🔴 تراپی، زیر باد کولر!
دنیای عجیبی است! ما را با لوبیای سحرآمیز مسخره کردند، تا به یونجه و کنجاله راضی شویم. بحث کیفیت نیست؛ واقعیت این است که حبوبات کالیفرنیا، محبوب امریکوفیلهاست و الّا همه میفهمند خرید غلّات از آن گندهلات، غلط اندر غلط است. و ما انگار داریم در دنیای افعال معکوس زندگی میکنیم، جایی که «پافشاری بر خطوط قرمز» خط قرمز محسوب میشود و تجربه کردن چندباره شکستها، بنبستشکنی. بله تازه حس مبعوث شدن گرفته بودیم که احساس «بر عبث پاییدن» را به ما القا کردند. قبول، اگر پشت خیمه معاویه نیستیم، اما زیر باد کولر هم ننشستهایم. ما خیابانپروران را از خلأ قدرت نترسانید؛ برای مردمی که کشور را رهبری کردهاند، پر کردن جای خالی قوه مقنّنه با قوه مخیّله کار سختی نیست. اما عجیب است که کلنل لیاخوف مجلس شورای ملی را به توپ بست و اصحاب خوف، مجلس شورای اسلامی را به قفل بستهاند؛ آنهم درست در زمانهای که امامِ در پرده، در جنگ نامتقارنِ توقیع با توییت، بسط ید و عصای دست میخواهد. اینها پیشکش، وقتی در گرماگرم نقض تفاهم موهومی، آسمان اقناع افکار عمومی کلیر میشود، مردم زیر بمباران «روایت اول» دشمن، بی پدافند روانی رها میشوند. و نمیتوان در خلأ روایت رسمی، انتظار داشت ملت با خواندن گزارشهای «همه چیز آرومه» مشاور راهبردی رئیسمجلس، تراپی کنند. بله دنیای عجیبی است.
✍🏻#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
هدایت شده از مجله سوره
🔸 خدا آنسوی حد تابآوری ایستاده است
▪️روایت بنبستشکنیِ مهدی زینالدین در عملیات خیبر
✍️ زهرا محسنیفر
( بخش اول )
اگر با خودش تعارف داشت و نمیخواست تا آخر خط برود، روز خواستگاری به دختر مردم نمیگفت تو هوو داری و من، اول با جنگ ازدواج کردهام! و یک سال بعد، تازهعروس پابهماهش را نمیگذاشت قم ور دل پدر و مادرش تا خودش با عروس اولش برود ماهعسل خوزستان و آنقدر در پادگان گلف و جاده دارخوین زیر بار مسئولیت لشکر ۱۷ علیبن ابیطالب (ع) خوش بگذراند که چشم باز کند و ببیند چهل روزی از پدر شدنش گذشته و نفهمیده. اگر بنا بود شور و شیرین زندگی دستوپاگیرش شود، منیره و لیلا را با خودش نمیآورد اهواز تا در شهر غریب و جنگزده، زن و بچه و زار و زندگی را چشمبهراه آمدنهای گاهوبیگاه و نیامدنهای طولانیاش کند. آقامهدی حتی میتوانست برای برادر کوچکش از متمم بند پ و شرایط آقازادگی استفاده کند و به بهانۀ گرفتن دیپلم، دستور دهد که مجید را برگردانند قم و اینطور خیالش از نگرانی مادر راحت شود و ششدانگ حواسش پی کارهای لشکر باشد. اما دلگنده بود و او را به کارهای خطرناک اطلاعات و عملیات مشغول کرد، بدون آنکه احتمال شهادت و اسارت برادر، برایش دلمشغولی بیاورد. آقامهدی خیلی قبلتر امتحانش را در دوراهیهای مهم و سرنوشتساز زندگی پس داده بود؛ کِی؟ وقتی که هزار اللهاکبر رتبۀ چهار کنکور تجربی را آورده و رشتۀ پزشکی دانشگاه شیراز قبول شده بود، اما غیرتش اجازه نداد پدر مبارزش را در تأمین معاش خانواده دستتنها بگذارد و خودش برود پی درس و مشق و به همین خاطر عطای پزشکی را به لقایش بخشیده بود تا وردست پدر بماند و باری از دوشش بردارد.
