شب می‌رفتم توی اتاقم؛ چراغ‌ها را خاموش می‌کردم؛ از پنجره به ماه خیره می‌شدم و از خودم می‌پرسیدم دنیایی که اینقدر نامرد است، اصلا ارزش زندگی‌کردن دارد؟ بعد آرزو می‌کردم فردا که دارم از خیابان رد می‌شوم، ماشین بهم بزند و بمیرم.
دو از شش زهر داستان که پرید، رفتم سراغ کتاب‌هایی که مناسب سن‌وسالم باشد. فانتزی‌های نوجوان: امیلی رودا، دارن شان، لمونی اسنیکت. دبیرستان که شروع شد، رفتم سراغ کتاب‌های جدی‌تر. زدم توی خط شریعتی: «فاطمه، فاطمه است»، «علی حقیقتی بر گونۀ اساطیر»، «پدر، مادر، ما متهمیم»، «گفتگوهای تنهایی» و وای از این گفتگوهای تنهایی. شب‌ها تا صبح می‌خواندمش و گریه می‌کردم. صبح‌ها توی سرویس مدرسه می‌خواندمش و گریه می‌کردم. دوباره همان سوال کهنه آمده بود سراغم: «دنیا اصلا ارزش زندگی‌کردن دارد؟»
سه از شش دوم دبیرستان، پدرم گفت برو پزشکی. قبلش می‌خواستم مهندسی بخوانم. مادرم گفت چرا نمی‌روی حوزه؟ سوالش، لنگه‌کفش را زد وسط شطرنج انتخاب رشته‌ام. رفتیم دفتر یکی از علمای اصفهان. گفت دبیرستان را ادامه بده؛ تابستان بیا چند ماه توی حوزه و ببین اصلا خوشت می‌آید؟ رفتم. خوشم آمد. از همه چیزش خوشم آمد، به جز یک چیز. یکی از طلبه‌ها گفت: «تا حالا چیا خوندی؟» گفتم: «شریعتی.» گفت: «شهید مطهری چی؟» گفتم: «قلمش منو نگرفت.» چشم‌های براقش کدر شد و من فهمیدم جدی‌ترین چیزی که تا حالا بهم احساس بزرگ‌بودن داده، توی حوزه آنقدرها هم دندان‌گیر نیست.
چهار از شش سال دوم حوزه رفتم طرح ولایت. یک دورهٔ چهل‌روزهٔ مبانی اندیشۀ اسلامی. تکه‌های پازل دین را گرفته بودند و خیلی ظریف، شبیه تابلوهای کارآگاهی، با نخ‌های کنفی و پونز‌های بزرگ، به هم وصل کرده بودند. اصل دوره برای دانشجوها بود، ما اولین دورهٔ طلاب بودیم. آنجا با شهید مطهری، علامه طباطبایی، علامه مصباح، و چیزی به اسم موسسهٔ امام خمینی، آشنا شدم. از طرح ولایت که آمدم بیرون، خیالم راحت شد. بی‌محابا فیلم دیدم. بی‌محابا کتاب خواندم. از سروش، از ملکیان، از شریعتی. بعد از «انجمن شاعران مرده»، تابلوی ذهنم به هم ریخت. شک افتاد به دلم. هوس کردم مثل خارجی‌ها باشم. خارجی‌ها خوشحال بودند، منظم بودند، هدف داشتند، با نظرات مخالف مدارا می‌کردند. درِ لپتاپ را بستم. یکی از کتاب‌های شهید مطهری را باز کردم. وایت‌بردم را آوردم و شروع کردم به نوشتن. به اینکه خارجی‌ها کنار این‌همه چیز که دارند، چی ندارند؟ من کنار این‌همه چیز که ندارم، چی دارم؟ دوباره شروع کردم کتاب‌های طرح ولایت را خواندم. صوت استادهای مختلف را گیر آوردم و گوش دادم. ذهنم منظم شد. برگشتم سراغ کتاب‌ها. تا به یکی‌شان ناخنک می‌زدم، یکی از پونزها از روی تابلو می‌افتاد. حس کردم اگر بخواهم مومن بمانم، باید قید آن چیزها را بزنم. باید فرض کنم دنیا همین آکواریومی است که تویش زندگی می کنم. باید به قول حسین جنتی جوجه‌های اعتقادم را یک جایی قایم کنم که شک شبیه گربه از دیوار ایمانم نرود بالا.
