خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
خدا را میگویند: جامع تمامی کمالات، بدون اینکه نهایتی داشته باشد. ائمه اطهار (ع) نیز مظهر محدودتر هم
حامد میگوید: «بت ما شکست.» قبلش گفته بود: «خامنهای هم سرباز خدا است» و من گفته بودم: «خامنهای برای من خود خدا بود حامد. حس بندهای رو دارم که خداش مرده.» بعد حامد گفت: «بت ما شکست.»
تو بت من بودی آقا. بتی که هیچجوره توی دودوتاچهارتاها نمیتوانستم بگذارمش کنار. حاج قاسم که رفت، علامه که رفت، سید ابراهیم و سید حسن که رفتند، همه میگفتند تو هستی. بعد من دلم میلرزید که اگر تو هم بروی چی؟
پارسال همین روزها بود که نشسته بودی توی حسینیه. که خم شدم سمت صندلیات. چشمهایت قشنگ بود. خندهات جان داشت. اما انگار روحت را توی آن بدنِ حادثهها از سر گذرانده، به سختی نگه داشته بودی. وقتی نوبتم تمام شد، نشستم آخر جمعیت و از خودم پرسیدم اگر تو نباشی چی؟
دوست ندارم بهش فکر کنم اما میدانم که وقتش رسیده بود. شبکه پویا سرود میخواند: «پسراتو بِـ بیـــــن». تو خیلی بتها را برای ما شکسته بودی. وقتش رسیده بود بتی که از خودت ساخته بودیم را هم برایمان بشکنی. حالا بچههایت را ببین آقا. وقتی پیش حضرت گزارش میدهی، با دل قرص، دستپروردههایت را نشان بده. بپرس برای سپاهشان، سرباز نمیخواهند.
میدانم بعد از این برایت زیاد گریه میکنم. بعد از هر نماز جماعتی که کسی تکبیر بگوید. هر بار که نگاهم به طبقهٔ کتابهایت بیفتد. هر وقت سر یکی از کلاسهایم گریزی به طرح کلی بزنم... . این را هم میدانم که بعد از هر گریه، سرم را بلند میگیرم و میروم سر پستم. دنیا بعد از تو چیزی ندارد که بخواهد از من دل ببرد. میروم سر پستم، به عشق رسیدن به خودت.
تو خدا نبودی آقا، ولی به قول آقای جهاندار، ناخدای خوبی بودی. ما را سوار کشتی حماسهات کن و ببر؛ قبل از آنکه دریای غمت، غرقمان کند.
اندیشهٔ آقا حماسه دارد و رفتن آقا غم. برای اینکه در غم نبودنش غرق نشویم، باید دست بیندازیم به دامان اندیشهاش.
این دو کتابچهٔ کوتاه، دو میراث است برای این روزهای ما.
در اولی، آقا دست ما را میگذارد در دست خدایی که ازش قدرت میگرفت. خدایی که فقط گوشهٔ محراب نیست؛ خدایی که وسط زندگی ایستاده تا دست آدمها را، و جامعهٔ آدمها را بگیرد و حرکت بدهد.
در کتابچهٔ دوم، آقا نشان میدهد که چطور انقلاب اسلامی یک اتفاق نبود. یک ضرورت جهانی بود. و نقطهٔ اوج یک نبرد. و اینکه چرا انقلاب قرار نیست شکست بخورد.
کتاب اول تکیهگاه جدیدی برای ما که تکیهگاهمان آقا بود معرفی میکند و کتاب دوم، نسبت به آیندهٔ اجتماعیمان، به ما که نگرانیم، امید میدهد.
نسخهٔ رایگان هر دو کتاب در سایت صهبا هست.
https://sahba.ir/%da%af%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%b1/
توی این شبهایی که طول کشیده تا ما خودمان را جمع و جور کنیم، اینجا از همان روز شهادت آقا، بچهها تا دو و سهٔ نصفهشب کار میکنند و نمیروند خانه.
