این حرفها، #حادیث_قدسی ماست. چه فرق میکند به قلب کداممان فرود آمده باشد؟
@haditheqodsi
__
گوییا این قلب هنوز نمی تواند باور کند که حاج قاسم دیگر در میان ما نیست، هر روز صبح وقتی عکست را در خیابان میبینم -به قول حمید- با آن #لبخند_تحقیر_کننده_دنیا که گوشه لب داری...
ناگهان صدای گوش خراش بالگرد های رژیم تروریستِ..... و صدای حزین تلاوت قرآن و صدای بغض آلود گوینده اخبار در گوشم می پیچد:
"مردم عزیز ایران
سردار بزرگ و پرافتخار اسلام آسمانی شد. دیشب ارواح طیّبهی شهیدان، روح مطهّر حاج قاسم سلیمانی را در آغوش گرفتند."
به راستی قبلا نسبت میان من و تو چه بود؟ تو یک شهید زنده ی شیفته وظیفه و شجاع و قدرتمند و ... بودی اما همین... و نه بیشتر
آن وقت ها تو را دوست داشتم و برایت احترام قائل بودم و ناخودآگاه تو تکیه گاهی برای ما بودی اما همین....ونه بیشتر
...
اما الان در طول روز هر بار به تو فکر می کنم یا هر چیزی از تو می بینم دگرگون می شوم انگار که تو مأمور ایجاد اتصال میان ما واماندگان زمینگیر با #او -جل و علا- هستی آری گوییا تو نه فرمانده سپاه قدس که فرمانده #سپاهی_قدسی هستی که «یک نیرویی است که با سعه صدر به همه جا و #همه_کس نگاه میکند و شما نیرو های بدون مرزی هستید که هر جا نیاز باشد در آنجا #حضور پیدا میکنید و کار شما حفاظت از #کرامت انسان هاست*» شما مرز ندارید هر کجا که انسان آزاده ای در اسارت دنیا باشد و یا یک شیطان تکفیری در حال سر بریدن معنویات او باشد و یا جایی که سربازان رژیم جنایتکارِ نفس دارند تمام دارایی حقیقی یک خانواده دینی را به غارت می برند و عزت - پسر خانواده را- دست بسته اند و می کشند و حیاء -دخترشان- را به بردگی می برند و مادرشان -صبر- دارد بی تابی میکند و دست برچشمان عزت و حیا -پسر و دخترش- میگذارد تا نبینند پدرشان -انسان- چگونه سلاخی می شود
و القصه هر جا که انسان -معشوق، محبوب و عزیز خدا- دارد ذلیل می شود تو هستی تا نگذاری، تا دستش را بگیری و از مرز ها بگذرانی و او را آسمانی کنی....
...
بیایید گوش بسپاریم به نوای روح الله(ره)، دوباره صدای زیبا و محکمش در ذهنم نقش می بندد:
در آینده ممکن است افرادی آگاهانه یا از روی ناآگاهی در میان مردم این مساله را مطرح نمایند که ثمره خونها و شهادتها و ایثارها چه شد؟
#اینها_یقیناً_از_عوالم _غیب_و_از فلسفه_شهادت_بیخبرند و نمیدانند کسی که فقط برای رضای خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگی نهاده است، حوادث زمان به #جاودانگی و #بقا و جایگاه رفیع آن لطمهای وارد نمیسازد. و ما برای درک کامل ارزش و راه شهیدانمان #فاصله_ای _طولانی را باید بپیماییم و در گذر زمان و تاریخ انقلاب و آیندگان آن را جستجو نماییم. مسلّم خون شهیدان، انقلاب و اسلام را بیمه کرده است. خون شهیدان برای ابد درس مقاومت به جهانیان داده است. و خدا میداند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست؛ و این ملتها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود. و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و #عارفان و دلسوختگان و #دارالشفای آزادگان خواهد بود. خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند! خوشا به حال آنان که در این قافله نور جان و سر باختند! خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند!
