محمد(پنج ساله؛ در حال آب خوردن) : آخیش...تموم شد!
حمید: من وقتی بچه بودم؛ آب که میخوردم میگفتم: "یا حسین".
-چرا؟
-چون به امام حسین آب ندادن و شهیدش کردن
-سردار سلیمانی؟
-نه. امام حسین.
-دوستِ سردار سلیمانی بوده؟
-...(مکث)...بله
-من سردار سلیمانی رو توی فیلم دیدم. رفت که دزدا رو بکشه. دزدا شهیدش کردن...
-حمید: ...
___________
پ.ن: حرف بد که میخواد بزنه میگه بیادب! بعد برای اینکه دهانش بوی بد نگیره میگه اللهم صل علی محمد و آل محمد...
اجازه میدهید قدری غصهدار باشم؟
کمی از قدری بیشتر شود چطور؟
امروز نشستم یک ربعی برنامه کودک دیدم. از آنجا که آن جوجههه از پنجره آمد بیرون و با خالهی برنامه به بچهها هی گفتند: سلام بچههای خوشگلم و... -البته خاله رو نگاه نمیکردم؛ چون واقعا خاله نبود که! نامحرم بود!- تا آنجا که سه کودکِ خوشگل و دوستداشتنی رو نشوندن سر میز تا صبحانه، کره و شیرهی توت بخورن و بعد باز تا آنجا که سارا و اردک برای پیازچههای باغچهشون قایق آوردن که وسطِ بارون، توی گِلها و آبها غرق نشن...
بعد وسطاش رو بادقتتر نگاهکردم که سرود برای میهن عزیزمون خوندن؛ قبل از غذا بسم الله گفتن -البته بدون اینکه "ال" در الرحمن و الرحیم تلفظ شود!- بچهها را به پریدن و تکان دادن پرچم تشویق کردن و...
بماند.
بعد ناگهان غصه خوردم: یاد بچگیهایم افتادم که وقتی خاله شادونه میرفت یه غمِ سنگینی میشَست روی دلمُ غصه میخوردم و گاهی پنهانی گریه هم میکردم. بعد بیشتر غصه خوردم. بعد نگاهم به کتاب "طرح کلی..." آقا که جلویم باز بود افتاد: پر از شور و حرکت و مبارزه و انسانشدن و... و باز صدای خاله آمد توی گوشم که توی عبارتِ "انقلابِ عزیزِ اسلامیمون" از روی لفظ "اسلامی" زود پرید -و همین طور از عبارت "دههی فجر"- و بعد زود رفت سراغ آنجا که شعر میخواندند و سلام به کوه و دریا میکردند و...
هعی...
قدری بیشتر توضیح بدهم...
-کارتون "سارا و اردک" یک کارتون خارجی بود. مادر و پدرِ سارا معلوم نبود کی هستن و کجا هستن. سارا صبح زود از خواب بیدار شد و رفت توی کوچه دنبال پیازچهها بگردد؛ بعد از اردک کمک گرفت؛ بعد آمد خانه با اردک با هم غذا خوردند؛ بعد...
نه مادر مهربانی که صبح با محبتِ او شروع شود؛ نه خدای مهربانتری که بشود به او توکل کرد و بعد نشان بدهند نعوذ بالله خدا قطعا از آن اردک بیشتر میتواند کمک کند. خانه ها سبک خانههای غربی؛ رنگها؛ صحنهها...
-بچههایی که آمده بودند توی برنامه، همه سفید و تپلی و خوشگل بودند. یاد بچههای روستاهای سیستان افتادم... که همینقدر خوشگل و دوستداشتنی هستند اما تپل نیستند؛ سفید هم نیستند...
-خاله گفت امروز مهمان استان عزیز لرستان هستیم ولی حتی یک جای دیدنی از لرستان یا چیزی که فقط اونجا پیدا بشه نگفت. فقط گفت چه طبیعتِ زیبایی! چه مردمِ مهربانی! چه بچههای با ادبی!
-شما تا به حال شیرهی توت خوردین؟ من نخوردم! فقط کاش گرون نباشه...
-توی برنامه، یه آقایی بود: "آقای اوه". کاری به اسمِ آنِ رمانِ معلوم الحال که نداشته باشیم این اقا فقط میگفت "اوه". بعد با دستش نشان میداد که منظورش از اوه مثلا اینه که دلش نمیاد به اون جوجههه بگه باهات بازی نمیکنم!