اینترنت ملی قطعووصل میشود، نزدیک دفتر را با موشک زدهاند، افطاری را میروند موکب آن طرف خیابان که لقمهٔ نان و پنیر میدهد، ولی کار را زمین نمیگذارند. افکارسنجیهای صداسیما را گیر میآورند. سوالهایی که توی ذهن مردم هست و کمکم دارد میآید بالا را لیست میکنند. استاد میآورند و لایو میگیرند و سرخط خبری تولید میکنند؛ ... .
بچهها میدانند که موشک حماسه، سوخت میخواهد. سوختش، جوابهای درست و حسابی، به سوالهای جدی است. بدون داشتن جوابهای محکم، شک مثل خوره میافتد به جان احساسات و از درون آن را پوک میکند. پر بیراه هم فکر نمیکنند. ظرفیت لایوها تکمیل میشود، خبرها توی یک شب تا صبح دویستهزارتا ویو میخورد، شخصیتها به چیزهایی که توی جلساتمان گفته میشود واکنشهای مختلف میدهند، ... .
آن وسطها من هم موشی توی آبگوشتشان میاندازم و چیزهای تکهپارهای که دربارهٔ روایت بلدم را به کارهایشان وصله میکنم.
اینجا انگار هنوز آقا شهید نشده، انگار ستاد انتخابات است، یا شب عملیات. اینجا ظهور دور نیست؛ هیچ بعید نمیدانیم همین پسفردا باشد، یا حتی همین امشب.
https://eitaa.com/maab_iki
اول خواستیم لیستی از شبهات درست کنیم و بگردیم ببینیم توی صحبتهای امام و آقا، یا لابهلای کتابهای حاجآقا، چه جوابهایی برایشان پیدا میکنیم.
وقتی توی کانالها دنبال سوال میگشتیم، دیدیم بچههای انقلاب بیشتر از اینکه سوالهای بیپاسخ داشته باشند، دنبال یک روایت درست از انقلابند. میخواهند ببینند ما چهمان شد که یکدفعه زدیم زیر میز و گفتیم میخواهیم تیم جدا بدهیم؟ بعد که تیم جدا دادیم، توی لیگ کلهگندهها بردیم یا باختیم؟ گیرم تا یک جاهایی برده باشیم، بعد شهادت حاج قاسم، نیفتادیم روی دور باخت؟ حالا که مربی را زدهاند، بازی تمام است دیگر، نه؟
این شد که ماژیکهای خشکشده را انداختیم دور. ماژیک نو خریدیم و افتادیم به جان تختهٔ درب و داغان. از توی صحبتهای آقا، کلان روایت انقلاب را آنقدر که فعلا کارمان را راه بیندازد، در آوردیم. بعد سوالهای به ظاهر بیربطی را که یکی به خبرگان میخورد و یکی به اختیارات ولی فقیه و یکی به فلسفه جنگ، زیر پرچم این کلانروایت از نو جواب دادیم. جوابی که با بخشهای دیگر روایتمان بسازد. یک جاهایی را هم که برایمان مبهم بود، مهمان دعوت کردیم و ازش خواستیم توضیح بدهد.
بچههای دانشجو دارند کمکم پیام میدهند و برای سوالهایشان جواب میخواهند. بهشان میگویم: ما منتظریم. مرد این میدان ما هستیم برای شما :)
هدایت شده از جنگِ اکنون
44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #کلیپ_ویژه| کدام قله؟ کدام پیروزی؟
🔰 کدام پیروزی ارزش شهادت آقا را دارد؟
🔰 بعد از حاج قاسم، در شیب سقوط نیفتادیم؟
🔰 چطور بشود جنگ را بردهایم؟
🎙حجت الاسلام دکتر مهدی مشکیباف؛
استاد جامعهشناسی سیاسی
📣 با انتشار محتوا، در این #جهاد سهیم باشید.
#جنگ
#رهبر_شهید
#انقلاب_اسلامی
#سید_علی_خامنه_ای
🔆به [جنگِ اکنون] بپیوندید 👇
https://eitaa.com/JangeAknoon
توی مخاطبهایم سرچ کردم: «مُژدَوا».