بله این سختیکشیدنها و جَنَمنشاندادنها و از خودگذشتگیها بود که جوان ۲۵ ساله را به مرز پختگی و خودساختگی رسانده بود. زمستان سال ۶۲، آقامهدی میتوانست دلنگران تکرار ناکامیهای چهار عملیات گذشتۀ جبهۀ اسلام باشد و برای بُنبستشکنی در جنگ، وزر و وبال دنیا و آخرتش را به یک عملیات جدید پیچیدۀ پُرریسک که احتمال پیروزی و شکستش پنجاهپنجاه بود، گره نزند. اما وقتی داشت از بالای پُلی محلی در سرمای خشک اسفند خوزستان با اورکت و فانسقه و پوتین شیرجه میزد توی آب سرد تا بچههای شنابلد لشکر را دنبال خودش بکشاند داخل رودخانه و اینطور ذهنیتشان را برای عملیات سرّی چند روز بعد در هور آماده کند، دندان لق ترس و تردید را کشیده و پیه همه چیز را به تنش مالیده بود. فرمانده لشکر ۱۷ علیبنابیطالب (ع) میدانست که دنیا با مذاکره و دیپلماسی، یک پاپاسی کف دست طرف بازندۀ جنگ نمیگذارد و میفهمید که چارهای نیست جز آنکه با یک عملیات آبی و خاکی مبتکرانه، غافلگیرانه و البته موفق، شورای امنیت سازمان ملل را بُرد گوشۀ رینگ تا برای پایان جنگ، قطعنامهای بیطرف روی میز بازی بگذارد. وقتی دو سه روز مانده به عملیات، زن و بچهاش را سپرد دست مجید تا آنها را برگرداند قم، اشکهای ملتمسانۀ منیره که دستوپا میزد تا چند روزی بیشتر پیش شوهرش بماند و خندههای معصومانۀ لیلا که عاطفۀ آقامهدی را بدجوری میجنباند، دل او را نلرزاند و زانوانش را سست نکرد.
چند روز بعد، نقطۀ رهایِشِ لشکر اسلام در اسکلۀ شهیدباقری، جایی بود که آقامهدی دل به دریا زد و قائممقامش رضا حسنپور را با نیروهایش فرستاد در دل هورالعظیم تا مجنون را بشکافند و از طلاییه به قصد فتح جادۀ العمارة-بصره پیش بروند. جان صدام به دو جزیرۀ شمالی و جنوبی مجنوناش بند بود و اگر این مناطق نفتخیز دست ایران میافتاد، نَفَسِ دیکتاتور بند میآمد و ورق جنگ برمیگشت. البته آقامهدی در وادی مجنون تنها نبود. احمد کاظمی و مهدی باکری از شمال و ابراهیم همت از جنوبِ جزایر انتظار لشکر او را میکشیدند تا شریانهای جبهۀ اسلام در پل شحیطاط به هم بپیوندند و ستون فقرات ارتش بعث را درهم بشکنند. بیست بَلمِ بیموتور با ۱۵۰ نیروی تکاور در دل شب به هور زدند، اما خدا میخواست در آن تاریکی و از پشت نیزارهای بیانتها، خودش را به آنها نشان دهد. پس طوفان را مسخّر کرد تا قایقهای پارویی را مثل برگِ درخت در تُندباد پاییز پراکنده کند. آقامهدی با لشکرِ پخشوپلایش فرصت زیادی برای تصمیم نداشت و شاید عاقلانهترین کار، توقف عملیات بود. اما او بوی خدا را در مجنون حس کرده بود که دستور داد همان دو سه قایقی که به جزیرۀ شمالی رسیدهاند، کار پاکسازی را شروع کنند و برای رساندن بقیۀ نیروها، چارهای نداشت جز آنکه روی همان بویی که به مشام جانش رسیده بود، حساب باز کند. خودش دقیقاً نمیدانست چطور میشود که بشود، اما یقیناً میدانست خدا کار را درمیآورد، و درآورد. خدا زلف پریشان لشکر شجاعان را شانه زد تا رضا حسنپور با تمام عقبهاش فاتح جزیرۀ شمالی شوند و نیمی از آن عملیات بزرگ با موفقیت به نتیجه برسد.