خاله سر میز صبحانه کنار آقای اوه نشست. (دقت کنید؛ ایشون داییِ اوه مثلا نبودها! آقای اوه بود)
-حال و هوای خاله را که شنیدم ناخوداگاه یاد سررسیدِ چکها و کارِ از سرِ ناچاری و برنامهای که به هر ترتیب باید اجرا شود و... افتادم. تصنعی. سرد. محبتی که باورکردنی نیست...
فکر میکنم چقدر ضروریه که چندین تیم قوی که همه مبانی اسلام رو باور دارن شکل بگیرن و طراحی انیمیشن برای بچهها بکنن. طرحهای خوب و جذاب. در سطح وسیع.
بعد خالهها سعی نکنن جای مامانها رو بگیرن. بعد این کودک رو با انگیزه و نشاط و با تعادل روحی بزرگ کنن و بدن به دست معلمایی که مسلط به مبانی هستن و... تا اینکه توی سن ۱۸، ۱۹ سالگی این بچهها آمادهی آماده باشن برای حرکت، مبارزه، نوآوری...
اینا میشن یه نسلِ شهید. حتی اگه کشته نشن.
اینا روی زمینن اما نزد خدا روزی میخورن.
اینا بهشتیان...اینا هر کدومشون یه امتان. اینا امامان. اینا بنده های خوبِ خدان.
چقدر کارِ نکرده هست؛ چقدر ظرفیتِ آزاد نشده هست؛ راستی، شبا با چه رویی میخوابیم؟
در برنج را که هی برمیدارید بخارها میآید بیرون. دیگر نمیپزد...
مادرهایتان نمیکنند.
پس چرا انتظار دارید خدا بکند؟
امروز بعد از مدتها، دوست دارم از خواندن یک مطلب، فریاد بکشم. بدوم. جهان را از آتشی که به خرمنم افتاده، شعلهور کنم.
امروز "اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد؛ من و ساقی به هم تازیم و بنیانش براندازیم"
و باز امروز بیتابم که "فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم".
شما هم اگر کتابی میخواستید که بیتاب و بیقرارتان کند؛ آتشتان بزند؛ قلب از کار افتادهی روحتان را تپشهای پرقدرت و پرشور ببخشد، "طرح کلی اندیشهی اسلامی در قرآن" برای شماست.
__
۱.اقرار میکنم که پیش از این معنای روشنفکر را نفهمیدهبودم و "روشنفکر"ی را نشناخته بودم.
۲.امروز به ذهنم آمد که اگر اسلام این است -به این عظمت وَ به این عظمتبخشی، به این پویایی و به این تحرک بخشی- حرفها و مکتبهای دیگر، چه جذابیتی میتوانند داشته باشند؟
این، به ذهنم آمد؛ وَ ناگهان همهی میلهای نهانم به آن مکتبها ذوب شد...مثل برف...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
امروز بعد از مدتها، دوست دارم از خواندن یک مطلب، فریاد بکشم. بدوم. جهان را از آتشی که به خرمنم افتا
اینکه نشستهایم و راه نمیافتیم، یا به خاطر ندانستن مسیر و مقصد، ندانستن نقشمان در عالم است و یا به خاطر اشتباه فهمیدن مسیر.
اما مقصد و مسیر را فهمیدهایم: مقصد خداست و مسیر، دین است.
پس آن عامل فلجکنندهی سستیافزا، لاجرم درک اشتباه ما از مسیر است...
ما پنداشتهایم اینکه "عالم در دستان خداست" یعنی خداوند در هر شرایطی کاستی ها را تدبیر میکند. میگوید: بندهی من! ای کاش حرکتی میکردی و نمینشستی، ولی عیبی ندارد. من رزق تو را تضمین میکنم؛ سعادت تو را تضمین میکنم؛ بودنت در مسیر هدایت را تضمین میکنم و احیانا فرستادگانم را هم میفرستم تا برای تو شفاعت کنند! (دستورالعمل آورده بودند که عمل کنی ولی حالا که گوش نکردی، عیبی ندارد؛ من اشاره میکنم و آن دو ملک نامرئی که بر روی شانههای تو نشستهاند دیگر فقط ثواب مینویسند؛ تمام تنبلیها و بیعاریها و سستیهای تو را تبدیل به مجاهدت میکنم!)
