به خاکستر شدن سیگار خیره مانده؛
طوری که میخواهد دریابد هنگام سوختن او، سوزاننده اش چه احساسی داشته است ؟شاید هم روشنش میکند تا که به جای خودش، سیگار را بیفکند.
یک کتاب بود، با جلدش مرا حیران و با صفحاتش شیدا کرد تا که سرانجام، پایان گزندهاش را در دلم بگنجاند.
میخواستم کسی شوم که دیگران نگاهش کنند، نه اینکه فقط ببیننش. به حرفش گوش بدهند نه اینکه فقط آن را بشنوند.
اينکه میگويند گذشته فراموش میشود، چندان هم درست نيست؛ گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز میکند.