خداوندا، این دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روی مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم مکن.
(صحیفه امام، ج21، ص93 ،94)
...
گوییا قلبم هنوز نمی تواند باور کند که دیگر تو در میان ما نیستی... و چه بهتر که قلب نمی تواند #دروغ را باور کند. وقتی که تو هنوز هم هستی و اکنون دیگر همه جا هستی با قدرتی فوق آن چه در زمین داشتی "عند ملیک مقتدر..."
و با توانایی هایی بیش از پیش به هدایت ما برخاسته ای، این دفعه فرمانده #سپاهی_قدسی هستی، اینبار برون از تمام مرزهای عالم ماده و ... برای آزادی ما واماندگان زمینگیر تلاش میکنی و ان شا الله به زودی پایان حیات منحوس این شجره خبیثه ی دنیا پرستی را اعلام خواهی کرد... این است تفاوت نگاه مکتب خمینی(ره) به شهادت با دیگر مدعیان عرفان و...
مکتبی که معتقد است "شهادت یعنی بالفعل شدن تمام قوای انسان برای هدایت کامل دیگر ابنای بشر در سراسر عالم" در این نگاه وقتی که شهید می شوی مثل شیشه عطری هستی که دیگر همه جا رائحه اش پخش شده و البته این شیشه پیش از سنگ خوردن و شکسته شدن، به یک چشمه بی نهایت متصل شده و سنگ فقط او را ظاهر تر و حاضر تر کرد و برای اغیار عیان تر و آشکار تر
این یکی حرف دل است: راستش در اتاقم احساست میکنم، با همان لبخندِ -به قول حمید- #تحقیر_کننده_دنیا
: سلام حاج قاسم...
#روح_الله
#قدسی
#آسمانی
#ماه (ح)
به بهانه امتحانات
یاداوری نوشتهای که برای ۳ سال پیش از این است.
(تغییرش ندادم. گفتم بگذار همان باشد که آن موقع بود)
________
من یک خودکار دارم.
خودکارِ من، آبی است.
خودکارِ من روان مینویسد.
من کاغذ هم دارم.
کاغذِ من کاهی است.
من دوست دارم با خودکارِ آبی، روی کاغذِ کاهی، چیزهای خوب بنویسم.
آقای سیوطی نمیگذارند.
من خیلی طلبهی درسخوانی اَم.
آقای سیوطی میگویند: ((باید حرفهای من را که درباره ی شعرهایِ آقای اِبنِ مالک نوشتهام بخوانی و امتحان بدهی.))
آقای سیوطی خیلی آقای جدیای هستند.
فکر میکنم آقای سیوطی یک کاری کردهاند که من مجبور بشوم کتابشان را بخوانم.
آخر مرکزِ مدیریت گفته است که فردا از کتابِ آقای سیوطی امتحان داریم.
امتحانها ضریب دارند.
ضریب مثل درجه های روی شانهی پلیسهاست.
هر چقدر ضریبِ یک امتحان بیشتر باشد، زورش بیشتر است.
ضریبِ امتحانِ کتابِ آقای سیوطی، ۶ است ؛ حتی ضریبش از امتحانِ کتابِ علامه طباطبایی هم بیشتر است.
علامه طباطبایی، آدمِ مهربانی است.
او هیچوقت شاگردانش را مجبور نمیکرده است به جای اینکه با خودکارِ آبیشان چیزهای خوب بنویسند، بنشینند و حرفهایی را که درباره ی یک آقایی زده است بخوانند.
برای همین شاگردهای علامه طباطبایی هیچوقت خسته نمیشدند.
برای همین شاگردهای علامه طباطبایی یکیشان #آقا است.
یکیشان #شهید_مطهری.
یکی دیگرشان #علامه_مصباح.
یک نفرشان آیت الله #جوادی_آملی.
یک نفرشان آیت الله #حسنزاده_آملی.