🌐 Sourehmag.ir
🆔 @Sourehmagazine
هدایت شده از مجله سوره
🔸 خدا آنسوی حد تابآوری ایستاده است
▪️روایت بنبستشکنیِ مهدی زینالدین در عملیات خیبر
✍️ زهرا محسنیفر
( بخش دوم )
صدام که سیلی سختی خورده بود، مثل افعی زخمخورده به پیچ و تاب و تقلّا افتاد و منطقه را برد زیر آتش سنگین توپخانه تا در جبهۀ اسلام برگریزان شود. آقامهدی میتوانست وقتی تکوتنها داشت با موتور پرشی به عقب برمیگشت و رضا را با آن قامت رعنایش ترک موتور سوار کرده و محکم به خودش بسته بود تا واژگون نشود و نوک پوتینهای رضا داشت جادۀ خاکی را خط میانداخت، از نظر روحی ببُرد و کم بیاورد و فرو بریزد. اما در جزیرۀ جنوبی با خوبان عالم قولوقرارهایی داشت و ابراهیمهای در آتش انتظارش را میکشیدند. پس بار خود را پیاده کرد و یک تکّه از وجودش را کَند و سبکبارتر برگشت. و آه که وقتی زیر بمباران و محاصرۀ جزیره نتوانست پشت بیسیم برای آخرینبار صدای حاجهمت و حمید باکری را بشنود، بغضش را به سختی قورت داد و آب چشمش را با پشت آستین اورکت گرفت تا کسی اشک فرمانده را نبیند و پای ارادهاش سست نشود. آنجا با خودش نگفت دیگر بس است و کارمان تمام است و کمرمان شکسته. آقامهدی از اولش لیلا را بهانه نکرده بود، تا آخرش قید مجنون را بزند.
اما وقتی کف جزیره مثل ریگ بیابان از تانکهای صدام پر شد و هوانیروز پرندهای نداشت تا به صید خارپشتها برود و چیزی نمانده بود تا تمام جبهۀ اسلام بهیکباره قتلعام شوند و وقتی همۀ نیروها اصرار میکردند که تا دیر نشده باید عقبنشینی کنند، آقامهدی باید کار را رها میکرد و دیگر ادامه نمیداد. آره درستش این بود که با خودش دودوتا چهارتا کند و ببیند در قیامت چطور میخواهد جواب آن همه خون را بدهد، آن هم بدون دستاورد نظامی. تانکها نزدیک و نزدیکتر میشدند و در آن سرمای استخوانسوز، عرق سرد مرگ مثل شبنم روی پیشانیها نشسته بود. فرمانده، سر به زیر انداخته و سکوت کرده بود. در میان بوی دود و باروت و خاک خیس و خون تازه، تلاش میکرد شامّهاش را از حجاب مادیات بیرون بکشد و در جستوجوی شمیم الهیات باشد. و خدا یک بار دیگر خودش را از سمت هور به او نشان داد؛ درست در نقطۀ انتهای تابآوری. دقیقاً در جایی که همه یقین داشتند شکست خوردهاند. آنجا آقامهدی دچار خطای محاسباتی نشد و خدا را در محاسبه آورد. او مجنونِ جنوبی را تنگۀ اُحد میدید و نمیخواست یکبار دیگر در طول تاریخ، امّت پیامبر شرمندۀ او شوند. روی کاغذ، هیچ ابزاری برای متوقفکردن انبوه تانکهای پیشرونده نداشت. در آن وانفسا، هیچ شانسی برای غلبه بر دشمن نداشت. اما چون در دلش آب تکان نخورد، خدا مِن حیث لا یحتسب، راه چاره را به دلش انداخت. مسببالاسباب، سلاح ژئوپلتیک را نشانش داد تا ابزار پیروزیاش جفتوجور شود.