ما سرمان را بالا میگیریم و با سینه ستبر میگوییم که در مقابل آنهمه نعمتهایی که خداوند به ما ارزانی داشته، ما تنها مامور به تکلیف هستیم. اما مقصودمان از تکلیف چیست؟ بیعاری و سستی و تنبلی و هرچیزی که با اینها مخالفتی نداشته باشد!
تکلیف در نگاه ما این است که در خانه باشیم و خواب و غذا سر جای خودش باشد و کتابی ورق بزنیم و صوتی گوش بدهیم و... این شد تکلیف ما! اما ذرهای به ذهنمان نمیآید که آقاجان! شاید تکلیف تو آن بیرون است؛ در میان سرماست؛ دویدن و عرق ریختن و خون دل خوردن و نرسیدن و باز تلاش کردن است. شاید تکلیف تو امشب را تا سحر نخوابیدن و نوشتن و فیشبرداشتن و از فرط خستگی آب به صورت پاشیدن و همچنان بیدار ماندن است...
اساسا توجهی نداریم که "تکلیف" یعنی خود را به رنج و کُلفَت انداختن برای رسیدن به هدف.
نتیجه چه میشود؟ یک عمر مسلمانی عافیت طلبانه که نه در دنیا گرهی از کار جامعهی اسلامی باز میکند و نه در آخرت گرهی از کار خودمان؛ یک عمر بیعاری و بیغیرتی نسبت به خدا و پیامبر و ائمه و جامعهی اسلامی...
ای نگارندهی سست ارادهی راحت طلب سطحی نگر، بدان که این، اسلام نیست؛ این ایمان نیست؛ وعدههایی که خداوند به مومنان داده است شامل حال تو نخواهد شد؛ تو مشرکی. تو نسبت به خدا و بندگان خدا و مسیرِ رسیدن به خدا بیغیرتی!
تو در قیامت محشور خواهی شد در حالی که فلج هستی؛ همان طور که در دنیا در پیمودن مسیر، مانند فلجها نشستی.
ای انسان
تو مامور به تکلیف هستی؛ بله! ولی تکلیف تو در بستر "مجاهده" تعریف میشود؛ در بسترِ شبانه روز دویدن؛ خواب و خوراک نداشتن؛ از خود گذشتن؛ از تمام چیزهای لذتبخش ولی پست و بیارزش گذشتن.
اگر مجاهدانه حرکت کردی و به این نتیجه رسیدی که تکلیف تو نشستن است، بنشین و آرام باش که این نشستن از هزار بار بیهوده دویدن بهتر است ولی بدان که جهاد، هیچگاه انسان را به نشستن دعوت نمیکند. نشستهها مجاهد نیستند. و خداوند مجاهدان را هزاران بار بر نشستگان فضیلت بخشیده است: فضّل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما...
__________
پ.ن: شقشقة هدرت...
پ.ن: متنِ مستقیم کتاب نیست.
اما آتشی است که با خواندن کتاب، به این سینهی خاموش افتاده است...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
زمانی گفتم: "خدایا خستهم...دیگه نمیکشم...تنهام...توان ایستادگی ندارم...دوست دارم بزنم به جاده...بر
گفتم این سینه دیگر لبریز است؛ از عشق، از غم، از بیم، از امید، از خستگی، از شوق...
گفتم راه نجاتی بفرست که رفتن، سخت شده است؛ سنگین شده است؛ کوبنده و شکننده شده است...
گفتم دلم استاد اخلاقی میخواهد؛ دور از هیاهوها. یکی از دالانهای یک حوزهی کوچک در ناکجا آبادِ خوش آب و هوای عالم؛ صحبت از معشوق، مستی پاک و... همین.
گفتم. همینها را هی گفتم. هی گفتم. هی گفتم. در شلوغی روز گفتم. در خلوتی شب گفتم. در شادی گفتم. در اندوه گفتم...
یک روز که نمیدانم چه روزی بود، آرام، به حالت زمزمه -زمزمهای که پشت صدای نسیم هم پنهان میشد- در گوشِ جانم گفت:
-گفتی عاشقانه مرا میخواهی؟ سخت است...سختتر از حالا...