مژدوا، اصفهانیشدهٔ مجتبی است. مجتبی اسم سختتلفظی است. به خاطر ج و ت و ب که مخرجشان نزدیک به هم است. بعضیها مشتبی هم گفتهاند. پیرزن بیدندانی توی محله بود که به مجتبی فاتحی، همبازی خجالتیمان که یکبار سنگ پرت کرد و خورد توی چانهٔ امیر، میگفت «مُشبابا».
آقا توی طرح کلی میگوید مجتبی یعنی برگزیده. یک جور برگزیدن خاص. زبدهگزین کردن. گشتن بین یک سری آدم و انتخاب یکیشان که شانههایش توان به دوش کشیدن بارهای بزرگ را دارد. برای همین خدا رسولانش را «یجتبی» میکند.
حس میکنم توی «مژدوا»، غیر از آن برگزیدگی، یک جور حس مژدهدادن هم هست.
توی مخاطبهایم سرچ میکنم: «مژدوا». چیزی نمیآورد. مینویسم: «مشتبی». مینویسم: «مجتبی». سه تا مجتبی برایم پیدا میکند. یعنی کل مجتبیهایی که در دنیا میشناسم سه تا هستند؟ مژدوا فاتحی و مژدوا نواب صفوی را هم اضافه میکنم. باز هم کم است. دلم مژدواهای بیشتری میخواهد. این روزها که اعصاب آدم دائم بالا و پایین میشود، دلم مژده میخواهد. حاضرم حتی بالایش مژدگانی هم بدهم.
یک غزلی هست که منسوبش کردهاند به حافظ و توی بعضی از نسخههای دیوان نیست. اینطور شروع میشود:
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
ساختمان خبرگان را که زدند، من با موتور، یک دقیقه باهاش فاصله داشتم. فلکه بستنی را که زدند، سه دقیقه. صفائیه را که زدند، هفت. این روزها چشم باز کردم و دیدم وسط اتفاقاتم.
ما هنریها سخت آبمان با رسانهایها توی یک جوب میرود. رسانهایها مرد سرعتند. اگر اتفاق را بتوانند توی دو ثانیه تبدیل به اثر کنند، راه به ثانیهٔ سوم نمیدهند. ما هنریها اما باید بنشینیم؛ این نقطهویرگول را شصتبار با ویرگول عوض کنیم و ببینیم کدامش به جمله میآید. حالا من زدهام توی کار رسانه. به علی مهمان پیشنهاد میدهم، با ابوالفضل سوالهایی که قرار است از مهمان بپرسیم را چک میکنم، میروم جلوی دوربین تحلیل شرایط جنگ میگویم، میآیم پشت صحنه، گزارش خبری مینویسم. از برنامه، تایمکد برای کلیپ در میآورم... .
دیروز به عکس آقا گفتم: «ببین چه به روزم آوردی؟» گفتم و شعر اول کتاب را برایش خواندم: «چمران دلبریده از این عالم / از حال و روز غاده خبر داری؟»
امروز به سرم زد که نکند خودم را تا خرخره توی کار غرق کردهام که یادم نیفتد او رفته؟ دیدم که نه. من از ۴۰۱ فهمیده بودم او قرار است برود. وقتی آقای عابدینی میگفت فلسفهٔ غیبت این است که آدم بتواند به حرف امامی که با چشم نمیتواند ببیندش گوش کند، فهمیدم یکی از همین روزها آقا هم باید برود.
یک جلد از کتابم توی کتابخانهاش بود. نمیدانم خوانده بودش یا نه. اگر خوانده بود، نمیدانم صفحهٔ اولش چیزی نوشته بود یا نه. مهم نیست. خیلی از شعرها را توی خواب برایش خوانده بودم. دستم به بازکردن کتابم نمیرود. آن دیوانگیها مال روزگاری بود که هنوز سید علی نفس میکشید.
فلکهٔ بستنی را که زدند، شیشههای دفتر لرزید. آمدم فرار کنم. در عوض ایستادم و نگاه کردم. بچههای دفتر همه جوانند. به پیرمردها حسودیام میشود. زودتر میروند دیدنش.
هدایت شده از سِدگراف
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وطن در دل آدمی باید باشد🇮🇷
میدان ونک تهران
@sedgraph ✨
-دروغگو سگه. سگم دشمن خدا است.