یک نفر دیگرشان #شهید_بهشتی.
شاگردهای علامه طباطبایی همهشان مثل علامه طباطبایی مهربان هستند.
شاگردهای علامه طباطبایی حتی وقتی اصطکبار به ما حجوم آورده بود، خسته نشدند.
امتحان بعدی، امتحانِ کتابِ علامه طباطبایی است. شیعه در اسلام.
علامه طباطبایی یک شیعه ی واقعی بود.
من یک طلبهام.
من هم میخواهم یک شیعه ی واقعی باشم.
۱۷ دی ۹۵
حوالی این ساعتها، از مشهد که سمت اصفهان بیایی، از کاشان که بگذری، از پنجره سمت چپ اتوبوس، میان روشنِ آسمان و تیرهی زمین، صورتیِ آرامش بخشی پیداست. رنگ محبت، رنگ دوست داشتن، رنگ سلوک، رنگ وحدت...
قدیمترها آنها که اهل سحر بودند، صلات صبح را که میخواندند، خیره میشدند به این رنگها. خیره میشدند و عاشق میشدند. هر روز بیشتر از دیروز.
باور میکنید که خدا، آن نمازهای در دلِ سیاهی شب را بیپاسخ بگذارد؟ کمِکم یک لبخند که میزند؛ آن وقت لبخند خدا میشود همین محبتِ آرامش بخشِ مسحور کننده. همین که دوست داری تا آخر دنیا، هوا سایه روشن باشد؛ گرگ و میش باشد(۱)...
از مشهد به اصفهان، حوالی کاشان، قدری که بگذرد، خورشید میآید بالا. گرمِ گرم. پدرانه. بعد آدم حس میکند که باید بدود: انّ لک فی النهار سَبحاً طویلا...
اگر آن لبخند را دیده باشی، عاشقانه میدوی. اگر ندیده باشی، تا شب سر در گمی: میدوی و نمیدانی برای چه میدوی؛ خسته میشوی و نمیدانی چرا خسته شدهای؛ کلافهای و...
شاید یکی از برکات مشهد رفتن همین باشد. که وقتی به سمت اصفهان حرکت کردی، حوالی کاشان، این چیزها را آرام، درون گوشات نجوا کنند...تا شاید قدری "عاشق" شوی، تا شاید قدری "آدم" شوی...
(۱)ما تو این دنیا غریبیم
واسه این زمین بزرگیم
آدمیم. آدمِ آدم
ما نه برهایم ؛ نه گرگیم
#علی_معلم_دامغانی
میون گرگ و میش صبح، ما آدمیم: صورتیِ سحر.
محمد(پنج ساله؛ در حال آب خوردن) : آخیش...تموم شد!
حمید: من وقتی بچه بودم؛ آب که میخوردم میگفتم: "یا حسین".
-چرا؟
-چون به امام حسین آب ندادن و شهیدش کردن
-سردار سلیمانی؟
-نه. امام حسین.
-دوستِ سردار سلیمانی بوده؟
-...(مکث)...بله
-من سردار سلیمانی رو توی فیلم دیدم. رفت که دزدا رو بکشه. دزدا شهیدش کردن...
-حمید: ...
___________
پ.ن: حرف بد که میخواد بزنه میگه بیادب! بعد برای اینکه دهانش بوی بد نگیره میگه اللهم صل علی محمد و آل محمد...
اجازه میدهید قدری غصهدار باشم؟
کمی از قدری بیشتر شود چطور؟
امروز نشستم یک ربعی برنامه کودک دیدم. از آنجا که آن جوجههه از پنجره آمد بیرون و با خالهی برنامه به بچهها هی گفتند: سلام بچههای خوشگلم و... -البته خاله رو نگاه نمیکردم؛ چون واقعا خاله نبود که! نامحرم بود!- تا آنجا که سه کودکِ خوشگل و دوستداشتنی رو نشوندن سر میز تا صبحانه، کره و شیرهی توت بخورن و بعد باز تا آنجا که سارا و اردک برای پیازچههای باغچهشون قایق آوردن که وسطِ بارون، توی گِلها و آبها غرق نشن...