عشق میسوزاندت؛ خاکسترت میکند و خاکسترت را به باد میدهد... نه نامی از تو میماند نه اثری؛ نه خواهشی در تو میماند نه طلبی...
و راهِ عاشقی -تنها یکبار میگویم- هیچگاه از آن ناکجاآبادِ خیالی تو نمیگذرد. تکروانه به عشق نمیرسی؛ سرمستانه به عشق نمیرسی... کاروان است و بیابان.
گفت و دیگر نگفت. صدایش پشت صدای نسیمهای عالم پنهان شد؛ نگاهش پشت نگاه خورشیدهای عالم...
من شاید حرفش را -که: راه سخت است- باور نکردم. پس راه افتادم. خوشحال بودم. کاروانی رفتن، بهتر است؛ راحتتر است. وسوسههایش کمتر است... با همین خیالها راه افتادم...
حالا، به بیابان رسیدهایم: گرما، خستگی راه، ترس از دزد، مراقبت از خردسالان و کهنسالان کاروان، جفای دشمن، بیوفایی دوستان، و سختتر از همه: نفْس. حملههایش بسیار شدیدتر از زمان خلوت...
میترسم به حافظ تفال بزنم. مبادا که بخواند: این راه را نهایت صورت کجا توان بست...
میترسم از قرآن استخاره بگیرم مبادا که بیاید: و مِن ورائهم برزخٌ الی یوم یُبعثون...
میترسم جلو بروم، که قافلهسالار، مرِد راه باید باشد. میترسم عقب بیفتم که تنها شدن، تلف شدن است.
دل خوش کردهام به نسیمی که صبحها نجواکنان بوزد. چشم دوختهام به خورشیدی که لبخندزنان بتابد...
میوزد؟ میتابد؟
میترسم...امید دارم...
_____
پ.ن: راهش نیامدن بود؟ یقینا نه...عاشقی تنها چاره است...
راهش تنها رفتن بود؟ نه یقینا...تنهایی -او گفت- که نمیشود رسید...
پس این همه سختی...؟
نمیدانم...
پ.ن: قبلترها که همه چیز بر وفق مراد بود، فکر میکردم چقدر زندگی مومنانه راحت است.
حالا؛ وسط این برهوت، کنار تمام شکهایی که مثل شنهای کویر به سر و جانم میپاشد، در ایمانِ آن روزهایم هم شک دارم...
پ.ن: میدانم که در راه، امید هست؛ نوید هست؛ نور هست؛ کمک های آن خورشید صورت هست؛ همه را میدانم. همه را با تمام وجود دیدهام...
غرض، شرح حالْ گفتن است؛ و حال من الآن، حال خوف است؛ حال دلشکستگی و دل آزردگی است... امید و شور و شرر را، پیشتر گفتهام...
گاهی که دلتنگ میشوم -از سختیها، از فراقها و از فراغتها- به آسمان نگاه میکنم...
بیکرانگی آسمان، قلب مومن را به یاد آدم میآورد. که بیکرانه است؛ که بیطاقت نیست؛ که برکه نیست؛ حقیر نیست...تمام غمها را مثل تکههای ابر در خودش نگه میدارد. تمام امیدها را در سینهاش مثل آن بارقهی همیشگی نور، مراقبت میکند...
دلم یک دلی میخواهد که مومن باشد. که بزرگ باشد. و مثل آسمان درونش هزارهزار ستاره باشد؛ ماه باشد؛ و خورشید...و بیشتر از همه، همین خورشید...
گاهی که دلتنگ میشوم؛ رب اشرح لی صدری میخوانم و به آسمان نگاه میکنم...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
اینکه نشستهایم و راه نمیافتیم، یا به خاطر ندانستن مسیر و مقصد، ندانستن نقشمان در عالم است و یا به
دلم میخواهد یک نفر که #طرح_کلی خوانده است اینجا باشد تا چشم در چشم هم، سالها سکوت کنیم...سالها اشک شوق بریزیم...سالها از نیروی نهفته در قلبهایمان، عالم به هیجان بیاید...