این یکی از جملههایی است که از باباعظیمی توی ذهنم مانده. باباعظیمی از آن بابابزرگهایی بود که با کتشلوار سوپر مارکت میروند، کفشهایشان همیشه واکسخورده است، و قیافهشان را اگر ببینی، راحت با صدای ویگن سینک میشود.
بابا عظیمی سیگار میکشید، قرص زیرزبانیِ قلب میخورد و از آخوندها خوشش نمیآمد. بچه که بودم با هم جشن دو نفره میگرفتیم. از سوپرمارکتِ زیتون، نان ساندویچی و خیارشور میخریدیم؛ من سفره میانداختم؛ بابا عظیمی نیمرو درست میکرد و ذرت بو میداد. بعد هم از توی سامسونتش ویدیویی در میآورد و میگذاشت توی دستگاه. چندتا فیلم بیشتر نداشت: گلادیاتور، سامسون و دلیله، از نسل آفتاب.
فیلم که تمام میشد، با هم نوار «الههٔ ناز» گوش میکردیم و او برایم داستانش را تعریف میکرد. میگفت ماجرای پدری است که با خانوادهاش رفته شمال کنار دریا و دخترش را فرستاده که با بچهها بازی کند. بعد از یکی دو ساعت که از دخترش خبری نمیشود سراغ ازش میگیرد و میبیند که توی دریا غرق شده.
قصههای باباعظیمی آن بخشی از کودکی من بود که مرا به غمهای بزرگسالی وصل میکرد.
بابا عظیمی با آخوندها خوب نبود. میگفت این چیزهایی که میگویند را از خودشان در میآورند. یک درصد هم تصور نمیکرد من بزرگ که شدم، آخوند بشوم. ولی من حالا آخوندهایی را میشناسم که شاید وقتی باباعظیمی سکته کرد، تازه طلبه شده بودند اما اگر میشناختشان، توی جشنهای دونفره دعوتشان میکرد.
یکی از این آخوندها، آقای جوان آراسته است. دیشب با مبناییهای قم جمع شدیم توی میدان مفید و دربارهٔ روزهای بعد از جنگ حرف زدیم. دربارهٔ اینکه آدمها را بیشتر از آنکه بخواهیم قانع کنیم، باید بفهمیم. که توی هر رابطهای نقطهٔ پذیرش آنجا است که آدمها خیرخواه همند و این خیرخواهی را میفهمند.
شب توی راهپیمایی، خود آقای جوان، وسط شلوغیها دو سه بار آمد سر کالسکهٔ زینب را گرفت تا از روی جدول ردش کنیم. من خجالت کشیدم؛ دلم غنج رفت و رفتم تا نزدیکیهای نقطهٔ پذیرش. دلم خواست بروم بالای سر باباعظیمی که توی خیالم، دارد لباسهای اتوخوردهاش را آویزان میکند و گوشهٔ کتش را بکشم و بگویم من یک دوست آخوند دارم که بلد است آدمها را بشنود. که آخوندها همهٔ چیزهایی که میگویند را از خودشان در نیاوردهاند. بعضیهایش راستیراستی از یک جای دیگر آمده. یادم افتاد که او حتما حالا تمام این چیزها را میداند.
باباعظیمی، یازده سالم که بود، رفت. نمیدانم آن لحظههای آخر یاد من افتاده بود یا نه. نمیدانم هیچوقت فهمید که چطور دارد با همان ساندویچهای نیمرو، یکتنه دنیایم را میسازد یا نه. دیشب خیلی اتفاقی یادش افتادم. قدیمیها میگویند یاد مرده که میافتید، یعنی نیازمند خیرات است. اگر به دلتان افتاد و برای عزیزهای به رحمت خدا رفتهتان صلواتی فرستادید و فاتحهای خواندید، از خدا بخواهید باباعظیمی من را هم یکجایی زیر سایهٔ مهربانیاش جا بدهد.
چهلم داشت میرسید و من داشت دلم برای خیابان تنگ میشد.
حالا خدا اجازه داد دو هفتهٔ دیگر برایت پرچم تکان بدهم و باز به پل فردوسی که رسیدم، چشمم به عکست که افتاد، یک چیزی توی دلم بشکند، نفس عمیق بکشم و پوست صورتم گرم بشود.