دشت زیر پای تانکها میلرزید و هور در چند قدمی آنها موج میزد. آقا مهدی نگاهش به سیلبندهای حاشیۀ جزیره گره خورد و چیزی در ذهنش جرقه زد: اگر سیلبندها نبودند… فرمانده میان نگاههای مضطرب نیروها، دستی به ریش تُنکش کشید و لبخندی بر لب خشکش نشست. دستور داد سیلبندها را السّاعه منفجر کنند. کمی بعد، هور داشت تانکهای بعثی را مثل جَرادٌ منتشر در دشت پراکنده میکرد و لشکر اسلام داشت پشت خاکریزها اللهاکبر میگفت. خیبر، بزرگترین عملیات آبی و خاکی در تاریخ جنگهای مدرن که بیستروز قبل با تشکیلات وسیعی از قرارگاههای سپاه و ارتش و نیروی هوایی و با رمز مقدس «یا رسولالله (ص)» شروع شده بود، با رشادت سردار بزرگ اسلام آقا مهدی زینالدین فاتحانه به سرمنزل مقصود رسید.
🌐 Sourehmag.ir
🆔 @Sourehmagazine
گویی که تیری دور از او، در استخوانم میرود...
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
فراوان برایش هدیههای فاخر میفرستادند. از کشمیر تا بیروت و از صنعا تا دمشق، مقلد و پیرو و سرباز و فدایی و کشتهمرده زیاد داشت. اما سرآستین ریشریش لباسش و صندل وصلهپینهشدهاش و فریمهای عینکش که هر ده سال یکبار عوض میشد و مبلمان ثابت دفترش که هر بیست سال یکبار تعویض روکش میشد و حتی زیلوهای آبی حسینیهاش، همه گواهی میدادند که او زاهدتر از آن بود که چیزی از دنیا برای خودش بخواهد و نگه دارد. هدیهها را یا به موزهها میبخشید و یا بین نیازمندان تقسیم میکرد. برعکس، دستبههدیهاش فوقالعاده بود و مثل نقل و نبات، چفیه و انگشتر و قرآن و سجاده هدیه میداد و آدمها هنیئاً مریئا میگرفتند و چون جانِ گرامی نگه میداشتند. و ما مستضعفان عالم که عمری بیتابی کردیم و لحظهشماری کردیم و خداخدا کردیم تا چیزی قابل و فاخر به او هدیه دهیم، غافلگیر شدیم. اینبار او بود که در هدیه پیشدستی کرد و ما را در حسرت ابدی فرو برد. میخواستیم خونی که در رگ ماست را هدیه به رهبرمان کنیم، اما او در قله استغنا بود و در اوج کرامت. و جان گرامی را پیشکشِ ما جانفدایانش کرد...
#باید_برخاست
✍زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
🇮🇷او راه #باید_برخاست را نشانمان داد
اسلامشناس بود و میفهمید راه «يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا» از «تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى» میگذرد. و این رساندن از جزء به کل، از کثرت به وحدت، از پراکندگی به یکپارچگی و از قطرهمسلکی به دریاسیرتی، گوهرشناس و کیمیاگر میخواست تا مس وجود آدمها را زرّ ناب کند و قالب نازپروردگیشان را در کوره بلاپیشگی آب کند. پس اراده کرد به مغناطیس محبّت، خیل جانهای بیدار را برّادهوار به حرکت درآورد تا اسلام و ایران را کعبهکردار در آغوش بگیرند و یاری کنند. و دیدیم که چگونه دیروز کارخانه انسانسازیاش، برای بَأْسٌ شَدید، زُبَرَ الْحَديد میساخت. و ببین که چگونه امروز، جویبارها را در مسیر اقیانوس انداخته و جریان عزّت را از شریانهای مقاومت به قلب تپنده امالقری کشانده. هان، ببین که چگونه خورشید ولایتش در آسمان محبّت، ذرّهپروری میکند و عاشقان ارادتش از ذرّه فزونترند. و امروز تهران در سوگ او محشر بپا کرده تا به تاریخ نشان دهد که «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند».