هدایت شده از عبدالله محمدی
📚 امام بیمار یا مبارز تشکیلاتی؟
📘 اندیشه فاخر «انسان 250 ساله» بیانگر چند نکته ارزنده است. از جمله اینکه هیچیک از ائمه(ع) مبارزه را در هیچ مقطعی رها نکردند. لکن مهم، یافتن مصادیق مبارزه در میان امامان مختلف است. این اصل مهم در زندگی امام سجاد (ع) چگونه جلوه کرد؟
📕 برای فهم نوع مبارزه امام سجاد(ع) لازم است شرایط قبل، حین و بعد ایشان را مرور کنیم. پس از واقعه کربلا، ضعف دینی در سرزمین حجاز بیداد میکرد. تا آنجا که امام سجاد(ع) فرمود در مدینه بیست نفر هم دوستدار ما نیستند. در سرزمین مکه و مدینه که از مقدس ترین شهرهای اسلام بود، رقاصه و فاحشه از شهرهای دیگر وارد کردند و این نمادهای فساد، وجاهت اجتماعی یافتند تا آنجا که تشییع برخی از آنان همچون تشییع صحابه رسول اسلام(ص) بود. اما بعد از دوران امام سجاد(ع)، چنان عطش به دینداری و معارف اهل بیت(ع) اوج گرفت که کرسی تدریس امام باقر(ع) و امام صادق(ع) زبانزد تاریخ تشیع است. از شهرها و مذاهب دیگر، برای فراگیری فرهنگ تشیع خود را به محضر این دو امام، رساندند. آیا این شرایط مساعد برای ترویج اهل بیت(ع) در زمان امام پنجم و ششم بدون علت محقق شد؟ نقش امام چهارم در آماده¬سازی این شرایط چه بود؟ ایشان با آنکه در خفقان مطلق بودند چگونه توانستند از مردمانی با سبک زندگی فاسد، مشتاقان علوم اهل بیت(ع) را تربیت کنند؟
📌 در پاسخ به این پرسشها حداقل به دو نکته برجسته در حیات ایشان میتوان اشاره کرد:
📘 نخست تأسیس تشکیلاتی از محبین اهل بیت(ع) با استفاده از غلامان؛ در آن عصر غلامان و کنیزان، جزو فرودست ترین طبقات اجتماعی بودند. حضرت غلامانی میخرید، در خانه اش که دانشگاه توحید عینی و عملی بود، تربیت میشدند و سپس آزاد میشدند و همچون کانونهای متراکم، در نقاط مختلف جامعه اسلامی پراکنده میشدند. امام(ع) در سخت ترین شرایط، مؤسس تشکیلاتی پنهان و مؤثر از شیعیانی بود که زمانی غلام بودند و اکنون مبلغ امام. حضرت زین العابدین(ع) از غلامان وکنیزان، مروجان تشیع ساخت ولی چرا ما در ساماندهی و شبکه سازی از نخبگان جامعه یعنی طلاب و دانشجویان جوان نقص داریم؟
📙 فعالیت دوم ایشان مبارزه در قالب مکتب دعا بود؛ لکن در چند درصد از ادعیه حضرت، مضامین صریح سیاسی، مبارزه با ظلم، انقلاب و .... یافت می¬شود؟ تصور بسیط ما چنین می پندارد که برای مبارزه باید مفاهیم انقلابی و آتشین را آشکارا ترویج شود. در حالی که در منطق جامع نگر اسلام، تقویت روحیه مبارزه جز از راه تقویت نگرش توحیدی و اخلاقی ممکن نیست.، همانگونه که فعالیت اجتماعی از تربیت فردی تفکیک پذیر نیست.
📕 تا زمانی که سبک زندگی و اولویتهای فرهنگی حول لذات بدنی میگردد، نمیتوان از مبارزه و قیام سخن گفت و در برابر، هر اندازه تهذیب ولایی رواج یابد، فرهنگ مبارزه نیز گسترش می یابد.
📍 از همینجا میتوان دریافت نگاه مبارزاتی ما با نگاه انقلابی چه میزان فاصله دارد؟ همچنین فهم ما از سیر و سلوک با تلقی ائمه (ع) چه تفاوتهایی دارد؟ جلسات اخلاق و دعا، که حاصل آن انزوا و تخدیر باشد، با فرهنگ تشیع ناب فاصله دارد.