پرسیدم: «حتما باید برم روی چارپایه؟»
گفت: «آره. امشب اولین شبیه که به لبنان حمله نمیشه. همه باید شکوه پرچم حزب اللهُ ببینن.»
من از ارتفاع میترسم. از بچگی میترسیدم. از همان موقع که یواشکی میرفتم لب بالکن و پاکت سیگار باباعظیمی را میانداختم توی حیاط. یا وقتی میرفتم روی پشتبام لباس پهن کنم، یا حتی همین حالا که هر آخر سال، عزای باز و بسته کردن پردههای سالن را میگیرم.
من از پرچم تکان دادن خوشم میآید. توی هیئت باران که بودیم، یک پرچمِ «یا حسین» بزرگ بود که وقتی میاندار تکانش میداد، انگار عبای اباعبدالله باشد، روی سر همهمان سایه میانداخت. من به موج برداشتنش که نگاه میکردم، حس میکردم مرد لشکر اباعبداللهم و از شدت غرور گریهام میگرفت.
آتشبس که شد، آن اولها که میترسیدم بوی مذاکره به بعضیها خورده باشد و حزب الله را با یک چیزی تاخت زده باشند، رویم نمیشد کنار خیابان بایستم و به ماشینها چای بدهم. در عوض بچههایی که پرچم حزب الله دستشان بود را میپاییدم که ببینم کی خسته میشوند و پرچم را میگذارند کنار.
دیشب موکب خلوت بود. بچهها نیامده بودند. تا رسیدم، صدایم کردند. گفتند بیا بالای این چهارپایه بایست و پرچم تکان بده. پرچم بزرگ بود، آنقدر بزرگ که تا وسطهای خیابان صدوقی میرفت.
میگویند درام آنجا رخ میدهد که تضادی باشد. آدمهای زیادی از ارتفاع میترسند و هیچ کدامشان هم نمیروند روی چهارپایه پرچم تکان بدهند. آدمهای زیادی عشق پرچمند و هیچکدامشان از ارتفاع نمیرسند. من اما آدمِ عشق حزباللهی بودم که تا چند قدم از زمین فاصله میگیرد، سرش گیج میرود، پوست صورتش یخ میکند، دستهایش سوزنسوزن میشود و هر لحظه منتظر است بیفتد.
چهارپایه زیر پایم لق میزد. موتوریها از پنج سانتی زانویم ویراژ میدادند. باد سرد میپیچید توی پیراهنم و میلهٔ پرچم هر بار که تکانش میدادم، مثل قنداق اسلحه، به پهلویم لگد میزد.
میخواستم بیایم پایین. چشم گرداندم ببینم کسی آمده یا نه، کسی که امشب حق پرچم حزب الله را ادا کند. حزب الله توی ذهن من، تجلی پاکترین رویاهایی است که انسانها میتوانند بهش برسند. یادگار امام موسی صدر است؛ مصطفی چمران، سید حسن. حالا احساس کردم همهشان داشتند نگاهم میکردند و منتظر بودند ببینند اولین شب آتشبس، بزرگترین پرچم حزب الله از سر صدوقی تا کوچهٔ هفت، روی سر ماشینها به اهتزاز در میآید یا نه.
پسربچهای که پشت وانت ایستاده بود و روی لپ کوچکش پرچم ایران کشیده بود، بهم سلام نظامی داد. سیستم صوت هیئت رسیده بود به اینجای مداحی که «با تو پیمان بستیم در عهد خمینی؛ ان تقوموا لله مثنی و فرادا.»
دلم را زدم به دریا. پاهایم را دو طرف چهارپایه فیکس کردم، نگاهم را چرخاندم روی ماشینهایی که توی ترافیک ایستادهاند. به احترام تمام رویاهایی که امام موسی برای انسان داشت، پرچم را فرستادم وسط جمعیت. چشمم افتاد به پارچهٔ زردش که داشت موج بر میداشت. انگار عبای اباعبدالله بود. حالا ما، همهمان مرد لشکر اباعبدالله بودیم.