پنج از شش سال هفتم طلبگی آمدم قم. موسسۀ امام خمینی. موسسه یک‌جور دانشگاه حوزوی بود. زیر نظر وزارت علوم. با مدرک دانشگاهی، رشته‌های علوم انسانیِ دانشگاهی، واحد‌های درسی دانشگاهی. یک چیزهایی هم داشت که توی دانشگاه نمی‌خواندند. مثل یک دور فلسفهٔ اسلامی، یک دور تفسیر منظومه‌ای قرآن. دو سال بعد، ترم چهارم که تمام شد، فلسفه را تمام کردم. تفسیر را هم. یواش صفحۀ لپتاپ را باز کردم. توی فیلیمو «انجمن شاعران مرده» را باز کردم و انگشتم را روی دکمهٔ اینتر فشار دادم. فیلم، باشکوه بود. مسحورکننده بود. دیوانه‌کننده بود. تمام که شد، برگشتم سر تابلوی کاراگاهی‌ام. می‌خواستم ببینم چندتا پونز افتاده. همه چیز سر جای خودش بود. خارجی‌ها مثل قبل نبودند. بدبختی‌های خودشان را داشتند. من هم مثل قبل نبودم، دلم نمی‌خواست زندگی‌ام مثل کس دیگری باشد. باورم نشد. گفتگوهای تنهایی را گیر آوردم. حسم تغییر نکرد. رفتم سراغ کتاب‌های سنگین‌تر: صراط‌های مستقیم. مشتاقی و مهجوری. اخلاق دین‌شناسی. ذهنم چیزها را تحلیل می‌کرد. گیروگورهایش را نشانم می‌داد. پیشنهادهای جایگزین مطرح می‌کرد. جوجه‌های اعتقادم، خروس شده بودند. چشم گربه‌ها را کور می‌کردند. کارشناسی که تمام شد، رفتم سر کلاس طرح ولایت. این‌بار استاد بودم. توی کلاس خداشناسی، برای اینکه نشان بدهم چه‌شکلی علم خدا با اختیار ما منافات ندارد، یکی از سکانس‌های «بین ستاره‌ای» نولان را پلی کردم.
شش از شش این سال‌ها دست‌و‌دلم به معرفی‌کردن موسسه نمی‌رفت. موسسه آن چیزی که به من داد را با خون جگر داد. با چرت‌زدن سر بعضی کلاس‌ها، زوری‌رفتن سر بعضی کلاس‌های دیگر، جان کندن توی سالن مطالعۀ تاریک. اما حالا یکی دو ترم است که تکانی به خودش داده. توی سالن مطالعه جای سوزن انداختن نیست. مخزن، کتاب‌هایی که سفارش می‌دهی را می‌خرد؛ گروه‌های علمی از دانشجوها لیست پیشنهادی می‌گیرند که چه درسی را با چه استادی بگذارند؛ آموزش، استادهایی که بهشان زیاد انتقاد می‌شود را عوض می‌کند؛ طرح ولایت برای دانشجوها دورهٔ تربیت استاد می‌گذارد. چند روز است که ثبت نام کارشناسی موسسه برای طلبه‌ها شروع شده. چند ماه است که غیر از دوره‌های حضوری طرح ولایت، دوره‌های مجازی‌اش هم راه افتاده. و شما اگر طلبه هستید، اگر طلبه نیستید اما ادبیات می‌خوانید، اگر ادبیات نمی‌خوانید اما به یکی از آن تابلوهای کارآگاهی علاقه دارید، احتمالا توی کلاس‌های موسسه، یا دوره‌های طرح ولایت بهتان خوش می‌گذرد.