📌 سبک زندگی اسلامی، تقویت مبانی معرفتی، شبکه سازی از نیروهای مؤمن و مؤثر، تقویت نگاه توحیدی و جامع نگر؛ اضلاع اصلی مبارزه حضرت در قالب مکتب دعا بودند. در الگوسازی از ایشان نباید فرصتها را از دست داد.
عبدالله محمدی
عضو هیئت علمی مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران
https://eitaa.com/abmohammadi
دلم میخواد قید درس و زندگی و کار و دغدغهها رو بزنم و یه کتاب شعر عاشقانه بردارم و بخونم و بعد، قلب، لبالب از عشق...چشم، مالامال از اشک...
غلطه؟ میدونم. ولی قشنگه...ولی وسوسه کننده است...
درستش اینه که دنیا، بیستون باشه؛ ما فرهاد؛ و راهِ قصرِ شیرین از میانهی این کوه سنگی سخت بگذره...
درستش اینه که تیشه به دست باشیم. همهی عمر. که درس خوندنمون عاشقی باشه؛ دوره برگزار کردنمون عاشقی باشه؛ خبرها رو دنبال کردنمو، توی جلساتْ بحثای خشک و انتزاعی کردنمون، نماز خوندن، ورزش کردنمون...همه و همه عاشقی باشه...
ولی خب وقتی که عاشقی نیست، وقتی که عاشق نیستم...چیکار کنم؟
حافظ نخونم؟ نظامی نبینم؟ با ابوسعید و باباطاهر و قیصر اشک نریزم...؟
چیکار کنم؟
...
یاد ۱۴ خرداد ۶۸ میافتم
تیر ۶۰
اردیبهشت ۵۸
دی ۹۸...
بعد، آواز غمانگیزی روی قلبم میشینه که:
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد...
____________
پ.ن: زندهم به چنتا بیت...
یکی همین بیت بالاست.
یکی این بیت باباطاهره:
اگر مجنون دل شوریدهای داشت
دل لیلا از او شوریدهتر بی...
یکی هم اون بیت حافظ(و چند بیت از همون غزل) :
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...
#گفتگو
#یک_الف
#فروردین_نودوهشت
-مرا ببین! با همسر و فرزند و هفت سر عائله و یک سر و هزاران و بیش از هزاران سودا، این طور از خواب و خوراک زدهام. تو فکر میکنی من دوست ندارم کنار خانوادهام باشم ؛ دوست ندارم سر فرصت مطالعه کنم و در کلاسها شرکت کنم و ساعت ها به تفکر بنشینم؟ اما این مسوولیت که گویا کسی در پیِ به انجام رساندنش نیست، امروز تکلیف من است. همان طور که تکلیف تو. و تو البته یک در هزار چون من، در محاصره ی مشغلهها نیستی.
-برادر! در وظیفه شناسی تو قطعا شکی نیست ؛ و نیز در پرمشغله بودنت. آغاز گفتگوی ما -و طبیعتا آغاز اختلافمان- اما چگونگی انتقال دادن این دغدغه، و این انگیزه، و این احساس تکلیف است به دیگران. تو به واسطه ی برخوردهای پیدرپی و پرسشهای شخصی و اخلاص و توکل و ایمانت، اکنون مالک این جام زرین انگیزه -و طبیعتا اراده ی در راستای آن انگیزه- شدهای ؛ اما این تنها درباره ی توست برادرجان. تو. فقط تو.
و تو نمیتوانی و نباید انتظار داشته باشی که ما نیز با تکیه بر ایمان و انگیزهی تو، آغازگر و ادامه دهنده ی این حرکت باشیم ؛ اگر تو بر اساس احساس تکلیفت، در مسیری که پیش از تو نبوده است، گام نهادهای و افتان و خیزان به قله رسیدهای، نمیتوانی به ما افتان و خیزان رفتن را توصیه کنی و آن را اصل بدانی.
اصل بر طی کردن مسیرِ همگانی و پیش از آن، ساختن چنین مسیری است.
اصل بر توازن است، و تعادل، و پوشش دادنِ تمامی استعدادها، و نظم -نظم آهنین و باشکوه- و دوستی، و صمیمیت، و توجه به همه حرکتکنندگانِ این مسیر -هر یک، به قدر نیاز-.