بعد وسطاش رو بادقتتر نگاهکردم که سرود برای میهن عزیزمون خوندن؛ قبل از غذا بسم الله گفتن -البته بدون اینکه "ال" در الرحمن و الرحیم تلفظ شود!- بچهها را به پریدن و تکان دادن پرچم تشویق کردن و...
بماند.
بعد ناگهان غصه خوردم: یاد بچگیهایم افتادم که وقتی خاله شادونه میرفت یه غمِ سنگینی میشَست روی دلمُ غصه میخوردم و گاهی پنهانی گریه هم میکردم. بعد بیشتر غصه خوردم. بعد نگاهم به کتاب "طرح کلی..." آقا که جلویم باز بود افتاد: پر از شور و حرکت و مبارزه و انسانشدن و... و باز صدای خاله آمد توی گوشم که توی عبارتِ "انقلابِ عزیزِ اسلامیمون" از روی لفظ "اسلامی" زود پرید -و همین طور از عبارت "دههی فجر"- و بعد زود رفت سراغ آنجا که شعر میخواندند و سلام به کوه و دریا میکردند و...
هعی...
قدری بیشتر توضیح بدهم...
-کارتون "سارا و اردک" یک کارتون خارجی بود. مادر و پدرِ سارا معلوم نبود کی هستن و کجا هستن. سارا صبح زود از خواب بیدار شد و رفت توی کوچه دنبال پیازچهها بگردد؛ بعد از اردک کمک گرفت؛ بعد آمد خانه با اردک با هم غذا خوردند؛ بعد...
نه مادر مهربانی که صبح با محبتِ او شروع شود؛ نه خدای مهربانتری که بشود به او توکل کرد و بعد نشان بدهند نعوذ بالله خدا قطعا از آن اردک بیشتر میتواند کمک کند. خانه ها سبک خانههای غربی؛ رنگها؛ صحنهها...
-بچههایی که آمده بودند توی برنامه، همه سفید و تپلی و خوشگل بودند. یاد بچههای روستاهای سیستان افتادم... که همینقدر خوشگل و دوستداشتنی هستند اما تپل نیستند؛ سفید هم نیستند...
-خاله گفت امروز مهمان استان عزیز لرستان هستیم ولی حتی یک جای دیدنی از لرستان یا چیزی که فقط اونجا پیدا بشه نگفت. فقط گفت چه طبیعتِ زیبایی! چه مردمِ مهربانی! چه بچههای با ادبی!
-شما تا به حال شیرهی توت خوردین؟ من نخوردم! فقط کاش گرون نباشه...
-توی برنامه، یه آقایی بود: "آقای اوه". کاری به اسمِ آنِ رمانِ معلوم الحال که نداشته باشیم این اقا فقط میگفت "اوه". بعد با دستش نشان میداد که منظورش از اوه مثلا اینه که دلش نمیاد به اون جوجههه بگه باهات بازی نمیکنم!
خاله سر میز صبحانه کنار آقای اوه نشست. (دقت کنید؛ ایشون داییِ اوه مثلا نبودها! آقای اوه بود)
-حال و هوای خاله را که شنیدم ناخوداگاه یاد سررسیدِ چکها و کارِ از سرِ ناچاری و برنامهای که به هر ترتیب باید اجرا شود و... افتادم. تصنعی. سرد. محبتی که باورکردنی نیست...
فکر میکنم چقدر ضروریه که چندین تیم قوی که همه مبانی اسلام رو باور دارن شکل بگیرن و طراحی انیمیشن برای بچهها بکنن. طرحهای خوب و جذاب. در سطح وسیع.