این روزها احساس می‌کنم گالیورم. غول دنیای نویسندگی و کوتولهٔ جهان فلسفه. دست‌هایم برای نوشتن زیادی زمخت است و ذهنم برای تحلیل‌های فلسفی زیادی کوچک. من جایی این وسط ایستاده‌ام. بین دروازهٔ دو دنیا. و هیچ‌کدامشان به درون خود راهم نمی‌دهند. این روزها دارم به این فکر می‌کنم که دنیای خودم را بسازم. جایی که هم فلسفه باشد و هم روایت. یک‌جور «فلسفهٔ روایی». تا قبل از این، سر کلاس‌هایم اینطور بودم که روایت را به استدلال سنجاق می‌کردم. الان اما به این فکر می‌کنم که باید فلسفه و روایت را در هم بپیچم و به یک آلیاژ تازه برسم. طوری که همان بحث فلسفی، روایت هم باشد. شاید روایتی که شخصیت‌هایش به جای آدم‌ها، مفاهیم و تئوری‌ها باشند. ممکن است جهانم، از سوی هر دو جهان همسایه مورد هجوم قرار بگیرد. ممکن است پیش از ساخته شدن، از هم بپاشد. من اما از اینکه برای ساختنش وقت می‌گذارم، فکر می‌کنم، و شب را از روز نمی‌شناسم، خیلی خیلی خوشحالم. می‌دانم جهانم اگر پا بگیرد، برای هر دو دنیای مجاور، سوغات‌ها به همراه خواهد داشت. چیزهایی که اهالی هیچ‌کدام از آن دو دنیا تا به حال مثلش را ندیده باشند.
هدایت شده از [ هُرنو ]
6533753934492868353_109392255333256.mp3
زمان: حجم: 505.2K
راه را باید رفت... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
خدا را می‌گویند: جامع تمامی کمالات، بدون اینکه نهایتی داشته باشد. ائمه اطهار (ع) نیز مظهر محدودتر هم
حامد می‌گوید: «بت ما شکست.» قبلش گفته بود: «خامنه‌ای هم سرباز خدا است» و من گفته بودم: «خامنه‌ای برای من خود خدا بود حامد. حس بنده‌ای رو دارم که خداش مرده.» بعد حامد گفت: «بت ما شکست.» تو بت من بودی آقا. بتی که هیچ‌جوره توی دودوتاچهارتاها نمی‌توانستم بگذارمش کنار. حاج قاسم که رفت، علامه که رفت، سید ابراهیم و سید حسن که رفتند، همه می‌گفتند تو هستی. بعد من دلم می‌لرزید که اگر تو هم بروی چی؟ پارسال همین روزها بود که نشسته بودی توی حسینیه. که خم شدم سمت صندلی‌ات. چشم‌هایت قشنگ بود. خنده‌ات جان داشت. اما انگار روحت را توی آن بدنِ حادثه‌ها از سر گذرانده، به سختی نگه داشته بودی. وقتی نوبتم تمام شد، نشستم آخر جمعیت و از خودم پرسیدم اگر تو نباشی چی؟ دوست ندارم بهش فکر کنم اما می‌دانم که وقتش رسیده بود. شبکه پویا سرود می‌خواند: «پسراتو بِـ بیـــــن». تو خیلی بت‌ها را برای ما شکسته بودی. وقتش رسیده بود بتی که از خودت ساخته بودیم را هم برایمان بشکنی. حالا بچه‌هایت را ببین آقا. وقتی پیش حضرت گزارش می‌دهی، با دل قرص، دست‌پرورده‌هایت را نشان بده. بپرس برای سپاهشان، سرباز نمی‌خواهند. می‌دانم بعد از این برایت زیاد گریه می‌کنم. بعد از هر نماز جماعتی که کسی تکبیر بگوید. هر بار که نگاهم به طبقهٔ کتاب‌هایت بیفتد. هر وقت سر یکی از کلاس‌هایم گریزی به طرح کلی بزنم... . این را هم می‌دانم که بعد از هر گریه، سرم را بلند می‌گیرم و می‌روم سر پستم. دنیا بعد از تو چیزی ندارد که بخواهد از من دل ببرد. می‌روم سر پستم، به عشق رسیدن به خودت. تو خدا نبودی آقا، ولی به قول آقای جهاندار، ناخدای خوبی بودی. ما را سوار کشتی حماسه‌ات کن و ببر؛ قبل از آنکه دریای غمت، غرقمان کند.