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
ما پرچم سیاه زیاد دیدهایم. به بلندای تمدّنمان، مصیبت کشیدهایم. صفحهصفحهی تاریخ را با اشکهامان نمور کردهایم. داغ دیدهایم و گریه کردهایم و عزاگرفتهایم تا آرام شویم؛ تا سرد شویم، تا فراموش کنیم، تا کنار بیاییم، تا بگذریم و روزگار بگذرانیم. و برگردیم به جریان زندگی، به چرخه متناوب و نامتناهی رنج و ستمدیدگی. به خو گرفتن به بحرانهای دیگرساخته و زندگی لابلای مصیبتهای تحمیلی. اما پرچم سرخ را او به دستمان داد، تا اشک سیاسی بریزیم. تا سوگ حماسی بگیریم. تا چوب لای چرخ چرخهی نامتناهی ستم بگذاریم. تا پژمرده نشویم و سرو بمانیم. و لمس کردهایم و چشیدهایم و به چشم دیدهایم که حرارت حسین (ع) نامیراست؛ مشتعل میشود، زبانه میکشد، گداخته میکند، میسوزاند، پخته میکند. پرچم سرخ یا لثارات، مجلس فاتحهخوانی را محفل خونخواهی میکند. بزم عزا را میدان رزم میکند. به مناسک میانتهی، درونمایه و عمق میدهد. خمودگی را برانگیختگی میکند. بله احترام پرچم سیاه واجب، اما دوران افراشتن پرچمهای سرخ رسیده.
#باید_برخاست
✍🏻زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غمش در نهانخانهٔ دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار بگریم
که از گریهام ناقه در گِل نشیند
😭😭😭😭
#بدرقه_یار
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
صید به خون تپیده
با خوشحالی بیدارم کرد. ذوقزده بود؛ جوری که قبلاً ندیده بودم. گفت: «بلند شو آقا اومده». برق شوق را آن روز در نگاه مادرم دیدم، وقتی آقا آمده بود اهواز. شال و کلاه کردیم و رفتیم. لابلای جمعیت، تقلّا میکردم تا خورشید را ببینم. جلو رفتیم، تا چند قدمی آسمان. قد کشیدم و از میان پرچینهای احساس دیدمش، در شمایل یک قدیس. نشسته بود بر اریکه عشق. نگاه کودکانهام به او خیره شد. نگاه او هم به من. وسط آن همه جمعیت، لحظهای چشم در چشم شدیم، باور میکنی؟! بال درآوردم. چیزی در دلم خلجان کرد. لبریز شدم. میخواستم لذّتش را با تمام شهر قسمت کنم.
و امروز، دوباره دیدمش، در پیچ طاقتفرسای آزادی، از فاصلهٔ چند قدمی آسمان. سی سال گذشته بود، اما خورشید هنوز داشت بیمهابا میتابید. زیر برق آفتاب، چشمهای مادرم سرخ شده بود؛ جوری که قبلاً ندیده بودم. ارتفاع اقبالم قد نمیداد تا دوباره چشم در چشم ماه شوم. اما عمامهاش را دیدم، بالاسر محمل، در مرکبی که داشت کوه را جابجا میکرد. فرو ریختم. آوار شدم. در دلم ذکر برداشتم و شعر خواندم: «دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو، زخم دگر چه میزنی صید به خون تپیده را؟» چیزی داشت در قلبم فرو میرفت. سنگین بود و نمیشد تنهایی به دوش کشید. همه شهر آمده بودند تا غمش را با هم قسمت کنیم.
#بدرقه_یار
✍🏻زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648