بعد خالهها سعی نکنن جای مامانها رو بگیرن. بعد این کودک رو با انگیزه و نشاط و با تعادل روحی بزرگ کنن و بدن به دست معلمایی که مسلط به مبانی هستن و... تا اینکه توی سن ۱۸، ۱۹ سالگی این بچهها آمادهی آماده باشن برای حرکت، مبارزه، نوآوری...
اینا میشن یه نسلِ شهید. حتی اگه کشته نشن.
اینا روی زمینن اما نزد خدا روزی میخورن.
اینا بهشتیان...اینا هر کدومشون یه امتان. اینا امامان. اینا بنده های خوبِ خدان.
چقدر کارِ نکرده هست؛ چقدر ظرفیتِ آزاد نشده هست؛ راستی، شبا با چه رویی میخوابیم؟
در برنج را که هی برمیدارید بخارها میآید بیرون. دیگر نمیپزد...
مادرهایتان نمیکنند.
پس چرا انتظار دارید خدا بکند؟
امروز بعد از مدتها، دوست دارم از خواندن یک مطلب، فریاد بکشم. بدوم. جهان را از آتشی که به خرمنم افتاده، شعلهور کنم.
امروز "اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد؛ من و ساقی به هم تازیم و بنیانش براندازیم"
و باز امروز بیتابم که "فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم".
شما هم اگر کتابی میخواستید که بیتاب و بیقرارتان کند؛ آتشتان بزند؛ قلب از کار افتادهی روحتان را تپشهای پرقدرت و پرشور ببخشد، "طرح کلی اندیشهی اسلامی در قرآن" برای شماست.
__
۱.اقرار میکنم که پیش از این معنای روشنفکر را نفهمیدهبودم و "روشنفکر"ی را نشناخته بودم.
۲.امروز به ذهنم آمد که اگر اسلام این است -به این عظمت وَ به این عظمتبخشی، به این پویایی و به این تحرک بخشی- حرفها و مکتبهای دیگر، چه جذابیتی میتوانند داشته باشند؟
این، به ذهنم آمد؛ وَ ناگهان همهی میلهای نهانم به آن مکتبها ذوب شد...مثل برف...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
امروز بعد از مدتها، دوست دارم از خواندن یک مطلب، فریاد بکشم. بدوم. جهان را از آتشی که به خرمنم افتا
اینکه نشستهایم و راه نمیافتیم، یا به خاطر ندانستن مسیر و مقصد، ندانستن نقشمان در عالم است و یا به خاطر اشتباه فهمیدن مسیر.
اما مقصد و مسیر را فهمیدهایم: مقصد خداست و مسیر، دین است.
پس آن عامل فلجکنندهی سستیافزا، لاجرم درک اشتباه ما از مسیر است...
ما پنداشتهایم اینکه "عالم در دستان خداست" یعنی خداوند در هر شرایطی کاستی ها را تدبیر میکند. میگوید: بندهی من! ای کاش حرکتی میکردی و نمینشستی، ولی عیبی ندارد. من رزق تو را تضمین میکنم؛ سعادت تو را تضمین میکنم؛ بودنت در مسیر هدایت را تضمین میکنم و احیانا فرستادگانم را هم میفرستم تا برای تو شفاعت کنند! (دستورالعمل آورده بودند که عمل کنی ولی حالا که گوش نکردی، عیبی ندارد؛ من اشاره میکنم و آن دو ملک نامرئی که بر روی شانههای تو نشستهاند دیگر فقط ثواب مینویسند؛ تمام تنبلیها و بیعاریها و سستیهای تو را تبدیل به مجاهدت میکنم!)
ما سرمان را بالا میگیریم و با سینه ستبر میگوییم که در مقابل آنهمه نعمتهایی که خداوند به ما ارزانی داشته، ما تنها مامور به تکلیف هستیم. اما مقصودمان از تکلیف چیست؟ بیعاری و سستی و تنبلی و هرچیزی که با اینها مخالفتی نداشته باشد!