اصل بر این است که شانه های ما ذره ذره برای مسوولیت آماده شود، و قلب ما، پا به پای ذهنِ ما رشد یابد. و آنگاه، مسوولیت های بزرگ را بر دوش ما بگذاری.
و باز اگر تو، خود زیر بارِ مسوولیت های بزرگ، روح بزرگی یافتهای، به این معنا نیست که شرایط، برای همه همین باشد.
من هنوز شانههای روحِ خود را کوچک میبینم، و ضعیف. و ذهن من اگرچه در درستی این مسیر، به یقین رسیده است ، اما یقینِ حصولیِ ذهنی، هیچگاه کافی نیست. فکرِ حرکت، کشتی را به حرکت وانمیدارد. دیدن حرکتِ کشتی های دیگر هم. طوفان لازم است ؛ طوفانی دائمی.
-تو میدانی که منش من، هیچگاه تحمیل کردن حرفم، و اعتقادم، و درستی مسیرم بر دیگران نبوده است ؛ اگر چه برای اثبات آن همواره تلاش کردهام. این بار هم اگر از ضرورت صحبت میکنم و تکلیف، مقصودم این نیست که: بیچون و چرا در مسیری که من فکر میکنم ضرورت دارد قدم بردار". اما میتواند این معنا را داشته باشد که لااقل به این مسیر فکر کن. به کوچک ماندن قانع نشو؛ اسیر استعدادها و لذتها-هرچند بزرگ- نباش ؛ نخواه که صبر کنی تا بهاری برسد و غنچهها شکوفه بسازند ؛ بهار را خودت بساز. توان صعود به قله را خودت خلق کن، کشتی را خودت به حرکت در بیاور.
من ابدا به کوچکی روح اعتقاد ندارم ؛ روح، از هر جهت بینهایت است ؛ بینهایت توانمند، بینهایت رونده؛ بینهایت تحملکننده ی مسوولیتهای بزرگ. تنها و تنها، ایمان توست که حدی برای این توانمدی ها تعیین میکند.
و ایمان، میوهای است که اگرچه از خاک دل میروید، اما باغبان عقل را و تفکر را و عمل را -عمل مداوم- و استقامتی خستگی ناپذیر را دائما در کنار خود میطلبد و تو اگر ایمانت را آنچنان قوی نمییابی، این باغبان را پیوسته به مراقبت از آن خاک و آن میوه بگمار. این همان اصلِ بدون استثناست که در پیاش میگردی. و نیز همان مسیری که من طی کردم.
-قبول است.
تنها یک سوال:
تو با ریزبینی و دقت همیشگیات گفتی: "بهار را خلق کنیم تا گلها شکوفه بسازند." و نگفتی که گلها را وادار به شکوفه دادن کنیم. زیرا خوب میدانی که رشد هر چیز در عالم ما، بعد از اینکه نیازمند شرایط مساعد است، نیازمند گذر زمان نیز هست. و این مطلب را، مطهری بزرگ هم میگوید. و نیز گفتی که ایمان، گل است ؛ درخت است؛ میوه است.
با این همه، همچنان اصرار داری که من هرچه زودتر به راه بیفتم. در مسیرِ گل دادن. حال آنکه من اگر بتوانم بهار را خلق کنم -که یقین بدان خواهم کرد- از آغاز بهار، چند مدتی زمان لازم است تا دانه های ایمان، از خاک قلب جوانه بزنند و شکوفه بسازند و میوه بدهند.
و تو اما آنگونه اصرار به حرکت داری که گویی همین لحظه، آخرین فرصت شکوفایی است. و این اصرار تو بیشتر شبیه فشردن غنچهای برای باز کردن آن است تا تشویق کردنش به بیدار شدن از خواب.
(این گفتگو - که زمانی شبیهش در عالم خارج اتفاق افتاده است- مدتهاست که در من ادامه داشته است؛ و من هر بار که بتوانم، بخشی از آن را خواهم نوشت. تا آن زمان که از دو سرِ قاعده ی مثلث، به زاویه سوم برسیم. به وحدت. و اشتراک. و در مسیر یگانه شویم.)
پ.ن: پیام بدهید و بگویید که در کجا اشتباه رفتهام یا راه درستتر را فرو گذاشتهام و اینکه با کدام سخنگو همراهتر شدهاید.
در این صورت از شوق خواهم گریست.