اندیشهٔ آقا حماسه دارد و رفتن آقا غم. برای اینکه در غم نبودنش غرق نشویم، باید دست بیندازیم به دامان اندیشه‌اش. این دو کتابچهٔ کوتاه، دو میراث است برای این روزهای ما. در اولی، آقا دست ما را می‌گذارد در دست خدایی که ازش قدرت می‌گرفت. خدایی که فقط گوشهٔ محراب نیست؛ خدایی که وسط زندگی ایستاده تا دست آدم‌ها را، و جامعهٔ آدم‌ها را بگیرد و حرکت بدهد. در کتابچهٔ دوم، آقا نشان می‌دهد که چطور انقلاب اسلامی یک اتفاق نبود. یک ضرورت جهانی بود. و نقطهٔ اوج یک نبرد. و اینکه چرا انقلاب قرار نیست شکست بخورد. کتاب اول تکیه‌گاه جدیدی برای ما که تکیه‌گاهمان آقا بود معرفی می‌کند و کتاب دوم، نسبت به آیندهٔ اجتماعی‌مان، به ما که نگرانیم، امید می‌دهد. نسخهٔ رایگان هر دو کتاب در سایت صهبا هست. https://sahba.ir/%da%af%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%b1/
توی این شب‌هایی که طول کشیده تا ما خودمان را جمع و جور کنیم، اینجا از همان روز شهادت آقا، بچه‌ها تا دو و سهٔ نصفه‌شب کار می‌کنند و نمی‌روند خانه. اینترنت ملی قطع‌و‌وصل می‌شود، نزدیک دفتر را با موشک زده‌اند، افطاری را می‌روند موکب آن طرف خیابان که لقمهٔ نان و پنیر می‌دهد، ولی کار را زمین نمی‌گذارند. افکارسنجی‌های صداسیما را گیر می‌آورند. سوال‌هایی که توی ذهن مردم هست و کم‌کم دارد می‌آید بالا را لیست می‌کنند. استاد می‌آورند و لایو می‌گیرند و سرخط خبری تولید می‌کنند؛ ... . بچه‌ها می‌دانند که موشک حماسه، سوخت می‌خواهد. سوختش، جواب‌های درست و حسابی، به سوال‌های جدی است. بدون داشتن جواب‌های محکم، شک مثل خوره می‌افتد به جان احساسات و از درون آن را پوک می‌کند. پر بیراه هم فکر نمی‌کنند. ظرفیت لایو‌ها تکمیل می‌شود، خبرها توی یک شب تا صبح دویست‌هزارتا ویو می‌خورد، شخصیت‌ها به چیزهایی که توی جلساتمان گفته می‌شود واکنش‌های مختلف می‌دهند، ... . آن وسط‌ها من هم موشی توی آبگوشتشان می‌اندازم و چیزهای تکه‌پاره‌ای که دربارهٔ روایت بلدم را به کارهایشان وصله می‌کنم. اینجا انگار هنوز آقا شهید نشده، انگار ستاد انتخابات است، یا شب عملیات. اینجا ظهور دور نیست؛ هیچ بعید نمی‌دانیم همین پس‌فردا باشد، یا حتی همین امشب. https://eitaa.com/maab_iki