تکلیف در نگاه ما این است که در خانه باشیم و خواب و غذا سر جای خودش باشد و کتابی ورق بزنیم و صوتی گوش بدهیم و... این شد تکلیف ما! اما ذرهای به ذهنمان نمیآید که آقاجان! شاید تکلیف تو آن بیرون است؛ در میان سرماست؛ دویدن و عرق ریختن و خون دل خوردن و نرسیدن و باز تلاش کردن است. شاید تکلیف تو امشب را تا سحر نخوابیدن و نوشتن و فیشبرداشتن و از فرط خستگی آب به صورت پاشیدن و همچنان بیدار ماندن است...
اساسا توجهی نداریم که "تکلیف" یعنی خود را به رنج و کُلفَت انداختن برای رسیدن به هدف.
نتیجه چه میشود؟ یک عمر مسلمانی عافیت طلبانه که نه در دنیا گرهی از کار جامعهی اسلامی باز میکند و نه در آخرت گرهی از کار خودمان؛ یک عمر بیعاری و بیغیرتی نسبت به خدا و پیامبر و ائمه و جامعهی اسلامی...
ای نگارندهی سست ارادهی راحت طلب سطحی نگر، بدان که این، اسلام نیست؛ این ایمان نیست؛ وعدههایی که خداوند به مومنان داده است شامل حال تو نخواهد شد؛ تو مشرکی. تو نسبت به خدا و بندگان خدا و مسیرِ رسیدن به خدا بیغیرتی!
تو در قیامت محشور خواهی شد در حالی که فلج هستی؛ همان طور که در دنیا در پیمودن مسیر، مانند فلجها نشستی.
ای انسان
تو مامور به تکلیف هستی؛ بله! ولی تکلیف تو در بستر "مجاهده" تعریف میشود؛ در بسترِ شبانه روز دویدن؛ خواب و خوراک نداشتن؛ از خود گذشتن؛ از تمام چیزهای لذتبخش ولی پست و بیارزش گذشتن.
اگر مجاهدانه حرکت کردی و به این نتیجه رسیدی که تکلیف تو نشستن است، بنشین و آرام باش که این نشستن از هزار بار بیهوده دویدن بهتر است ولی بدان که جهاد، هیچگاه انسان را به نشستن دعوت نمیکند. نشستهها مجاهد نیستند. و خداوند مجاهدان را هزاران بار بر نشستگان فضیلت بخشیده است: فضّل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما...
__________
پ.ن: شقشقة هدرت...
پ.ن: متنِ مستقیم کتاب نیست.
اما آتشی است که با خواندن کتاب، به این سینهی خاموش افتاده است...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
زمانی گفتم: "خدایا خستهم...دیگه نمیکشم...تنهام...توان ایستادگی ندارم...دوست دارم بزنم به جاده...بر
گفتم این سینه دیگر لبریز است؛ از عشق، از غم، از بیم، از امید، از خستگی، از شوق...
گفتم راه نجاتی بفرست که رفتن، سخت شده است؛ سنگین شده است؛ کوبنده و شکننده شده است...
گفتم دلم استاد اخلاقی میخواهد؛ دور از هیاهوها. یکی از دالانهای یک حوزهی کوچک در ناکجا آبادِ خوش آب و هوای عالم؛ صحبت از معشوق، مستی پاک و... همین.
گفتم. همینها را هی گفتم. هی گفتم. هی گفتم. در شلوغی روز گفتم. در خلوتی شب گفتم. در شادی گفتم. در اندوه گفتم...
یک روز که نمیدانم چه روزی بود، آرام، به حالت زمزمه -زمزمهای که پشت صدای نسیم هم پنهان میشد- در گوشِ جانم گفت:
-گفتی عاشقانه مرا میخواهی؟ سخت است...سختتر از حالا...
عشق میسوزاندت؛ خاکسترت میکند و خاکسترت را به باد میدهد... نه نامی از تو میماند نه اثری؛ نه خواهشی در تو میماند نه طلبی...
و راهِ عاشقی -تنها یکبار میگویم- هیچگاه از آن ناکجاآبادِ خیالی تو نمیگذرد. تکروانه به عشق نمیرسی؛ سرمستانه به عشق نمیرسی... کاروان است و بیابان.
گفت و دیگر نگفت. صدایش پشت صدای نسیمهای عالم پنهان شد؛ نگاهش پشت نگاه خورشیدهای عالم...
من شاید حرفش را -که: راه سخت است- باور نکردم. پس راه افتادم. خوشحال بودم. کاروانی رفتن، بهتر است؛ راحتتر است. وسوسههایش کمتر است... با همین خیالها راه افتادم...
حالا، به بیابان رسیدهایم: گرما، خستگی راه، ترس از دزد، مراقبت از خردسالان و کهنسالان کاروان، جفای دشمن، بیوفایی دوستان، و سختتر از همه: نفْس. حملههایش بسیار شدیدتر از زمان خلوت...
میترسم به حافظ تفال بزنم. مبادا که بخواند: این راه را نهایت صورت کجا توان بست...
میترسم از قرآن استخاره بگیرم مبادا که بیاید: و مِن ورائهم برزخٌ الی یوم یُبعثون...
میترسم جلو بروم، که قافلهسالار، مرِد راه باید باشد. میترسم عقب بیفتم که تنها شدن، تلف شدن است.
دل خوش کردهام به نسیمی که صبحها نجواکنان بوزد. چشم دوختهام به خورشیدی که لبخندزنان بتابد...
میوزد؟ میتابد؟
میترسم...امید دارم...
_____
پ.ن: راهش نیامدن بود؟ یقینا نه...عاشقی تنها چاره است...
راهش تنها رفتن بود؟ نه یقینا...تنهایی -او گفت- که نمیشود رسید...
پس این همه سختی...؟
نمیدانم...
پ.ن: قبلترها که همه چیز بر وفق مراد بود، فکر میکردم چقدر زندگی مومنانه راحت است.
حالا؛ وسط این برهوت، کنار تمام شکهایی که مثل شنهای کویر به سر و جانم میپاشد، در ایمانِ آن روزهایم هم شک دارم...
پ.ن: میدانم که در راه، امید هست؛ نوید هست؛ نور هست؛ کمک های آن خورشید صورت هست؛ همه را میدانم. همه را با تمام وجود دیدهام...
غرض، شرح حالْ گفتن است؛ و حال من الآن، حال خوف است؛ حال دلشکستگی و دل آزردگی است... امید و شور و شرر را، پیشتر گفتهام...
گاهی که دلتنگ میشوم -از سختیها، از فراقها و از فراغتها- به آسمان نگاه میکنم...
بیکرانگی آسمان، قلب مومن را به یاد آدم میآورد. که بیکرانه است؛ که بیطاقت نیست؛ که برکه نیست؛ حقیر نیست...تمام غمها را مثل تکههای ابر در خودش نگه میدارد. تمام امیدها را در سینهاش مثل آن بارقهی همیشگی نور، مراقبت میکند...
دلم یک دلی میخواهد که مومن باشد. که بزرگ باشد. و مثل آسمان درونش هزارهزار ستاره باشد؛ ماه باشد؛ و خورشید...و بیشتر از همه، همین خورشید...
گاهی که دلتنگ میشوم؛ رب اشرح لی صدری میخوانم و به آسمان نگاه میکنم...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
اینکه نشستهایم و راه نمیافتیم، یا به خاطر ندانستن مسیر و مقصد، ندانستن نقشمان در عالم است و یا به
دلم میخواهد یک نفر که #طرح_کلی خوانده است اینجا باشد تا چشم در چشم هم، سالها سکوت کنیم...سالها اشک شوق بریزیم...سالها از نیروی نهفته در قلبهایمان، عالم به هیجان بیاید...